شناخت حکومتهای مستبد و خودکامه با یک الگوی واحد و تأکید بر تنها یک ویژگی غالب، هم دشوار است و هم از نظر علمی نارسا. زیرا همهی حکومتهای استبدادی یکسان عمل نمیکنند. برخی تنها در پی خاموش کردن مخالفت سیاسی اند؛ از اعتراض، رسانههای مستقل، تشکلهای مدنی و هر صدای رقیبی هراس دارند. در این نوع نظامها، هرچند سرکوب میتواند بسیار خشن و گسترده باشد، اما مسألهی اصلی همچنان در سطح کنترل قدرت سیاسی باقی میماند.
اما گونهی دیگری از استبداد نیز وجود دارد که هدف آن تنها خاموش کردن مخالفان نیست، بلکه میکوشد خود زندگی را نیز مطابق خواست خود بازآفرینی کند. در چنین نظامی، پرسش اساسی دیگر این نیست که چهکسی حق مخالفت دارد، بلکه این است که چه شیوهای از زیستن، چه نوع حضوری در عرصهی عمومی و حتا چه شکلهایی از انسان بودن، از نظر حکومت مشروع و مجاز شمرده میشود.
از همین رو، طالبان را نمیتوان فقط یک حکومت مذهبی سختگیر یا نمونهای از استبداد سیاسی متعارف دانست. چنین برداشتی، هرچند بخشی از واقعیت را نشان میدهد، اما ما را از فهم هستهی اصلی این نظم سیاسی بازمیدارد. حکومتهای بسیاری در جهان با توسل به قانون، اخلاق یا دین، آزادیها را محدود و جامعه را سرکوب میکنند؛ اما آنچه طالبان را به پدیدهای متفاوت و شایستهی تأمل فلسفی تبدیل میکند، نوع رابطهای است که با زندگی روزمرهی مردم برقرار میکنند. مهمتر از آن، ساختن فضایی است که در آن این فرمانها به تجربهی زیسته و واقعیت اجتماعی انسانها تبدیل میشوند.
نگرش طالبان به اجتماع و سنتهایی که به زور بر مردم بهعنوان آیههای تغییرناپذیر دینی تحمیل میشود، دقیقا مسیر ابتذال شر را میپیماید. ایدهی ابتذال شر که در سال ۱۹۶۱ در جریان محاکمهی آیشمن و بررسی زوایای شخصیتی و رفتار او حین محاکمهاش در اورشلیم شکل گرفت، از ایدههای بسیار عمیق هانا آرنت است. آرنت بر این باور بود که شر لزوما همیشه با چهرهای غیرعادی و شرورانه ظاهر نمیشود. او بیان داشت که ما معمولا دوست داریم شر را در هیأت موجودات استثنایی و هیولایی ببینیم؛ کسانی که از همان ابتدا بیرون از دایرهی انسان عادی قرار میگیرند. آرنت میگوید این تصویر ممکن است آرامبخش باشد، چون بین ما و شر فاصله و تمایز ایجاد میکند. اگر شر متعلق به هیولاها باشد، انسان معمولی میتواند با خیال راحت خود را بیرون از آن دیده و فاصله بگیرد. اما آرنت در مواجهه با تجربهی توتالیتاریسم به چیزی پیچیدهتر رسید. او باور داشت که شر گاهی نه از شدت غیرعادی بودن خود، بلکه بیشتر از شدت عادی شدنش خطرناک و نابودکننده میشود.
نیازی نیست برای فهم ابتذال شر آرنت به اورشلیم دههی شصت میلادی سفر کنیم. کافی است چشمانمان را باز کنیم و به همین پیادهروهای کابل و هرات خیره شویم تا ببینیم چگونه شرارت، مثل غبار نشسته روی دکههای دستفروشی، میز و چوکی مکتبهای دخترانه یا سیطره بر پنهانیترین زوایای حریم خصوصی افراد، به بخشی از روزمرگی ما تبدیل شده است. شر همیشه با لحظهای ناآشنا و انفجاری آغاز نمیشود. گاهی از جایی آغاز میشود که تحقیر و توهین به هیچکس، شگفتی و حساسیت تولید نمیکند. مثلا اگر وجود یک زن در فضای عمومی، به جای یک امر طبیعی، بهعنوان مسألهای برای قضاوت یا میدانی برای جریان سلطه دیده شود؛ و اذیت و آزارش نیز دستور شرع به حساب آید؛ و زبان امر به معروف و نهی از منکر به ابزار مهندسی اجتماعی و به بخشی از فضای اخلاقی کوچه و خیابان تبدیل شود؛ هنگامی که یک فرد عادی، حتا بیآنکه بخشی از ساختار رسمی قدرت باشد، خود را صاحب حق داوری دربارهی مشروعیت حضور دیگران ببیند؛ این همان جریان پرامتداد ابتذال شر است. جایی که شرارت به امر عادی تبدیل میشود که دیگر به چشم کسی غیرعادی جلوه نمیکند. در سرزمینی که صرفا داشتن ریش یا لباس چرکین، معیاری برای سیلی زدن و شکنجهی آدمها در کوچه و سرک تبدیل شود، بدیهی است که از این لحظه به بعد، این اعمال نمادی از اجرای یک دستور نباشد، بلکه آغاز روند جریان منطق عریان قدرت در بافتار اجتماعی به شمار رود. این همان جایی است که مفهوم ابتذال شر آرنت جان میگیرد. در فضای غلبهی ابتذال شر، خطر اصلی دیگر در وجود کسی نیست که فرمان میدهد. گاهی در لحظهای است که انسان عادی، بدون آنکه لزوما خود را خشن بداند، در بازتولید فضایی مشارکت میکند که در آن تحقیر، حذف یا محدود کردن دیگری، طبیعی یا حتا اجرای فرمان الهی و وظیفهی شرعی جلوه میکند.
نظم طالبانی این ذهنیت را از هیچ خلق نکرده است؛ بخشی از اقتدار خود را بر عادتهای مردسالارانهای بنا میکند که پیش از آن نیز در خانواده وجود داشتهاند. ما در محیط خانه، بهعنوان یک مرد، چقدر حس برتری نسبت به زن، دختر و خواهر خانواده داریم؟ شکی نیست که امر و نهی روزانهیمان، و اینکه خود را مالک آنان بدانیم، عادیپنداری کنترل و محدودسازی آنان، به معنای مشارکت فعال ما در بازتولید نوعی ابتذال شر است. در نگاه کلانتر و بیرون از محیط خانه، بسیاری از رفتارها از ترس، از خستگی یا از تلاش برای بقا شکل میگیرند. اما همین پیچیدگی، موضوع را مهمتر میکند. شر همیشه از نفرت آگاهانه تغذیه نمیکند. گاهی از عادت، از بیحسی یا از پذیرفتن تدریجی آنچه روزی غیرقابلپذیرش بود، تغذیه میکند. در چنین شرایطی، در کنار تغییر قانون، حساسیت اخلاقی جامعه نیز تغییر میکند.
برای فهم این بخش از زندگی زیر حاکمیت طالبان، دانستن نگاه فوکو به قدرت به ما کمک میکند. حرف او به زبان ساده این است که قدرت همیشه با زندان، شلاق و فرمان مستقیم کار نمیکند. گاهی کاری میکند که آدم، پیش از اینکه پولیسی وی را دستگیر یا توقیف کند، خودش دستور توقیف به خود صادر کرده است. انسان پیش از هر کاری ظاهرش را میسنجد تا با قرائت قدرت همساز باشد. در این حالت، حتا وقتی امر به معروف و نهی از منکری هم در کوچه نباشد، باز هم احساس میکند کسی او را تعقیب میکند. در چنین وضعی، ترس از حکومت نیست؛ ترس وارد ذهن آدم میشود و بخشی از رفتار روزانهاش را تعیین میکند. این وضع را در افغانستان اکنون میتوان به روشنی دید. کسی مجبور نیست هر روز به یک مرد بگوید ریشش را چگونه بگذارد یا به یک زن یادآوری کند که صدایش، لباسش و راه رفتنش زیر نظر است. بعد از مدتی، خود مردم پیش از هر کاری، واکنش قدرت را در ذهن خود حساب میکنند. همینجا است که نظارت از بیرون به درون انسان منتقل میشود.
بدن نیز از این فشار بیرون نمیماند. بدن همان چیزی است که با آن در جامعه دیده میشویم. با آن راه میرویم، حرف میزنیم و در برابر دیگران ظاهر میشویم. وقتی حکومت دربارهی لباس، ریش، صدا، حرکت و شکل حضور مردم تصمیم میگیرد، در واقع تنها چند رفتار را محدود نمیکند؛ اختیار انسان بر ظاهر و حضور خودش را نیز از او میگیرد. در این وضعیت، لباس فقط لباس نیست. ریش دیگر در اختیار صاحبش نیست و صدای زن هم تنها یک صدا به شمار نمیرود. هر کدام به نشانهای برای سنجیدن اطاعت تبدیل میشوند. قدرت از همین راه وارد زندگی روزمره میشود؛ بیآنکه در هر کوچه و خانه پولیسی ایستاده باشد. در تجربهی ما از افغانستان، این رابطه کاملا یک مسألهی انتزاعی و نظری نیست. وقتی بدن به موضوع مشروعیت اخلاقی و معیار مشروعیت حکومت تبدیل میشود، وقتی پوشش، بخشی از سازوکار الهیات سیاسی به حساب آمده و به نشانهای از انطباق یا عدم همگونی با دستور خدا بدل میشود، وقتی صدا، حرکت و حضور در فضای عمومی تحت نظارت اخلاقی با معیار شریعت قرار میگیرند، قدرت دیگر تنها رفتار را کنترل نمیکند؛ کیفیت حضور هستی در جهان را نیز بازتعریف میکند. هرچند بدن زن بر بلندای میدان این منطق است، در اینجا مسأله صرفا زنان نیست. طالبان در سطحی عمیقتر با بدن اجتماعی نیز مسأله دارند و مرد نیز کاملا بیرون از این منطق تعریف نمیشود؛ نوع خاصی از ظاهر، سبک خاصی از حضور و شکل خاصی از مردانگی بهعنوان تنها امر مشروع تطبیق میشود. این یعنی که مسأله محدود کردن یک گروه نیست. آنچه در کار است، تلاش برای تعریف شکل قابل قبول، طبق مذاق یک فرد یا کتلهی ایدئولوژیک، از حضور انسانها در پهنهی هستی است.
توجه داشته باشیم که زمانی که قدرت به بدن نفوذ کند، معمولا فضا را هم کنترل خواهد کرد. دستکم این تجربهی چند سال اخیر ما در سایهی حاکمیت طالبان است که پیش چشم ما گذاشته است. برای همین است که شهر و خیابان تنها مکان فیزیکی تلقی نمیشود. خیابان فضایی است که انسانها در آن در برابر یکدیگر ظاهر میشوند. اگر این فضا به محیطی تبدیل شود که در آن حضور همواره مشروط، سنجیده یا در معرض مداخله باشد، مسأله از کنترل فضا فراتر میرود و تجربهی زیستن در جمع را تغییر میدهد. اما متأسفانه حتا این هم پایان ماجرا نیست. قدرت تا زمانی که تنها در فضای عمومی عمل کند، هنوز زیست و حریم خصوصی بیرون از دسترسش باقی میماند. از همین مرحله به بعد است که خانه و محل زیست خصوصی ما نیز به فضای قابل دید و کنترل تبدیل میشود.
همه میدانیم که اگر «خانه» را یک دارایی صرف ببینیم، گسترهی معنای انسانی آن را از دست دادهایم، بهویژه در جامعهای مانند افغانستان که حافظهی جنگ، جابهجایی، بیثباتی و گسست در آن سنگینتر از حد تصور است. برای مردم ما، خانه در کنار یک ملک بودن، چیزی شبیه آخرین نشانهی تداوم و آخرین رمق برای حس تعلق به زندگی و یک سرزمین است؛ جایی که انسان میتواند احساس کند چیزی از زندگیاش هنوز از هم نپاشیده است. خانه برای هر کسی محل رسوب زمان است که خاطره، تعلق، امنیت و نوعی احساس وجودی در آن شکل میگیرد. برای همین، ناامن شدن خانه مسألهی از دست رفتن مالکیت نیست، بلکه موضوع بقا و حس تعلق به یک سرزمین است که در آن بازتعریف میشود. اگر بدن، شیوهی حضور ما در جهان باشد، خانه اما نزدیکترین شکل پناه گرفتن ما در برابر جهان و گویاترین ابزار تعیین نسبت ما با فضای جمعی است. قدرتی که بتواند این احساس را متزلزل و این رابطه را مختل کند، فقط دارایی را تهدید نکرده است؛ رابطهی فرد با ثبات و رشتههای پیوند ازلی با یک قلمرو و امنیت وجودی را نیز تهدید کرده است.
این شکل از ترس با ترس ناشی از خشونت مستقیم تفاوت دارد. این ترس بیشتر شبیه نوعی اضطراب عمیقی است که به قول صادق هدایت، انسان را بسان خوره از درون میخورد؛ احساسی که در آن انسان دیگر مطمئن نیست کدام بخش از زندگیاش واقعا بیرون از دسترس قدرت و در حوزه اختیارات خودش مانده است. دیگر هیچکس اختیار ریش خودش را ندارد. اینجا مسأله از مرز سیاست عبور میکند و در تجربهی بودن در جهانی که به سرعت قابلیت اعتماد خود را از دست میدهد، رسوب میکند. در چنین فضایی، ما نمیتوانیم با جهان هستی تعیین نسبت کنیم؛ زیرا انزوا و حقارت، ما را به چشم خود ما نیز تحقیر کرده است و چیزی برای ما باقی نمانده تا جهان با ما تعیین نسبت کند.
آنچه از رویهی سیاسی حکومتداری طالبان میدانیم، این است که رفتار آنان در ذات خود تلاش برای استعمار زندگی روزمره است؛ یعنی زمانی که فرد پیش از بیرون رفتن از خانه، سخن گفتن، انتخاب لباس یا حتا پیش از تصور آیندهی فرزندش، خود را با زاویهی نگاه قدرت تنظیم میکند، زندگی روزمره دیگر نمیتواند عرصهی انتخاب شخصی باشد، زیرا به میدان بازتولید نظم سیاسی تبدیل شده است. این پروژه میخواهد تعریف کند که انسان چگونه باید در جهان حضور داشته باشد. در تار و پود این منطق، قدرت ضمن اینکه بر نهادهای سیاسی اعمال میشود، بر بدن، خانه، آموزش و روابط انسانی نیز نفوذ میکند و در نهایت بر تخیل و رویای اجتماعیمان چیره میشود. در گذشته استعمار کلاسیک بر سرزمین اعمال میشد؛ امروزه اما در نظم طالبان، با نوعی استعمار درونی در ساخت زیست اجتماعی روبهرو هستیم؛ تلاش برای تصرف هستی و بازتعریف کیفیت بودن ما در فضا.
ترس درونی و بیرونی
زمانی که قدرت عریان ایدئولوژی امروز در کشور ما به جایی برسد که ما حتا در خصوصیترین لایههای زندگیمان احساس امنیت نکنیم، مسأله دیگر از اطاعت سیاسی بسی فراتر میرود. تاریخ ثابت ساخته است که فشار عریان و مستقیم نمیتواند برای همیشه صاحب خود را به مقصود برساند. برای آنکه چنین وضعیتی دوام بیاورد، به عنصر دیگری بهنام بازآرایی روابط میان انسانها ضرورت داریم. نظام سرکوبگر نمیتواند برای مدت طولانی تنها با زور مستقیم کار کند، چون زور مستقیم هزینه و محدودیت دارد. حضور دائمی پولیس و پولیس مخفی، کنترل دائمی همهی رفتارها و نظارت بیوقفه بر تمام روابط انسانی، حتا برای سختگیرترین حکومتها هم ساده نیست. به همین دلیل، قدرتهایی که ماندگاری را آخرین برگ قمار روی میز بازی خود میفهمند، سعی میکنند در جامعههای فقیر، چون افغانستان، راهی پیدا کنند که بخشی از کار را به خود جامعه بسپارند.
انسانی که فقر، حتا آرزوی یک شب سیر خوابیدن را به رویایی دستنیافتنی تبدیل کرده است، برای رسیدن به آخرت موعودی که به او وعده داده میشود، آمادگی بیشتری برای پذیرش هرگونه فرمان و فداکاری پیدا میکند. بااینحال، استبداد تنها از راه زور عریان یا سازوکارهای رسمی کنترل عمل نمیکند.
در حکومتهای استبدادی، درونی شدن انقیاد همیشه محصول شبکههای سازمانیافتهی خبرچینی و دستگاههای امنیتی نیست. گاه قدرت، فضای اجتماعی را چنان میآراید که افراد، حتا در غیاب ناظر واقعی، خود را پیوسته زیر نگاه دیگران احساس میکنند و رفتارشان را براساس همان تنظیم میکنند. از این نقطه به بعد، ترس دیگر فقط ترس از حکومت نیست؛ ترس از قضاوت دیگران، از دیده شدن، از متفاوت بودن و حتا از این احتمال که هر فردی در اطراف، حامل همان منطق قدرت باشد، به بخشی از تجربهی روزمرهی زندگی تبدیل میشود.
در آغازین روزهای حضور طالبان در کابل، من کسانی را دیدم که قبلا حتا به خدا و مردن ایمان نداشتند، اما فضای سنگین آیههای وحشت و ایدئولوژی که از درون رنجرها و صلابت بیترحم شمایل ملیشههای شهرنشده، فضای تنفس را هم اشغال کرده بود، سبب شده بود که به لنگی سیاه، ریش اصلاحنشده و ژولیدگی ظاهری پناه ببرند. میبینید که چنین فضایی چگونه شکل جدیدی از روابط انسانی را بازتعریف میکند. گفتوگو محتاطتر میشود، بعضی موضوعات از دایرهی گفتوگوی عادی بیرون میروند و دیگر همه نهتنها پولیس، که گرگ همدیگر برای همگونی با فضای مسلط میشوند. افراد پیش از بیان نظر، به این فکر میکنند که مخاطبشان چگونه آن را خواهد فهمید. فاصله میان اعتماد و احتیاط به سرعت دگرگون میشود. این تجربه به شکل تاریخی برای مردم هزاره بیشتر از دیگران وجود داشته، اما در دورهی کنونی طالبان، حتا بسیاری از پشتونها نیز چنین فضایی را تجربه میکنند. شاید فکر کنید که این تغییر کوچک به نظر برسد، اما از نظر اجتماعی بسیار هم عمیق است؛ زیرا جامعه، در ضمن اینکه مجموعهای از نهادها است، از شبکهای از اعتمادهای خرد ساخته شده است. اگر این اعتمادها آسیب ببینند، حتا بدون حضور آشکار خشونت، کیفیت زندگی جمعی تغییر میکند و فضای زندگی امنیتی میشود. برای همین است که امروز خطکشیهای مذهبی و فرهنگی بیش از هر زمان دیگری پررنگتر و خشنتر شده است.
دگرگونی در تخیل اجتماعی
جدا از بحث ابتذال شر، یکی از نگرانیهای اصلی هانا آرنت این بود که چگونه ساختارهای سرکوبگر میتوانند قضاوت اخلاقی مستقل را از طریق عادی کردن نوع خاصی از نگاه به جهان فرسوده کنند. وقتی افراد به تدریج یاد میگیرند که حضور زن یا کسانی با تفاوت فیزیکی، مانند هزارهها، را مسألهدار ببینند، نفس صدای زنان را نامشروع و حضور هزارهها را خللانگیز تلقی کنند، یا نوع پوشش و اندازهی ریش را تهدید بفهمند، مسأله دیگر از محدودیت سیاسی فراتر میرود و به نوعی تغییر در تخیل اجتماعی ختم میشود. میبینید که اخلاق در چنین شرایطی نقش پیچیدهای پیدا میکند. اخلاق، در معنای انسانیاش، باید انسان را به مسئولیت و احترام در برابر دیگری ملزم سازد. اما وقتی اخلاق به زبان کنترل و وظیفهی شرعی برای رسیدن به حوریان بهشتی، جگر ماهی و شراب سرخ تبدیل شود، کارکردش هم تغییر میکند. به جای آنکه امکان همدلی یا قضاوت مستقل را تقویت کند، میتواند به معیاری برای سنجش وفاداری به نظم استبدادی و انطباق با سیستم کنترل بدل شود.
من باور دارم که این دقیقا یکی از نقاطی است که در تجربهی طالبان ویژگی خاص خود را پیدا میکند. قدرت در نظم استبدادی، یا بهتر بگویم توتالیتر، تنها از قانون یا زور استفاده نمیکند؛ در گسترهی سلطهی این نظم، زبان مشروعیت اخلاقی هم وارد میدان میشود. و همین موضوع کار را پیچیدهتر میکند، زیرا نظم سرکوبگر که خود را صرفا بهعنوان اجبار معرفی کند، آشکارتر است. اما سرکوبی که در پوشش فضیلت، اصلاح یا دفاع از نظم اخلاقی و شریعت ظاهر شود، به سطح دیگری از نفوذ میرسد. اینجا دیگر هیچکس در برابر کرامت و خون انسانها پاسخگو نیست، زیرا قاتلان و آدمکشان فقط مجریان دستور شارع مقدس اند و قتل، کشتار و شکنجه نهتنها عذاب وجدان نمیآورد، بلکه نوعی رضایت درونی از تقرب به خدا نیز خلق میکند.
استبداد و آموزش
در این شکی نیست که آینده یکی از مهمترین میدانهای قدرت است و آینده نیز با آموزش شکوفا میشود. ما آموزش را معمولا بهعنوان یک حق یا یک نهاد اجتماعی میبینیم. این نگاه درست است، اما کامل نیست؛ زیرا آموزش صرفا انتقال دانش نیست. آموزش رابطهای عمیق با امکان دارد. یعنی انسانی که آموزش میبیند، صرفا اطلاعات کسب نمیکند؛ دامنهی تخیلش تغییر میکند. میتواند خود را در موقعیتهای متفاوتی تصور کند. میتواند زندگیای غیر از آنچه حالا برایش ممکن به نظر میرسد را تصور کند. به همین دلیل، محدود کردن آموزش، محدود کردن یادگیری نیست؛ محدود کردن افقهای امکان و نگاه به آینده، و حتا محدود کردن تصور از کرامت وجودی فرد و جامعه نیز هست. البته شخصا ایمان دارم که نسل بیسواد هزاران بار بهتر و کمخطرتر از نسل بدسواد است.
نظامهای استبدادی حتا سیستم آموزشی را در خدمت ایدئولوژیشان به کار میگیرند تا نسل بدسواد تربیت کنند. مسألهی محرومیت و مهندسی آموزش، هرچند میتواند حتا یک بحث فراملی به حساب آید، اما خسارتهای ویرانگر آن و بدسوادی میتواند بنیان زندگی اجتماعی ما را در درازمدت دگرگون سازد. این مسأله در مورد زنان آشکارتر است، چون حذف آنان از آموزش مستقیما با مسألهی حذف از مشارکت اجتماعی و بدنهی اجتماعی پیوند میخورد. وقتی گروهی از دسترسی به آموزش محروم میشوند، آنچه محدود میشود فقط حال نیست؛ آینده نیز هست. این آینده است که با محدودسازی و مسمومیت آموزش بد به فنا میرود.
از خصیصههای نظم استبدادی، داشتن مسأله با تخیل و رویای آدمها است. هر نظمی که با رویا و تخیل مسأله داشته باشد، قطعا با آموزش مسأله دارد. برای همین، اولین چیزی را که باید ساختارمند تغییر دهد، نظم آموزشی است، زیرا آموزش، در کنار تولید دانش، امکان و رویا تولید میکند. انسان دارای رویا میتواند جهانی متفاوت را تصور کند و هرگز مطیع شرایط موجود باقی نمیماند.
نظم توتالیتر، در منطق درونیاش، به چیزی فراتر فکر میکند. گردانندگان این نظم با خودِ امکان تفاوت هم مسأله دارند. اگر مسأله این باشد که چهکسی چه کاری انجام میدهد، کنترل بیرونی کافی است. اما اگر مسأله این باشد که چه نوع انسانی باید مشروع و مورد پسند مذاق یک مولوی یا آیتالله باشد، آنگاه کنترل باید به لایههای عمیقتر برسد. از این نقطه به بعد، بسیاری از اجزایی که پیشتر پراکنده به نظر میرسیدند، در کنار هم پازل را خواناتر میسازند و دیگر روشن است که کنترل بدن تنها پوشش را در بر نمیگیرد، سیطره بر فضا تنها سلطه بر سرکها و جادهها نیست، فشار دیدبانی بر خانه به مالکیت تنها بسنده نمیکند و فشار بر آموزش فقط در مکتب و سن دختران نیست. این فشارها الگویی را تولید میکند که بیرحمانه میدان امکان و تخیل انسانی را از جامعه میگیرد.