نبرد بر سر معنا

رسانه، روایت و مهندسی سرکوب اعتراضات در ایران

اطلاعات روز
اطلاعات روز
Photo: Social Media

نویسنده: روح‌الله طاهری

مقدمه

قطع کامل اینترنت هم‌زمان با گسترش اعتراضات، یک نکته را روشن می‌کند: حکومت‌ها وقتی با اعتراض روبه‌رو می‌شوند، فقط دنبال خالی‌کردن خیابان نیستند؛ دنبال این‌ اند که «معنای» اعتراض را کنترل کنند. چون اگر مردم بتوانند آنچه را تجربه می‌کنند به زبان مشترک تبدیل کنند، اگر بتوانند به هم وصل شوند و ببینند تنها نیستند، اعتراض از یک اتفاق پراکنده به یک نیروی جمعی بدل می‌شود. رسانه و به‌خصوص اینترنت دقیقا همین کار را ممکن می‌کند؛ هم پیوند می‌سازد، هم شاهد تولید می‌کند، هم روایت را از انحصار بیرون می‌آورد. پس قطع اینترنت یعنی بریدن همین مسیر تبدیل‌شدن تجربه به قدرت.

از همین‌جا است که باید رسانه را نه یک «وسیله»، بلکه یک میدان اصلی قدرت دید. این‌جا بحث فقط انتقال خبر نیست؛ بحث این است که چه‌کسی حق دارد نام بگذارد. وقتی اعتراض «مطالبه» نامیده شود، یک شکل از مشروعیت پیدا می‌کند؛ وقتی «اغتشاش» نامیده شود، همان واقعیت با معنایی دیگر دیده می‌شود و سرکوبش توجیه‌پذیرتر می‌گردد. بنابراین، جنگ روایت‌ها یک بحث تزئینی یا حاشیه‌ای نیست؛ بخشی از خودِ مقاومت و یا سرکوب است. سرکوب به عبارتی، از مسیر احساسات عبور می‌کند. ترسی که پخش می‌شود، خستگی‌ای که می‌نشیند و درماندگی‌ای که قد می‌کشد، همگی بر توان ادامه‌دادن اعتراض اثر می‌گذارند. درست در همین نقطه است که رسانه به جایگاهی حساسش می‌رسد: رسانه جایی است که چارچوب‌های تفسیر ساخته می‌شوند؛ چارچوب‌هایی که تعیین می‌کنند یک کنش اعتراضی به‌عنوان مطالبه‌ای مشروع دیده شود یا به‌مثابه‌ی تهدید. این چارچوب‌ها مستقیما بر عواطف جمعی اثر می‌گذارند: غلبه‌ی روایت‌های ترس‌محور میل به عقب‌نشینی را تقویت می‌کند و گردش روایت‌های امیدبخش امکان تداوم کنش را بالا می‌برد. از همین رو، رسانه و شبکه‌های ارتباطی تنها حامل خبر نیستند، بلکه زیرساخت تولید و هدایت احساسات جمعی‌ اند و قطع اینترنت مداخله‌ای است در وضعیت روانی و جمعیِ اعتراض: کاهش امکان همدلی، محدودکردن بازخورد متقابل و دشوارتر کردن هماهنگی میان معترضان.

منظورم این نیست که خیابان بی‌اهمیت است؛ منظور این است که خیابان بدون روایت، بدون پیوند و بدون امکان دیده‌شدن، زودتر فرسوده می‌شود. اعتراض وقتی دوام می‌آورد که تجربه‌های پراکنده بتوانند به یک «ما» تبدیل شوند؛ و این «ما» بدون کانال‌های ارتباطی، بدون تصویر و بدون گردش روایت، سخت‌تر شکل می‌گیرد. البته هیچ روایتی در خلاء و بیرون از روابط قدرت شکل نمی‌گیرد؛ حتا روایت‌های برآمده از پایین نیز درگیر کشمکش‌ها، تناقض‌ها و محدودیت‌های مادی‌ اند. مسأله نه خلوص روایت، بلکه نسبت آن با امکان‌های رهایی‌بخش است.

چنین سازوکاری را می‌توان هم در ایران دید و هم در افغانستانِ پس از طالبان: در هر دو جا، کنترل خیابان با کنترل ارتباط همراه است، و خشونت فیزیکی با مدیریت روایت و محدودکردن شبکه‌ها کامل می‌شود. این مقاله می‌خواهد دقیقا همین پیوند را دنبال کند: این‌که قدرت چگونه از مسیر رسانه عمل می‌کند و اعتراض چگونه در دل روایت‌ها امکان رشد پیدا می‌کند و یا منحرف می‌شود. 
این مقاله نه در پی ارائه‌ی یک نظریه‌ی جامع رسانه است و نه مدعی توضیح تمام ابعاد اعتراضات و نه منفعل نشان دادن معترضان؛ بلکه تلاشی است برای برجسته‌کردن یک بُعد مشخص: نسبت میان روایت، عاطفه و امکان کنش جمعی.

پروپاگندا و مهندسی عواطف جمعی

اعتراضات اخیر ایران را نمی‌شود یک اتفاق گذرا دانست. این خیزش‌ها در امتداد موجی شکل گرفته‌اند که سه سال پیش با «زن، زندگی، آزادی» جان گرفت؛ موجی که از دل انباشت سال‌ها نارضایتی، خشم فروخورده و امیدهای معلق بالا آمده است. طبیعی است که در چنین وضعیتی، روایت‌های گوناگونی از این اعتراضات در فضای ارتباطی و رسانه‌ای دست‌به‌دست شود.

وقتی از «روایت» حرف می‌زنیم، منظور نه فقط خبر و گزارش از مقاومت مردم است و نه فقط نمادها و تصویرهایی که بازتاب پیدا می‌کنند. روایت، چارچوبی است که به ما می‌گوید چه چیزی علت است و چه چیزی تهدید، چه چیزی اخلاقی به شمار می‌آید و چه چیزی نه، و کدام کنش‌ها ممکن‌ اند و کدام‌ها ناممکن. روایت به واقعیت شکل می‌دهد و هم‌زمان مرزهای تخیل سیاسی را ترسیم می‌کند؛ این‌که چه چیزهایی را می‌توان تصور کرد و برای چه چیزهایی اساسا افقی وجود ندارد.

در چنین بستری، سرکوب هم تنها به ضرب و بازداشت محدود نمی‌شود. پیش از آن‌که بدن‌ها هدف قرار بگیرند، ارتباط‌ها نشانه می‌روند. سرکوب ارتباطی یعنی کاستن از توان جامعه برای دیدن آنچه رخ داده، فهمیدن معنای آن، پیوند خوردن با یک‌دیگر و دست زدن به کنش جمعی. قطع اینترنت، فیلترینگ گسترده، بازداشت روزنامه‌نگاران و فعالان رسانه‌ای، حمله به کانال‌های اطلاع‌رسانی و حتا تولید انبوه خبرهای متناقض، همگی بخشی از همین تلاش برای برهم زدن این چرخه‌ اند.

همان‌گونه که سرگئی چاخوتین (۱۹۳۹)[1] در تحلیل خود از سازوکارهای رژیم توتالیتر نشان می‌دهد، رسانه‌ها در میدان آشفته‌ی قدرت صرفا نقش پیام‌رسان ندارند؛ آن‌ها فضا و حال‌وهوای مسلط را می‌سازند. فضایی که در آن، قدرت می‌تواند از طریق تکرار، ساده‌سازی و تحریک احساسات، واکنش‌های جمعی را شکل دهد و به جای قانع‌کردن عقلانی، الگوهایی از عادت و روزمرگی بسازد.

در چنین فرآیندی، ترس، نفرت یا حتا امید، نه به‌عنوان احساساتی خودجوش، بلکه به‌مثابه‌ی عواطفی هدایت‌شده در گردش درمی‌آیند.

در مورد جمهوری اسلامی، این منطق در قالب نوعی پروپاگاندای حکومتی سازمان‌یافته عمل می‌کند که از طریق رسانه‌های رسمی و سخنرانی‌های علی خامنه‌ای، رهبر جمهوری اسلامی، بازتولید می‌شود. این پروپاگاندا برای تأثیر بر ادراک جامعه، تولید دشمن، طبیعی‌سازی خشونت و مشروع جلوه دادن سرکوب عمل می‌کند. یکی از محورهای اصلی آن، بهره‌گیری مداوم از احساسات دینی و شیعی و به‌ویژه آیین‌ها و روایت‌هایی است که بخش بزرگی از جامعه‌ی مذهبی ایران نسبت به آن‌ها حساسیت عاطفی دارند. بازخوانی مکررِ روایت‌هایی مانند تنهایی حسین در کربلا، مظلومیت او و ایستادگی‌اش در برابر یزید، در این چارچوب، فراتر از یادآوری یک واقعه‌ی مذهبی؛ تبدیل به ابزاری برای ساختن یک الگوی عاطفی هژمونی می‌شود: دوگانه‌ی «حق/باطل»، «مظلوم/ظالم» و «مقاومت/خیانت»، ریشه در همین منطق دارد. از این طریق، جمهوری اسلامی، می‌کوشد خود را در جایگاه جبهه‌ی حق و مخالفانش را در مقام دشمن یا یزیدِ زمان بنشاند و هرگونه اعتراض را نه کنشی سیاسی، بلکه انحرافی اخلاقی و دینی جلوه دهد. در چنین وضعیتی، اغلب این شکل پیام است که بیش از محتوای آن اثر می‌گذارد. ریتم، تصویر، لحن خطابی، شعار کوتاه و پیام‌های تکراری تاریخی و مذهبی می‌توانند تأثیری عمیق‌تر از تحلیل‌های مفصل و استدلال‌های پیچیده داشته باشند. در میدان رسانه‌ای، یکی از اصلی‌ترین شکل‌های اعمال قدرت همین قدرت نام‌گذاری است: این‌که اعتراض «اغتشاش» خوانده شود یا «مطالبه»، این‌که سرکوب «تأمین امنیت» معرفی شود یا «خشونت دولتی»، این‌که زندانیان «مجرم» تلقی شوند یا «معترض». این نام‌ها فقط واژه نیستند؛ هر کدام یک افق اخلاقی می‌سازند و به مخاطب می‌گویند چه احساسی مجاز است داشته باشد. این منطق در سخنرانی‌های اخیر خامنه‌ای نیز، به‌ روشنی دیده می‌شود: اعتراض‌ها نه به‌عنوان نارضایتی اجتماعی، بلکه به‌مثابه‌ی «اغتشاش»، «آشوب» و بخشی از «پروژه‌ی دشمنان خارجی» نام‌گذاری می‌شوند و معترضان از دایره‌ی «مردم» جدا می‌گردند. او، در یکی از سخنرانی‌های اخیرش و هم‌زمان با شروع اعتراضات گفت: «ما با معترض حرف می‌زنیم اما با اغتشاشگر حرف‌زدن فایده ندارد؛ اغتشاشگر را باید سرجایش نشاند.»[2] در همه‌ی سخنرانی‌های او، می‌توان چنین کلماتی را به وفور یافت. او، با چنین صورت‌بندی‌ای، اعتراض را از یک مطالبه‌ی سیاسی و اجتماعی به یک مسأله‌ی امنیتی و اخلاقی بازتعریف می‌کند و سرکوب را در قالب ضرورتی برای حفظ نظم و کشور جا می‌اندازد. خلاصه برای او، هزینه‌های انسانی اعتراضات -هرقدر هم سنگین باشد- در برابر حفظ سلطه، تضمین بقای جمهوری اسلامی و تثبیت روایت ولایت، اهمیتی ندارد.

رسانه‌های داخلی یا بازوی عملیاتی پروژه‌ی سرکوب؟

در جمهوری اسلامی، سخن گفتن از «رسانه» به‌مثابه‌ی نهادی مستقل از ساختار قدرت، عملا بی‌معنا است. آنچه در میدان می‌گذرد، تقسیم کار میان مقام امنیتی و تریبون رسانه‌ای است: نام‌گذاری از سوی نهاد امنیتی صورت می‌گیرد و بازتولید، تکثیر و نهادینه‌سازی آن از مسیر رسانه‌های دولتی و وابسته. هنگامی که فرماندهان و مقام‌های امنیتی معترضان را «اغتشاشگر»، «وابسته به بیگانه» یا «تروریست» می‌نامند؛[3] ، رسانه‌ها صرفا ناقل این واژگان نیستند؛ بلکه بازوی عملیاتی همان پروژه‌ اند. قصد مأمور امنیتی و قصد رسانه یکی است: تثبیت تصویر «دشمن» از معترض.

از همین‌رو، رهبران جمهوری اسلامی هم‌زمان از مجموعه‌ای از ابزارها برای مهار اعتراضات بهره می‌گیرند: از یک‌سو ماشین تبلیغات و پروپاگاندای خود را به حرکت درمی‌آورند تا روایت امنیتی را به‌عنوان روایت مسلط جا بیندازند؛ از سوی دیگر، با خاموش‌کردن اینترنت و محدودسازی ارتباطات، چرخه‌ی گردش روایت‌های مردمی را مختل می‌کنند؛ و در نهایت، به خشونت عریان متوسل می‌شوند و با شلیک مستقیم به معترضان، هزینه‌ی اعتراض را ناگهانی و مرگ‌بار بالا می‌برند. در این منظومه، رسانه دیگر جاگاهی یک نهاد مدنی ناظر را ندارد که جزء جدایی‌ناپذیر میدان سرکوب است.

می‌بینیم که در موج‌های اخیر اعتراضات، تیترها و گزارش‌های خبرگزاری‌ها و تلویزیون دولتی به‌طور مداوم بر «عوامل اغتشاش»[4]، «خرابکاری»، «شبکه‌های سازمان‌یافته» و «نفوذ بیگانگان» متمرکز است؛ در حالی‌ که مطالبات واقعی مردم -از فروپاشی معیشت و تورم افسارگسیخته تا بیکاری گسترده، تبعیض ساختاری و سرکوب آزادی‌های مدنی- یا حذف می‌شود یا به حاشیه رانده می‌شود. در ادامه‌ی همین خط، برخی رسانه‌های وابسته حتا یک گام جلوتر می‌روند و همان واژه‌ای را که در ادبیات امنیتی تولید شده است، بی‌پرده به کار می‌برند: «تروریست».

این برچسب‌گذاری بخشی از راهبرد جمهوری اسلامی است. وقتی اعتراض به‌عنوان «تروریسم» تعریف شود، دیگر نیازی به توضیح چرایی آن وجود ندارد؛ اعتراض از یک کنش اجتماعی به یک تهدید امنیتی تقلیل می‌یابد و سرکوب، از پیش مشروع جلوه داده می‌شود. به این ترتیب، رسانه با بازتولید واژگان امنیتی، مستقیما به تغذیه‌ی ماشین سرکوب کمک می‌کند و خود تبدیل به بازوی عملیاتی سرکوب می‌شود. بنابراین، محدودسازی دسترسی به شبکه‌های اجتماعی در راستای نابودی روایت همدلانه‌ی مردم انجام می‌شود، در واقع برای جلوگیری از شکل‌گیری همدلی فراملی و از بین بردن این احساس که معترضان تنها نیستند و دیگران نیز تجربه‌ها، خشم‌ها و امیدهای مشابهی دارند. این همدلی فراملی در اعتراضات بهار عربی به خوبی دیده شد. اعتراضات که از یک خودسوزی دست‌فروش سودانی شروع شد و تا مصر و مراکش و لبنان و دیگر کشورهای عربی سرازیر شد و همه برای احیای «کرامت» لگدمال‌شده‌ی‌شان توسط رژیم‌های اقتدارگر و استعمارگر برخواستند. حالا نیز، معترضی که در تهران یا کابل اعتراض می‌کند و از کنش خود تصویر یا ویدیویی منتشر می‌کند، اغلب با این امید دست به این کار می‌زند که صدایش در جایی بیرون شنیده شود و شاید در آن‌جا شکلی از همبستگی یا عدالت برای حمایت از او وجود داشته باشد. البته این تصور از «عدالت بیرونی» خود محل بحث و پرسش است که در این‌جا هدف من، بیشتر همدلی مردم در سطح جهان است، نه سیاست‌مداران و استعمارگران امپریالیستی. 

سویه‌ی دیگر میدان: رسانه‌های بیرونی و جنگ روایت‌ها

در سوی دیگر این میدان، بخشی از رسانه‌های فارسی‌زبانِ مستقر در خارج از کشور فعالانه در میدان روایت حضور دارند. البته باید تأکید کرد که رسانه‌های فارسی‌زبان خارج از کشور یکدست نیستند و میان آن‌ها از نظر ساختار، خط تحریری و میزان وابستگی سیاسی تفاوت‌های معناداری وجود دارد. بااین‌حال، نقد حاضر ناظر به یک الگوی مسلط در بخش قابل‌توجهی از این رسانه‌ها است؛ الگویی که در آن، روایت اعتراضات اغلب به چهره‌ها، آلترناتیوهای ازپیش‌تعریف‌شده و دوگانه‌های ساده فروکاسته می‌شود. رسانه‌هایی مانند Iran International، Manoto TV و چند پلتفرم مشابه، در نگاه نخست، در رقابت دائمی برای جذب مخاطب، ناچار اند رخدادهای پیچیده را به روایت‌هایی ساده، چهره‌محور و قابل‌فهم در زمان کوتاه تبدیل کنند. در چنین ساختاری، صدای متکثر معترضان و مطالبات چندلایه‌ی اجتماعی کم‌تر «قاب‌پذیر» می‌شود، در حالی که ویدیوهای احساسی، پیام‌های کوتاه و روایت‌هایی با چهره‌های مرکزی شانس بیشتری برای بازنشر و دیده‌شدن پیدا می‌کنند. این وضعیت، نتیجه‌ی نوعی سوگیری ساختاری رسانه‌ای است: آنچه ساده‌تر، قطبی‌تر و شخصی‌سازی‌شده‌تر است، بیشتر به گردش درمی‌آید و به‌ تدریج به‌عنوان نماینده‌ی کلیت اعتراض جا زده می‌شود.

در عمل و در نگاه عمیق‌تر، این رسانه‌ها اغلب در چارچوب نوعی سیاست پروژه‌محور حرکت می‌کنند؛ به این معنا که مجموعه‌ای از ترجیحات و جهت‌گیری‌های سیاسی از پیش موجود، تعیین می‌کند چه چیزی برجسته شود و چه چیزی به حاشیه برود. در چنین منظومه‌ای، ویدیوهایی برجسته می‌شوند که در آن‌ها از مداخله‌ی امریکا درخواست می‌شود یا از رضا پهلوی به‌عنوان آلترناتیو سیاسی نام برده می‌شود، در حالی‌ که بخش بزرگی از صداهای خودبنیاد و متکثرِ درون اعتراضات کم‌تر مجال دیده‌شدن پیدا می‌کنند. انتخاب مهمانان ثابت نیز بیشتر همین الگو را تقویت می‌کند: چهره‌ها و تحلیل‌گرانی که روایت‌های ازپیش‌تعریف‌شده را تکرار می‌کنند تا آن‌ها را به‌عنوان «روایت غالب» برجسته سازند. این فرآیند نه بازنمایی خواسته‌های مردم، بلکه بازتولیدِ نوعی پروژه‌ی رسانه‌ای است که در خوش‌بینانه‌ترین حالت حول یک روایت خطی تقلیل‌یافته می‌چرخد.

پی‌آمد این جابه‌جایی معنایی، عمیقا سیاسی است. رسانه‌های برون‌مرزی در شرایط ایده‌آل می‌توانند بخشی از زیربنای یک جامعه‌ی دموکراتیک باشند؛ رسانه‌هایی که مستقلانه عمل می‌کنند، وفادار به واقعیت‌ اند و تنوع دیدگاه‌ها را بازتاب می‌دهند. اما اگر سوگیریِ آن‌ها مستقلانه و وفادار به محتوا نباشد، پی‌آمدهای بسیار جدی و وحشتناکی دارد: آن‌ها نه‌تنها به جنبش‌های دموکراتیک کمک نمی‌کنند، بلکه استبداد را به قالب‌های جدید بازتولید می‌کنند و دموکراسی را زیر سؤال می‌برند. قدرت رسانه‌ای به‌ راحتی می‌تواند یک روایت را غالب کند، در حالی که آن روایت ممکن است بازنمودِ واقعی خواسته‌های مردم یک کشور نباشد.

در نتیجه، اعتراض از سطح یک جنبش اجتماعی خودبنیاد به سطح یک پروژه‌ی ژئوپولیتیک یا رقابت بر سر رهبری نمادین فروکاسته می‌شود. در چنین ساختاری، امکان شکل‌گیری یک روایت مشترک و یک افق سیاسی درونی تضعیف می‌شود و انرژی جنبش به‌ جای هم‌داستانی حداقلی، صرف قطبی‌سازی و نزاع‌های نمادین می‌گردد. این چندپارگی روایت‌ها، هم ظرفیت سازمان‌دهی را کاهش می‌دهد و هم فرسایش امید را تسریع می‌کند. نمونه‌های مشابه آن را در منطقه دیده‌ایم؛ برای مثال در اعتراضات لبنان، جنبشی که با مطالبات اقتصادی و شعارهای فرامذهبی آغاز شد، به‌ تدریج در میدان رقابت روایت‌های فرقه‌ای و حزبی گرفتار شد و بخش مهمی از نیروی همسوی خود را از دست داد. یا در سودان، اعتراضاتی که با گرانی نان و سوخت شروع شد، پس از ورود بازیگران متعدد و روایت‌های متضاد درباره‌ی «نمایندگی انقلاب»، به بن‌بست‌های عمیق سیاسی رسید. در اعتراضات متأخر در افغانستان نیز دیدیم، جنبش‌هایی که با مطالبات اقتصادی شروع شد و سپس در تله‌ی روایت قومی غلتید، خیلی زود از هم فروپاشید.

از منظر سیاسی، این رویکرد رسانه‌های مخالف جمهوری اسلامی، یک اثر ثانویه اما تعیین‌کننده دارد: جمهوری اسلامی می‌تواند ادعای دیرینه‌ی خود درباره‌ی «هدایت خارجی اعتراضات» را با شواهد رسانه‌ای تقویت کند. به این معنا، بخشی از رسانه‌های بیرونی و جریان اپوزیسیون خارج از کشور، ناخواسته در بازتولید همان چارچوبی سهیم می‌شوند که حکومت برای مشروعیت‌بخشی به سرکوب به آن نیاز دارد. در واقع، رسانه‌های بیرونی در سرکوب معترضان و گسترش روایت جمهوری اسلامی نقش کمی نداشته‌اند. به این‌ترتیب بحران فقط در سطح سرکوب فیزیکی یا سانسور داخلی باقی نمی‌ماند، بلکه به بحرانی در سطح روایت و معنا نیز بدل می‌شود: جایی که رقابت بر سر معنا، به‌ جای تقویت افق مستقل اعتراض، به چندپارگی، قطبی‌سازی و فرسایش انرژی جنبش انجام می‌گیرد- و درست در همین شکاف است که روایت رسمی جمهوری اسلامی امکان تنفس و بازتولید پیدا می‌کند.

از این رو، مبارزه‌ی معترضان فقط نبردی برای تصرف خیابان نیست؛ نبردی است برای بازپس‌گیری حق نام‌گذاری. این‌که اعتراض چه نامیده می‌شود، از کجا سرچشمه می‌گیرد و به کجا می‌تواند برسد، خود بخشی از میدان نبرد است. وقتی اعتراض در قالب «اغتشاش»، «فساد اخلاقی» یا «پروژه‌ی خارجی» تعریف می‌شود، امکان دیدن آن به‌عنوان کنشی خودبنیاد و صدای رهایی‌بخش از میان می‌رود و معترضانی که جان‌شان را کف دست می‌گیرند و به خیابان‌ها می‌آیند، در این بازی و جنگ روایت‌ها، نادیده گرفته می‌شود.

می‌توان گفت که در اعتراضات ایران، معترضان صدای رسانه‌ای نداشتند؛ رسانه‌های وابسته به جمهوری اسلامی آنان را اغتشاشگر می‌نامیدند و رسانه‌های بیرونی نیز صدای‌شان را به نفع امپریالیست‌ها و سلطنت‌طلبان مصادره می‌کردند. هرچند سلطنت‌خواهی کم‌وبیش در ایران وجود دارد، اما صدای رهایی‌بخشی که بخش بزرگی از معترضان را نمایندگی می‌کند، بی‌رسانه مانده است.

نتیجه‌گیری

اعتراضات ایران را نمی‌توان به‌مثابه‌ی انفجارهای مقطعی نارضایتی فهمید؛ آنچه در جریان است، کشمکشی طولانی بر سر امکان معنا‌بخشیدن به تجربه‌ی زیسته‌ی ستم است. قدرت سیاسی فقط زمانی مسلط می‌ماند که بتواند نه‌تنها بدن‌ها، بلکه افق تخیل را نیز کنترل کند؛ یعنی تعیین کند چه چیزی قابل تصور، چه چیزی ناممکن و چه چیزی از اساس بی‌معنا است. از این منظر، قطع اینترنت، قاب‌بندی امنیتی، برچسب‌زنی و جنگ روایت‌ها، ابزارهایی برای مهار همین افق‌اند، نه صرفا واکنش‌هایی تاکتیکی به بحران.

نکته‌ی محوری اینجا است: در اعتراضات ایران، فقدان شجاعت و حتا کم‌بود خشم نیست، بلکه شکنندگی پیوند میان تجربه‌ی فردی و معنای جمعی است. تا زمانی که رنج‌ها نتوانند در قالب روایتی مشترک به هم متصل شوند، خشم به انرژی سیاسی پایدار بدل نمی‌شود. این گذاره هم در ایران و هم در افغانستان و در کل در هر جای که صدای اعتراض جمعی بلند شود، صدق می‌کند. رسانه در این میان می‌تواند نقش پل را بازی کند یا برعکس، این پیوند را قطع کند. هم حکومت و هم برخی نیروهای بیرونی، هر یک به شیوه‌ی خود، در گسستن این پیوند سهیم‌اند. اگر رسانه میدان اصلی این نبرد است، آنگاه یکی از وظایف محوری جنبش‌ها، ساختن و تقویت زیرساخت‌های ارتباطی مستقل، شبکه‌های غیرمتمرکز اطلاع‌رسانی و اشکال جمعی تولید روایت است. بدون چنین تلاش‌هایی، شکاف میان تجربه‌ی زیسته و معنای جمعی همچنان پابرجا می‌ماند.

از این رو، مبارزه‌ی معترضان فقط نبردی برای تصرف خیابان نیست؛ نبردی است برای بازپس‌گیری حق نام‌گذاری. این‌که اعتراض چه نامیده می‌شود، از کجا سرچشمه می‌گیرد و به کجا می‌تواند برسد، خود بخشی از میدان نبرد است. وقتی اعتراض در قالب «اغتشاش»، «پروژه» یا «نزاع ژئوپولیتیک» تعریف می‌شود، امکان دیدن آن به‌عنوان کنشی خودبنیاد و رهایی‌بخش از میان می‌رود.

در نهایت، افق رهایی نه در انتظار ناجی بیرونی شکل می‌گیرد و نه در انباشت صرف خشم؛ بلکه این افق زمانی گشوده می‌شود که تجربه‌های پراکنده‌ی ستم به حافظه‌ی جمعی بدل شوند، به زبان مشترک راه پیدا کنند و در قالب اشکال متنوع سازمان‌یابی رسوب کنند. به بیان دیگر، آنچه در خطر است در کنار جان انسان‌ها؛ امکان معنا دادن به رنج و تبدیل آن به سیاست است. و دقیقا به همین دلیل است که قدرت، پیش از هر چیز، به سراغ روایت می‌رود.


[1] Tchakhotine, Serge. Le Viol des Foules par la Propagande Politique. Paris: Gallimard, 1939.

[2] ایران‌وایر. (۱۹ دی ۱۴۰۴). «تهدید علی خامنه‌ای: اغتشاشگر را باید سرجایش نشاند».

https://iranwire.com/fa/news-1/147267-تهدید-علی-خامنه‌ای-اغتشاشگر-را-باید-سرجایش-نشان‌داد

[3] ایران‌اینترنشنال. (۲۳ دی ۱۴۰۴). بولتن «صدای ایران»، متعلق به دفتر رهبر جمهوری اسلامی، مردم معترض را «تروریست» خواند. ایران‌اینترنشنال. https://www.iranintl.com/202601137817

[4] خبرگزاری صدا و سیما، «برخورد قاطع با تمامی عوامل اغتشاشات اخیر»، ۱۵ بهمن ۱۴۰۴،

در دسترس در: https://www.iribnews.ir/fa/news/5706636/برخورد-قاطع-با-تمامی-عوامل-اغتشاشات-اخیر

از روزنامه‌نگاری مستقل حمایت کنید

حمایت می‌کنم

در افغانستان، جایی که آزادی رسانه‌ها، مانند بسیاری از آزادی‌های دیگر، سرکوب شده است، اطلاعات روز به ایستادگی در برابر سرکوب ادامه می‌دهد.

با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه