خواب میبیند که هر دو پایش سالم است و در یک میدان خاکی با چند سرباز دیگر فوتبال بازی میکند. دنبال توپ میدود و از ته دل میخندد. کسانی که بازی نمیکنند در کنارهی میدان نشستهاند. بعضیها روی کندههای چوب و بعضیها روی چوکی نشسته و فوتبال را تماشا میکنند. شمار شان زیاد نیست. او لحظهای در میانهی میدان میایستد و به تماشاچیان نگاهی میاندازد. در میان آنان خود را میبیند که روی چوکی پلاستیکیِ سرخرنگ نشسته است. پای چپش قطع است و عصا در دست دارد. وحشت میکند. چشمها را تنگ میکند و اینبار با دقت نگاه میاندازد. آری. او خود را میبیند که با چهرهی غمآلود روی چوکی نشسته و با گردن کج فوتبال را تماشا میکند. در میانهی میدان میخکوب میشود. درحالیکه دهانش از حیرت و وحشت باز مانده، به خود نگاه میکند که پای چپ ندارد و با عصایی در دست در کنارهی میدان روی چوکی نشسته است. وحشتش شدیدتر میشود. از خود میپرسد که من اینم که در میانهی میدان فوتبال ایستادهام یا من آنم که پای چپم قطع است و عصایی در دست روی چوکی کنارهی میدان نشستهام؟
عصبانی میشود، چون نمیفهمد که او کدام یکی است. خشمی آمیخته با غم سراپایش را فرا میگیرد چون نمیتواند بپذیرد که پایش قطع باشد. بیاختیار از میانهی میدان بهسوی خود که روی چوکی کنار میدان نشسته است، حرکت میکند. پای راست را که بر میدارد از خواب میپرد. وحشتزده از بستر کنده میشود که چهارزانو بنشیند اما با پهلوی چپ روی کف اتاق نقش بر زمین میشود. تازه به هوش میآید که پای چپ ندارد. هشت سال میشود که از پای چپ محروم است. دردِ نداشتن پای از درونش فوران میکند و بهسوی سینه بالا میآید. سینه مالامال درد میشود و راه گلویش را میبندد. بغض کهنهاش باز هم میترکد و قطرههای گرمِ اشک گونهاش را تر میکند. اگر اشک نبود او به کجا باید پناه میبرد؟ او فقط در تاریکی شب که تنها است میتواند بگیرید. در حضور خانواده، خصوصا در حضور فرزندان خود، نه تنها نمیتواند غمگین باشد بلکه مجبور است نقش پدر را خوب بازی کند. از طرفی، او و هر آدم دردمند در تنهایی و تاریکی شب عمق درد خود را بیشتر حس میکند. درد او فقط نداشتن پای چپ نیست بلکه پای راستش هم روزبهروز ضعیفتر میشود و درد میکند. به قدری درد میکند که بعضی شبها تا صبح بیدار میماند.
درد پای راست بیتابش میکند. مجبور میشود بنشیند تا یک تابلیت مسکن بخورد. بر دستها تکیه کرده و راست مینشیند. دست را بهسوی تابلیت و آبی که همیشه زیر سرش گذاشته میشود، دراز میکند. یک دانه تابلیت را بر زبان میگذارد و پیالهی آب را سر میکشد. به دیوار تکیه میزند. بالشت را زیر پای راست میگذارد. شاید برای هزارمین بار به خود میگوید: «آیا واقعا او بود که در راه پوسته ماین کاشته بود؟ اگر دربارهی فساد اداری او تحقیق نمیکردم، حالا پایم سالم بود؟ اما وظیفهی من همان بود که روی اعمال خلاف کارمندان امنیت ملی تحقیق کنم.»
درحالیکه دارو خورده است اما درد پایش نه تنها تسکین نمییابد بلکه شدیدتر میشود. دوباره دست را دراز میکند و یک دانه تابلیت دیگر را با آب میخورد. تنهای تنها در تاریکی شب نشسته است و از درد پا به خود میپیچد. آدمی در تنهایی و سکوت درد را شدیدتر احساس میکند. آدم دردمند تنهایی را بیشتر احساس میکند. او برای فرار از درد وارد فیسبوک میشود. بالا و پایین پرسه میزند اما غیر از خبرهای فقر و سرکوب زنان و بیکاری و خودکشی و فرار از وطن و ناامیدی و… چیزی نمیبیند که لحظهی حالش را خوب کند. حال افغانستان مثل حال خودش بد است.
با دل افسرده از فیسبوک خارج میشود. تابلیت سوم را بدون آب میخورد. خودش میگوید: «بعضی شبها شش دانه تابلیت مسکن هم میخورم اما دردم آرام نمیشود. اکثر تابلیتها را بدون آب میخورم چون تشنابرفتن برایم خیلی دشوار است.» درد روحی و درد جسمی طاقتش را طاق میکند. به دروازهی بالکن نگاه میکند. وسوسهی گنگ خودکشی بازهم از نهانگاه وجودش سر بر میآورد و ذهنش را در چنگ میگیرد. دروازهی بالکن باز است و او سه قدم از آن فاصله ندارد. میتواند خود را به پایین بیندازد و برای همیشه از درد خلاص شود. بهسوی دروازهی بالکن میخزد اما دلش هم از ترس به تپش میافتد. ترس از مرگ که آمیخته با مهر به دو دخترش است، حرکتش را کُند میکند. تصویر پدر، مادر، برادر، همسر و دخترانش یکی پی دیگر در آیینهی خاطرش میافتد و محو میشود. تعلقات عاطفی ریسمانهایی اند که او را به زندگی بسته است. میگوید: «وقتی پای چپم قطع شد خیلی غمگین شدم ولی هرگز به خودکشی فکر نمیکردم؛ اما از وقتی پای راستم کمکم از کار افتاد و دوا و درمان نتیجه نداد بارها در دلم میگردد که به زندگی خود پایان دهم. وقتی نتوانی راه بروی زندگی خیلی تلخ میشود. اما هربار که فکر خودکشی به سرم میزند وحشت میکنم زیرا پدر و مادر و همسر و دخترانم را خیلی دوست دارم. خصوصا وقتی به مادر و دخترانم فکر میکنم، از فکر خودکشی احساس شرم میکنم.»
به ساعت نگاه میاندازد و از خود میپرسد: «امشب چرا هیچ صبح نمیشود؟» شبهای زیادی که او درد میکشد و بیدار میماند، با آهستگی کلافهکنندهی سحر میشوند. امشب یکی از آن شبهای لعنتی است. یک ساعت تا آذان صبح مانده است. مثانههایش پر شده است. با وارخطایی طرف تشناب میخزد. داخل تشناب یک چوکی تشناب مخصوص معلولان، برایش گذاشته شده است. به سختی مثانهها را خالی میکند و خزیده خزیده خود را به بستر میرساند. درد پایش کمی آرام شده است. تابلیت چهارم را هم میخورد تا دردش کمتر شود. گوشیها را به گوش میگذارد و خود را به موسیقیهای دلخواه خود میسپارد. خودش میگوید: «موسیقی آرامم میکند. مرا به روزهایی میبرد که پایم سالم بود. برای چند دقیقه وضعیت اسفناک فعلی خود را فراموش یا کمتر احساس میکنم.»
بالاخره صبح میشود. خورشید از پشت کوه بالا میآید. دروازهی اتاق باز میشود و آتنا، بزرگترین دخترش مثل همیشه به احوالجویی پدر میآید. خودش میگوید: «آتنا اگر نباشد، من هیچ و پوچم. او عصای من است، دست و پای من است، جان و جهانم است.» آتنا صنف سوم مکتب است. گرچه سن کم دارد اما زندگی را کاملا درک میکند و مثل کوه تکیهگاه پدر است. روزی از روزها یکی از همصنفیهایش معلول بودن پدر آتنا را به رویش میآورد. این طعنه مثل خنجری در قلب او فرو میرود و با چشم اشکبار به خانه میآید. پدرش میگوید: «آنروز که بهخاطر طعنهی همصنفی خود با چشم گریان به خانه آمد، تمام دنیا دور سرم چرخید. احساس میکردم دلم از شدت درد پاره میشود. به مکتب رفتم و به مدیر و آموزگاران گفتم که متوجه دخترم باشند. حداقل همین حق را بالای وطن دارم که به دخترم طعنه نزنند. پای من خدانخواسته بهخاطر دزدی و چپاول قطع نشده بلکه در راه دفاع از وطن قطع شده است. من افتخار میکنم که بهعنوان عضو قوای مسلح به وطن خود خدمت کردهام. به همین خاطر، نداشتن پا را میتوانم تحمل کنم. مسئولان مکتب معذرتخواهی کردند و خدا خیر شان بدهد از آن روز به بعد دیگر مشکلی برای دخترم پیش نیامده است.»
پای او هشت سال پیش در جریان انجام مأموریت قطع شده است. خودش میگوید: «من افسر تحقیق امنیت ملی بودم. به روزهای خدمت که فکر میکنم افتخار میکنم. نداشتن پایم را تا جایی به همین خاطر تحمل میکنم. گرچه وطن بهخاطر فساد مدیریت رهبران نالایق سقوط کرد اما بسیاری از فرزندان مردم در قوای مسلح وظیفهی خود را به خوبی انجام میدادند. به هر حال، وظیفهی من تحقیق بود. پالیسی طوری بود که به کارمندان امنیت ملی به پاس دستآوردهایشان جایزه داده میشد. در قطعهای که من بودم، یکی از افسران بلندپایه در هر ماه دو سه دستآورد داشت و انعام میگرفت، درحالیکه بقیه افسران چندان دستآوردی نداشتند. من مشکوک شدم و بالای این افسر پردستآورد تحقیقات را شروع کردم. بالاخره دریافتم که این آدم تقلب میکند. یعنی هرازگاهی که دلش جایزه میخواست، یک بشکهی زرد را پر از خاک میکرد و داخل آن سیم و مواد بیکارهی منفجره را جابهجا کرده و در یک جای مشخص میگذاشت. بعدا پرسنل خود را اعزام میکرد تا آن بشکه را در قطعه بیاورند و جایزه بگیرند. من که حقیقت را پی بردم برای آن افسر فاسد دوسیه ساختم و به محکمه فرستادم. بالاخره او محکوم به مجازات شد.»
کمی درنگ کرد و بر پای راست خود که درد میکرد دست کشید و ادامه داد: «رابطهی آن افسر با من خراب شد. یکی روزهای زمستان به من زنگ زد و از من خواهش کرد که از بازار برای یکی از پوستهها که سر یک تپه بود چوب سوخت ببرم. من تعجب کردم که چطور به من زنگ زده و با مهربانی گپ میزند. به هر حال، به بازار رفتم. همه چیز آماده بود. چوبها بر یک موتر پیکاپ دوسیته بار بود. دو سرباز و راننده منتظرم بودند. سوار شده و حرکت کردیم. در همان روزها کمی برف باریده و آب شده بود. روی سرک خاکی را اندکی لای گرفته بود. موتر حامل ما رو به بالا طرف پوسته که در سر تپه موقعیت داشت، میرفت. نرسیده به یک گردنهگگ راننده موتر را متوقف کرد. گفت موتر کمزوری میکند و اگر لای بیشتر باشد، نمیتواند بالا برود. من که مسئول تیم بودم مجبور شدم پایین شوم و راه را بررسی کنم. در گردنهگگ نرسیده بودم که ماین از زیر پایم انفجار کرد و مرا دور انداخت. به خود که آمدم دیدم پای چیم از ناحیهی ران کاملا قطع شده. بیهوش شدم.»
حسرت نداشتن پای کل صدا و سیمایش را در بر گرفت. کمی درنگ کرد. تا دهان باز کرد که ادامهی ماجرا را قصه کند، دخترش از در درآمد. صبحانه را پیش پدر گذاشت، دستش را بوسید و خداحافظی کرد که به مکتب برود. دختر خود را که بهسوی دروازه گام برمیداشت تماشا کرد. برق امید و خوشی از سیمایش ساطع شد. غرق تماشای دختر خود بود. انگار خود را میدید که با گامهای استوار سوی مکتب میرود. آتنا رفته و دروازه را بسته بود اما چشم امیدوار او تا لحظهای بر دروازه دوخته شده بود. درحالیکه تبسم از سیمایش محو میشد رو به من کرد و ادامه داد: «خلاصه پای چپم قطع شد. اما تا پای راستم سالم بود زیاد غصه نمیخوردم. اینکه میبینم پای راستم هر روز ضعیفتر و دردش بیشتر میشود، خیلی اذیت میشوم. خلاصه بعد از انفجار در شفاخانه بستری شدم. وقتی مرخص شدم به وظیفه برگشتم و زیاد احساس نمیکردم که یک انسان معلول استم. بعدها آن افسر را که دربارهی فساد اداریاش تحقیق کرده بودم، میدیدم. از نگاههای معناداری که به من میکرد به او مشکوک شدم. خیلی وقتها به ذهنم میگردد که او با من سر دشمنی گرفت و سر راهم ماین کاشت چون امکان نداشت در روز روشن دشمن بیاید و در نزدیکی پسته ماین زیر خاک کند. نمیدانم. خدا میداند. بدگمانی هم نمیکنم چون گمان بد گناه دارد.»
به هر حال این افسر امنیت ملی پای چپ خود را از دست داده است و پای راستش روزبهروز ضعیفتر میشود. هرچه در توان داشته برای درمان پای راست خود هزینه کرده اما نتیجه نگرفته است. این درد را خود و خانوادهاش به دوش میکشند. درد نگاه تحقیرآمیز بعضی از افراد جامعه هم به آن اضافه شده است. خودش میگوید: «از اینکه بعضیها به دیدهی دلسوزی به من نگاه میکنند اذیت میشوم؛ اما بدتر از همه اینکه بعضیها به دیدهی تحقیر به من نگاه میکنند. یک روز، پیش یک مارکت به زمین افتادم. درحالیکه تلاش میکردم با تکیه بر عصا از جا بلند شوم، متوجه شدم که بعضیها بهخاطر به زمین افتادنم بلند بلند میخندند. هروقت که آن صحنه به یادم میآید، دلم از زندگی سیر میشود.»