نویسنده: محمدهاشم امید
این نوشته به بررسی سرنوشت روشنفکر افغانستانی در عصر فروپاشی میپردازد؛ نسلی که با آرمان تغییر، عدالت و نوسازی فکری پا به میدان گذاشت، اما در برخورد با جنگ، استبداد، فروپاشی سیاسی و بحرانهای اجتماعی، به انزوا، سرخوردگی و فرسایش وجودی دچار شد. استدلال اصلی این است که بحران روشنفکری در افغانستان صرفا یک شکست سیاسی نیست، بلکه نوعی بحران معنا و فرسودگی فکری است که روشنفکر را میان مقاومت خاموش، سازگاری با وضع موجود و مهاجرت اجباری سرگردان کرده است. در این میان، بخشی از این نسل از کنشگری مؤثر فاصله گرفته و بخشی نیز در فضای غربت یا سکوت، به بازاندیشی تلخ نسبت خود با مردم، قدرت و تاریخ رسیده است. از این منظر، مسأله اصلی روشنفکر افغانستانی پس از فروپاشی، نه فقط حفظ بقا، بلکه بازسازی معنا، مسئولیت و نسبت او با واقعیت اجتماعی است.
ایستادن در گورستان آرمانها
تاریخ جوامع بحرانزده فقط تاریخ جنگ و سقوط نیست، گورستان آرمانهای بزرگ نیز هست. سرنوشت روشنفکران، قلمبهدستان و تحصیلکردگان ما در افغانستان، تراژدی نسلی است که با سودای تغییر و رویای عدالت به میدان آمدند، اما در تصادم با صخرههای سخت واقعیت و توفان حوادث اخیر، به انزوای درونی و «بیماری بیدردی» مبتلا شدند. این یادداشت، تلاشی است برای خواندن سرگذشت نسلی که میان «جنگیدن برای معنا» و «تقلا برای بقا» سرگردان مانده است؛ نسلی که امروز بخشی از آن در غربت، بخشی در سکوت و بخشی در حاشیه زندگی، هنوز در جستوجوی پاسخی برای این پرسش است که چگونه میتوان پس از فروپاشی آرزوها، دوباره معنایی برای ادامهی راه پیدا کرد.
هر بار که به سرنوشت نسل آرمانخواه و قلمبهدست دهههای اخیر افغانستان خیره میشوم، ناگزیر یاد آن استعاره درخشان و جهانشمول در ادبیات میافتم؛ روایتی که نجیب محفوظ در شاهکار خود «گدا» از انسان سرخوردهی خاور میانه ترسیم میکند.
این روایت بیبدیل، در واقع شرح حال مختصری از گرفتاریهای فکری و مصیبت یک نسل از روشنفکران جهان سوم، بهویژه در افغانستان است. نسلی که در جوانی بسیار پرشور و آرمانخواه بودند؛ همانها که در دهههای ۷۰ و ۸۰ خورشیدی در دانشگاه کابل مارکس میخواندند، در هرات شعر میسرودند و در بلخ از دموکراسی میگفتند. اما امروز، در میانسالی، یا سکوت کردهاند، یا با قدرت تازهای کنار آمدهاند، یا مهاجرت کردهاند به جایی که نه آرمانی در کار است و نه خطری. و آنانی که از تلاطم جنگها، کودتاها و سقوطها جان سالم به در بردهاند، حالا در پیری یا به حافظ و مولانا پناه بردهاند، یا در کنج خانهنشینی، با عذاب وجدان «چرا فریاد نزدیم» دستوپنجه نرم میکنند.
این سیر قهقرایی، فقط قصهی یک رمان نیست. اگر دقیق نگاه کنیم، تذکرهی بخشی از روشنفکر افغانستانی ما نیز هست. ما نسلی را دیدهایم که جوانیاش را در دانشگاهها، کافهها، محافل دوستانه و راهروهای ناتمام امید گذراند؛ با کتابی در دست، بحثی در ذهن و رویای دگرگونی در چشم. اما خیلی زود، دیوار سخت واقعیت به او فهماند که آرمان، همیشه با امکان همراه نیست. آنجا بود که بخشی از این نسل خسته شد، بخشی عقب نشست، بخشی مهاجرت کرد و بخشی نیز در نوعی بیدردی اجباری فرو رفت.
فریدریش نیچه، فیلسوف بزرگ آلمانی، هشدار میدهد: «آنکه با هیولاها مبارزه میکند، باید مراقب باشد که خود در این میان به هیولا تبدیل نشود؛ و اگر دیری به گرداب خیره شوی، گرداب نیز به تو خیره خواهد شد.»
این هشدار، تراژدی پنهان روشنفکر افغانستانی را بازگو میکند. او سالها با هیولاهای تمامیتخواهی، تعصبات قومی و ساختارهای خشونتآمیز مبارزه کرد، اما بیآنکه متوجه شود، ابزارهای همان هیولاها را درونی ساخت. برای پیروزی بر دشمن، گاه از خشونت دشمن وام گرفت؛ برای ماندن در قدرت، گاه به همان انحصارطلبی تن داد. و هرچه بیشتر به گرداب شکست، خیانت و فروپاشی خیره شد، گرداب نیز او را از درون خالی کرد. نتیجهاش شد آنچه امروز میبینیم: نسلی که نه دیگر طعم آرمان را میچشد و نه میتواند به واقعیت تلخ تن دهد.
توهم پیشگامی و برخورد با صخره واقعیت
بحران روشنفکران ما از آنجا آغاز شد که گمان بردند میتوانند تنها با تکیه بر واژههای مدرن، تئوریهای وارداتی و اسبهای چوبین آرمانگرایی، ساختارهای سخت، سنتی و صلب یک جامعهی قبیلهای و جنگزده را تغییر دهند. آنان با حرارت پیامبرگونه وارد دانشگاهها، رسانهها و نهادهای مدنی شدند، بیآنکه درک عمیقی از لایههای زیرین و تاریک جامعهی خود داشته باشند.
فلسفهی سیاسی به ما میآموزد که بزرگترین فاجعه برای یک انسان اندیشهورز زمانی رخ میدهد که پیوند ذهنیات او با واقعیت عریان جامعه قطع شود. روشنفکر ما با مفاهیمی چون دموکراسی، حقوق شهروندی و آزادی نفس میکشید، اما بستر جامعه، آبستن توفانهایی از جنس تعصب، قومیت و اقتدارگرایی بود. رویارویی این آرمانهای شیشهای با آن واقعیت سنگی، نقطهی آغاز درهمشکستن استخوانبندی فکری این نسل بود.
از «رنج آگاهی» تا «حقارت بقا»
دردناکترین لایه این تحلیل روانشناختی، تغییر ماهیت «رنج» در انسان آگاه افغانستانی است. وقتی یک سیستم فرو میریزد و عرصهی عمومی (پولیس) نابود میشود، کنشگر سیاسی و فرهنگی بهناچار به درون عرصهی خصوصی (حریم خانه و انزوا) عقبنشینی میکند.
تا پیش از فروپاشی، روشنفکر ما رنج «تغییر دادن» و ساختن تاریخ را بر دوش میکشید؛ اما پس از زمینلرزهی حوادث، این دغدغههای کلان و فلسفی، جای خود را به دستوپا زدن برای «زنده ماندن» داد. تقلیل یافتن دغدغهی انسان متفکر از «رهایی یک ملت» به «اخذ ویزای بشردوستانه»، «پرداخت کرایهی خانه در آوارگی» یا «پنهان شدن برای حفظ جان»، یک حقارت وجودی کشنده به همراه میآورد.
انسان اندیشهورز وقتی میبیند که تمام دانش و قلم او نمیتواند کوچکترین تغییری در فاجعه ایجاد کند، به بیماری هولناکی دچار میشود که میتوان آن را «سندروم بیدردی و فلج اراده» نامید. او در ظاهر نفس میکشد، مهاجرت میکند و حتا سر کار میرود؛ اما در باطن، شعلهی امید در او خاموش شده است.
سهگانهی سرنوشت روشنفکران افغانستانی
امروز، اگر به جغرافیای فکری تحصیلکردگان و نویسندگان افغانستان نگاه کنیم، میبینیم که پس از فروپاشی، به سه دستهی مشخص و تراژیک تقسیم شدهاند:
۱. اقلیت قربانی (وفاداران به آرمان): گروهی بسیار اندک که حاضر به عقبنشینی نشدند و هزینهی این ایستادگی را با جان، حبس یا فقر مطلق در داخل کشور پرداختند. آنان وجدان بیدار، اما خاموششدهی تاریخ اند، اما در زمانهی خود غالبا قربانی میشوند.
۲. عملگرایان تسلیمطلب (توجیهگران وضع موجود): گروهی که به سرعت تغییر چهره دادند. آرمانهای دیروز را احمقانه خواندند و برای حفظ چوکی، منافع یا صرفا امنیت شخصی، به خدمت ساختارهای جدید قدرت درآمدند. این گروه به رفاه رسیدند، اما بخش بزرگ آنان شرافت فکری خویش را در بازار مکاره سیاست حراج کردند.
۳. اکثریت سرگردان (گدایان معنا): این گروه، اکثریت قاطع قلمبهدستان ما را تشکیل میدهند. کسانی که نه شجاعت مقاومت پرهزینه را داشتند و نه وقاحت تسلیم شدن را. آنان امروز یا در کوچههای غربت کشورهای همسایه و غربی سرگردان اند، یا در خانههای خود در داخل کشور محبوس شدهاند.
این دستهی سوم، دقیقا همان کسانی هستند که به پیشبینی نجیب محفوظ، در میانسالی و پیری گرفتار «عذاب وجدان» میشوند. آنان هر روز در آیینه آپارتمانهای بلند مهاجرت، به آرمانهای بلند بربادرفتهیشان نگاه میکنند و در سکوتی مرگبار، بهدنبال تکهای از معنا میگردند.
روشنفکری ویترینی؛ از تافتههای جدابافته تا تاریخسازیهای کشکولی
اما یکی از فرجامهای نگرانکنندهی این زوال، در بخشی از روشنفکران مهاجر و دورافتاده از متن جامعه دیده میشود؛ نه در همه، اما در بخش قابلتوجه. اینان در فضای امن غربت، به تدریج خود را از جامعهی افغانستان جدا میبینند و گاه، بیآنکه متوجه باشند، میان خود و مردم فاصلهای میسازند که هر روز بیشتر میشود. روشنفکری، در چنین وضعی، از رسالت نقد به ژست فاصله بدل میشود. روشنفکر ویترینی، بیش از آنکه درگیر مسأله باشد، درگیر تصویر خود از مسأله است. در ظاهر از جامعه حرف میزند، اما از جامعه دور است؛ از رنج مردم سخن میگوید، اما درد آنان را لمس نکرده؛ دربارهی آینده مینویسد، اما در اکنون مردم زندگی نمیکند. او شاید در فضای امن غربت، بسیار آراسته، بسیار آگاه و بسیار پرادعا به نظر برسد، اما اگر دقیق نگاه کنیم، آنچه در او پررنگتر است، اغلب فاصله است نه فهم.
از همینجا است که بعضی از این روشنفکران، برای فرار از سنگینی بار شکست، به آسانترین پناهگاه رو میآورند: متهم کردن مردم. در نگاه آنان، مردم داخل کشور گاه ناآگاه، گاه بیتفاوت، و گاه ناتوان از فهم مسائل بزرگ جلوه داده میشوند؛ اما این نگاه، بیش از آنکه تحلیل باشد، نوعی دفاع روانی از خستگی و سرخوردگی خود روشنفکر است. مردم، زیر آوار واقعیت، بیش از سرزنش به فهم، همدلی و صداقت نیاز دارند. روشنفکری اگر از مردم جدا شود، از قدرت اخلاقی خود نیز فاصله میگیرد.
بدتر از آن، بعضی از این روشنفکران، شکست تاریخی خود را در قالب روایتهای هویتی تکهتکهشده پنهان میکنند. به جای ساختن زبان مشترک، به سمت مرزبندیهای سخت و روایتهای جداکننده میروند. به جای ترمیم خاطره جمعی، گاهی آن را بیشتر میشکافند. در چنین وضعی، تجلیل از فرهنگ و زبان، اگر به فهم متقابل و پیوند اجتماعی منتهی نشود، به تدریج به نمایش هویت بدل میشود؛ نمایشی که شاید در بیرون پرزرقوبرق باشد، اما درونش از مسئولیت تاریخی خالی است. و این، به نظرم، یکی از فرجامهای تلخ روشنفکری در عصر فروپاشی است: وقتی نتوانی جامعه را بسازی، ممکن است وسوسه شوی که خود را از آن جدا کنی و بعد همین جدایی را بهنام آگاهی بفروشی.
سخن پایانی؛ عصیان علیه پوچی
زوال روشنفکر، تنها یک فاجعهی فردی نیست؛ بلکه ناقوس مرگ زایش فکری در یک جغرافیا است. جامعهای که نخبگانش دچار خستگی روح شوند، آیندهای برای متولد شدن نخواهد داشت.
وضعیت امروز روشنفکر افغانستانی، وضعیت مرزی میان «هستی» و «نیستی» است. اگر قرار است از این گرداب تاریک و جبر تاریخ رهایی یابیم، گام نخست، عبور از این دلمردگی جمعی و عذاب وجدان فلجکننده است. روشنفکر شکستخورده باید بپذیرد که فروپاشی فیزیکی یک ساختار، لزوما به معنای پایان تاریخ نیست. رسالت امروز ما، نه نشستن در سوگ گذشته، بلکه یافتن واژههایی جدید برای خلق معنا در دل این ویرانی است؛ پیش از آنکه سکوت مطلق، آخرین بازماندههای تفکر را در این سرزمین ببلعد.
«چه شد که برای ساختن جهان آمده بودیم، اما تمام دغدغهیمان فقط پیدا کردن جای امنی در گوشهای از همین جهان شد؟»