نویسنده: نسیم کامگار
مقدمه
پس از پایان جنگ سرد، نظریهی «پایان تاریخ» فرانسیس فوکویاما بر پایه پیروزی نهایی لیبرالدموکراسی بر کمونیسم، برای مدتی بهعنوان تبیین غالب از آیندهی سیاست جهانی مطرح شد. اما ساموئل پی. هانتینگتون (Samuel P. Huntington)در مقالهی معروف خود «برخورد تمدنها» در سال ۱۹۹۳ و سپس در کتاب The Clash of Civilizations and the Remaking of World Order در سال ۱۹۹۶ این دیدگاه را به چالش کشید. بهباور او، در جهان پس از جنگ سرد خطوط اصلی درگیری دیگر ایدئولوژیک یا صرفا اقتصادی نخواهند بود، بلکه میان تمدنهای بزرگ شکل خواهند گرفت.
هانتینگتون تمدن را بالاترین سطح هویت فرهنگی تعریف میکند و پیشبینی میکند که در نظم جدید جهانی، کشورهای محوری هر تمدن به بازیگران اصلی سیاست بینالملل تبدیل خواهند شد. او جهان را به چند تمدن عمده تقسیم میکند: غربی، کنفوسیوسی، جاپانی، اسلامی، اسلاو-ارتدوکس، هندو، امریکای لاتین و در حاشیه تمدن آفریقایی. بهباور او، اختلافات تمدنی عمیق و ریشهدار است؛ خودآگاهی تمدنی در حال افزایش است و مذهب در بسیاری از جوامع به پر کردن خلاءهای هویتی کمک میکند. افزون بر این، پدیدههایی مانند منطقهگرایی اقتصادی و اهمیت روزافزون مشترکات فرهنگی میتوانند به تقویت این شکافهای تمدنی دامن بزنند.
بااینحال، نظریهی هانتینگتون از همان آغاز با نقدهای جدی روبهرو شد. ادوارد سعید استدلال میکرد که تمدنها واحدهایی یکپارچه نیستند و در درون هر تمدن اختلافات عمیق فرهنگی، سیاسی و اجتماعی وجود دارد. آمارتیا سن نیز بر چندلایه بودن هویت انسانی تأکید میکند و میگوید انسانها تنها براساس یک هویت تمدنی تعریف نمیشوند، بلکه هویتهای ملی، زبانی، دینی، طبقاتی و سیاسی نیز در شکلدهی به رفتار آنها نقش دارند. افزون بر این، بسیاری از پژوهشگران روابط بینالملل اشاره کردهاند که بخش بزرگی از جنگهای معاصر در واقع درون تمدنها رخ دادهاند، نه میان تمدنهای متفاوت.
در این چارچوب، سؤال اصلی این مقاله آن است که آیا تنش میان ایران و غرب را میتوان مصداقی از نظریهی «برخورد تمدنها» دانست یا نه.
تلاش ایران برای تمدنیسازی جنگ
جمهوری اسلامی ایران از آغاز تنشهای اخیر تلاش کرده است این درگیری را در قالبی فراتر از یک نزاع سیاسی یا امنیتی تعریف کند. در گفتمان رسمی حکومت، این جنگ غالبا در سه سطح بازنمایی میشود.
در سطح نخست، جنگ بهعنوان تقابل «اسلام و کفر» یا «جهان اسلام در برابر غرب» معرفی میشود. این روایت میکوشد احساسات هویتی مسلمانان را برانگیزد و حمایت افکار عمومی جهان اسلام را جلب کند.
در سطح دوم، با تأکید بر مفهوم «منطقه»، تلاش میشود دامنهی درگیری از یک تقابل دوجانبه فراتر برده شود و قدرتهای غیرغربی مانند چین (در چارچوب تمدن کنفوسیوسی) و روسیه (تمدن اسلاو-ارتدوکس) نیز بهطور ضمنی در این صفبندی قرار گیرند.
در سطح سوم، روایت ضدغربی برجسته میشود؛ روایتی که در آن تقابل «شرق و غرب» یا «مستضعفان و استکبار» محور اصلی تفسیر جنگ معرفی میگردد.
نمونههایی از این رویکرد در سخنان مقامهای ایرانی دیده میشود. آیتالله علی خامنهای در سخنرانی ۱۲ بهمن ۱۴۰۴ (شنبه، ۱۲ دلو) در آغاز مراسم سالگرد انقلاب اسلامی گفت: «امریکاییها باید بدانند که اگر جنگی شروع کنند، این بار جنگ منطقهای خواهد بود.» این سخن عملا سطح تهدید را از یک تقابل دوجانبه به سطح منطقهای ارتقا میدهد.
همچنین اسماعیل بقایی، سخنگوی وزارت خارجهی ایران، در ۱۳ اسفند ۱۴۰۴ در گفتوگو با شبکه العربیه ادعا کرد که این جنگ «متوجه کل منطقه و جهان اسلام است» و مدعی شد که عوامل موساد در پی ایجاد خرابکاری در عربستان سعودی و ایجاد تفرقه میان کشورهای اسلامی هستند.
چنین روایتهایی در واقع تلاشی برای بسیج افکار عمومی و گسترش دامنهی حمایت از ایران است. بااینحال، شواهد نشان میدهد که این تلاشها در سطح عملی موفقیت محدودی داشتهاند.
آیا این جنگ واقعا میانتمدنی است؟
اگرچه در ظاهر میتوان این تنش را تقابل ایران اسلامی با غرب سکولار دانست، اما بررسی دقیقتر نشان میدهد که این درگیری بیش از آنکه ماهیت تمدنی داشته باشد، ریشه در رقابتهای ژئوپلیتیکی و امنیتی دارد.
نخست آنکه بسیاری از جنگهای معاصر در درون یک تمدن رخ میدهند. جنگ روسیه و اوکراین نمونهای از درگیری درون تمدن اسلاو-ارتدوکس است. همچنین تنشهای میان پاکستان و گروه طالبان را میتوان نمونهای از یک منازعهی درون تمدن اسلامی دانست. این موارد نشان میدهد که مرزهای تمدنی لزوما مانع بروز درگیریهای شدید میان بازیگران همفرهنگ نمیشوند.
دوم آنکه جهان اسلام نیز در عمل واکنش یکپارچهای به این تنشها نشان نداده است. اگرچه در برخی جوامع مسلمان نوعی همدردی عاطفی با ایران مشاهده شد، اما این احساسات به سطح سیاست رسمی دولتها منتقل نشد. بسیاری از کشورهای عرب حوزه خلیج فارس نهتنها از روایت تمدنی ایران پیروی نکردند، بلکه همکاریهای امنیتی، اقتصادی و حتا اطلاعاتی گستردهای با ایالات متحده و اسرائیل دارند. رقابت ژئوپلیتیکی میان ایران و عربستان سعودی نیز شکاف قابلتوجهی در جهان اسلام ایجاد کرده است.
از سوی دیگر، ترکیه که از نظر تاریخی و فرهنگی بخشی از جهان اسلام محسوب میشود، عضو ناتو است و در بسیاری از موارد منافع استراتژیک خود را در چارچوب همکاری با غرب تعریف میکند. این واقعیتها نشان میدهد که رفتار دولتها بیش از آنکه بر همبستگی تمدنی استوار باشد، تابع محاسبات قدرت، امنیت و منافع ملی است.
در نهایت، ریشههای اصلی این درگیری را باید در عواملی مانند رقابت بر سر نفوذ منطقهای، برنامهی هستهای ایران، امنیت خلیج فارس و تنگهی هرمز، و موازنهی قدرت در خاور میانه جستوجو کرد. در چنین شرایطی، روایتهای تمدنی بیشتر نقش ابزاری در گفتمان سیاسی دارند تا اینکه علت واقعی منازعه باشند.
نتیجهگیری
نظریهی برخورد تمدنهای هانتینگتون میتواند بخشی از ظاهر تنش میان ایران و غرب را توضیح دهد، زیرا بازیگران سیاسی گاه آگاهانه تلاش میکنند منازعات خود را در قالب روایتهای هویتی و تمدنی بازنمایی کنند. جمهوری اسلامی ایران نیز کوشیده است با استفاده از مفاهیمی مانند «اسلام در برابر غرب» یا «منطقه در برابر استکبار»، چارچوبی تمدنی برای این درگیری ایجاد کند.
بااینحال، شواهد نشان میدهد که این روایت در سطح عملی با موفقیت محدودی روبهرو بوده است. کشورهای اسلامی در واکنش به این بحران بیشتر براساس منافع ملی، ملاحظات امنیتی و رقابتهای ژئوپلیتیکی عمل کردهاند، نه بر پایه همبستگی تمدنی.
از اینرو، میتوان گفت که نظریهی هانتینگتون تنها بخشی از واقعیت سیاست جهانی را توضیح میدهد. جهان امروز بیش از آنکه با «برخورد تمدنها» تعریف شود، با رقابت قدرتها، منافع ملی، اتحادهای استراتژیک و معادلات ژئوپلیتیکی شکل میگیرد. در این میان، روایتهای تمدنی اغلب بیشتر بهعنوان ابزاری سیاسی برای بسیج افکار عمومی بهکار میروند تا اینکه بازتاب دقیق واقعیتهای سیاست بینالملل باشند.