کبوتران سمیه آزاد اند، خودش نه

اطلاعات روز
اطلاعات روز

اسلام‌الدین جرأت

صبح هنوز روشن نشده است. حیات‌آباد پشاور، محله‌ای در شمال‌غربی پاکستان که خانه‌ی هزاران خانواده‌ی افغانستانی است، در نور کم‌رنگ سحر خاکستری و آرام به نظر می‌رسد. روی پشت‌بام یک خانه‌ی کوچک، کبوترها بال می‌زنند. چند ثانیه روی لبه‌ی دیوار می‌نشینند، سرشان را به چپ و راست می‌چرخانند، بعد ناگهان به هوا می‌پرند و در آسمان نیمه‌ابری گم می‌شوند.

پایین‌تر، پشت پنجره‌ای باریک، سمیه ایستاده است. هفده سال دارد. نگاهش پرواز کبوترها را دنبال می‌کند؛ انگار چیزی از خودش را در حرکت بال‌ها می‌بیند. روی میز کنارش، یونیفورم خاکستری مکتب قرار دارد؛ اتوکشیده و مرتب. آماده‌ی روزی که هرگز نمی‌آید.

ارث پدر

پدر سمیه می‌گوید کبوترها را از پدرش به ارث برده است. «در کابل هم همین کار را می‌کردیم.» آن زمان پرنده‌ها در جال نگه‌داری می‌شدند؛ رسم قدیمی خانواده. اما سمیه نخواست این رسم ادامه پیدا کند.

چند ماه پس از آن‌که دوباره از مکتب بازماند، به پدرش گفت: «دوست ندارم مثل نظام طالبانی که زن‌ها را زندانی کرده، ما هم کبوترها را زندانی کنیم.»

پدر چیزی نگفت. فقط نگاهش کرد، بعد سرش را تکان داد و جال را باز کرد.

از آن روز، پرنده‌ها آزادانه می‌آیند و می‌روند.

یک دفترچه، دو مرز، هیچ مکتبی

سمیه در پاکستان به دنیا آمده است، اما کودکی‌اش میان دو جغرافیا تقسیم شد. خانواده وقتی او خردسال بود به کابل رفتند. سمیه تا صنف پنج در مکتب درس خواند؛ صبح‌ها با یونیفورم خاکستری، دفترچه‌ای که بوی کاغذ تازه می‌داد و رؤیای ادامه‌ی آموزش.

در آگست ۲۰۲۱، طالبان بازگشتند. مادرش آن روز را این‌گونه به یاد می‌آورد: «سمیه کتاب‌هایش را بغل کرده بود و می‌پرسید فردا می‌روم یا نه. ما هیچ جوابی نداشتیم.»

خانه آرام شد؛ بیش از حد آرام. سکوتی که از نبودن مکتب می‌آمد، سکوتی آشنا برای هزاران خانه‌ی دارای دختر نوجوان در کابل.

چند ماه بعد، خانواده ناچار شدند دوباره به پاکستان برگردند. تصمیمی نه از سر انتخاب، بلکه از سر اضطرار. چهار سال پیش، سمیه در پشاور دوباره به مکتب رفت. شب‌ها یونیفورمش را خودش اتو می‌کرد، کتاب‌ها را مرتب می‌چید و با ترسی پنهان می‌خوابید؛ انگار می‌دانست این زندگی ممکن است دوام نیاورد.

«احساس می‌کردم دوباره زنده شده‌ام.»

این حس ماندگار نبود.

تصمیم اداری، زندگی متوقف

اقامت خانواده تمدید نشد. تصمیمی اداری، بی‌نام و بی‌چهره، که دوباره همه‌چیز را متوقف کرد. طبق قوانین پاکستان، بدون ویزه‌ی معتبر دسترسی رسمی به خدمات دولتی، از جمله آموزش ممکن نیست.

پدر سمیه آرام حرف می‌زند، اما جمله‌هایش سنگین است: «مشکل پول نیست. مشکل این است که بدون ویزه، هیچ چیز رسمی نیست.»

حساب بانکی بسته شد. سیم‌کارت‌ها قطع شد. و مکتب -دوباره- از دسترس بیرون رفت. «دخترم زندانی خانه نیست، اما بیرون هم جایی برایش وجود ندارد.»

مادر سمیه صریح‌تر حرف می‌زند. صدایش وقتی از آینده‌ی دخترش می‌گوید می‌لرزد: «بازگشت به افغانستان غیرقابل تحمل است. طالبان فقط مکتب را نبسته‌اند؛ آینده را بسته‌اند. ما هر سختی را می‌پذیریم، جز این‌که دخترمان بی‌سواد بماند.»

سمیه دو برادر کوچک‌تر دارد و هیچ خواهری ندارد. تمام امید آموزشی خانواده، روی شانه‌های او سنگینی می‌کند.

نازیه و آیفون

سمیه از زنی به نام نازیه حرف می‌زند؛ زنی که سواد ندارد اما گوشی هوشمند مدل جدید دارد. «وقتی تماس می‌آید، نازیه دیگران را صدا می‌زند تا دکمه‌ی تأیید را لمس کنند. خودش نمی‌تواند بخواند کی زنگ زده.»

سمیه مکث می‌کند. نگاهش به دفترچه‌اش می‌افتد.

«اگر در ۲۰۲۶ نازیه به خاطر نداشتن سواد این‌قدر وابسته است، من اگر آموزش نداشته باشم، شاید در ۲۰۴۶ مثل او باشم.»

این ترس، آینده را برایش نزدیک و ملموس کرده است.

مکتبی روی صفحه‌ی لپ‌تاپ

مکتب سمیه حالا به صفحه‌ی یک لپ‌تاپ قدیمی محدود شده است. ویدیوهای آموزشی می‌بیند، یادداشت برمی‌دارد و تلاش می‌کند روایت‌نویسی یاد بگیرد. می‌گوید همیشه می‌خواسته خبرنگار شود؛ کسی که درد آدم‌ها را دقیق بنویسد.

چند صفحه گزارش نوشته است؛ درباره‌ی دختری که از آموزش محروم مانده. وقتی دفترچه‌اش را نشان می‌دهد، دستش کمی می‌لرزد. این نوشتن فقط تمرین نیست؛ سندی است از ادامه دادن، شاهدی است که او هنوز ایستاده است.

اما آموزش آنلاین جای مکتب را نمی‌گیرد. مدرک ندارد، امنیت ندارد و آینده‌ی روشنی را تضمین نمی‌کند.

پدر می‌گوید: «هر سالی که می‌گذرد، دری بسته می‌شود.»

مادر آهسته اضافه می‌کند که حرف ازدواج هم از بیرون شنیده می‌شود؛ پیشنهادی از سر بن‌بست، نه انتخاب.

میان دو نظام، بدون راه

زندگی سمیه نمونه‌ای است از وضعیت هزاران خانواده‌ی افغانستانی در پاکستان؛ خانواده‌هایی که میان دو نظام گیر مانده‌اند: افغانستانی که تحت حاکمیت طالبان آموزش دختران را ممنوع کرده، و کشوری که بدون اقامت رسمی اجازه‌ی مکتب رفتن نمی‌دهد.

بر بنیاد آمار سازمان‌های معتبر، بیش از ۲.۶ میلیون پناه‌جوی افغانستانی در پاکستان زندگی می‌کنند. بسیاری از آن‌ها، به‌ویژه کسانی که پس از ۲۰۲۱ آمده‌اند، در وضعیت قانونی نامشخصی به سر می‌برند. در این میان، دختران نوجوان بیشترین هزینه را می‌پردازند.

در خانه، زندگی جریان دارد. طوطی و کنری در گوشه‌ای صدا می‌کنند. گلدان‌ها -چهارفصل سبز- کنار پنجره چیده شده‌اند. سمیه به برادرانش درس می‌دهد، به مادر کمک می‌کند و عصرها دوباره به پشت‌بام نگاه می‌اندازد. اما چیزی بیش از همه آزارش می‌دهد: یونیفورم خاکستری.

«اتو شده، آماده است، اما نمی‌توانم بپوشم.»

لباس در کوت‌بند آویزان است؛ نمادی از آموزشی که اجازه‌ی تحقق ندارد. خانواده‌ی سمیه این روایت را بی‌دلیل بازگو نمی‌کنند. آن‌ها امیدوارند این داستان راهی برای دریافت ویزه‌ی بشردوستانه باشد. پدر می‌گوید: «ما چیز زیادی نمی‌خواهیم؛ فقط جایی که دخترمان بتواند آموزش ببیند.»

این خواست سیاسی نیست؛ انسانی است، ساده و فوری.

بازگشت کبوترها

غروب که می‌رسد، کبوترها یکی‌یکی برمی‌گردند. روی لبه‌ی همان دیوار می‌نشینند، بال‌هایشان را تکان می‌دهند و آرام می‌شوند. سمیه دفترچه‌اش را می‌بندد، اما آن را کنار نمی‌گذارد. مکتب او حالا در ذهنش است؛ در کلمه‌هایی که می‌نویسد و در امیدی که هنوز زنده مانده است.

خط سرخ خانواده ساده است: آینده‌ای که در آن سمیه مجبور نباشد میان زنده ماندن و آموزش یکی را انتخاب کند. اما هر روزی که می‌گذرد، این خط محوتر می‌شود.

یادداشت نویسنده: نام‌های افراد در این گزارش واقعی هستند و با رضایت کامل خانواده منتشر شده‌اند. این گزارش بخشی از یک پروژه‌ی مستندسازی درباره‌ی وضعیت دختران افغانستانی در تبعید است.

از روزنامه‌نگاری مستقل حمایت کنید

حمایت می‌کنم

در افغانستان، جایی که آزادی رسانه‌ها، مانند بسیاری از آزادی‌های دیگر، سرکوب شده است، اطلاعات روز به ایستادگی در برابر سرکوب ادامه می‌دهد.

با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه