لیندزی گراهام؛ تجسم یک سنت مداخله‌گرا در سیاست خارجی امریکا

اطلاعات روز
Photo: Fanni Uusitalo, valtioneuvoston kanslia

نویسنده: محمد عارف رحمانی

مقدمه

فراتر از یک سیاستمدار، بازتاب یک منظومه‌ی فکری

در شطرنج ژئوپلیتیک واشنگتن، لیندزی گراهام را نباید صرفا یک سناتور جمهوری‌خواه یا سیاستمداری با مواضع تند در قبال پرونده‌های خاور میانه دانست. اهمیت او بیش از آن‌که در جایگاه فردی یا وزن سیاسی‌اش خلاصه شود، در این واقعیت نهفته است که به یکی از آشکارترین بازتاب‌های یک سنت ریشه‌دار در سیاست خارجی ایالات متحده تبدیل شده است؛ سنتی که امنیت را در حفظ برتری راهبردی، بازدارندگی را در اعمال فشار و قدرت و ثبات بین‌المللی را در استمرار نقش رهبری امریکا تعریف می‌کند.

گراهام را نمی‌توان خالق این دستگاه فکری دانست؛ او محصول و سخن‌گوی صریح آن است. آنچه در سخنان و مواضع او دیده می‌شود، پیش از آن‌که بیانگر یک دیدگاه شخصی باشد، بازتاب یک نگرش راهبردی است که طی دهه‌های گذشته در بخش مهمی از ساختار سیاسی و امنیتی امریکا حضور داشته است؛ نگرشی که جهان را بیش از هر چیز از دریچه‌ی رقابت قدرت‌ها، تهدیدهای امنیتی و ضرورت حفظ موازنه‌ی قوا می‌نگرد.

اگرچه گراهام در سیاست داخلی امریکا گاه با چرخش‌های تاکتیکی و مصلحت‌اندیشی‌های حزبی شناخته می‌شود، اما در حوزه سیاست خارجی، خط فکری نسبتا ثابتی داشته است. حمایت گسترده از برتری نظامی امریکا، تأکید بر اتحاد راهبردی با اسرائیل، مخالفت با بسیاری از مسیرهای تعامل دیپلماتیک با ایران و پشتیبانی از رویکردهای سخت‌گیرانه در برابر رقبای واشنگتن، همگی در چارچوب یک منطق واحد قابل فهم ‌اند: این باور که امنیت پایدار، پیش از هر چیز، محصول قدرت بازدارنده و توان اعمال فشار است.

این منطق، ریشه در یکی از قدیمی‌ترین مناقشات در اندیشه‌ی سیاست خارجی امریکا دارد؛ مناقشه میان دو نگاه متفاوت به مفهوم امنیت. در یک‌سو، جریانی قرار دارد که معتقد است جهان همچنان عرصه‌ی رقابت قدرت‌ها است و دولت‌ها تنها زمانی می‌توانند صلح را حفظ کنند که از توان کافی برای جلوگیری از تهدیدها برخوردار باشند. در سوی دیگر، رویکردی قرار دارد که هشدار می‌دهد امنیت، اگر صرفا از دریچه‌ی قدرت سخت تعریف شود، ممکن است به چرخه‌ای از بی‌اعتمادی، مداخله و بحران‌های پایدار منجر شود.

از این منظر، بررسی کارنامه و دیدگاه‌های لیندزی گراهام، در حقیقت بررسی یک فرد نیست؛ بلکه مطالعه‌ی یک پارادایم است. پارادایمی که در آن، امنیت متحدان امریکا، حفظ برتری راهبردی و جلوگیری از ظهور رقبای منطقه‌ای، بر بسیاری از ملاحظات دیگر تقدم می‌یابد.

پرسش اصلی این مقاله نیز همین است: آیا این رویکرد امنیت‌محور توانسته است جهانی باثبات‌تر ایجاد کند، یا آن‌که در مواردی، خود به بازتولید بحران‌هایی انجامیده است که برای حل آن‌ها به کار گرفته شده بود؟

پاسخ به این پرسش، نیازمند عبور از ستایش یا محکومیت یک سیاستمدار است. مسأله‌ی اصلی، سنجش یک سنت فکری است؛ سنتی که لیندزی گراهام یکی از پرصداترین نمایندگان آن به شمار می‌رود.

ایران؛ از بازدارندگی تا منطق مهار دائمی

در میان پرونده‌های سیاست خارجی امریکا، ایران یکی از روشن‌ترین عرصه‌هایی است که در آن منطق امنیت‌محور و مداخله‌گرایانه‌ی خود را نشان داده است. در دستگاه فکری‌ای که لیندزی گراهام نمایندگی می‌کند، جمهوری اسلامی ایران نه صرفا یک قدرت منطقه‌ای با منافع، نگرانی‌ها و محاسبات خاص خود، بلکه بازیگری تعریف می‌شود که گسترش نفوذ آن می‌تواند نظم مطلوب امریکا در خاور میانه را به چالش بکشد.

از این منظر، مسأله‌ی ایران به یک پرونده منفرد محدود نمی‌شود. برنامه‌ی هسته‌ای، توان موشکی، شبکه روابط منطقه‌ای و نقش ایران در معادلات امنیتی خاور میانه، همگی اجزای یک تصویر واحد تلقی می‌شوند: ظهور یک رقیب منطقه‌ای که باید پیش از تبدیل شدن به یک قدرت تثبیت‌شده، مهار شود.

این همان نقطه‌ای است که منطق «بازدارندگی» به منطق «مهار دائمی» نزدیک می‌شود. بازدارندگی در معنای کلاسیک خود، هدف محدود دارد: جلوگیری از اقدام طرف مقابل از طریق افزایش هزینه‌های آن. اما هنگامی که یک بازیگر نه به‌عنوان یک رقیب قابل مدیریت، بلکه به‌عنوان تهدید ساختاری تعریف شود، بازدارندگی می‌تواند به یک راهبرد دائمی برای محدودسازی تبدیل شود؛ راهبردی که در آن، فشار اقتصادی، انزوای سیاسی و نمایش قدرت نظامی، نه ابزارهای موقتی، بلکه عناصر ثابت سیاست خارجی خواهند بود.

مواضع گراهام در قبال ایران، در همین چارچوب قابل تحلیل است. مخالفت او با توافق هسته‌ای ایران و گروه ۱+۵، حمایت از سیاست فشار حداکثری و تأکید مکرر بر حفظ گزینه‌ی نظامی علیه تهران، از این باور ناشی می‌شود که هرگونه توافقی که توانایی‌های ایران را به‌طور کامل از میان نبرد، در نهایت می‌تواند به افزایش قدرت چانه‌زنی تهران در منطقه منجر شود.

مدافعان این رویکرد استدلال می‌کنند که تجربه‌ی گذشته نشان داده است حکومت‌ها تنها زمانی حاضر به تغییر رفتار می‌شوند که هزینه‌ی ادامه‌ی مسیر برای آن‌ها افزایش یابد. از نگاه آنان، فشار اقتصادی و تهدید معتبر نظامی، ابزارهایی برای جلوگیری از محاسبات پرخطر و حفظ ثبات منطقه‌ای هستند.

اما منتقدان این منطق، پرسش دیگری مطرح می‌کنند: آیا افزایش فشار الزاما به تغییر رفتار منجر می‌شود، یا در برخی موارد می‌تواند طرف مقابل را به مقاومت بیشتر، توسعه‌ی توان بازدارندگی و کاهش انگیزه برای مصالحه سوق دهد؟

تجربه‌ی چند دهه‌ی اخیر نشان داده است که رابطه میان فشار و تغییر رفتار، رابطه‌ای خطی و ساده نیست. تحریم‌ها می‌توانند هزینه‌های اقتصادی قابل‌توجهی ایجاد کنند، اما هم‌زمان ممکن است به تقویت نگاه‌های امنیتی در داخل کشور هدف و افزایش بی‌اعتمادی میان طرفین نیز منجر شوند. در چنین شرایطی، هر طرف اقدامات خود را دفاعی و اقدامات طرف مقابل را تهاجمی تفسیر می‌کند؛ چرخه‌ای که در ادبیات روابط بین‌الملل از آن با عنوان «معمای امنیتی» یاد می‌شود.

یکی از مهم‌ترین نمونه‌های این منطق، خروج امریکا از توافق هسته‌ای در سال ۲۰۱۸ بود. حامیان این تصمیم معتقد بودند که توافق موجود محدودیت‌های کافی ایجاد نمی‌کند و تنها از طریق افزایش فشار می‌توان به توافقی گسترده‌تر دست یافت. مخالفان اما هشدار دادند که کنار گذاشتن یک چارچوب دیپلماتیک، بدون جایگزین عملی، می‌تواند زمینه‌ی بازگشت تنش و کاهش اعتماد متقابل را فراهم کند.

در نگاه گراهام و جریان فکری نزدیک به او، مذاکره زمانی مؤثر است که از پشتوانه‌ی قدرت برخوردار باشد. اما منتقدان این رویکرد معتقد اند که اگر فشار به هدف نهایی تبدیل شود، دیپلماسی از یک ابزار حل اختلاف به صرفا ابزاری برای اعمال فشار تقلیل می‌یابد.

همین اختلاف، نشان‌دهنده‌ی شکاف عمیق‌تر میان دو برداشت از سیاست خارجی است. یک برداشت، امنیت را محصول برتری و فشار می‌داند؛ برداشت دیگر، امنیت پایدار را نتیجه ترکیبی از قدرت، دیپلماسی و ایجاد سازوکارهای اعتمادسازی تلقی می‌کند.

بنابراین، مسأله‌ی ایران در سیاست خارجی امریکا تنها درباره‌ی رفتار تهران نیست؛ بلکه درباره‌ی این پرسش بنیادین نیز هست که یک قدرت بزرگ چگونه باید با رقبای خود مواجه شود. آیا هدف، مدیریت رقابت و جلوگیری از جنگ است، یا حذف هرگونه ظرفیت چالشگری از سوی رقیب؟

لیندزی گراهام و جریان فکری‌ای که او نمایندگی می‌کند، پاسخ روشنی به این پرسش دارند: ثبات زمانی حاصل می‌شود که قدرت رقیب محدود شود. اما منتقدان این دیدگاه هشدار می‌دهند که تلاش برای حذف دائمی تهدید، گاهی می‌تواند خود به تولید چرخه‌ای بی‌پایان از خصومت و ناامنی منجر شود. چنانچه در مورد ایران سیاست‌های‌ اعمال فشار برای ایحاد محدودیت بیشتر زمینه‌ی تولید مفاهیم چون اقتصاد مقاومتی، توسعه‌ی برنامه‌های هسته‌ای، تشکیل جریان محور امنیتی-نظامی مقاومت در غرب آسیا و جهت‌گیری‌های راهبردی این کشور به سمت شرق و‌ حتا تعامل با ساختارهای هرچند غیرمشروع چون طالبان را سبب شده است.

مسأله‌ی فلسطین؛ امنیت اسرائیل و چالش معیارهای دوگانه در سیاست خارجی امریکا

اگر پرونده ایران، منطق مهار و بازدارندگی را در سیاست خارجی امریکا آشکار می‌کند، مسأله‌ی فلسطین یکی از مهم‌ترین عرصه‌هایی است که در آن مفهوم «استثناگرایی راهبردی» خود را نشان می‌دهد. در این حوزه، لیندزی گراهام را نیز باید نه به‌عنوان یک بازیگر منفرد، بلکه به‌عنوان نماینده‌ی جریانی دید که امنیت اسرائیل را بخشی جدایی‌ناپذیر از معماری امنیتی امریکا در خاور میانه می‌داند.

برای این جریان، اسرائیل صرفا یک متحد معمولی نیست؛ بلکه یک شریک راهبردی تلقی می‌شود که بقای امنیتی و برتری نظامی آن با اعتبار منطقه‌ای ایالات متحده پیوند خورده است. از همین‌رو، بسیاری از سیاست‌هایی که در قبال دیگر بازیگران منطقه با معیارهای سخت‌گیرانه سنجیده می‌شوند، در قبال اسرائیل در چارچوب متفاوتی ارزیابی می‌گردند؛ چارچوبی که در آن، ضرورت‌های امنیتی و حفظ برتری راهبردی، جایگاه تعیین‌کننده‌ای دارند.

گراهام طی سال‌های فعالیت سیاسی خود، از نزدیک‌ترین مدافعان این برداشت بوده است. حمایت او از کمک‌های نظامی گسترده به اسرائیل، مخالفت با اعمال محدودیت‌های سیاسی بر این حمایت‌ها و انتقاد شدید از اقداماتی که از نگاه او امنیت اسرائیل را تضعیف می‌کنند، همگی از یک پیش‌فرض مشترک سرچشمه می‌گیرند: این‌که تضعیف موقعیت اسرائیل، نه‌تنها یک تحول منطقه‌ای، بلکه ضربه‌ای به نظم امنیتی مورد حمایت امریکا خواهد بود.

در این نگاه، مسأله‌ی فلسطین عمدتا از زاویه امنیتی تعریف می‌شود. تهدیدهای امنیتی اسرائیل، حملات گروه‌های محور مقاومت، نگرانی‌های مربوط به مرزهای خود تعریف‌شده در سرزمین‌های‌ تحت اشغال و مسأله‌ی بازدارندگی، در مرکز این تحلیل قرار می‌گیرند؛ در حالی‌ که موضوعاتی مانند اشغال سرزمین‌های فلسطینی، گسترش شهرک‌سازی‌ها، وضعیت حقوقی کرانه باختری و حق تعیین سرنوشت فلسطینیان، اغلب در رتبه‌ای پس از ملاحظات امنیتی قرار می‌گیرند.

این همان نقطه‌ای است که منتقدان این رویکرد، مهم‌ترین پرسش خود را مطرح می‌کنند: آیا امنیت یک طرف (اسرائیل) می‌تواند بدون پرداختن به ریشه‌های سیاسی و تاریخی منازعه پایدار بماند؟

منتقدان استدلال می‌کنند که تقلیل مسأله‌ی فلسطین به یک موضوع امنیتی، بخش مهمی از واقعیت را نادیده می‌گیرد. از دید آنان، تا زمانی که مسأله‌ی حقوق سیاسی فلسطینیان، آینده‌ی سرزمینی آنان و چشم‌انداز یک راه‌حل عادلانه مورد توجه قرار نگیرد، سیاست امنیتی به ‌تنهایی قادر به ایجاد ثبات پایدار نخواهد بود. در این برداشت، امنیت محصول صرف برتری نظامی نیست؛ بلکه نتیجه‌ی یک توافق سیاسی قابل دوام است.

جریان فکری نزدیک به گراهام، در مقابل، بر این باور است که هرگونه راه‌حل سیاسی باید پس از تضمین امنیت اسرائیل شکل گیرد. از نگاه آنان، تجربه‌ی حملات علیه اسرائیل نشان داده است که بدون برتری نظامی و بازدارندگی مؤثر، هیچ توافق سیاسی‌ای دوام نخواهد داشت. این دیدگاه، تأمین امنیت مطلق اسرائیل را پیش‌شرط صلح می‌داند، نه نتیجه‌ی آن.

این اختلاف، در جریان جنگ غزه بیش از گذشته آشکار شد. حامیان رویکرد امنیت‌محور تأکید کردند که اسرائیل پس از حملات هفتم اکتبر ۲۰۲۳ حق دفاع از خود و نابودی ظرفیت‌های نظامی گروه‌های مسلح را دارد. در مقابل، منتقدان هشدار دادند که دفاع مشروع، در چارچوب حقوق بین‌الملل، مطلق نیست و استفاده از قدرت نظامی باید با اصول تناسب، تفکیک اهداف نظامی و حفاظت از غیرنظامیان همراه باشد.

در این میان، موضع گراهام بازتاب همان اولویت‌بندی دیرینه است: هنگامی که امنیت اسرائیل در معرض تهدید قرار گیرد، اولویت اصلی باید حفظ توان بازدارندگی آن باشد، حتا اگر این رویکرد با انتقادهای گسترده‌ی بین‌المللی مواجه شود. مخالفان این دیدگاه اما معتقد اند که حمایت بدون قیدوشرط از یک متحد، می‌تواند به تضعیف اعتبار اخلاقی و حقوقی سیاست خارجی امریکا در سطح جهانی منجر شود.

از این منظر، مسأله‌ی فلسطین تنها یک مناقشه‌ی منطقه‌ای نیست؛ بلکه آزمونی برای یکی از بنیادی‌ترین ادعاهای سیاست خارجی امریکا است: ادعای دفاع هم‌زمان از منافع راهبردی و نظم مبتنی بر قواعد.

چالش اصلی این‌جا است که آیا می‌توان میان حمایت از متحدان و پابندی به اصول جهان‌شمول تعادل برقرار کرد، یا آن‌که منطق رقابت قدرت‌ها ناگزیر برخی کشورها را در جایگاه استثنا قرار می‌دهد.

لیندزی گراهام نماینده‌ی روشن دیدگاهی است که پاسخ آن به این پرسش مثبت نیست؛ دیدگاهی که معتقد است در جهان واقعی سیاست، امنیت متحدان مقدم بر آرمان‌های انتزاعی است. اما منتقدان این رویکرد یادآور می‌شوند که قدرت بدون مشروعیت، در بلندمدت خود می‌تواند به منبع فرسایش قدرت تبدیل شود.

جنگ‌های بی‌پایان؛ هزینه‌های مداخله‌گرایی و بحران کارآمدی قدرت امریکا

یکی از مهم‌ترین آزمون‌های سنت مداخله‌گرایانه در سیاست خارجی امریکا، تجربه‌ی جنگ‌هایی است که پس از حملات یازدهم سپتامبر ۲۰۰۱ آغاز شد. این دوره، بیش از هر زمان دیگری نشان داد که فاصله میان «پیروزی نظامی» و «دستیابی به نظم سیاسی پایدار» تا چه اندازه عمیق است.

منطق مداخله‌گرایی بر این فرض استوار است که قدرت‌های بزرگ، هنگامی که با تهدیدهای جدی مواجه می‌شوند، نمی‌توانند صرفا به دفاع از مرزهای خود محدود بمانند. از نگاه این جریان، تهدیدها باید پیش از رسیدن به نقطه بحرانی مهار شوند و خلاءهای قدرت نباید به رقبای امریکا یا نیروهای بی‌ثبات‌کننده اجازه‌ی گسترش نفوذ بدهند. این برداشت، پس از حملات تروریستی ۱۱ سپتامبر، به یکی از پایه‌های اصلی سیاست امنیتی واشنگتن تبدیل شد.

جنگ افغانستان در ابتدا با هدف نابودی شبکه القاعده و مجازات عاملان حملات آغاز شد؛ هدفی که در فضای پس از یازدهم سپتامبر، حمایت گسترده‌ای در داخل امریکا و بخش‌هایی از جامعه‌ی جهانی داشت. اما به‌ تدریج، مأموریت نظامی به پروژه‌ای گسترده‌تر برای دولت‌سازی، بازسازی ساختارهای سیاسی و ایجاد نظمی جدید در افغانستان تبدیل شد. دودهه بعد، خروج امریکا و بازگشت طالبان به قدرت، پرسش‌های بنیادینی درباره‌ی توانایی قدرت نظامی برای ایجاد تغییرات پایدار سیاسی مطرح کرد.

جنگ عراق، آزمونی پیچیده‌تر و بحث‌برانگیزتر بود. تصمیم به حمله به عراق بر مجموعه‌ای از فرضیات راهبردی استوار بود؛ از جمله ادعای وجود سلاح‌های کشتار جمعی و این باور که سرنگونی حکومت صدام حسین می‌تواند زمینه‌ی ایجاد یک نظم دموکراتیک و باثبات را فراهم کند. اما تحولات پس از جنگ، نشان داد که حذف یک حکومت لزوما به معنای ایجاد یک نظام سیاسی پایدار نیست. خلاء قدرت، بی‌ثباتی داخلی، ظهور گروه‌های افراطی و گسترش رقابت‌های منطقه‌ای، هزینه‌هایی ایجاد کرد که بسیاری از آن‌ها در محاسبات اولیه نادیده گرفته شده بود.

لیندزی گراهام از جمله سیاستمدارانی بود که در بسیاری از این رویکردهای مداخله‌گرایانه، بر ضرورت حفظ حضور فعال امریکا در جهان تأکید داشت. استدلال او و جریان فکری نزدیک به او این است که عقب‌نشینی امریکا، الزاما به صلح منجر نمی‌شود؛ بلکه می‌تواند خلائی ایجاد کند که توسط رقبای واشنگتن یا نیروهای مخالف نظم موجود پر شود.

این استدلال، از منظر واقع‌گرایی سیاسی، دارای منطق خاص خود است. تاریخ روابط بین‌الملل نشان داده است که خلاء قدرت می‌تواند به رقابت، بی‌ثباتی و مداخلات جدید منجر شود. حامیان حضور فعال امریکا معتقد اند که قدرت‌های بزرگ نمی‌توانند مسئولیت شکل‌دهی به محیط امنیتی خود را کاملا کنار بگذارند.

اما منتقدان مداخله‌گرایی، پرسش متفاوتی مطرح می‌کنند: آیا هر خلاء قدرتی باید با حضور نظامی پر شود؟ و آیا قدرت نظامی، بدون شناخت دقیق از ساختارهای اجتماعی، فرهنگی و سیاسی جوامع هدف، می‌تواند نظمی پایدار ایجاد کند؟

تجربه‌ی دودهه جنگ نشان داد که مشکل اصلی مداخله‌گرایی، لزوما در توانایی امریکا برای شکست نظامی یک حکومت یا گروه مسلح نیست؛ بلکه در تبدیل این پیروزی نظامی به یک نظم سیاسی مشروع و پایدار است. کشوری ممکن است با نیروی نظامی اشغال شود، حکومت آن تغییر کند و ساختار قدرت آن فروبپاشد؛ اما ایجاد یک نظم سیاسی کارآمد، نیازمند عواملی است که با قدرت نظامی قابل تحمیل نیستند: مشروعیت اجتماعی، نهادهای کارآمد، مصالحه‌ی سیاسی و پذیرش داخلی.

از همین نقطه، یکی از مهم‌ترین تناقض‌های سنت مداخله‌گرا آشکار می‌شود. این سنت، از یک‌سو بر ضرورت استفاده از قدرت برای حفظ نظم تأکید می‌کند؛ اما از سوی دیگر، تجربه‌ی تاریخی نشان داده است که استفاده‌ی گسترده از قدرت سخت، اگر با راهبرد سیاسی روشن همراه نباشد، می‌تواند خود به عامل فرسایش نظم تبدیل شود.

پی‌آمدهای این رویکرد تنها به کشورهای مداخله‌شده محدود نماند. جنگ‌های طولانی، هزینه‌های مالی عظیم، فرسایش اعتماد عمومی در داخل امریکا و کاهش اعتبار بین‌المللی واشنگتن، بخشی از هزینه‌هایی بود که این سیاست به همراه داشت. بسیاری از منتقدان معتقد اند که امریکا در برخی موارد، به جای آن‌که صرفا تهدیدها را مهار کند، در چرخه‌ای از بحران‌هایی گرفتار شد که خود به تداوم آن‌ها کمک کرد.

از این منظر، مسأله‌ی اصلی درباره‌ی مداخله‌گرایی این نیست که آیا قدرت نظامی در سیاست جهانی اهمیت دارد یا نه؛ پاسخ به این پرسش روشن است: قدرت اهمیت دارد. مسأله‌ی اصلی این است که آیا قدرت نظامی به ‌تنهایی می‌تواند جایگزین سیاست شود.

تجربه‌ی سال‌های اخیر نشان می‌دهد که هیچ قدرتی، حتا قدرتمندترین کشور جهان، نمی‌تواند صرفا با ابزار نظامی نظم سیاسی مورد نظر خود را در جوامع پیچیده ایجاد کند. قدرت ممکن است درهای یک بحران را باز کند، اما تنها سیاست، دیپلماسی و مشروعیت می‌توانند راه خروج از آن را بسازند.

در این معنا، مناقشه درباره‌ی لیندزی گراهام و جریان فکری‌ای که او نمایندگی می‌کند، در نهایت به یک پرسش بزرگ‌تر بازمی‌گردد: آیا امریکا باید همچنان خود را مهندس فعال نظم جهانی بداند، یا باید بپذیرد که برخی بحران‌ها نه با اعمال قدرت بیشتر، بلکه با ترکیبی از خویشتن‌داری، دیپلماسی و مدیریت واقع‌بینانه‌ی اختلاف‌ها قابل حل هستند؟

نتیجه‌گیری

فرجام یک پارادایم؛ میان قدرت، مشروعیت و ضرورت بازاندیشی

لیندزی گراهام، در این نوشتار، نه موضوع اصلی بحث، بلکه دریچه‌ای برای فهم یکی از پایدارترین سنت‌های سیاست خارجی ایالات متحده بود. اهمیت او در این نیست که معمار این سنت بوده باشد؛ اهمیتش در آن است که بسیاری از مؤلفه‌های آن را با صراحت و شفافیتی کم‌نظیر بیان کرده است. از خلال مواضع او درباره‌ی ایران، فلسطین، اسرائیل و مداخلات نظامی امریکا، می‌توان منطق درونی پارادایمی را مشاهده کرد که طی چند دهه‌ی گذشته، بر بخش مهمی از تصمیم‌سازی امنیتی واشنگتن سایه افکنده است.

این پارادایم بر یک فرض بنیادین استوار است: در جهانی که رقابت قدرت‌ها همچنان تعیین‌کننده است، امنیت نه از مسیر اعتماد، بلکه از رهگذر بازدارندگی، برتری راهبردی و آمادگی برای استفاده از قدرت به دست می‌آید. از این منظر، دیپلماسی هنگامی مؤثر است که پشتوانه‌ای از فشار اقتصادی، توان نظامی و شبکه‌ای از اتحادهای پایدار، طرف مقابل را به بازنگری در محاسبات خود وادار کند.

این منطق را نمی‌توان به‌ سادگی غیرواقع‌بینانه یا فاقد پشتوانه‌ی نظری دانست. تجربه‌ی جنگ سرد، نقش بازدارندگی در جلوگیری از رویارویی مستقیم قدرت‌های بزرگ و اهمیت اتحادهای امنیتی، همگی نشان می‌دهند که قدرت، همچنان یکی از ارکان نظم بین‌المللی است. نادیده گرفتن این واقعیت، به همان اندازه خطا است که تقلیل همه‌ی مسائل جهان به مناسبات قدرت.

بااین‌حال، تجربه‌ی سه‌دهه‌ی اخیر نیز محدودیت‌های این پارادایم را آشکار کرده است. افغانستان و عراق نشان دادند که برتری نظامی، الزاما به نظم سیاسی پایدار نمی‌انجامد. مناقشه‌ی فلسطین یادآور شد که امنیت، اگر از عدالت و افق سیاسی جدا شود، به دشواری می‌تواند ثباتی ماندگار ایجاد کند. روابط ایران و امریکا نیز نشان داد که فشار، هرچند ممکن است ابزار مؤثری برای افزایش هزینه‌های طرف مقابل باشد، اما همیشه به تغییر رفتار یا کاهش تنش منجر نمی‌شود و گاه خود به بازتولید چرخه‌ی بی‌اعتمادی می‌انجامد.

از همین‌رو، مهم‌ترین نقد وارد بر سنتی که گراهام نمایندگی می‌کند، نه تأکید آن بر قدرت، بلکه گرایش آن به امنیتی‌کردن طیف گسترده‌ای از مسائل سیاسی است. هنگامی که اختلاف‌های سیاسی، منازعات تاریخی و رقابت‌های منطقه‌ای، همگی در قالب «تهدید امنیتی» بازتعریف شوند، دامنه‌ی سیاست کوچک‌تر و نقش ابزارهای قهری بزرگ‌تر می‌شود. در چنین وضعیتی، دیپلماسی به جای آن‌که راهی برای مدیریت اختلاف‌ها باشد، به ابزاری در خدمت راهبرد فشار تبدیل می‌شود.

در مقابل، نقد این پارادایم نیز نباید به نفی نقش قدرت بینجامد. سیاست بین‌الملل، همچنان عرصه‌ی رقابت دولت‌ها، بازدارندگی و موازنه‌ی قوا است و هیچ کشوری نمی‌تواند امنیت خود را صرفا بر حسن نیت دیگران بنا کند. چالش اصلی، نه انتخاب میان قدرت و دیپلماسی، بلکه یافتن نسبت پایدار میان این دو است؛ نسبتی که در آن، قدرت از سیاست پشتیبانی کند، نه آن‌که جایگزین آن شود.

شاید آینده‌ی سیاست خارجی ایالات متحده نیز به همین بازاندیشی وابسته باشد. جهانی که امروز با رقابت فزاینده‌ی قدرت‌های بزرگ، جنگ‌های ترکیبی، تهدیدهای فناورانه و بحران‌های فراملی روبه‌رو است، بیش از هر زمان دیگری به راهبردهایی نیاز دارد که میان بازدارندگی و گفت‌وگو، امنیت و مشروعیت، و منافع ملی و مسئولیت‌های بین‌المللی تعادل برقرار کنند. اتکای انحصاری به هر یک از این مؤلفه‌ها، می‌تواند همان اندازه مسأله‌ساز باشد که نادیده گرفتن آن.

در این چارچوب، لیندزی گراهام بیش از آن‌که پایان یک بحث باشد، نماد استمرار منازعه‌ای نظری در قلب سیاست خارجی امریکا است؛ منازعه‌ای میان کسانی که امنیت را پیش‌شرط سیاست می‌دانند و آنانی که معتقد اند امنیت پایدار، خود محصول سیاست، حقوق و دیپلماسی است.

قضاوت نهایی درباره‌ی این دو رویکرد، نه در خطابه‌های انتخاباتی و نه در منازعات حزبی واشنگتن، بلکه در تجربه‌ی تاریخی رقم خواهد خورد. اگر معیار، توانایی ایجاد نظمی پایدار، مشروع و کم‌هزینه باشد، هیچ پارادایمی نمی‌تواند تنها با تکیه بر قدرت سخت به این هدف دست یابد. قدرت، شرط لازم امنیت است؛ اما زمانی به ثبات ماندگار می‌انجامد که در کنار مشروعیت، حقوق بین‌الملل، دیپلماسی و شناخت واقعیت‌های پیچیده جوامع دیگر قرار گیرد. شاید مهم‌ترین درس نیم‌قرن اخیر سیاست خارجی امریکا نیز همین باشد: امنیت، هرگاه جای سیاست را بگیرد، در نهایت خود نیز از امنیت فاصله خواهد گرفت.

از روزنامه‌نگاری مستقل حمایت کنید

محدودیت‌های گسترده بر رسانه‌ها و فضای عمومی در افغانستان، دسترسی شهروندان به اطلاعات مستقل را محدود کرده است. در چنین شرایطی، «اطلاعات روز» متعهدانه و مستقل به کار خود ادامه می‌دهد تا حقیقت قربانی خاموشی و فراموشی نشود.

ما وابسته به هیچ قدرتی نیستیم و تنها برای مردم می‌نویسیم.

مأموریت ما افشای فساد، بازتاب صدای سرکوب‌شدگان، تقویت پاسخگویی صاحبان قدرت، و پشتیبانی از چشم‌اندازی است که در آن همه شهروندان افغانستان از حقوق و آزادی‌های برابر برخوردار باشند و در صلح زندگی کنند.

خبرنگاران ما در شرایط دشوار و گاه خطرناک فعالیت می‌کنند تا گزارش‌های دقیق، منصفانه و مبتنی بر واقعیت منتشر شود و روایت‌های مردم به حاشیه رانده نشود. تداوم این کار، به حمایت مخاطبان و حامیان مستقل وابسته است.

هر کمک، فارغ از میزان آن، به ادامه روزنامه‌نگاری مستقل کمک می‌کند. اگر امکان کمک مالی ندارید، همرسانی این درخواست و تشویق دیگران به حمایت نیز سهمی مهم در تقویت این مسیر دارد.

در کنار حقیقت بایستید
از اطلاعات روز حمایت کنید

برای حمایت اینجا کلیک کنید
با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه