عادی‌سازی خشونت علیه زنان در جامعه‌ی افغانستان: طرد، سرکوب و سکوت

اطلاعات روز

نویسنده: محمدزمان سیرت


خشونت علیه زنان صرفا مجموعه‌ای از اعمال موجود نیست که افراد مرتکب می‌شود. این خشونت اغلب در ساختارهای اجتماعی، هنجارهای فرهنگی و سیستم‌های قدرتی ریشه دارد که چنین خشونتی را عادی، موجه یا اجتناب‌ناپذیر جلوه می‌دهند. وقتی خشونت عادی می‌شود، دیگر به‌عنوان خشونت شناخته نمی‌شود و در عوض به‌عنوان یک ویژگی طبیعی زندگی اجتماعی پذیرفته می‌شود. جامعه‌ی افغانستان نمونه‌ی مهمی برای بررسی این پدیده است، نه به این دلیل که خشونت علیه زنان منحصر به افغانستان است، بلکه به این دلیل که این کشور محل تلاقی قابل مشاهده‌ای از مردسالاری، طرد اجتماعی، تفسیر مذهبی، بی‌ثباتی سیاسی و درگیری تاریخی است.

این‌جا عادی‌سازی خشونت علیه زنان در جامعه‌ی افغانستان را از طریق مفاهیم طرد، سرکوب و سکوت بررسی می‌کنیم. این مطلب استدلال می‌کند که خشونت نه‌تنها از طریق نیروی فیزیکی، بلکه از طریق مکانیسم‌های نمادین و فرهنگی که زنان را از دید عموم دور می‌کند، عاملیت آنان را سرکوب می‌کند و صدای‌شان را خاموش می‌کند، تداوم می‌یابد. این فرآیندها در کنار هم، محیط اجتماعی‌ای ایجاد می‌کنند که در آن خشونت عادی شده و در طول نسل‌ها تداوم می‌یابد.

خشونت فراتر از آسیب فیزیکی

جامعه‌شناسان مدت‌ها است استدلال می‌کنند که خشونت فراتر از آسیب فیزیکی مستقیم است. یوهان گالتونگ، جامعه‌شناس و نظریه‌پرداز، بین خشونت مستقیم، خشونت ساختاری و خشونت فرهنگی تمایز قائل شد. خشونت ساختاری به ترتیبات اجتماعی اشاره دارد که به‌طور سیستماتیک گروه‌های خاصی را در موقعیت نامساعد قرار می‌دهد، در حالی که خشونت فرهنگی شامل باورها و ارزش‌هایی است که نابرابری و سلطه را مشروعیت می‌بخشند.

در افغانستان، خشونت علیه زنان اغلب به‌طور هم‌زمان در هر سه سطح عمل می‌کند. سوءاستفاده‌ی فیزیکی، ازدواج اجباری، محدودیت در آموزش، وابستگی اقتصادی و محرومیت از زندگی عمومی، اشکال به هم پیوسته‌ی خشونت هستند. آن‌ها یک‌دیگر را تقویت می‌کنند و سیستمی ایجاد می‌کنند که در آن زنان ظلم را نه به‌عنوان رویدادهای استثنایی، بلکه به‌عنوان جنبه‌های معمول زندگی روزمره تجربه می‌کنند.

عادی‌سازی خشونت زمانی اتفاق می‌افتد که نهادهای اجتماعی -خانواده، جامعه، مذهب، آموزش و پرورش و اقتدار سیاسی- نابرابری را طبیعی جلوه دهند. در چنین شرایطی، هم قربانیان و هم مجرمان ممکن است خشونت را مشروع یا اجتناب‌ناپذیر بدانند.

تکفیر بهعنوان یک مکانیسم اجتماعی

مفهوم تکفیر به‌طور سنتی به محرومیت از یک جامعه‌ی مذهبی اشاره دارد. بااین‌حال، از نظر فلسفی، می‌توان آن را به‌طور گسترده‌تر به‌عنوان فرآیندی که از طریق آن افراد یا گروه‌ها از مشارکت کامل اجتماعی حذف می‌شوند، درک کرد.

زنان در افغانستان از نظر تاریخی اشکال مختلفی از طرد اجتماعی را تجربه کرده‌اند. طرد آنان از ساختارهای تصمیم‌گیری، مؤسسات آموزشی، فرصت‌های شغلی و مشارکت سیاسی چیزی بیش از یک تبعیض ساده است. این امر به منزله‌ی انکار سیستماتیک عضویت اجتماعی است.

میشل فوکو، فیلسوف فرانسوی، استدلال کرد که قدرت از طریق «طبقه‌بندی»، «نظارت» و «طرد» عمل می‌کند. جوامع دسته‌بندی‌هایی از هنجار و ناهنجاری ایجاد می‌کنند و تعیین می‌کنند چه‌کسی به جامعه تعلق دارد و چه‌کسی ندارد. ساختارهای مردسالارانه‌ی افغانستان اغلب زنان را به‌عنوان شهروندان ثانویه قرار می‌دهند که نقش اصلی آن‌ها محدود به فضاهای داخلی است. اقتدار عمومی، رهبری فکری و عاملیت سیاسی اغلب به‌عنوان حوزه‌های مردانه کدگذاری می‌شوند.

این طرد پی‌آمدهای عمیقی دارد. وقتی زنان از حضور در جامعه محروم می‌شوند، تجربیات آنان نامرئی می‌شود. خشونت علیه جمعیت‌های نامرئی توجه کم‌تری را به خود جلب می‌کند و عواقب کم‌تری دارد. بنابراین، طرد به‌عنوان پیش‌شرط خشونت عمل می‌کند. این امر فاصله‌ی اجتماعی بین قربانی و جامعه‌ی وسیع‌تر ایجاد می‌کند و باعث می‌شود آسیب از نظر اخلاقی کم‌اهمیت‌تر به نظر برسد. در بسیاری از موارد، زنانی که هنجارهای اجتماعی را به چالش می‌کشند، با لایه دوم تکفیر روبه‌رو می‌شوند. آنان ممکن است برچسب «بی‌آبرو»، «غیراخلاقی» یا «نافرمان و اغتشاشگر» بخورند. چنین برچسب‌هایی قربانیان را به مجرمان فرضی تبدیل می‌کنند و اقدامات تنبیهی علیه آنان را بیشتر مشروعیت می‌بخشد.

منطق سرکوب

اگر طرد زنان را از زندگی عمومی دور کند، سرکوب به‌طور فعال ظرفیت آنان را برای عمل، صحبت و مقاومت محدود می‌کند.

سرکوب از طریق مکانیسم‌های متعددی عمل می‌کند. محدودیت‌های آموزشی، رشد فکری و استقلال اقتصادی را محدود می‌کند. محدودیت‌های تحرک، دسترسی به شبکه‌ها و فرصت‌های اجتماعی را کاهش می‌دهد. وابستگی اقتصادی، آسیب‌پذیری در برابر سوءاستفاده‌ی خانگی را افزایش می‌دهد. انتظارات فرهنگی از اطاعت، مقاومت را تضعیف می‌کند.

فیلسوف آلمانی، هربرت مارکوزه، استدلال کرد که سلطه اغلب نه‌تنها از طریق اجبار آشکار، بلکه از طریق «درونی‌سازی هنجارهای اجتماعی» ادامه می‌یابد. مردم یاد می‌گیرند که محدودیت‌ها را طبیعی و مطلوب بپذیرند. در زمینه‌های عمیقا مردسالارانه، زنان ممکن است طوری اجتماعی شوند که فداکاری، تسلیم و سکوت را به‌عنوان فضیلت ببینند.

این فرآیند به این معنا نیست که زنان با میل و رغبت ظلم را بپذیرند؛ بلکه نشان می‌دهد که چگونه قدرت، شرایطی را که تحت آن انتخاب‌ها انجام می‌شود، شکل می‌دهد. وقتی جایگزین‌ها به‌طور سیستماتیک محدود می‌شوند، اطاعت به یک استراتژی بقا تبدیل می‌شود.

سرکوب همچنین از نظر روان‌شناختی عمل می‌کند. ترس از طرد اجتماعی، طرد خانوادگی یا تنبیه بدنی، زنان را از گزارش سوءاستفاده منصرف می‌کند. در نتیجه، خشونت پنهان می‌ماند و به مرتکبان اجازه می‌دهد تا با مصونیت نسبی عمل کنند. نتیجه، چرخه‌ای است که در آن سرکوب، ساختارهای قدرت موجود را محافظت می‌کند و هم‌زمان شرایطی که خشونت را حفظ می‌کنند، بازتولید می‌کند.

سکوت

شاید قدرتمندترین مکانیسمی که از عادی‌سازی خشونت پشتیبانی می‌کند، سکوت باشد.

سکوت اغلب به‌عنوان فقدان گفتار اشتباه گرفته می‌شود. از نظر فلسفی، سکوت یک وضعیت اجتماعی است که توسط روابط نابرابر قدرت ایجاد می‌شود. صداهای خاصی شنیده نمی‌شوند، نه به این دلیل که چیزی برای گفتن ندارند، بلکه به این دلیل که جامعه از شنیدن آن‌ها امتناع می‌کند.

فیلسوف گایاتری چاکراورتی اسپیواک، به‌طور مشهوری پرسید: «آیا افراد فرودست می‌توانند صحبت کنند؟» سؤال او در مورد توانایی جسمی نبود، بلکه در مورد شناخت اجتماعی بود. گروه‌های به حاشیه رانده شده ممکن است صحبت کنند، اما صدای آنان نادیده گرفته، تحریف یا رد می‌شود. در جامعه‌ی افغانستان، سکوت پیرامون خشونت علیه زنان اغلب از منابع متعددی ناشی می‌شود:

  • آبرو و اعتبار خانوادگی.
  • ترس از انتقام.
  • انگ اجتماعی مرتبط با قربانیان.
  • حمایت‌های ضعیف نهادی.
  • انتظارات فرهنگی در مورد حیا و اطاعت زنان.

این سکوت یک عملکرد ایدئولوژیک مهم را ایفا می‌کند. این امر خشونت را از دید عموم پنهان می‌کند و مانع از اقدام جمعی علیه آن می‌شود. وقتی سوءاستفاده ناگفته باقی بماند، به جای سیستماتیک، نادر به نظر می‌رسد.

سکوت همچنین باعث «بی‌عدالتی معرفتی» می‌شود- مفهومی که توسط فیلسوف میراندا فریکر مطرح شده است. بی‌عدالتی معرفتی زمانی رخ می‌دهد که اعتبار افراد به‌عنوان آگاهان به تجربیات خود انکار می‌شود. زنانی که خشونت را گزارش می‌دهند ممکن است با شک و تردید، سرزنش یا طرد مواجه شوند. شهادت آنان نسبت به شخصیت‌های مرد صاحب قدرت، کم‌تر قابل اعتماد تلقی می‌شود. از طریق این فرآیند، سکوت هم به نتیجه و هم به علت خشونت تبدیل می‌شود.

درگیری تاریخی و تشدید مردسالاری

عادی‌سازی خشونت علیه زنان در افغانستان را نمی‌توان جدا از تاریخ درگیری‌های این کشور درک کرد.

دهه‌ها جنگ، نهادها را تضعیف، سیستم‌های آموزشی را مختل، جوامع را آواره و زندگی اجتماعی را نظامی کرده است. درگیری طولانی‌مدت اغلب آرمان‌های بیش از حد مردانه را که بر کنترل، اقتدار و سلطه متمرکز هستند، تقویت می‌کند.

تحقیقات جامعه‌شناسی نشان می‌دهد که جوامع نظامی‌شده اغلب سطح فزاینده‌ای از خشونت مبتنی بر جنسیت را تجربه می‌کنند. خشونت به‌عنوان وسیله‌ای برای حل اختلافات و حفظ قدرت عادی می‌شود. این الگوها اغلب از میدان جنگ به خانه‌ها و جوامع گسترش می‌یابند.

در افغانستان، چرخه‌های مکرر درگیری به تثبیت رویه‌های مردسالارانه کمک کرده است. ناامنی اقتصادی و بی‌ثباتی سیاسی، خانواده‌ها را تشویق کرده است که ساختارهای سنتی را که به‌عنوان منابع حفاظت و نظم تلقی می‌شوند، در اولویت قرار دهند. متأسفانه، این ساختارها اغلب استقلال زنان را محدود و سلسله مراتب جنسیتی را تقویت می‌کنند.

بنابراین، خشونت علیه زنان صرفا یک پدیده فرهنگی نیست؛ بلکه یک پی‌آمد سیاسی و تاریخی است که توسط دهه‌ها بی‌ثباتی و فروپاشی نهادها شکل گرفته است. «خشونت نمادین و سلطه‌ی درونی‌شده»ی پیر بوردیو، جامعه‌شناس فرانسوی، مفهوم خشونت نمادین را برای توضیح چگونگی پذیرفته شدن سلطه به‌عنوان مشروع، معرفی کرد.

خشونت نمادین زمانی رخ می‌دهد که گروه‌های فرودست، ارزش‌ها و مفروضات گروه‌های مسلط را درونی می‌کنند. قدرت به این دلیل مؤثر می‌شود که طبیعی به نظر می‌رسد، نه تحمیلی.

در جامعه‌ی افغانستان، خشونت نمادین را می‌توان در باورهایی مشاهده کرد که اقتدار مردان را به‌عنوان امر الهی، اطاعت زنان را به‌عنوان امر برتر اخلاقی یا نابرابری جنسیتی را به‌عنوان امر ضروری فرهنگی به تصویر می‌کشند. چنین باورهایی، ترتیبات اجتماعی را به حقایق ظاهرا غیرقابل انکار تبدیل می‌کنند.

وقتی خشونت به‌عنوان نظم، محافظت یا حفظ آبرو در نظر گرفته می‌شود، ماهیت مضر آن پنهان می‌شود. قربانیان ممکن است خود را سرزنش کنند، جوامع ممکن است مرتکبان را تبرئه کنند و نهادها ممکن است از مداخله خودداری کنند.

قدرت خشونت نمادین دقیقا در نامرئی بودن آن نهفته است. نیازی به نیروی مداوم ندارد زیرا خود هنجارهای اجتماعی کار سلطه را انجام می‌دهند.

مقاومت و شکستن سکوت

علی‌رغم سیستم‌های فراگیر تکفیر، سرکوب و سکوت، زنان افغانستان به‌طور مداوم در برابر ظلم مقاومت کرده‌اند.

زنان، روزنامه‌نگاران و اقشار مختلف جامعه، ساختارهای مردسالارانه را از طریق اشکال عمومی و خصوصی مقاومت به چالش کشیده‌اند. تلاش‌های آنان نشان می‌دهد که عادی‌سازی هرگز کامل نیست. هر عمل شهادت، آموزش، همبستگی و حمایت، مکانیسم‌هایی را که خشونت را حفظ می‌کنند، مختل می‌کند.

از منظر فلسفی، مقاومت با به‌رسمیت‌شناختن آغاز می‌شود. وقتی خشونت نام‌گذاری و افشا می‌شود، عادی‌سازی آن آسیب‌پذیر می‌شود. گفتار، سکوت را به چالش می‌کشد. شمول، تکفیر را به چالش می‌کشد. توانمندسازی، سرکوب را به چالش می‌کشد.

هانا آرنت، فیلسوف، تأکید کرد که هر زمان که مردم در ملاءعام ظاهر می‌شوند و صدای خود را به گوش دیگران می‌رسانند، کنش سیاسی پدیدار می‌شود. بنابراین، مبارزه برای حقوق زنان در افغانستان را می‌توان به‌عنوان مبارزه‌ای برای دیده شدن، به‌رسمیت شناخته‌شدن و مشارکت درک کرد.

شکستن سکوت صرفا یک عمل ارتباطی نیست؛ بلکه یک تحول سیاسی است. این کار آنچه را که جامعه قابل قبول می‌داند، بازتعریف می‌کند و ساختارهای پنهان سلطه را آشکار می‌سازد.

عادی‌سازی خشونت علیه زنان در جامعه‌ی افغانستان را نمی‌توان صرفا با رفتار فردی یا سنت فرهنگی توضیح داد. این امر از طریق سیستم‌های به هم پیوسته‌ی تکفیر، سرکوب و سکوت که در سطوح اجتماعی، سیاسی و نمادین عمل می‌کنند، تولید می‌شود.

تکفیر، زنان را از مشارکت کامل در جامعه محروم می‌کند. سرکوب، عاملیت و استقلال آنان را محدود می‌کند. سکوت، خشونت را پنهان می‌کند و مانع پاسخ‌گویی می‌شود. این مکانیسم‌ها در کنار هم، شرایطی را ایجاد می‌کنند که در آن خشونت عادی شده و در طول نسل‌ها بازتولید می‌شود.

یک تحلیل جامعه‌شناختی نشان می‌دهد که چگونه نهادها و ساختارهای قدرت، نابرابری را حفظ می‌کنند. یک تحلیل فلسفی نشان می‌دهد که چگونه سلطه از طریق طرد، نامرئی بودن و کنترل دانش عمل می‌کند. درک این فرآیندها برای پرداختن به خشونت نه‌تنها به‌عنوان یک مسأله‌ی حقوقی، بلکه به‌عنوان یک سؤال اساسی در مورد عدالت، به‌رسمیت‌شناختن و کرامت انسانی ضروری است.

چالشی که جامعه‌ی افغانستان -و در واقع همه‌ی جوامعی که با خشونت مبتنی بر جنسیت روبه‌رو هستند- با آن مواجه است، نه‌تنها مجازات اعمال خشونت، بلکه از بین بردن ساختارهایی است که چنین خشونتی را عادی جلوه می‌دهند. تحول واقعی مستلزم جایگزینی طرد با شمول، سرکوب با توانمندسازی و سکوت با صدا است. تنها در آن‌صورت است که خشونت می‌تواند از یک ویژگی پذیرفته‌شده‌ی زندگی اجتماعی دست بکشد و به معنای واقعی کلمه شناخته شود: نقض عمیق کرامت و آزادی انسان.

از روزنامه‌نگاری مستقل حمایت کنید

محدودیت‌های گسترده بر رسانه‌ها و فضای عمومی در افغانستان، دسترسی شهروندان به اطلاعات مستقل را محدود کرده است. در چنین شرایطی، «اطلاعات روز» متعهدانه و مستقل به کار خود ادامه می‌دهد تا حقیقت قربانی خاموشی و فراموشی نشود.

ما وابسته به هیچ قدرتی نیستیم و تنها برای مردم می‌نویسیم.

مأموریت ما افشای فساد، بازتاب صدای سرکوب‌شدگان، تقویت پاسخگویی صاحبان قدرت، و پشتیبانی از چشم‌اندازی است که در آن همه شهروندان افغانستان از حقوق و آزادی‌های برابر برخوردار باشند و در صلح زندگی کنند.

خبرنگاران ما در شرایط دشوار و گاه خطرناک فعالیت می‌کنند تا گزارش‌های دقیق، منصفانه و مبتنی بر واقعیت منتشر شود و روایت‌های مردم به حاشیه رانده نشود. تداوم این کار، به حمایت مخاطبان و حامیان مستقل وابسته است.

هر کمک، فارغ از میزان آن، به ادامه روزنامه‌نگاری مستقل کمک می‌کند. اگر امکان کمک مالی ندارید، همرسانی این درخواست و تشویق دیگران به حمایت نیز سهمی مهم در تقویت این مسیر دارد.

در کنار حقیقت بایستید
از اطلاعات روز حمایت کنید

برای حمایت اینجا کلیک کنید
با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
1 دیدگاه