گزارشگر: احسان عنان
سحر نزدیک به پنج سال است که از درس خواندن رسمی محروم است. نگذاشتند به دانشگاه برود. اگر حکومت طالبان نبود، امسال باید فارغ میشد. شاید از رشتهی ادبیات یا رشتهی حقوق؛ رشتهای که سالها آرزویش را داشت. سحر یکی از هزاران دختر در افغانستان است که با بسته شدن دروازههای دانشگاه به رویشان، نهتنها از یک صنف درسی یا یک مدرک تحصیلی، بلکه از فرصت کشف خود، یافتن صدا و ساختن جایگاهی در خانواده و جامعه محروم شدهاند. سحر این محرومیت را جنایت میداند؛ جنایتی که یک نسل از دختران در افغانستان را از حق آموختن محروم کرد. رویاها و برنامههایی را که سالها برایشان زحمت کشیده بودند، به باد داد.
از ۲۴ اسد ۱۴۰۰ که طالبان بار دیگر بر افغانستان مسلط شدند، دختران و زنان در کشور یکی پس از دیگری از حقوق بنیادین خود محروم شدند. نخست از رفتن به مکتب در صنفهای بالاتر از ششم، سپس از دانشگاه و در نهایت از بسیاری از فرصتهای کاری. سحر تنها یکی از هزاران دختری است که در آستانهی فارغالتحصیلی یا آغاز زندگی حرفهای، ناگهان دید دورانی که باید دوران شکوفاییاش میبود، به دورانی از انتظار، خاموشی و ناامیدی بدل شده است. او میگوید که هرچند هنوز امیدش را از دست نداده، اما هر روزی که میگذرد، فاصلهی او با آن رشته و آن رویا بیشتر میشود.
سحر و بسیاری از دختران در افغانستان، در نبود مکتب و دانشگاه، به قلم پناه بردهاند. نوشتن برای سحر هم زخم است، هم مرهم؛ راهی برای فریاد زدن در سکوتی که به زندگیاش تحمیل شده است. این گزارش، روایت همین دختر است؛ دختری که وقتی درهای رسمی به رویش بسته شد، از دل همان بنبست، راه تازهای برای خودش، برای ماندن، ساخت. سرگذشت او، تصویر کوچکی از سرنوشت هزاران دختر در افغانستان است؛ نسلی که هرچند از آموزش محروم ماند، اما ناامید نشد و از رویاهایش دست نکشید.
خانه، سکوت و مواجهه با حقیقت
سحر روزهایش را در خانه میگذراند. گاهی کتاب میخواند. گاهی برای خواهر کوچکترش، که هنوز به مکتب میرود، درسش را مرور میکند. و گاهی، در سکوتی که خودش آن را سنگینترین بخش روز مینامد، به آنچه از دست داده فکر میکند. اما نوشتن دربارهی زندگیاش، بهگفتهی او، کار سادهای نیست؛ «نوشتن برخی از این یادداشتها مرا اذیت میکند، چون باعث میشود بیشتر به محدودیتهایی فکر کنم که دارم. و گاهی این فکرها باعث دیدن حقیقتهایی از زندگی، جامعه و شرایط میشود که چندان خوشایند نیست. حقیقتهایی که نمیتوانی تغییرشان دهی، پس مجبوری با تلخیشان زندگی کنی.»
محرومیت از آموزش، بهباور سحر، فقط از دست دادن یک صنف یا یک مدرک نیست. فرآیندی است که در آن یک جوان خودش را کشف میکند، صدایش را پیدا میکند و جایش را در دنیا میسازد. سحر میگوید: «محرومیت از آموزش را در افغانستان مادری میتواند واقعا درک کند که دخترش صنف هفت مکتب شده، اما بعد از آن اجازهی رفتن به مکتب را ندارد. دارای فرزند دختر نوجوان و جوانی بااستعداد است که باید وارد دانشگاه شود، رشتهی مورد علاقهاش را بخواند، تدریس کند، صدایش را بکشد، خودش را کشف کند؛ اما امروز محروم از همهی اینها در زندان خانه محصور مانده است.»
سحر، رنجی را که زنان و دختران افغانستان با آمدن دوبارهی طالبان به قدرت با آن دستوپنجه نرم میکنند، محصول یک ایدئولوژی، یک نظام و یک ساختار میداند؛ نه نتیجهی ناتوانی یا ضعف زن بودن. به نظرش بسیاری از دختران و زنان همین حالا، در دل همین محرومیت، راهی برای یادگیری، برای امید و مقاومت پیدا کردهاند. او میگوید:
«وقتی از رنج دختران و زنان در افغانستان گفته میشود، گاهی این خطر وجود دارد که شنونده، قربانی بودن را با ضعیف بودن اشتباه بگیرد. اما قربانی بودن، حاصل شرایط تحمیلشده است، نه ماهیت انسانی که آن را تجربه میکند. زنانی که با وجود همهی این فشارها، هنوز پرشور زندگی میکنند، عشق میورزند، فرزند بزرگ میکنند، تدریس میکنند، مینویسند و امیدشان را از دست نمیدهند، آیا اینها چیزهای کمی است؟ من زنان و دخترانی را میشناسم که در همین شرایط خفقان، در کنار زبان انگلیسی، ریاضیات و کمپیوتر، به دختران یاد میدهند. آنان نسلی را تربیت میکنند که حتا اگر امروز از دانشگاه محروم باشند، هرگز باور نخواهند کرد که این محرومیت، سرنوشت طبیعی زن بودن است.»
نوشتن؛ مؤثرترین شکل مقاومت
هر وقت راه رسمی برای مشارکت اجتماعی و سیاسی از زنان گرفته شده، نوشتن یکی از معدود فضاهایی است که هنوز، هرچند با خطر، در دسترسشان مانده است. سحر این را خوب میداند. نوشتن برای سحر هم درد است و هم درمان. درد است، چون او را وادار میکند با محدودیتهایش روبهرو شود. درمان است، چون تنها راهی است که در آن صدایش شنیده میشود، حتا اگر شنوندهاش فقط چند خط روی کاغذ باشد. او باور دارد نوشتن دربارهی رنج، رنج را بیشتر میکند. اما سکوت دربارهی آن، رنج را نامرئی میسازد و رنج نامرئی، همان رنجی است که هیچوقت به تغییر نمیرسد.
در حکومت طالبان که کنترل کامل نهادها و رسانهها را در دست دارد، روایت شخصی یکی از معدود چیزهایی است که نمیشود کاملا کنترلش کرد. یک یادداشت کوتاه دربارهی یک روز عادی، یک جمله دربارهی ترسی که همراه هر تصمیم برای بیرون رفتن از خانه میآید؛ اینها تکههای کوچکی هستند که کنار هم، تصویری میسازند که هیچ فرمانی نمیتواند پاک کند و در آینده نادیده بگیرد.
برای سحر، نوشتن فقط یک داستان فردی نیست؛ یادآوریای است که دختران و زنان در افغانستان، پیش از هر برچسبی، انسان اند؛ با آرزو، استعداد و حق تحصیل و کار. حکومت طالبان که میخواهد همه چیز را کنترل کند، همین یادآوری، خودش یک کنش سیاسی است. دختری که دربارهی روز سختش مینویسد، دارد انتخاب میکند که دیده شود؛ در حکومتی که میخواهد او نادیده بماند. این انتخاب هزینه دارد، اما همان هزینهپذیری، شکلی از شجاعت است.
چرا این روایتها باید ثبت شوند
در بسیاری از بحرانهای انسانی تاریخ، آنچه در نهایت باقی میماند و نسلهای بعد را شکل میدهد، تنها تصمیمهای سیاسی یا آمار رسمی نیست، بلکه روایتهای شخصی است. کتابچههای خاطراتی که در جنگها پنهان نگه داشته شدند. نامههایی که هرگز ارسال نشدند، اما سالها بعد پیدا شدند. و صداهایی که در زمان خودشان کوچک به نظر میرسیدند، اما بعدها به بخشی از حافظهی جمعی بشریت بدل شدند. همهی اینها یادآور این حقیقت است که وقتی قدرت رسمی، تاریخ را به شکل خودش مینویسد، این روایتهای کوچک و فردی هستند که نسخهی دیگری از حقیقت را زنده نگه میدارند.
از اینرو، سحر معتقد است که امروز برای زنان و دختران در افغانستان، ثبت این روایتها اهمیتی دوگانه دارد. از یکسو، به آنان کمک میکند تا در دل شرایطی که احساس بیقدرتی کامل را القا میکند، حسی از عاملیت و کنترل را بازیابند. نوشتن، حتا وقتی نمیتواند شرایط بیرونی را تغییر دهد، میتواند رابطهی فرد با تجربهاش را تغییر دهد. از سوی دیگر، این روایتها سندی برای آینده میسازند؛ سندی که روزی، وقتی تاریخ افغانستان این دوره را بازخوانی کند، نشان خواهد داد که در دل سختترین سالها، صدای دختران و زنان در کشور، هرگز کاملا خاموش نشد.
بهگفتهی سحر، در طول تاریخ بشر، هرجا که یک نظام دیکتاتوری تلاش کرده صدای گروهی از انسانها را کاملا خاموش کند، همان گروه راهی برای نوشتن، برای ثبت و برای باقی ماندن حقیقت پیدا کرده است. از دفترچههای خاطراتی که در دوران اشغال و جنگهای بزرگ، مخفیانه نوشته و نگهداری شدند تا ادبیات زیرزمینیای که در نظامهای بستهتر جهان، دستبهدست میان خوانندگان مشتاق حقیقت میچرخید، الگویی تکرارشونده در تاریخ بشر وجود دارد. هرچه سانسور سختگیرانهتر میشود، ارزش هر جملهای که از دل آن بیرون میآید، بیشتر میشود.
روایتهایی برای آینده
داستان سحر و هزاران دختر مثل او، داستان دختران و زنانی است که وقتی درهای رسمی آموزش و یادگیری بسته شد، فضا و بستر دیگر و پنهانتری ساختند. داستان مادرانی است که اتاق خانهیشان را به صنف درس تبدیل کردند. داستان آموزگارانی است که در کنار درس ریاضیات، درس کرامت انسانی هم میدهند. و داستان دخترانی است که با وجود ترس، هنوز مینویسند، هنوز میخوانند و هنوز رویا میبینند.
با این همه، قدرت واقعی دختران و زنان در شرایط فعلی افغانستان در توانایی زنده ماندن، عشق ورزیدن، آموختن و آموزاندن نهفته است؛ حتا وقتی هیچ دری برایشان باز نیست. سحر هر شب مینویسد، نه برای اینکه کسی حتما بخواند، بلکه برای اینکه خودش را گم نکند. این نوشتن، ثبت این حقیقت ساده است که او هنوز هست. هنوز فکر میکند، هنوز درد میکشد، هنوز امید دارد. شاید فردا، وقتی تاریخ این سالهای افغانستان نوشته شود، آمار و فرمانهای رسمی تنها بخشی از آن باشند. بخش دیگر، همین دفترچهها و یادداشتهای سادهای خواهد بود که دخترانی مثل سحر، در سکوت خانههایشان نوشتند؛ سندی که نشان میدهد در سختترین سالها، صدای زنان هرگز و بهطور کامل خاموش نشد. این قدرت، چیزی است که هیچ فرمانی، هیچ ممنوعیتی و هیچ دیواری، نمیتواند بهطور کامل از آنان بگیرد.