گزارشگر: اسلامالدین جرأت
در حال ورزش صبحگاهی بودم که ویدیویی در واتساپ رسید.
فرستنده رحیم بود.
آسمان پشت سرش هنوز سرخ بود؛ همان سرخی کوتاه پیش از طلوع که خیلی زود محو میشود. سبزهها و درختهای ننگرهار در پسزمینه دیده میشدند و صدای زاغها از جایی دور میآمد. خسته به نظر میرسید، اما لبخند میزد؛ نه از سر شادی، بلکه شبیه کسی که هنوز باور نکرده باشد زندگیاش در چند ساعت چنین تغییر کرده است.
گفت: «شب ناوقت بود. تورخم رسیدم. حالا ویدیوی خودم را فرستادم.»
رحیم را سالها است میشناسم.
پدرش سیوشش سال پیش از قندوز به پاکستان آمد؛ مردی که هیچ سرمایهای جز توان کار نداشت. در یکی از نانواییهای پشاور شاگرد شد. سالها خمیر زد، تنور گازی روشن کرد و نان پخت تا خانوادهاش روی پای خود بایستد.
رحیم در همین شهر به دنیا آمد؛ در کوچههایی که بوی نان تازه همیشه بخشی از صبح آنها بود. کودکیاش میان کیسههای آرد، خمیرهای آماده و گرمای تنور گذشت. وقتی به سن کار رسید، همان حرفهی پدر را ادامه داد. از شاگردی آغاز کرد و سالها بعد توانست نانوایی کوچکی را در فاز یک حیاتآباد پشاور راه بیندازد.
دکانش بزرگ نبود؛ تنور گازی در گوشه، دیوارهایی که سالها دود رنگشان را تیره کرده بود، تختهای چوبی برای پهن کردن خمیر و قفسهای که نانهای تازه روی آن ردیف میشدند.
نان اوزبیکی میپخت؛ گرد، ضخیم و پوشیده از کنجد. مشتریهای افغانستانی و پاکستانی هر دو برای خریدش میآمدند. صبحها بوی نان تا چند دکان آنطرفتر میرفت و پیش از آنکه آفتاب بالا بیاید، صف کوتاهی روبهروی نانوایی شکل میگرفت. بعضی مشتریها نامش را نمیدانستند؛ فقط میگفتند از همان نانوایی سر کوچه نان بگیر.
کارت «پیاوآر» داشت. با همان کارت حساب بانکی باز کرده بود، سیمکارت گرفته بود، خانه و دکان اجاره کرده بود و دو پسرش را به مکتب فرستاده بود. سالها زندگیاش بر همین مدار میچرخید.
بعد، آرامآرام، مدار زندگی تغییر کرد.
از جون ۲۰۲۵، مدارکی که سالها با آن زندگی کرده بود، دیگر اعتباری نداشت. حساب بانکی از دسترس خارج شد. سیمکارت قطع شد. بسیاری از کارهای عادی زندگی، از تمدید قرارداد تا انجام کارهای اداری، دشوار یا ناممکن شد.
اما تنور خاموش نشد. هر صبح زود، مثل همیشه، دکان را باز میکرد. تنور را روشن میکرد، خمیر را آماده میکرد و منتظر نخستین مشتری میماند.
صبح بیستوپنجم جولای هم روزش همینگونه آغاز شد. خمیر آماده بود. چند نان داخل تنور بود و چند مشتری منتظر. چند مأمور پولیس وارد نانوایی شدند. رحیم را همانجا، هنگام کار، بازداشت کردند.
از نانوایی به مرکز ثبت بیومتریک منتقل شد. انگشتنگاری و ثبت اطلاعات چند ساعت بیشتر طول نکشید. بعد، بدون آنکه پروندهاش به محکمه برود یا قاضی دربارهی سرنوشتش تصمیم بگیرد، همراه گروهی دیگر بهسوی تورخم انتقال داده شد.
همان شب از مرز گذشت. صبح روز بعد، بعد از فرستادن همان ویدیو، دوباره تماس گرفت. این بار کمتر از خودش گفت.
پرسید: «عملیات چطور میشه؟»
چند ثانیه سکوت کرد. بعد آرامتر گفت: «کاش فقط آن روز پیششان میبودم.»
همسرش در پشاور مانده است. باردار است و داکتر برای بیستوهشتم جولای زمان عمل جراحی تعیین کرده است. دو پسرشان، هشتساله و دهساله، کنار مادرشان هستند.
رحیم در ننگرهار است. جایی که نه خانهای دارد، نه کاری و نه آشنایی که بتواند به او تکیه کند. پدرش بیش از سهدهه پیش افغانستان را ترک کرده بود و خودش هرگز فرصت زندگی در آنجا را پیدا نکرده بود. حالا در شهری ایستاده که نامش را میشناسد، اما کوچههایش برایش ناآشنا است.
از خودش کمتر حرف میزند. بیشتر دربارهی همسرش میپرسد؛ اینکه عمل چگونه پیش خواهد رفت، چهکسی روز عمل همراهش خواهد بود و بچهها را چهکسی نگه خواهد داشت. میگوید نمیتواند به آنان فکر نکند.
چند ساعت بعد، پیامی فرستاد. کوتاه بود.
نوشت: «دارم راهی پیدا میکنم که برگردم.»
ننوشت چگونه. ننوشت از چه راهی. فقط همین یک جمله. روز بعد از کنار نانواییاش گذشتم. تنور روشن بود. کارگر پاکستانی پشت میز ایستاده بود. خمیر را پهن میکرد، نانها را داخل تنور میگذاشت و با سیخ فلزی بیرون میآورد. مشتریها یکییکی میآمدند، نان میخریدند و میرفتند. بوی نان مثل همیشه در کوچه پیچیده بود. اگر کسی رحیم را نمیشناخت، شاید هیچ چیز غیرعادی به نظر نمیرسید. تنور هنوز روشن بود. فقط رحیم نبود.
دو روز بعد، همسرش باید بدون حضور او وارد اتاق عمل شود.
یادداشت: نام شخصیت اصلی این گزارش به درخواست خودش تغییر یافته است. این گزارش براساس مشاهده میدانی، گفتوگوی مستقیم، تماس تلفنی و ویدیوی ارسالی رحیم تهیه شده است.