نویسنده: احسان عنان
انسان دوست دارد خیال کند که صاحب بدن خودش است. به آن فرمان میدهد، تمرینش میدهد، درمانش میکند و برای سالهای بعد برنامه میریزد. تا وقتی بدن همراهی میکند، راه میرویم، کار میکنیم، گاهی بیمار میشویم و دوباره به زندگی عادی برمیگردیم. اما ناگهان یک اتفاق ناگوار و غیر قابل مهار به سراغمان میآید. یک بیماری جدی، یک حادثهی غیرقابل بیشبینی، یک درد ماندگار یا نشانهای از پیری کافی است تا معلوم شود این رابطه آنقدرها هم ساده نیست.
کاستیکا براداتان، فیلسوف رومانیایی-امریکایی، کتابش را از همین نقطه شروع میکند. جلد نخست مجموعه «در ستایش شکست» که به فارسی با نام «باختن به بدن» (نشر اطراف، ترجمهی کیوان سررشته) منتشر شده، با تصویر هواپیمایی آغاز میشود که موتورش آتش گرفته است. مسافران در وحشت ناگهان میفهمند و کنترل چندانی بر سرنوشت خود ندارند (ص ۱۵). براداتان میگوید همین لحظه واقعیت خام انسان بودن را آشکار میکند (ص ۱۶).
این احساس از دست دادن کنترل برای خوانندهی افغانستانی غریب نیست. خشونت و انفجارها، زمینلرزههای هرات و کنر، یا سیلابهای ناگهانی، همان کاری را میکند که آتش موتور با مسافران هواپیما میکند. خانهها در چند ثانیه فرومیریزد و مردمی که صبح در خانهشان بودهاند، شب زیر خیمه میمانند. براداتان مینویسد وقتی هواپیما سالم فرود بیاید، مسافر میتواند فاصله بگیرد و چیزی بیاموزد. در افغانستان اما این فرصت همیشه نیست. زمینلرزه و سیلاب میآید، خانه از دست میرود و همان روز باید دنبال آب و نان گشت. وقت فکر کردن به شکست، خودش یک امتیاز است؛ امتیازی که خیلیها هرگز نداشتهاند.
داوود سرخوش، خواننده و آهنگساز شناختهشدهی افغانستان، حدود دو سال پیش این امتیاز را با تن خودش تجربه کرد. نشانهها اول ساده به نظر میرسیدند: تب، سرفه و مشکل تنفسی که شبیه حساسیت بود. آزمایشها اما چیز دیگری نشان دادند: سرطان. عمل جراحی بزرگ، پرتودرمانی و شیمیدرمانی آمد و عوارضش به بینایی، شنوایی و حتا توان حرکتش رسید. مدتی خواندن کتاب، دیدن پیام تلفن و کار با ساز برایش سخت شد. بدنی که سالها صدای «سرزمین من» را حمل کرده بود، ناگهان از همراهی دست کشید. سرخوش در گفتوگوی اخیرش بیماری را «هشدار» خواند و گفت نگاهش به زندگی عوض شده: بعد از چنین تجربهای یا زندگی ارزش خود را از دست میدهد، یا آدم ارزش واقعیاش را میفهمد.
سیمون وِی و بدنی که همراهی نکرد
بخش بزرگی از کتاب پیشگفته به زندگی سیمون وی اختصاص دارد؛ فیلسوف و کنشگر فرانسوی که از کودکی بدنی شکننده داشت. دکتر گفته بود او «خارقالعادهتر از آن است که زنده بماند» (ص ۳۸). بااینحال، تصمیم گرفت رنج کارگران را از نزدیک ببیند و در کارخانه کار کرد. بدنش اما همراهی نکرد. همکارانش او را بیدستوپا میدانستند (ص ۴۲-۴۰). حتا نوشتن برایش دشوار بود.
سیمون وی رنج را انکار نکرد. همچنان که سرخوش هم در دورهی درمان، بیماری را بخشی از چالشهای زندگی دانست. بر اعتماد به علم پزشکی و حفظ آرامش تأکید کرد. لحظههای حضور در کنار مردم و اجرای موسیقی برایش ارزشی پیدا کرد که پیشتر نداشت. در سختترین روزها روی برنامههای آیندهاش کار کرد؛ نه در استودیو، بلکه میان درد و بهبودی.
همچنین بدن ناتوان زیر بار کار سخت برای پیرمردان کارگر در افغانستان و کارگران مهاجر افغانستانی در کشورهای همسایه تصویر آشنایی است. بهویژه کسانی که بعد از بازگشت طالبان برای حفظ جانشان مهاجر شدند، ناچار اند برای تأمین زندگی کار فیزیکی کنند، اما بدن دیگر یاری نمیدهد. بسیاری برای اولینبار در عمرشان به کار دشوار فیزیکی رو آوردهاند. براداتان مینویسد کارگر کارخانه خودش را برده ماشین میبیند (ص ۶۶). از صبح تا شام کار میکنند و وقتی به اتاق برمیگردند، چیزی جز یک بدن خسته باقی نمیماند.

نویسنده در ادامه توضیح میدهد که فرهنگ امروز بدن را به پروژه تبدیل کرده: باید سالم و قوی بمانیم و جوان به نظر برسیم. براداتان یادآوری میکند این تلاش حد دارد. بدن نقطهای دارد که دیگر گوش نمیدهد. شکست بدن همیشه انتخاب نیست. در افغانستان این شکست تحمیلی بارها تجربه شده است. جوانانی که در جنگ دست یا پا از دست دادهاند، زنانی که در زایمان بدون امکانات بدنشان را باختند، کودکانی که با ماین بزرگ شدند. برای اینها «باختن به بدن» بخشی از خاطره جمعی است.
شکست در جهان و زندگی روزمره
براداتان در فصلی دیگر از شکست اشیاء میگوید: خانه، پل، وسیله نقلیه؛ هر چیزی که یک روز ساخته میشود و روز دیگر خراب (ص ۴۷). وقتی چیزی از کار میافتد، فقط همان چیز خراب نمیشود؛ تصویر ما از جهان هم میلرزد. در افغانستان این تجربه هر روز تکرار میشود. برق قطع میشود، آب نمیرسد، جادهای سالها نیمهکاره میماند. مردم یاد گرفتهاند برای هر چیز نقشه دوم داشته باشند، چون نقشه اول اغلب کار نمیکند.
نویسنده از رابطهی ما با ماشین هم مینویسد. ما ماشین را برای حل مشکل میسازیم و همان ماشین مشکل تازه میآورد. در عصر هوش مصنوعی این حرف ملموستر شده است. تا وقتی وسایل درست کار میکند، بدیهیشان میدانیم. همین که یکی از کار بیفتد، تازه متوجهش میشویم. بدن هم همینطور است. برای داوود سرخوش، خواندن کتاب یا نواختن ساز روزی ساده بود. وقتی بیماری آمد، دیگر ساده نبود. براداتان مینویسد شکست علاوه بر درد، پردهای را کنار میزند (ص ۶۳). کسی که یک بار بدنش را ناتوان دیده، جهان را دیگر با همان چشم قبلی نمیبیند.
بدن، جامعه و محدودیت استقلال انسان
بخش بعدی کتاب به این میپردازد که استقلال انسان همیشه نسبی است. هیچکس تنها زندگی نمیکند. کودک، بیمار و سالمند به دیگران نیاز دارند و آدم سالم هم به شبکه آدمها تکیه دارد. به داکتر، دارو، خانواده، دوست، به نان و آب روزانه. در افغانستان این وابستگی فقط تجربهی فردی نیست، واقعیت اجتماعی است. خانواده، همسایگی و کمک متقابل همیشه بخشی از زندگی روزمره بودهاند. وقتی کسی بیمار میشود، همسایهها خبر میشوند و کمک میکنند. شاید همین ساختار کمک کند شکست بدن را کسی تنها تجربه نکند.
بااینحال، نگاه جامعه اما همیشه مهربان نیست. مرد جوانی که پایش را در جنگ از دست داده، علاوه بر درد جسمی با نگاههای ترحمآمیز روبهرو میشود. جامعه گاهی با ترحم نگاه میکند، نه با احترام. براداتان هشدار میدهد که شکست را نباید زینت داد و رمانتیک کرد (ص ۹۱). نباید هم داغ ننگ دانست.
سیمون وی در اوج جنگ جهانی دوم خودش را از غذا محروم کرد تا با مردم فرانسه اشغالشده همبستگی نشان دهد (صص ۱۰۱-۹۸). عدهای این را قهرمانی میدانند، عدهای خودآزاری. براداتان این تناقض را رها نمیکند. نکته اصلی اما این است که حتا اراده هم حد دارد. بدن حرف آخر را میزند. گرسنگی برای بسیاری از خانوادههای افغانستانی انتخاب نیست. وقتی کار نیست و نان از سفره غایب است، اراده به تنهایی چیزی حل نمیکند. پدری که به دستهای خالیاش نگاه میکند یا مادری که کودکان گرسنهاش را میبیند، از کتابی یاد نمیگیرد چطور تاب بیاورد. فقط زندگیاش میکند.
فروتنی و امکان دوبارهساختن
نکته مرکزی کتاب این است که شکست، اگر درست هضم شود، به فروتنی میرسد (صص ۹۲-۹۱). این فروتنی تحقیر نیست. بهگفتهی براداتان، واقعیترین شکل خودآگاهی است (ص ۹۲). او بحث را با تصویر خاک تمام میکند؛ خاکی که انسان از آن ساخته شده و روزی به آن برمیگردد (صص ۸۹-۸۸). پذیرفتن این حقیقت میتواند آرامش بیاورد.
در فرهنگ مردانگی و مقاومت افغانستان، پذیرفتن شکست بدنی سختتر است. مردی که در انفجار یا جنگ زخمی شده، اغلب سکوت میکند و درد را پنهان میکند. زنانی که با بیماریهای مزمن دستوپنجه نرم میکنند، گاهی شرم دارند. براداتان این مقاومت را اشتباه میداند. سرخوش دو سال ساکت ماند. بعد سکوت را شکست و علنا از بیماریاش حرف زد. زخم را پذیرفت، با آن روبهرو شد و اکنون از آن عبور میکند.
نویسنده با فرهنگ افراطی موفقیت هم درگیر میشود. در این فرهنگ، شکست مرحلهای موقت است که باید از آن گذشت. اما بعضی شکستها پایانی برای عبور ندارند؛ مرز ما را نشان میدهند (صص ۵۴-۴۹). همین نکته کتاب او را از انبوه کتابهای خودیاری و انگیزشی صرف جدا میکند.
نتیجهگیری و دیدن با چشمان تازه
کتاب «باختن به بدن» در نگاه اول ما را به بیماری و ضعف جسمی میبرد. در پایان اما مسأله بزرگتر میشود. کتاب دربارهی رابطهی ما با محدودیت است. میخواهد این تصور را بشکند که انسان میتواند زندگیاش را کامل در کنترل داشته باشد. بدن نخستین جایی است که این توهم فرو میریزد، اما به بدن محدود نمیماند. اگر انسان بر بدن خودش کنترل کامل ندارد، دربارهی قدرت حکومتها بر مردم و توان مردم برای تعیین سرنوشت جمعیشان چه میشود گفت؟ چهاردهه جنگ در افغانستان این پرسش را بارها پیش روی مردم گذاشته است.
دشوارترین درس کتاب شاید این باشد که شکست همیشه چیزی نیست که باید از آن عبور کرد. گاهی باید ایستاد و آن را دید. سیمون وی با وجود محدودیتهای جسمی از نگاه کردن به رنج خود و دیگران روی برنگرداند. «باختن به بدن» نمیگوید شکست خوب است. میگوید نباید از آن فرار کرد و نباید پشت شعارهای موفقیت پنهانش کرد. پذیرفتن شکست به معنای تسلیم شدن نیست. گاهی نخستین گام برای دیدن واقعیت است.

داوود سرخوش اکنون در مسیر بازگشت است. ورزش میکند، رژیم را رعایت میکند و میگوید حالش خوب است. میخواهد مردم این را باور کنند. آماده است دوباره به صحنه برگردد. اما بازگشتش به معنای برگشتن به گذشته نیست. لحظهها برایش قطعا گرانبهاتر شده است، حضور در کنار مخاطبان ارزشمندتر و آگاهی از ناپایداری بدن عمیقتر. بیماری شاید او را آدم بهتری نکرده باشد، اما بعضی حقیقتها را روشنتر کرده است.
در جهانی که همه از پیروزی حرف میزنند، گاهی باید دربارهی باختن هم حرف زد. نه برای ستایش شکست بلکه برای اینکه بفهمیم وقتی شکست خوردیم، چه چیزی را از دست دادهایم و چه چیزی را برای نخستینبار دیدهایم. دیدن با چشمان تازه.
ادامه دارد…