گزارشگر: حمید نعمان
اشاره:
در افغانستان، قرصهای نشئهآور، از جمله قرصهایی که امروز بهنام «تابلیت کا» شناخته میشوند، پدیدههای کاملا تازه نیستند و در دورهی مشهور به جمهوریت نیز در بعضی شهرهای افغانستان بهصورت محدودتر در دسترس افراد بودند. اما آنچه امروز گردش این پدیده را به یک بحران اجتماعی فراگیر تبدیل کرده، گسترش بیسابقه، دسترسی نسبتا آسان و افزایش چشمگیر مصرف این قرصها در میان جوانان و نوجوانان مخصوصا در شهرهای بزرگ کشور است. یافتههای اطلاعات روز نشان میدهد که تابلیت کا با قیمتهای بین صد تا دوصد افغانی پخش و خریدوفروش میشود. مصرف تابلیت کا را در بسیاری از مکانهای شهر میتوان دید: در مکتبها، خیاطیها، هتلها، سالنهای فوتسال و جاهای بسیار دیگر. تا پیش از سال ۱۳۹۵، تولید مواد مخدر صنعتی در افغانستان محدود، هزینهبر و دشوار بود. در آن ایام، مواد مخدر صنعتی بعد از استخراج مواد گرانقیمت سودوافدرین از قرصهای سرماخوردگی وارداتی تولید میشدند. اما در سالهای اخیر باندهای تولید این مواد، گیاه «افدرا» (مشهور به «یاما») را که در مناطق کوهستانی افغانستان بهصورت خودرو رشد میکند، به کار میبرند و با هزینهی بسیار کم مواد نشئهآور صنعتی تولید میکنند. ارزیابیهای تازهی دفتر مبارزه با مواد مخدر و جرایم سازمان ملل متحد نشان میدهد که چرس با ۴۶ درصد، تریاک با ۱۹ درصد، تابلیت «کا» با ۱۱ درصد و متآمفتامین یا شیشه با هفت درصد، از جمله مواد اصلی مورد استفاده در میان مردان درگیر اعتیاد در افغانستان است. هرچند سیاست اعلامشدهی طالبان «ممنوعیت» تولید، کشت و خریدوفروش مواد مخدر است، عرضهی گستردهی تابلیت کا در بازار نشان میدهد که حکومت طالبان برای مقابله با این فاجعهی انسانی هیچ برنامهی جدی، فراگیر و مؤثری ندارد. در شرایطی که بخش قابلتوجهی از توان و منابع حکومت این گروه صرف اعمال محدودیتها و کنترل زندگی روزمرهی شهروندان میشود، چارهاندیشی در مورد بحران رو به گسترش اعتیاد به مواد نشئهآور گوناگون (مخصوصا تابلیت کا) محل چندانی در میان اولویتهای حکومت طالبان ندارد.
گسترش این بحران، محصول مجموعهای از عوامل درهمتنیدهی اجتماعی، اقتصادی و روانی است: بیکاری گسترده، نبود فرصتهای آموزشی و شغلی، بنبست و فرسودگی روانی ناشی از سرکوب و خفقان، محدودیتهای شدید فردی و اجتماعی و احساس ناامیدی عمیق نسبت به آینده را میتوان در شمار عواملی ذکر کرد که شمار بزرگی از جوانان و حتا نوجوانان را بهسوی مواد نشئهآور میرانند. در کنار این عوامل، گروهی از سودجویان و شبکههای قاچاق و توزیع با بهرهبرداری از این وضعیت تجارت پرمنفعت فروش این قرصها را گسترش دادهاند.
در مجموعهای که با عنوان «در دام K؛ روایتهایی از یک اپیدمی خاموش و کشنده» نشر میشود، روایتهای واقعی و دست اول در مورد افرادی را میخوانید که بهگونهای مستقیم یا غیرمستقیم با این بحران درگیر شدهاند: مصرفکنندگان، اعضای خانوادههای آنان، فروشندگان، فعالان محلی و شاهدانی که دیدهاند و میبینند که گسترش این بحران با زندگی افراد و خانوادهها چه میکند. هدف این مجموعه ارائهی آمار و ارقام نیست؛ بازتاب دادن صدای انسانهایی است که در پس یا در ته این بحران پنهان ماندهاند. هدف این است که تصویری جاندار و انسانی از یکی از نگرانکنندهترین بحرانهای اجتماعی افغانستان امروز ارائه شود.
تذکر: تمامی نامهای بهکاررفته در این گزارشها مستعار هستند و برای حفظ امنیت و حریم خصوصی افراد تغییر داده شدهاند.
یک
یک سال پیش، وقتی زینب میخندید، چال کوچکی گوشهی لبش میافتاد. صورتش گوشتآلود و شاداب بود و در نگاه نخست، چیزی از یک دختر بیستسالهی پرامید کم نداشت. آنروزها، پس از بستهشدن مکتبها برای دختران، همراه رویا، همصنفیاش، هم صنف زبان انگلیسی میرفت و هم در یک آرایشگاه کارآموزی میکرد. زینب و رویا ساعتها کنار هم مینشستند، از آینده حرف میزدند، برای ادامهی تحصیل و پیدا کردن کار برنامه میریختند.
اما حالا، تنها یک سال بعد، انگار زمان با شتابی بیرحمانه از زندگی زینب گذشته است. زینب بهشدت لاغر شده، گونههایش فرورفته و آن چال کوچک، جای خود را به شیاری عمیق داده است. رنگ صورتش تیره شده، حلقههای سیاه زیر چشمانش سایه انداختهاند و چشمهایش چنان در حدقه فرو رفتهاند که رویا میگوید در نخستین نگاه، به سختی توانست او را بشناسد.
تغییر چهرهی زینب تنها بخشی از آن چیزی است که در این چند ماه بر او گذشته است. او مدتی در یک کارخانهی خیاطی در ایستگاه مهتابقلعه در دشت برچی کار میکرد. بهگفتهی رویا، در آنجا برای نخستینبار با تابلیت «کا» آشنا شد و به مصرف آن روی آورد. وقتی برادرش از این موضوع باخبر شد، دیگر اجازه نداد از خانه بیرون شود. نزدیک به چهار ماه، زینب در خانه ماند. زینب در این چهار ماه بارها از سوی پدر، مادر و برادرش با خشونت جسمی و روانی روبهرو شد. دو هفته قبل رویا پنج ماه پس از آخرین دیدارشان، دوباره زینب را دید. رویا میگوید زینب آنقدر تغییر کرده است که او از دیدنش «وحشتزده» شده است.
دو
اواخر زمستان ۱۴۰۳، زینب و رویا در یکی از صنفهای زبان انگلیسی آموزشگاه مسلم کنار هم درس میخواندند. زینب پیش از آن، بهعنوان کارآموز در یک آرایشگاه مشغول کار بود. خانوادهی زینب از نظر اقتصادی در وضعیت دشواری قرار دارند و فضای زندگیشان نیز سنتی است. او با اصرار و تلاش فراوان توانسته بود رضایت پدر و برادرش را، که هر دو کارگر سادهاند، برای کار کردن بیرون از خانه بهدست آورد. اما این فرصت دوام چندانی نداشت. صاحب آرایشگاه پاکستان رفت و آرایشگاه تعطیل شد و زینب یکباره هم شغلش را از دست داد و هم امیدی را که به آینده بسته بود. بهگفتهی رویا، این اتفاق فشار روحی سنگینی بر او وارد کرد؛ تا جایی که گاهی دیگر توان پرداخت هزینهی صنف زبان انگلیسی را هم نداشت و با نگرانی از آینده، روزهایش را سپری میکرد.
در همان روزها، یکی از استادان آموزشگاه مسلم که از وضعیت روحی زینب آگاه شده بود، او را با یک مشاور روانی آنلاین که بهگونهی رایگان خدمات ارائه میکرد، آشنا کرد. زینب چند جلسه با این مشاور گفتوگو کرد و در پایان، بهگفتهی خودش، این پاسخ را شنید که به «افسردگی مزمن» مبتلا شده است و برای کنترل وضعیتش باید دارو مصرف کند. دارویی که برای او پیشنهاد شد، «پریگابلین» بود. قرصی که قرار بود به کاهش اضطراب و رنج روانیاش کمک کند. زینب آن زمان تصور نمیکرد مصرف همین دارو، بعدها به نقطهی آغاز مسیری تبدیل شود که زندگیاش را به شکلی دیگر تغییر دهد.

سه
رویا میگوید مشاور روانی بارها به زینب تأکید کرده بود که پریگابلین را تنها مطابق مقدار تجویزشده مصرف کند و بدون مشورت، دوز آن را افزایش ندهد. اما این توصیهها چندان دوام نیاورد. بهگفتهی او، زینب خیلی زود از مقدار تعیینشده فاصله گرفت؛ ابتدا یکی دو قرص بیشتر مصرف میکرد و بعد، به تدریج، به جایی رسید که بعضی روزها چندین تابلیت را پشت سر هم میخورد. گاهی چون زینب پول نداشت، بدون تابلیت حالوهوایش خراب میشد. رویا میگوید تغییرات رفتاری زینب از همان زمان آرامآرام آشکار شد. این تغییرات در ابتدا چندان جلب توجه نمیکرد، اما با گذشت هفتهها دیگر نمیشد نادیدهیشان گرفت. بعضی روزها آنقدر ساکت و بیحوصله میشد که ساعتها در گوشهای مینشست و بیآنکه با کسی حرف بزند، به نقطهای نامعلوم خیره میماند؛ گویی هیچ اتفاقی در اطرافش وجود ندارد. اما روزهای دیگر وقتی تابلیت به دستش میرسید، رفتارش کاملا برعکس میشد. بیوقفه حرف میزد، از موضوعی به موضوع دیگر میپرید و فرصت نمیداد کسی رشتهی سخنش را دنبال کند. خواب و بیداریاش به هم ریخته بود؛ شبها تا دیر وقت بیدار میماند و روزها به سختی از خواب بلند میشد. دختری که تا چند ماه پیش برای یاد گرفتن زبان انگلیسی شوق داشت و دربارهی آیندهاش برنامه میکشید، دیگر نه حوصلهی درس خواندن داشت و نه انگیزهای برای ادامه دادن.
بهگفتهی رویا، این تغییرها خیلی زود بر حضور زینب در آموزشگاه نیز سایه انداخت. ابتدا یکی دو روز غیبت کرد و هر بار بهانهای آورد؛ یک روز گفت حالش خوب نیست، روز دیگر از مشکلات خانه حرف زد و بار دیگر گفت پول فیس آموزشگاه را ندارد. اما این غیبتهای پراکنده، به تدریج به غیبتهای طولانی تبدیل شد و سرانجام زینب دیگر به صنف برنگشت.
درس زبان انگلیسی، که زمانی برای او یکی از معدود دلخوشیها و امیدهایش به آینده بود، بیسروصدا از زندگیاش حذف شد. رویا میگوید پس از آن، رابطهی نزدیکشان هم کمرنگ شد. دیگر خبری از نشستن کنار هم در صنف، تمرین درسها و قدم زدنهای بعد از آموزشگاه نبود و فقط گاهی از طریق تماس تلفنی یا پیام از حال هم باخبر میشدند.
چهار
اوایل خزان ۱۴۰۴، زینب بار دیگر توانست کاری پیدا کند. این بار در یک کارگاه خیاطی در ایستگاه مهتابقلعه در دشت برچی. رویا میگوید زینب بیشتر وقتش را در همان کارگاه سپری میکرد و کمکم تمام فکر و ذکر زینب به همان کارگاه محدود شده بود. تغییرات در زینب فقط در ظاهرش نبود، بلکه در حرفهایش هم میشد آن را دید. دختری که روزی ساعتها از یاد گرفتن زبان انگلیسی، گرفتن مدرک معتبر، ادامهی تحصیل و پیدا کردن بورسیه سخن میگفت و برای سالهای آیندهاش برنامه میکشید، دیگر تقریبا هیچ اشارهای به آن آرزوها نمیکرد.
در همین زمان، وقتی رویا، زینب را در کارگاه خیاطی دید، احساس کرد با آدم دیگری روبهرو شده است. زینب به وضوح لاغرتر شده بود، رنگ صورتش تیرهتر به نظر میرسید و برخلاف گذشته، کمتر در گفتوگوها شرکت میکرد. بیشتر شنونده بود و اگر هم چیزی میگفت، صحبتش از ساعتهای طولانی کار، خستگی مداوم و درآمد اندکی بود که با وجود همهی زحمتش بهدست میآورد. رویا میگوید: «دیگر هیچوقت از آینده حرف نزد. همهی آرزوهایش آرامآرام حذف شده بود.»
پنج
زینب و رویا دو هفته قبل در یک مهمانی خانوادگی دوباره همدیگر را دیدند. مهمانی که خلوت شد و مهمانها یکییکی رفتند، زینب کنار رویا نشست. بهگفتهی رویا، زینب دیگر نتوانست خودش را نگه دارد؛ سرش را روی شانهی او گذاشت و یک دل سیر گریه کرد.
زینب برای نخستینبار از آنچه در ماههای گذشته بر او گذشته بود، حرف زد. زینب به رویا گفت در خیاطی، مصرف «پریگابلین» و تابلیت «کا» را بیشتر کرده بود. زینب در آغاز تصور میکرد این تابلیتها داروی اعصاب اند و حالش را بهتر میکنند و نمیدانست که به آنها وابسته خواهد شد. زینب میگوید یکی از کارکنان خیاطی این تابلیتها را به چرخکارها و شاگردان، که بیشترشان کمتر از بیست سال سن داشتند، دانهای ۵۰ افغانی میفروخت.
زینب یک روز پس از مصرف مقدار زیادی تابلیت، وقتی به خانه رسید، بیهوش شد. خانوادهاش او را به شفاخانه بردند. آنجا از او آزمایش گرفتند و نتیجه نشان داد که تابلیت کا مصرف کرده و در خونش متآمفتامین نیز وجود داشته است. از همان روز، خانواده دیگر اجازه ندادند از خانه بیرون برود.
زینب به رویا گفته است چهار ماه را در خانه، تقریبا در حبس، گذرانده است؛ «در این مدت، دو بار سرش در اثر برخورد با یک بکس آهنی شکسته و هنوز جای زخم یک چاقو روی پایش باقی مانده است.» او همچنین برای رویا تعریف کرد که مادرش ناامید شده و بهدنبال شوهری برای او میگردد و بارها گفته است حاضر است زینب را «به هر کسی، حتا اگر پیر یا شل (معلول) باشد» شوهر بدهد.