هرمز؛ تنگه‌ای که از قبل بسته بود

بحران انرژی ۲۰۲۶ از منظر جامعه‌شناسی جهانی‌شدن

اطلاعات روز

روح‌الله طاهری

پیش از آن‌که گلوله‌ای شلیک شود، تنگه بسته بود. اگر دقیق‌تر بگویم، سیستمی طراحی شده بود که در آن بستن ۵۰ کیلومتر آبراه می‌توانست زندگی میلیاردها نفر را تکان دهد. نزدیک به دو ماه قبل امریکا و اسرائیل به ایران حمله کردند؛ حمله‌ای که در نتیجه‌ی آن، سپاه پاسداران در پاسخ به کشته‌شدن رهبران درجه‌یک جمهوری اسلامی ایران، تنگه‌ی هرمز را مسدود کرد و جهان فهمید که سال‌ها روی یک استخوان‌بندی پوسیده زندگی می‌کنند.

اما آنچه در تحلیل‌های رایج از این بحران مغفول مانده، این است: بحران هرمز یک اتفاق نظامی نیست، نتیجه‌ی منطقی یک انتخاب اقتصادی است؛ انتخابی که برای چهاردهه با نام «کارآیی»، «آزادی تجارت» و «اتصال جهانی» توجیه شده است و هزینه‌اش را نه آنانی که از آن سود بردند، بلکه آنانی پرداختند که از ابتدا هرگز در این معامله طرف نبودند. در این مقاله، تلاش می‌شود که به کمک جامعه‌شناسی جهانی‌شدن، به این مسأله روشنی انداخته شود- چیزی که در تحلیل‌های اقتصادی و سیاسی این جنگ دیده نمی‌شود.

باید یک چیز را از ابتدا روشن کرد: سپاه پاسداران یک بازیگر منفعل در این داستان نیست که صرفا به حمله‌ای واکنش نشان داده باشد. سپاه خودش یک امپراتوری اقتصادی است- با منافع مستقل در قراردادهای نفتی، لجستیک بنادر و همان زنجیره‌های تأمینی‌ای که ادعا می‌کند در برابرشان ایستاده است. این واقعیت نه بهانه‌ای برای توجیه حمله‌ی نظامی امریکا و اسرائیل است، نه دلیلی برای ساده‌انگاری درباره‌ی انگیزه‌های بستن این آبراه. اما هر تحلیلی که آن را نادیده بگیرد، نیمی از واقعیت را پنهان کرده است.

این مقاله ادعا ندارد که تحلیل کاملی از بحران هرمز است. تحلیل‌های ژئوپلیتیک، نظامی و امنیتی این بحران جای خود را دارند و مهم هستند. اما آنچه در این سطور دنبال می‌شود، چیز دیگری است: آن لایه‌ای که معمولا زیر خبرهای نظامی پنهان می‌ماند.

کارآیی، نام دیگر شکنندگی

سرمایه‌داری معاصر یک قانون نانوشته دارد: آنچه ارزان‌تر تولید می‌شود، در همان‌جا تولید خواهد شد؛ تراشه در تایوان، گاز در قطر، نفت در عربستان، کود شیمیایی در روسیه، لباس در بنگلادش. این ایدئولوژی که به‌نام «کارآیی» شناخته می‌شود، دهه‌ها آن را به‌عنوان پیروزی علم اقتصاد بر ناکارآمدی دولتی معرفی کردند.

اما برای آن‌که بدانیم این «کارآیی» به نفع کیست، یک آمار کافی است: از نزدیک به ۲۰۰ کشور عضو سازمان ملل، فقط یک مشت کوچک -هفت امریکایی، دو چینی، یک کوریایی- قدرتمندترین شرکت‌های جهان چون اپل، آمازون، گوگل، مایکروسافت و میتا را در اختیار دارند. این همان «بازار آزاد» است؛ بازاری که آزاد است- برای معدودی.

«کارآیی» یک وجهه‌ی دیگر هم دارد که اقتصاد آن را کتمان می‌کند: هرچه زنجیره‌ی تأمین متمرکزتر شود، هرچه تولید در یک نقطه فشرده‌تر شود، آسیب‌پذیری نیز عمیق‌تر می‌شود. اختلال در یک گلوگاه محدود -مانند تنگه‌ی هرمز- می‌تواند عرضه‌ی حدود یک‌پنجم نفت جهان و سهم مهمی از گاز طبیعی مایع را تحت تأثیر قرار دهد (EIA، ۲۰۲۴).

این ریسک اتفاقی به‌وجود نمی‌آید؛ نتیجه‌ی منطقی منطق انباشت سرمایه‌ای است که در آن کاهش هزینه در کوتاه‌مدت بر امنیت بلندمدت ترجیح داده می‌شود. نه لزوما توسط یک توطئه‌گر، بلکه از دل هزاران تصمیم روزمره که در هیچ‌کدام، تصمیم‌گیرندگان هزینه‌ی آن را به‌طور مستقیم نمی‌پردازند؛ هزینه را طبقات فرودست می‌پردازند.

چیزی که مدت‌ها به‌نام کارآیی می‌شناختیم، شکنندگی اقتصادی بود که امروز مشاهده می‌کنیم. نشانه‌ی این شکنندگی از مدت‌ها پیش قابل مشاهده بود. حتا در جنگ هشت‌ساله‌ی ایران و عراق (۱۹۸۰–۱۹۸۸)، تنگه به‌طور کامل بسته نشده بود. همین «هرگز» دقیقا مسأله را توضیح می‌دهد. وقتی یک ریسک بزرگ هرگز به‌طور کامل محقق نمی‌شود، به‌ تدریج نامرئی می‌شود. چهاردهه از یک شکنندگی ساختاری سود برده شد، بدون آن‌که هزینه‌ی واقعی آن پرداخته شود.

به همین دلیل است که باید پرسید: چرا این بحران زودتر رخ نداد؟ از دهه‌ی ۱۹۸۰، داده‌ها و گزارش‌ها به آسیب‌پذیری تنگه‌ی هرمز اشاره می‌کردند، اما جدی گرفته نشدند. برای بازیگرانی که از این وابستگی سود می‌بردند، پرداخت هزینه‌ی تنوع‌بخشی در کوتاه‌مدت معنا نداشت. ریسک را می‌توان به آینده موکول کرد؛ سود باید همین امروز محقق شود. این ساختار انگیزشی -نه صرفا بی‌توجهی- منجر به یکی از بزرگ‌ترین بحران‌های انرژی جهان شد.

نئولیبرالیسم: سود خصوصی و هزینه‌ی عمومی

برای فهم بحران هرمز در کنار عوامل ژئوپلیتیکی و نظامی، باید به دهه‌ی ۱۹۸۰ برگشت- دورتر از خاور میانه، به واشنگتن و لندن. ریگان در امریکا و تاچر در بریتانیا یک ایدئولوژی را جهانی کردند که خلاصه‌اش در یک جمله می‌گنجد: دولت مشکل است، بازار راه‌حل. این ایدئولوژی -که نئولیبرالیسم نامیده می‌شود- در عمل به معنای خصوصی‌سازی، مقررات‌زدایی و اعطای بیشترین آزادی به جریان سرمایه در مقیاس جهانی بود. این نئولیبرالیسم یک دروغ ساختاری داشت که بحران هرمز آن را برملا کرد: وقتی بازار درست کار می‌کند، سود خصوصی می‌شود؛ وقتی بازار شکست می‌خورد، هزینه عمومی می‌شود. در ۲۰۰۸، دولت‌ها هزار میلیارد دالر پول مالیات‌دهندگان را به بانک‌هایی تزریق کردند که با «نوآوری مالی» خود بحران آفریده بودند. در مارچ ۲۰۲۶، پس از بسته‌شدن تنگه‌ی هرمز، دولت‌های اروپایی بخشی از ذخایر استراتژیک نفت‌شان را آزاد کردند -ذخایری که با پول مالیات‌دهندگان تأمین شده بود- تا جبران کنند شکافی را که خصوصی‌سازی زنجیره‌های تأمین ایجاد کرده بود.

از سوی دیگر، آیا مدل‌های غیرنئولیبرال در برابر این بحران مصون‌تر بودند؟ پاسخ، نه است. چین -که اقتصادش دولت‌محور است- همان آسیب‌پذیری را دارد. ۷۰ درصد واردات نفت چین از خلیج‌ فارس می‌گذرد. این واقعیت استدلال علیه نئولیبرالیسم را تضعیف نمی‌کند؛ بلکه آن را دقیق‌تر می‌کند: مشکل نه فقط خصوصی‌سازی، بلکه منطق «ارزان‌ترین منبع» است- منطقی که دولت‌های غیرلیبرال هم به همان اندازه پذیرفته‌اند. جهانی‌شدن این‌جا دقیقا همان دوگانگی ذاتی‌اش را نشان می‌دهد: نه یک سیستم یک‌دست بد، بلکه سیستمی که هم‌زمان توسعه می‌آورد و نابرابری، اتصال و آسیب‌پذیری نیز.

بحران هرمز این پرسش را ناگزیر کرد. مردم فرانسه، آلمان، جاپان، چین دیدند که قیمت انرژی‌شان نه به کار و تلاش آنان، بلکه به یک درگیری نظامی در ۵۰۰۰ کیلومتری‌شان بستگی دارد. برای لحظه‌ای، «مسئولیت فردی» در توضیح واقعیت ناکام ماند و جهان در حیرت غرق شد.

آزادی تجارت به‌مثابه‌ی وعده‌ صلح: یک دروغ دل‌نشین

یکی از پرتکرارترین ادعاهای جهانی‌شدن این بود: وقتی کشورها به هم وابسته باشند، جنگ گران می‌شود. تجارت، صلح می‌آورد. این استدلال چنان سال‌ها تکرار شد که به یک باور مشترک تبدیل شد- باوری که بحران هرمز تکه‌تکه‌اش کرد.

ایران برای تأمین غلات و دارو به همین مسیر دریایی وابسته است؛ بااین‌حال، تنگه را مسدود کرد. اگر از منظر منافع کلان ملی نگاه کنیم، این تصمیم چیزی جز یک «خودزنی استراتژیک» نیست: اقدامی که مستقیما معیشت، ثبات اقتصادی و امنیت غذایی خود کشور را هدف قرار می‌دهد. اما این قضاوت تنها در سطحی معتبر است که «دولت» را یک کنشگر یکپارچه و هم‌سو با منافع عمومی فرض کنیم- فرضی که در عمل به‌شدت مسأله‌دار است. با تغییر سطح تحلیل، برای نهادهایی مانند سپاه پاسداران -که در اقتصاد تحریمی، شبکه‌های دور زدن تحریم و منطق جنگی موقعیت برتر دارند- بستن تنگه نه‌تنها الزاما زیان‌بار نیست، بلکه می‌تواند به‌عنوان اهرم قدرت، ابزار چانه‌زنی و حتا منبع رانت عمل کند. آنچه در سطح ملی «غیرعقلانی» جلوه می‌کند، در سطح نهادی واجد نوعی عقلانیت ابزاری است- عقلانیتی که نه به رفاه عمومی، بلکه به بازتولید قدرت در شرایط بحران گره خورده است.

بااین‌همه، در صورت تداوم محاصره، هزینه‌های ساختاری آن گریبان کل اقتصاد ایران را خواهد گرفت. این وضعیت یک واقعیت بنیادی را آشکار می‌کند: وابستگی متقابل در نظام جهانی نه‌تنها تضمین‌کننده‌ی صلح نیست، بلکه می‌تواند به سلاحی برای اعمال فشار، تشدید نابرابری و پیشبرد منازعه بدل شود.

رولاند رابرتسون، جامعه‌شناس بریتانیایی در ۱۹۹۲ هشدار داد که آگاهی از «پایان‌پذیری زمین» می‌تواند به دو سو برود: همکاری برای مدیریت مشترک منابع کمیاب، یا رقابت برای تصاحب آن‌ها. تایوان (نیمه‌هادی)، گرینلند (معادن و مسیر آرکتیک)، هرمز (نفت و گاز)- این‌ها جبهه‌های مختلف یک جنگ واحد اند: جنگ بر سر منابع کمیاب در جهانی که سرانجام به کمیابی‌اش اعتراف کرده است.

بازندگان جهانی‌شدن: آنان که در معامله نبودند

جامعه‌شناسان جهانی‌شدن مدت‌ها است از دو گروه سخن می‌گویند: «برندگان» و «بازندگان». برندگان آنانی هستند که تحصیل‌ کرده‌اند، جابه‌جا می‌شوند، می‌توانند در بازار جهانی کار کنند- کسانی که حق انتخاب دارند: کجا باشند، کجا بروند. بازندگان آنانی هستند که این حق را ندارند و هزینه‌های جهانی‌شدن را می‌پردازند، بدون این‌که از مزایایش سود ببرند (Sassen، ۲۰۱۴).

اما بحران هرمز یک چهره‌ی سوم از معادله را آشکار کرد: «قربانیان غیرمستقیم»- دولت‌هایی که نه جنگ را آغاز کردند، نه در آن شریک بودند، اما تمام هزینه را پرداختند. کویت، قطر، عراق صادرات‌شان مسدود شد. کشورهایی در آسیا که هیچ نقشی در این معادله نداشتند، دیدند ۷۰ درصد نفت وارداتی‌شان به خطر افتاده است. و ۲۰۰۰۰ دریانورد از ملیت‌های مختلف در خلیج‌فارس گرفتار شدند. نه توریست، نه مهاجر داوطلب؛ کارگرانی که جهانی‌شدن برای کارکردن‌شان به آن‌جا نیاز داشت. حضورشان انتخاب نبود، اجبار بود. سیستم که شکست، کسی برای نجات‌شان نیامد.

ساسن (۲۰۱۴) توضیح می‌دهد کسانی که خود را بازنده می‌بینند، دو پاسخ دارند- انزوای ملی‌گرایانه، یا پیوستن به مقاومت فراملی. در بحران هرمز هر دو را دیدیم: دولت‌هایی که به‌ سمت تنوع‌بخشی فوری رفتند، و جنبش‌هایی که این بحران را به‌عنوان شاهدی علیه نظم اقتصادی موجود به کار گرفتند. این فاعلیت بخشی از داستان است.

یکی از مرکزی‌ترین پرسش‌های جامعه‌شناسی سیاسی معاصر این است: آیا دولت-ملت در عصر جهانی‌شدن هنوز می‌تواند زندگی شهروندانش را اداره کند؟ ساسن این پرسش را سال‌ها است مطرح کرده است (۲۰۰۹). بحران هرمز پاسخ عملی برای آن دارد. فرانسه یکی از بزرگ‌ترین اقتصادهای جهان است، عضو شورای امنیت، دارای بمب اتمی و ارتش مستقل؛ اما هیچ کنترلی بر قیمت گازوئیل در پمپ‌بنزین‌های خودش ندارد، وقتی این قیمت در خلیج‌ فارس تعیین می‌شود. آلمان، که سال‌ها با افتخار از «استقلال صنعتی» خود سخن گفت، دید که زنجیره‌ی تأمین صنایع‌اش به لجستیک دریایی‌ای وابسته است که یک نهاد نظامی می‌تواند آن را در چند ساعت مختل کند.

این ناتوانی را نمی‌توان علنا اعتراف کرد. دولت‌ها باید وانمود کنند «اقدام می‌کنند». پس ذخایر استراتژیک آزاد می‌کنند- می‌دانند که این‌ها راه‌حل نیست. اعلامیه می‌دهند- می‌دانند که کلمات قیمت نفت را پایین نمی‌آورند. و در نهایت منتظر می‌مانند. این فاصله بین اقتدار ظاهری دولت و ناتوانی واقعی‌اش، دقیقا همان چیزی است که بی‌اعتمادی سیاسی گسترده را تغذیه می‌کند- و زمینه را برای رشد پوپولیسم، ناسیونالیسم و اقتدارگرایی فراهم می‌کند.

بحران در سیستم یا بحران سیستم؟

تمایزی بنیادین میان «بحران در سیستم» و «بحران سیستم» وجود دارد. بحران در سیستم چیزی است که سیستم می‌تواند هضم کند- یک رکود اقتصادی یا یک بحران سیاسی موقت. اما بحران سیستم چیزی است که مشروعیت و امکان ادامه‌ی خود سیستم را زیر سؤال می‌برد. بحران هرمز، اگر درست خوانده شود، از نوع دوم است. نه به این معنا که سرمایه‌داری جهانی فردا تمام می‌شود- چنین ساده‌انگاری‌ای ریشه در کم‌توجهی به انعطاف‌پذیری سیستم دارد؛ بلکه به این معنا که پرسش‌هایی که این بحران مطرح کرد، با پاسخ‌های معمول قابل فروبستن نیستند.

آنچه در سال‌های اخیر به‌نام «تنوع‌بخشی» مطرح شد، در عمل مسأله‌ی وابستگی را حل نکرد؛ فقط آن را جابه‌جا کرد. این جابه‌جایی نه یک خطا، بلکه بخشی از منطق سیستم است: مهم نیست وابستگی به کجا است، مهم این است که ارزان‌ترین منبع پیدا شود. در چنین منطقی، «امنیت» هزینه‌ای است که تا لحظه‌ی بحران باید کاهش داده شود.

اما الگوی گفتمانی این بحران‌ها هم مهم است: هر بار که بحران می‌آید، «درس» را «اشتباه در اجرا» تعریف می‌کنند، نه «اشتباه در اصل». بحران ۲۰۰۸ نتیجه‌ی «حرص بانک‌داران» بود. بحران کووید نتیجه‌ی «سوءمدیریت بهداشتی» بود. بحران هرمز نتیجه‌ی «تهاجم» است. این الگو، مسئولیت را از سیستم به افراد منتقل می‌کند- و سیستم را دست‌نخورده باقی می‌گذارد.

کیهانی‌گرایی‌ای که سرمایه‌داری تولید کرد

جهانی‌شدن می‌تواند چهار نوع جهان‌وطنی تولید کند: زیبایی‌شناختی (مصرف فرهنگی دیگری)، فرهنگی (فهم دیگری)، اخلاقی (دغدغه برای دیگری) و سیاسی (زیستن مشترک با دیگری). سرمایه‌داری نوع اول را به‌ خوبی تولید کرده است: می‌توان سوشی خورد، K-drama دید، موسیقی آفریقایی و امریکایی شنید و ادعای جهانی‌بودن کرد. اما دو نوع آخر -اخلاقی و سیاسی- که نیازمند همبستگی واقعی، نهادهای مشترک و حقوق جهانی‌ اند، دقیقا همان چیزی است که سرمایه‌داری نمی‌تواند و نمی‌خواهد تولید کند.

بحران هرمز این شکاف را به‌ وضوح نشان داد. میلیون‌ها نفر در سراسر جهان از فیلم‌های کوریایی لذت می‌برند، پیتزای ایتالیایی می‌خورند و با اپلیکیشن‌های امریکایی ارتباط می‌گیرند؛ اما وقتی قیمت‌ها افزایش می‌یافت و ۲۰۰۰۰ ملوان در خلیج‌ فارس گرفتار ماندند، هیچ نهاد بین‌المللی مؤثری نبود که به‌ سرعت پاسخ دهد. سازمان دریایی بین‌المللی به یک اعلامیه اکتفا کرد و شورای امنیت که عملا به حاشیه رفته است.

دیوید هلد سال‌ها از «جامعه سرنوشت مشترک» سخن گفت- این ایده که وابستگی‌های متقابل جهانی باید به نهادهای حاکمیتی مشترک تبدیل شوند (Held et al.، ۱۹۹۹). اما این ترجمه هرگز صورت نگرفت؛ چون سرمایه جهانی شد، اما مسئولیت ملی ماند. شرکت‌های چندملیتی از مالیات می‌گریزند، اما دولت‌ها باید بحران‌های ناشی از فعالیت‌شان را مدیریت کنند. این شکاف ساختاری -میان جهانی‌شدن سرمایه و ملی‌ماندن پاسخ‌گویی- ریشه‌ی تمام «ناتوانی» دولت‌هایی است که بحران هرمز آن را آشکار کرد.

پایان؟ یا ادامه‌ی سیستم

در (پنج‌شنبه، ۲۸ حمل) ایران اعلام کرد تنگه را باز می‌کند. قیمت نفت ۱۱ درصد در چند ساعت افتاد. رسانه‌های اقتصادی از «بازگشت ثبات» نوشتند. اما فردایش (جمعه، ۲۹ حمل) ایران دوباره تنگه را بست. ناوهای سپاه به نفتکش‌ها شلیک کردند و در (دوشنبه، ۳۱ حمل)، بحران همچنان ادامه دارد.

این نوسان، خودش بخشی از استدلال است، نه حاشیه‌ی آن. تنگه به ابزاری تبدیل شده است که می‌توان آن را باز و بسته کرد- یک اهرم فشار در دست کسی که هم به آن نیاز دارد و هم از بستن آن سود می‌برد. اشتباه است اگر فکر کنیم که تنگه دوباره بسته نخواهد شد. تا زمانی که منطق حاکم بر اقتصاد جهانی «کارآیی» را بر «امنیت» ترجیح می‌دهد، تا زمانی که سود کوتاه‌مدت بر پایداری بلندمدت غلبه دارد و تا زمانی که بازیگرانی مثل سپاه پاسداران -که هم از تنش سود می‌برند و هم از ثبات- در مرکز این معادله‌های انرژی جهانی قرار دارند، چنین بحران‌هایی نه استثنا، بلکه قاعده خواهند بود.

و یک چیز دیگر که معمولا در تحلیل‌ها از آن گفته نمی‌شود: نسلی که این بحران را تجربه می‌کند، نمی‌تواند آینده را آن‌طور که نسل قبل می‌دید، ببیند. آن نسل در دوره‌ای رشد کرد که پیشرفت -هرچند کند- ممکن به نظر می‌رسید. این نسل در انباشتی از بحران‌های متوالی بزرگ شده است: ۲۰۰۸، کووید، جنگ اوکراین، اکنون هرمز. وقتی آینده به‌طور مکرر تهدید می‌شود، دیگر آرمان‌شهر نمی‌سازند- دیستوپیا می‌سازند.

Hunger Games، Squid Game، The Handmaid’s Tale

نقشه‌ی ذهنی نسلی هستند که آینده را دیگر در پیشرفت نمی‌بیند. بحران هرمز این نقشه را یک‌بار دیگر به‌روز کرد.

و در نتیجه، هرمز نشان داد که جهانی‌شدن معاصر یک وعده داشت و یک واقعیت. وعده‌اش این بود که ارتباط جهانی رفاه، صلح و آزادی می‌آورد. واقعیتش این است که «ارتباط» به‌گونه‌ای طراحی شد که سود آن خصوصی است و ریسک و هزینه‌اش اجتماعی. این نه یک شکست اجرایی است، بلکه یک موفقیت طبقاتی است؛ موفقیت سیستمی که دقیقا همان‌گونه که طراحی شده بود، کار کرد. گذاشتن این نکته در کنار تحلیل‌های ژئوپلیتیک و نظامی، تصویر شفاف‌تری از بحران تنگه‌ی هرمز پیش روی ما قرار می‌دهد. در نتیجه، پرسش واقعی این نیست که «چگونه بحران بعدی را مدیریت کنیم»، پرسش این است: چرا باید بپذیریم سیستمی که این‌قدر شکننده است و هزینه‌هایش را این‌گونه توزیع می‌کند، بهترین چیزی است که می‌توانیم داشته باشیم؟

منابع:

EIA (2024). World Oil Transit Chokepoints. U.S. Energy Information Administration.

IEA (2026). Strait of Hormuz. International Energy Agency.

Birol, F. (21 mars 2026). Déclaration sur la crise énergétique. Agence internationale de l’énergie.

Held, D., McGrew, A. et al. (1999). Global Transformations. Polity Press.

Sassen, S. (2009). La globalisation. Gallimard. / (2014). Expulsions. Harvard University Press.

Robertson, R. (1992). Globalization: Social Theory and Global Culture. Sage.

از روزنامه‌نگاری مستقل حمایت کنید

محدودیت‌های گسترده بر رسانه‌ها و فضای عمومی در افغانستان، دسترسی شهروندان به اطلاعات مستقل را محدود کرده است. در چنین شرایطی، «اطلاعات روز» متعهدانه و مستقل به کار خود ادامه می‌دهد تا حقیقت قربانی خاموشی و فراموشی نشود.

ما وابسته به هیچ قدرتی نیستیم و تنها برای مردم می‌نویسیم.

مأموریت ما افشای فساد، بازتاب صدای سرکوب‌شدگان، تقویت پاسخگویی صاحبان قدرت، و پشتیبانی از چشم‌اندازی است که در آن همه شهروندان افغانستان از حقوق و آزادی‌های برابر برخوردار باشند و در صلح زندگی کنند.

خبرنگاران ما در شرایط دشوار و گاه خطرناک فعالیت می‌کنند تا گزارش‌های دقیق، منصفانه و مبتنی بر واقعیت منتشر شود و روایت‌های مردم به حاشیه رانده نشود. تداوم این کار، به حمایت مخاطبان و حامیان مستقل وابسته است.

هر کمک، فارغ از میزان آن، به ادامه روزنامه‌نگاری مستقل کمک می‌کند. اگر امکان کمک مالی ندارید، همرسانی این درخواست و تشویق دیگران به حمایت نیز سهمی مهم در تقویت این مسیر دارد.

در کنار حقیقت بایستید
از اطلاعات روز حمایت کنید

برای حمایت اینجا کلیک کنید
با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه