یاسین احمدی
سخن از کشتار هزارهها در هرات، بامیان، غور و کویته، یا حتا در آموزشگاه و زایشگاه، نه سخن از یک حادثهی خاص است و نه روایتی از یک رخداد بیپیشینه و جداگانه؛ سخن از کشتار هزارهها، روایتی از یک روند دوامدار تاریخی است. روندی که در آن، خشونت علیه یک گروه خاص، به امر عادی و عمل قدسی تکرارشونده تبدیل شده است. هرات، هزارهجات و کویته، ممکن است دو جغرافیای متفاوت باشند، اما در تجربهی زیستن در سایه تهدیدی که هرگز بهطور کامل از بین نمیرود، با هم اشتراکات عمیق تاریخی دارند. مرگ دستهجمعی هزارهها در هرات، لحظهای از تاریخ تکرار و تداوم همین تجربهی سوزان است. در کویته نیز، همانند وضعیت کلی هزارهجات، تجربهی مرگ و بیخانمانی بخشی جداناپذیر از زندگی هزاره است. سالها است که هزارهها در آن شهر، نه فقط با خطر انفجار و تروریسم، بلکه با نوعی محدودیت دائمی در زندگی روبهرو هستند. محلههایی که در آن زندگی میکنند، به مرور به فضاهایی تبدیل شدهاند که خروج از آنها، همیشه با خطر همراه است. این یعنی خروج از روند طبیعی زندگی و سکونت در وضعیت وحشت ابدی و بقا. وقتی شفاخانه صد بستر برچی با خون دهها نوزاد و مادر زائو غرق بود، وقتی کاج و موعود با بدنهای تکهپارهی دانشآموزانش به آیه «انماالمومنین اخوه» ایمان میآورد، به یک الگوی تاریخی از حذف و کشتار نیز اذعان میکرد. سخن از روایت دردها و توصیف تراژدی تاریخی یک قوم نیست؛ اینبار سؤال اساسی این است که چرا این وضعیت، به شکل الگوی بیپایان تاریخی برای هزارهها تکرار میشود؟ چرا خشونت علیه این قوم، ساختار تاریخی یافته و مسیر مشخصی را دنبال میکند؟
اجازه دهید برای یافتن پاسخ این پرسش، کمی به تاریخ نگاه کنیم. در اواخر قرن نوزدهم، بهویژه در دورهی عبدالرحمانخان، سرکوب هزارهها از سطح درگیریهای پراکنده عبور کرد و به یک سیاست نظاممند و منسجم تبدیل شد. این سرکوب، فقط نظامی نبود؛ مجموعهای از اقدامات هماهنگ بود که هدف آن، تغییر جایگاه یک جامعه در ساختار کلی قدرت و اجتماع بود. در این دوره، زمینها مصادره شد، مردم به اجبار جابهجا شدند و پیوندهای اجتماعی یک جامعه از هم گسسته شد. اما مهمتر از تمامی اینها، ساخت مفکورهی «دیگریسازی» هزارهها بود. این همان چیزی بود که معنا و مفهوم برابری انسانی را در قلمرو هستی هزارهها دگرگون ساخت و از این پس، این قوم در یک ساختار نابرابر اجتماعی و هستی لبمرزی که نه در جامعه جای داشت و نه از آن بیرون بود، بهعنوان «دیگری» تعریف شدند. این «دیگریسازی» به مرور، به بخشی از نگاه عمومی تبدیل شد. وقتی یک گروه، بارها در زبان و روایتها، بهعنوان غیرخودی معرفی شود، این تصویر در ذهنها نیز تثبیت میشود و وقتی در ذهنها تثبیت شد، در رفتارها نیز بازتاب پیدا میکند. در اینجا، تبعیض مذهبی نیز نقش مهمی داشت. تشیع، در بسیاری از روایتهای مسلط، بهعنوان انحراف دینی معرفی شد.
این نگاه در افغانستان، پیش از هر چیز، ابزاری برای تعیین مرزهای قدرت بود. وقتی یک باور در سرزمینی طرد و انکار شود، پیروان آن نیز در موقعیت دفاعی قرار میگیرند و برای فرار از تحقیر و توهین، بیش از پیش منزوی میشوند. متأسفانه اما این تبعیض، در همین سطح متوقف نشد و به تدریج با نشانههای قومی نیز گره خورد. هزارهها، بهدلیل ویژگیهای ظاهریشان، به راحتی قابل شناسایی بودند. این همان چیزی بود که تبعیض را از سطح فکر، به سطح بدن و خصوصیات فیزیکی منتقل ساخت. در چنین شرایطی، هزارهها هم بهخاطر آنچه باور داشتند و هم بهخاطر آنچه بودند، هدف طرد و تبعیض قرار گرفتند. مسألهی زمین، در کنار تبعیض مذهبی و نشانهگذاری قومی، عامل دیگری بود که به این وضعیت عمق داد. در جوامعی مانند افغانستان، زمین فقط یک منبع اقتصادی نیست؛ پایه استقلال، منزلت اجتماعی و امکان بقا است. وقتی یک جامعه از زمین خود جدا میشود، فقط داراییاش را از دست نمیدهد، بلکه از شبکههای زیستی، از پیوندهای اجتماعی و از توان ایستادن مستقل نیز محروم میشود.
در دورههای مختلف، هزارهها این تجربه را از سر گذراندهاند. مصادرهی زمینها و جابهجایی اجباری، به تدریج این جامعه را در موقعیتی قرار داده که از نظر اقتصادی و اجتماعی، آسیبپذیرتر از حد تصور باشند. این آسیبپذیری، فقط به یک نسل محدود نماند؛ به نسلهای بعدی منتقل شد و به بخشی از ساختار نابرابر اجتماعی کشور تبدیل گردید. وقتی مثلث تبعیض مذهبی، نشانهگذاری قومی و تصاحب زمین در کنار هم قرار میگیرند، نتیجه چیزی فراتر از نابرابری ساده است. نتیجه، شکلگیری نظمی است که در آن، حذف نهتنها بهطور دائمی ممکن میشود، بلکه به بخشی جداییناپذیر از باور عمومی و رویه سیاسی حاکمیتها نیز تبدیل میگردد. در چنین نظمی، خشونت و کشتار، چه در هرات و چه در کابل یا کویته، دیگر نیاز به توجیه پیچیده ندارد؛ زیرا زمینهی آن از قبل در بستر باور جمعی و ساخت سیاست فراهم شده است. در این بستر است که گروههایی مانند داعش خراسان یا سایر جریانهای افراطی، و یا حتا افراد عادی جامعه، میتوانند به راحتی دست به جنایت و کشتار بزنند. این گروهها، اگرچه در ظاهر عامل مستقیم خشونت اند، اما در واقع بر روی زمینی حرکت میکنند که پیشتر آماده شده است؛ زمینی که در آن، یک گروه خاص از قبل بهعنوان هدف قابل قبول، مشروع و دارای مرگ بیتاوان تعریف شده است.
اما این فقط به افغانستان محدود نمیشود. در کویته پاکستان نیز، اگرچه زمینهها متفاوت اند، اما نتیجه مشابه است. هزارهها در آنجا نیز، بهطور مکرر هدف حملات نسلکشانه قرار گرفتهاند. تفاوت در این است که در کویته، این وضعیت به مرور به یک نوع زندگی محدودشده تبدیل شده است. بسیاری از هزارهها، برای حفظ جان خود، ناچار شدهاند حرکتهایشان را محدود کنند، مسیرهای مشخصی را انتخاب کنند و از حضور در برخی فضاها صرفنظر نمایند. این یعنی خشونت، فقط در لحظهی انفجار یا حملههای تروریستی اتفاق نمیافتد، بلکه در طول زمان، به بخشی از زندگی تبدیل میشود. به عبارت دیگر، خشونت از یک رویداد به یک ساختار تغییر میکند.
حاکمیتها و الگوی تبعیض
در بسیاری از موارد، مسأله فقط ناتوانی دولتها در جلوگیری از خشونت نبوده، بلکه نوعی بیتفاوتی یا حتا بازتولید غیرمستقیم این وضعیت نیز دیده شده است. وقتی یک دولت نتواند یا نخواهد امنیت یک گروه خاص را بهطور برابر تأمین کند، عملا این پیام را منتقل میکند که جان آن گروه در نگاه حاکمیت ارزشی ندارد. مشکل فقط بیتفاوتی در برابر کشتار یک قوم خاص نیست، بلکه تولید و ترویج ادبیات نفرت و تکفیر علیه آن، بخشی از سیاست دائمی حاکمیتها بوده است. چنین نگاهی به حیات و هستی انسانی، ضمن آنکه نشان میدهد نابرابری و هیچانگاری هستی یک قوم خاص، یک امر رایج اجتماعی در کشور ما است، مرگ عدالت اجتماعی و نمایش عریان ابتذال شر، به قول آرنت، را نیز برجسته میسازد. بیتفاوتی سیاسی در برابر جنایات تندروان و مردم عادی، حتا اگر بهصورت مستقیم بیان نشود، در عمل به شکل عریان آشکار و درک میشود و همین درک، به تداوم چرخهی خشونت کمک میکند.
ریشههای نفرت
برای اینکه بتوانیم چرخهی موجود خشونت در افغانستان را عمیقتر بفهمیم، باید از سطح تاریخ و سیاست عبور کنیم و به سطحی برسیم که در آن، «معنا» ساخته میشود؛ زیرا هیچ نفرتی در خلاء شکل نمیگیرد. نفرت، محصول یک روند است؛ روندی که در آن، یک گروه به تدریج از دایره «ما» خارج شده و به «دیگری» تبدیل میشود. در فلسفهی اجتماعی، این فرآیند را «دیگریسازی» مینامند. اما این واژه، اگر ریشهیابی نشود، چیزی را روشن نمیکند؛ برای همین لازم است ببینیم این دیگریسازی چگونه کار میکند. طبیعی است که میان آدمیان تفاوت وجود داشته باشد؛ تفاوت در مذهب، در قومیت، در زبان و رنگ و چهره. این تفاوتها، به خودیخود مشکلساز نیستند، اما زمانی که وارد میدان قدرت میشوند، بار معنایی پیدا میکنند. یعنی برخی تفاوتها برجسته میشوند و برخی دیگر نادیده گرفته میشوند. این انتخاب، تصادفی صورت نمیگیرد، بلکه در خدمت تثبیت یک نظم خاص عمل میکند. زمانی که یک تفاوت، بهطور مداوم برجسته شود، کمکم به یک «مرز» تبدیل میشود؛ مرزی که بین «ما» و «آنها» کشیده میشود. تا این مرحله، هرچند هنوز خشونت رخ نداده است، اما زمینههای ذهنی و اجتماعی آن ساخته شده است.
در مرحلهی بعد، این مرز ارزشگذاری میشود؛ یعنی «ما» بهعنوان بهتر، درستتر یا کاملتر تعریف میشود و «آنها» بهعنوان کمتر، منحرف، بیایمان، نجس یا ناقص. اینجا است که تبعیض وارد لایههای عمیقتری میشود. دیگر فقط سخن از تفاوت نیست، بلکه سخن اصلی، تفاوت نابرابر است. «قلعهی حیوانات»، اثر جورج اورول را خواندهاید؟ حیوانات قلعه در ابتدا همه برابر بودند؛ پس از مدتی دستهبندی شروع شد و در نهایت، مانیفست مزرعه به «همه برابر اند، اما عدهای برابرتر اند» تبدیل شد. سپس استثمار و فروانگاری به اوج رسید؛ برخی حیوانات نادیده گرفته میشدند، عدهای برای گوشت و پوستشان فروخته میشدند و عدهای هم اعدام میگردیدند. این داستان میتواند روند شکلگیری «دیگری» نابرابر را به خوبی بیان نماید.
در مرحلهی سوم، این نابرابری عادی میشود؛ یعنی دیگر نیاز به توجیه ندارد. وقتی یک جامعه بهطور مداوم کشتار و مرگ یک گروه را در موقعیتی بیارزش تصور کند، این وضعیت به تدریج شکل طبیعی به خود میگیرد و وقتی چنین روندی طبیعی شد، نهتنها کمتر مورد پرسش قرار میگیرد، بلکه مرگ آن، در کنار قدسیسازی، با قبحزدایی نیز همراه میشود. در نهایت، در مرحلهی چهارم، خشونت و جنایت ممکن و بیمکافات میشود؛ نه بهعنوان یک جهش ناگهانی، بلکه بهعنوان ادامهی منطقی همان روند یادشده. در اینجا، حذف یک گروه دیگر شکستن یک قاعده نیست، بلکه اجرای همان قاعده است؛ قاعدهای که اکثرا سردمداران دینی و مذهبی با نوید نعمات بهشتی، عدهی زیادی را به کشتار و جنایت ترغیب کردهاند. برای فهم و قناعت این موضوع، به کتاب ملا اسلامجار، ملا عنابی و بسیاری دیگر از علمای دینی کشورهای افغانستان و پاکستان مراجعه نمایید.
حالا با توجه به این چارچوب، آنچه در هرات و کویته رخ میدهد، دیگر صرفا بهعنوان حملات تروریستی قابل فهم نیست. اینها لحظاتی هستند که در آن، یک روند پرامتداد تاریخی سر از گریبان یک جامعه درآورده و خود را به شکل فشرده و عملی بازنمایی میکند. اما یک نکتهی مهم در این میان وجود دارد: این روند فقط از بالا و توسط قدرت سیاسی ساخته نمیشود؛ در طول زمان، وارد ذهنها و روابط روزمره نیز میشود. یعنی افراد، حتا بدون آگاهی کامل، شروع به بازتولید آن میکنند؛ در زبان، در شوخیها، در نگاهها و در رفتارهای روزمره. چند روز قبل، کلیپی در رابطه با تشویق مردم جهت کمک مالی به حکومت ایران نشر شد که یک ملای شیعی غیرهزاره، خطاب به هزارهها میگفت: «شما موشخوران، با یادی از گذشته، باید فکر امروز را بکنید.» میبینید، وقتی نگاه فروکاهانه به بخشی از پیکرهی جامعه نهادینه شود، حتا کسانی که از دید مذهبی با این بخش مشترکات دارند، برای اینکه در زمرهی «دیگری» قرار نگیرند و توهین و تحقیر نشوند، اینگونه رفتار میکنند. این نشان میدهد که نفرت، از یک پروژهی سیاسی، به یک عادت اجتماعی تبدیل شده است. با توجه به چنین شرایطی، مقابله با خشونت فقط به معنای مقابله با عاملان مستقیم آن نیست، بلکه به معنای شکستن این عادتها است؛ به معنای بازنگری در همان مرزهایی است که میان «ما» و «دیگری» کشیده شده است. اما این کار قطعا ساده نیست؛ زیرا آنچه باید تغییر کند، فقط سیاست نیست، بلکه تغییر ذهنیتها در اولویت است و تغییر ذهنیت، زمان میبرد، زیرا شاید قرنها طول کشیده تا این ذهنیتها خلق شوند.
چگونه عبور کنیم
شخصا هیچ شکی ندارم که خشونت علیه هزارهها محصول ساختاری است که ریشه درازنایی در تاریخ دارد؛ ساختاری که در آن، تاریخ، زبان، مذهب و قدرت، با چاشنی بیرحم سیاست به هم گره خوردهاند. اما آنچه مهم است، توصیف و تحلیل بحران نیست، بلکه ارائهی راهکار عبور از این وضعیت است؛ امری که با یک اقدام ساده یا کوتاهمدت، و حتا در شرایطی که اقدام دارای ضمانت اجرا نباشد، هرگز ممکن نیست. اینجا آنچه لازم است، یک تغییر تدریجی اما پیوسته است؛ تغییری که از درون جامعه آغاز میشود و به مرور خود را در سطح گستردهتر نشان میدهد.
از آنجایی که هزارهها غالبا دارای توان مؤثر برای خلق تغییرات کلان در افغانستان نبودهاند، نقطهی آغاز این تغییر، در روزگار امروز هزارهها جایی است که آگاهی از حالت ذهنی خارج شده و وارد زندگی روزمره گردد. یعنی فهم تاریخی هزارهها از گذشته و اکنون، به رفتار روزمره تبدیل شود. این تبدیلی، با تصمیمهای کوچک، مانند نحوهی ارتباط میان افراد، ایجاد اعتماد، اینکه یک جامعه چگونه با اختلافهای درونی خود برخورد میکند و چگونه در برابر بیعدالتی واکنش نشان میدهد، آغاز میشود. این مرحله، شاید در نگاه اول ساده به نظر برسد، اما در واقع مهمترین بخش کار است؛ زیرا اگر آگاهی در همینجا متوقف شود، هرگز به سطح کمال و هدف نمیرسد، اما اگر در این سطح ریشه بگیرد، میتواند به مرور گسترش پیدا کند.
وقتی این رفتارها تکرار شوند، از حالت فردی خارج میشوند. دیگر فقط یک فرد یا یک گروه کوچک نیست که بهگونهای متفاوت عمل میکند، بلکه یک «الگوی جمعی» شکل میگیرد. جامعه، کمکم یاد میگیرد که چگونه بهصورت هماهنگ عمل کند، چگونه واکنشهای خود را پراکنده نکند و چگونه صدای خود را بهصورت منظم بیان کند. این رفتار، محور و مرکز مشترک و قابلقبول اکثریت جامعه را میطلبد. اگر به این وضعیت برسیم، به یقین میتوان گفت که این همان لحظهای است که عمل، از حالت واکنشی خارج شده و به یک ظرفیت تبدیل میگردد. بدیهی است که به مرور زمان و به شکل آهسته و پیوسته، از دل این ظرفیت، ساختار شکل میگیرد. ساختار، در اینجا به معنای نهاد رسمی نیست، بلکه به معنای الگویی است که بتواند تکرار شود، آموزش داده شود و منتقل گردد.
وقتی یک جامعه بتواند تجربههای خود را به شکل روایتهای مشترک درآورد، وقتی بتواند از پراکندگی خارج شود و به پیوستگی برسد، در واقع در حال ساختن یک ساختار است. این ساختارها، اگر ادامه پیدا کنند، به تدریج پایدارتر میشوند؛ در شبکههای اجتماعی، در گروههای همبستگی، در رسانهها و در شیوههای مشخص مطالبهگری. در این مرحله، جامعه دیگر فقط واکنش نشان نمیدهد، بلکه «الگوی پاسخ» تولید میکند؛ البته و صدالبته اگر در جامعهی هزاره، اکبریها و مقدسیها، قدرت فهم و تحلیل شرایط بقا در قلمرو هستی قومشان را بیابند.
اما مهمترین بخش این مسیر، جایی است که این ساختارها به عادت تبدیل میشوند. عادت یعنی رفتاری که دیگر نیاز به تصمیمگیری آگاهانه ندارد؛ بخشی از زندگی شده است. جامعهای که بهطور طبیعی در برابر بیعدالتی واکنش نشان میدهد، یا بهطور طبیعی همبسته عمل میکند، به مرحلهای رسیده که تغییر در آن پایدار شده است. البته شخصا رسیدن هزارهها به این مرحله از پیشرفت را بسیار بعید میدانم، زیرا حافظهی زخمی و خاطرهی دردبار تاریخی، سبب رسوب نوعی حس خودبرتربینی داخلی در تمامی لایههای اجتماعی این قوم شده است. اگر جامعهی هزاره به سطحی برسد که در برابر رخدادهای سیاسی یا جنایی به شکل همبسته عمل کند، حتا اگر فشار بیرونی افزایش یابد، آنچه ساخته شده، فرو نمیریزد، زیرا در درون جامعه ریشه گرفته است. اما این مسیر، بدون خطر هم نیست. بزرگترین خطر، فرسایش است. فرسایش زمانی رخ میدهد که حرکت متوقف شود و جای آن را تکرار بگیرد. وقتی جامعه، به جای ساختن، فقط به یادآوری گذشته بسنده کند، کمکم نیروی خود را از دست میدهد. برای جلوگیری از این وضعیت، یک راهکار حیاتی وجود دارد: اینکه هر آگاهی باید به یک عمل کوچک وصل شود؛ هر عمل باید تکرار شود و این تکرار باید به یک الگوی پایدار تبدیل گردد. اگر این زنجیره حفظ شود، عبور از این وضعیت ممکن میشود، البته باز هم نه بهصورت ناگهانی، بلکه بهصورت تدریجی و ماندگار.
کلام آخر
آنچه در هرات و کویته رخ میدهد، اگر فقط بهعنوان مجموعهای از فجایع انسانی دیده شود، گرچه چنین نگاهی بازتابدهندهی یک درد است، اما کافی نیست. این رخدادها صرفا صحنههایی از رنج نیستند؛ نشانههایی هستند از یک وضعیت عمیقتر. وضعیتی که در آن، یک جامعه هنوز در میانهی یک گذار ناتمام قرار دارد؛ گذار از موقعیت تحمیلشده به موقعیت ساختهشده. در این گذار، دو واقعیت همزمان وجود دارد: از یکسو، جامعهای که دیگر آن جامعهی خاموش گذشته نیست؛ میفهمد، روایت میکند و به نوعی در برابر حذف مقاومت مینماید. از سوی دیگر، این جامعه هنوز به آن سطح از انسجام و ساختار نرسیده که بتواند این چرخه را بهطور کامل متوقف کند. این فاصله، همان جایی است که تاریخ فرصت بازگشت پیدا میکند.
اگر به کل مسیر نگاه کنیم، میبینیم که مسأله فقط خشونت نیست. خشونت، نتیجه است، نه علت. علت، در همان جایی نهفته است که تبعیض به تدریج طبیعی شده بود، که مرز میان «ما» و «دیگری» به یک امر بدیهی تبدیل شده، تا جایی که نابرابری در ساختار رسوب کرد. بنابراین، عبور از این وضعیت، به معنای حذف خشونت به تنهایی نیست، بلکه به معنای تغییر همان شرایطی است که خشونت را در دل خود پرورانده است. این تغییر، با یک روند پیوسته شکل میگیرد؛ روندی که در آن، آگاهی به عمل تبدیل میشود، عمل به ساختار و ساختار به عادت. اگر این زنجیره کامل شود، آنچه امروز بهصورت بحران دیده میشود، میتواند به تدریج مهار شود. اما اگر این زنجیره در هر مرحلهای قطع شود، چرخهی خشونت نیز ادامه پیدا میکند.
در این میان، یک نکتهی تعیینکننده وجود دارد: پایداری. بسیاری از تلاشها، به این دلیل شکست میخورند که ناپیوستهاند؛ آغاز میشوند، اما ادامه نمییابند. به همین دلیل، آنچه ساخته میشود، پیش از آنکه تثبیت شود، فرو میریزد. پایداری زمانی بهدست میآید که تغییر، از سطح تصمیمهای لحظهای عبور کند و به بخشی از زندگی تبدیل شود؛ یعنی آنچه انجام میشود، دیگر وابسته به شرایط خاص نباشد، بلکه در هر وضعیت ادامه پیدا کند. در چنین حالتی، حتا اگر فشار افزایش یابد، آنچه ساخته شده، باقی میماند، زیرا ریشه در درون جامعه دارد، نه در شرایط بیرونی.
در نهایت، آنچه در هرات و کویته دیده میشود، فقط تراژدی نیست؛ یک نقطهی انتخاب است: انتخاب میان تکرار و تغییر، میان ادامهی یک مسیر آشنا، هرچند دردناک، و تلاش برای ساختن مسیری متفاوت، هرچند دشوار. اگر این مسیر دوم انتخاب شود و اگر با صبر، پیوستگی و آگاهی ادامه یابد، آنگاه تاریخ دیگر یک سرنوشت نخواهد بود، بلکه به چیزی تبدیل میشود که میتوان آن را تغییر داد. اما اگر این مسیر نیمهکاره رها شود، همان الگو با چهرهای تازه باز هم بازخواهد گشت. شکی نیست که اکنون هرات و کویته فقط نام مکانها نیستند، بلکه میدان یک پرسش بزرگتر اند: آیا یک جامعه میتواند از شرایطی که بر آن تحمیل شده عبور کند، یا محکوم است همان شرایط را در شکلهای مختلف دوباره تجربه نماید؟ پاسخ این پرسش، نه در گذشته، بلکه در نحوهی مواجهه با آن در زمان حال نهفته است.