گزارش گزیده ها

ماجرای کارگر افغانی که در سوریه مدافع حرم شد

رحمت احمدی

از او عهد و پیمان گرفته‌اند که جزییات رفتن به سوریه را نباید با کسی در میان بگذارد: «همان روز اول قرآن را آوردند و از ما خواستند که نباید از رفتن به سوریه با کسی صحبت کنیم». با وجود این اما با تکرار این‌که هر آنچه را با من می‌گوید حقیقت دارد، تلاش می‌کند تمام آن چیزهایی که دیده است و بر او رفته است را با من در میان بگذارد. یاسین، نگاهش را به نقطه‌ی نامعلومی متمرکز کرده، می‌گوید: « قبل از این‌که مرا به سوریه بفرستند، سه سال را در ایران سپری کرده بودم. وضعیت کار هیچ‌گاهی در تهران برایم خوب نبود. کار می‌کردم و می‌خوردم. زندگی بخور و نمیری داشتم. باور کن این وضعیت خسته‌ام کرده بود. برای همین تصمیم گرفتم به سمنان بروم. آن‌جا پسری کاکایی دارم به‌نام رضا، در واقع او از من خواست که کنار او بروم».
هرچند او بر اساس باورهای دینی که دارد هجرت را به‌مثابه‌ی راه‌حلی برای برون‌رفت از مشکلات اقتصادی و در نتیجه دست یافتن به زندگی مسالمت‌آمیز تلقی می‌کند؛ اما این باور هرگز برای او جامه‌ی عمل به تن نکرد، بلکه این سفر او را به سمتی برد که اکثر رفتگان هرگز به سلامت از آن باز نگشته‌اند. «شنبه‌شب بود، با هم‌اتاقی‌هایم حساب و کتاب کرده و وسایلم را جمع کردم. صبح وقت از تهران به مقصد سمنان حرکت کردم. ساعت دقیقش یادم نیست. چند ساعتی گذشته بود که پولیس بزرگ‌راهی تهران_ سمنان با علامت‌هایی ماشین‌مان را متوقف کردند. ۱۵ نفر بودند و کلاهای سیاه و سفید داشتند. ما را بردند به اردوگاه. بچه‌های سنی‌مذهب را از ما سوا کرد. آن‌جا برای‌مان چند پیشنهاد دادند: رفتن به سوریه در بدل معاش ماهوار دوونیم میلوین تومان و سند اقامت. درصورت نپذیرفتن پشنهاد اول مجبور بودیم هم جریمه‌ی نقدی و هم چندین ماه زندان و شکنجه را به جرم کارگر غیرقانونی تحمل کنیم. مجبور شدم برایت بگویم یک نوع زور بود، من قبول کردم تا به سوریه برم».
بعد از اندک تاملی، یاسین سخنانش را پی می‌گیرد: « بعداً ما را آوردند در حرم امام خمینی برای ثبت نام. مشخصات فردی، عکس، اثر انگشت و شماره‌ی تماس‌مان را گرفتند. تعلیمات نظامی را در «ورامین»، در جایی به‌نام پادگان شهید فاضلی سپری کردیم. ما را با کلاشنیکف، پیکا و آرپیجی به‌مدت ۱۵ روز آموزش نظامی دادند. در کنار این تعدادی از آخندها هم بودند که اعتقادات دینی‌مان را زنده می‌کردند؛ مثلا روضه می‌خواندند، مداحی می‌کردند و می‌گفتند که حرم زینب در خطر است. پیشوایان ما تا زمانی که زنده بودند هم روزگاری خوشی نداشتند، حال که داعش تصمیم دارد حرم آن‌ها را از بین ببرد. شما باید از حرم دفاع کنید. خُب بعداً برایم یک کارت زردرنگ دادند که در حقیقت همان مجوز پرواز بود. بعد از سپری شدن ۱۵ روز از فرودگاه امام خمینی به مقصد دمشق پرواز کردیم».
می‌گوید تعلیمات و ترتیبات ما به‌سرعت انجام می‌گرفت به باور او این سرعت عمل ناشی از تلفات سربازان و کمبود نیرو در خطوط جنگ بوده است: «همه چیز خیلی زود انجام می‌شد؛ مثلا بعد از این‌که به دمشق رسیدیم، ده روز در آن‌جا بودیم و در این مدت به ما یاد می‌دادند که چطور خانه‌ها را تلاشی کنیم. هم‌چنان در این مدت ما را دسته‌دسته کرده و هر دسته را به یک طرف روان کردند. من جزء گروه ۲۱ بودم. ما را در «حما»، در خط اول جنگ مستقر کردند. خط اول را با لودور‌های نظامی خندق کرده بودند و توسط دو گروه از افراد پاسبانی می‌شد: فاطمیون گروه افغانی بود و زینبیون پاکستانی‌ها بوند. فرمانده هردو این‌ها یک افغانی به‌نام عبدالحکیم بود. ایرانی‌ها نان و مهمات می‌آوردند و پس‌خط تعدادی از توپ‌چی‌ها هم ایرانی هم بودند. آب معدنی ما ایرانی بود. تخم مرغ و تن ماهی هم ساخت ایران بود، حتا نان خشک ما را هم از ایران می‌آورند».
حضور شیعیان افغانی در جنگ سوریه همواره با اما و اگرهای مقامات ایران و افغانستان همراه بوده است؛ به گونه‌یی که تا چندی پیش هیچ‌یک از طرف‌ها به‌روشنی در این مورد ابراز نظر نمی‌کردند. هرچند در تازه‌ترین اقدام مقامات ایرانی حضور این دسته از افراد را در سوریه تایید کرده‌اند، باوجود این اما آنچه در این میان در پرده‌ی ابهام پنهان است نبود آمار روشن از تعداد کشته‌شده‌ها و زخمی‌های این گروه مذهبی است که به‌مدت شش سال درگیر جنگ سوریه بوده‌اند. در این خصوص چشم‌دیدهای نجیب الله، کسی که برای دو دوره‌ی سه ماهه به‌صورت مستقیم درگیر جنگ با گروه‌های مخالف دولت سوریه بوده است واقعیت‌های تلخی را برآفتاب می‌کند: «ما گروه ۲۱ بودیم تعداد ما ۴۰ نفر بودند. درکنار ما گروه ۲۲ نیز بود و آن‌ها ۷۰ نفر بودند. در مدت سه ماه از گروه ۲۲ یک نفر هم زنده برنگشت. تلفات بالا بود و روحیه‌ی بچه‌ها به‌شدت پایین بود. همه آمادگی مرگ خود را می‌گرفتند. هرکس برای خود کفن خریده بود. تعدادی هم مرگ خود را خواب می‌دیدند. هیچ‌کس امید به زنده ماندن خود نداشت. عزت الله، دوست نزدیکم، در یکی از شب‌ها که داعشیان ۵۰۰ متر را پنهانی طرف ما آمده بودند، در میانه‌ی یک درگیری حاد، در وضعیت تلخی کشته شد. او چند شب پیش خواب دیده بود که کشته می‌شود. یک دست من هم در آن شب شکست. به همین خاطر مرا به تهران منتقل کردند. بعد از این‌که دستم به حالت اولش برگشت، دوباره اعزامم کردند و بازهم در «حما». بعد از اعزام دوباره و سپری شدن سه ماه چانس آوردم زنده ماندم. بعد از بازگشت دوم مجبور شدم از ایران خارج شوم و الا بازهم مرا می‌فرستادند. بعدها زمانی که پدرم از قضیه باخبر شد، برایم گفت جهاد آن چیزی نیست که تو تجربه کرده‌ای. اگر می‌خواهی جهاد کنی، بیا از وطنت دفاع کن. حرف پدرم برایم معنایی نداشت. زیرا من قبلاً در اردو هم بودم؛ قومندانان ما با طالبان معامله می‌کردند».

۱ دیدگاه