نویسنده: احسان عنان
سال ۱۹۳۴، در نورنبرگ، جمعیتی بیش از هفتصدهزار نفر گرد هم آمدند تا صدای یک نفر را بشنوند. سال ۱۹۴۸ در دهلی، مردی که برای آزادی کشورش جنگیده بود، با گلوله از پا درمیآید. در انقلاب فرانسه، تیغهی گیوتین بالا میرود و پایین میآید. در سیبری، اردوگاههایی برپا میشود که هنوز نامشان به سختی بر زبان میآید. کاستیکا براداتان در «ویرانههای شکست سیاسی» این صحنهها را نه صرفا حادثههای تاریخی، بلکه آیینهای میداند که هیچکس دوست ندارد خودش را در آن ببیند. آنچه در این آیینه دیده میشود، هم ویرانی است و هم مسیری که آدمها با امید و اطمینان به سمتش رفتهاند.
«ویرانههای شکست سیاسی» جلد دوم از مجموعه چهارجلدی «در ستایش شکست» است و به شکست سیاسی میپردازد. براداتان از خلال زندگی و کارنامهی گاندی، هیتلر، روبسپیر و انقلاب بلشویکی میپرسد: چرا انسانها با وجود دیدن ویرانیهای گذشته، به همان راهها برمیگردند؟ چرا وعدهی آزادی میتواند به سرکوب برسد و چرا تلاش برای ساختن جامعهای بهتر گاهی به خشونت ختم میشود؟
کتاب نسخهای برای سیاست نمیپیچد، بلکه خواننده را با تناقضهای انسان سیاسی روبهرو میکند. شکست در اینجا پایان کار نیست، جایی است که میشود از درونش سیاست و انسان را دوباره شناخت. برای جامعهای مثل افغانستان، که دههها پروژههای سیاسی پروعده و پرهزینه را تجربه کرده، این پرسشها واقعیتر و عینیتر هستند.
قدرت و توهم پایداری
قدرت تا وقتی پابرجا است، شکست را دور از خود میبیند. دفترهای دولتی باز است، جلسهها برگزار میشود، فرمانها امضا میشوند و رهبر گمان میکند فردا هم در همین جایگاه خواهد نشست. اما قدرت، برخلاف تصور صاحبانش، ملک شخصی نیست و ممکن است در چند ساعت فرو بریزد. ارتشی که سالها ساخته شده، ادارهای با هزاران کارمند، حکومتی که روی کاغذ نیرومند به نظر میرسد، همه میتوانند ناگهان از کار بیفتند.
براداتان شکست را از همان آغاز بخشی از تجربهی انسانی میداند و آن را به دانه گندمی تشبیه میکند که برای پالودهشدن از میان سنگهای آسیاب میگذرد. شکست زخمی میکند، اما میتواند چشم را بازتر کند. پرسش او این است که آیا جامعه میتواند از میان خرابهها چیزی دربارهی خودش بفهمد یا نه. در شکست سیاسی، انسان با چیزی روبهرو میشود که خودش ساخته است: جامعه، دولت، انقلاب، رهبر و نظامی که قرار بود زندگی را بهتر کند.
خطر قدرت هم در همینجا است. موفقیتهای گذشته، صاحب قدرت را به تواناییاش مطمئن میکند و هرچه نظامی بیشتر دوام بیاورد، این باور که ادامه خواهد یافت، محکمتر میشود. به این ترتیب، نخستین شکست پیش از سقوط حکومت رخ میدهد. از نگاه براداتان، سیاست فقط ادارهکردن دولت نیست؛ توان انسانها برای زندگی مشترک است و وقتی این توان از میان برود، شکست سیاسی آغاز شده است (صص. ۱۷–۱۵). بنابراین، شکست همیشه با از دست رفتن قدرت شروع نمیشود. گاهی از لحظهای آغاز میشود که سیاستمدار دیگر توان دیدن واقعیت را ندارد. بهگفتهی او، هیچ رهبری به تنهایی کشور را نمیسازد و هیچ حکومتی فقط با ارادهی یک نفر پابرجا نمیماند. قدرت به نهاد، اعتماد عمومی، نیروهای اجتماعی، اقتصاد و امنیت وابسته است و نادیدهگرفتن این وابستگیها، خود قدرت را شکننده میکند.
مردمی که تشنه معنا بودند، نه نان
براداتان کتاب را با تحلیل فیلم «پیروزی اراده»، اثر لنی ریفنشتال آغاز میکند؛ مستندی از گردهمایی حزب نازی در سال ۱۹۳۴ در نورنبرگ که بیش از هفتصدهزار نفر در آن حضور داشتند (ص. ۲۰). آنچه او در این صحنهها میبیند، رابطهای تقریبا جسمانی میان سخنران و جمعیت است؛ نه گفتوگوی عقلانی، بلکه چیزی شبیه اغوا. سخنان هیتلر الزاما عقلانی یا دقیق نبود، اما جمعیت در آن نه فقط کلمات که احساس تعلق، معنا و امید مییافت. تجمعهای بزرگ، مراسم سیاسی و تصویرسازیهای پرقدرت از رهبر، سیاست را به تجربهای عاطفی بدل میکردند و او در جامعهای ظاهر شد که بخشی از مردمش در جستوجوی معنا، نظم و ثبات بودند.
تماشاگران این گردهمایی افراد نادان یا بیسواد نبودند. براداتان یادآوری میکند که آلمان کشور شاعران و متفکران بود و بخش بزرگی از جمعیت حاضر، از تحصیلکردهترین مردم جهان به شمار میرفتند (ص. ۲۰). برای توضیح این پدیده، او سراغ داستایوفسکی میرود. مفتش بزرگ در رمان «برادران کارامازوف» میگوید انسان بیش از نان به معنا نیاز دارد و بدون آن، حتا در آسایش کامل هم زندگی برایش قابل تحمل نیست (ص. ۲۲). دین قرنها به همین نیاز پاسخ میداد. وقتی خدا از زندگی مردم عقب نشست، سیاست جای خالی او را پر کرد و به دینی تازه بدل شد.
در چنین وضعی، سیاستمدار از مرز یک مدیر عمومی فراتر میرود و به نماد نجات بدل میشود. دیگر بحث بر سر این نیست که یک سیاست چه نتیجهای خواهد داشت، بحث بر سر این است که «چهکسی» قرار است ما را نجات دهد. بهگفتهی براداتان، سیاست در این شرایط کارکردهای دین را به خود میگیرد، از نماد و مراسم و زبان گرفته تا امید و وعده رهایی. پیروان به جای سنجش سیاست، به شخصیت سیاسی ایمان میآورند و رهبر به کسی بدل میشود که قرار است پاسخ پرسشهای بزرگ زندگی را بدهد.
دموکراسی، رویایی که به ندرت تحقق مییابد
کتاب در ادامه این پرسش ناخوشایند را پیش میکشد: چرا دیکتاتوری اینهمه آسان شکل میگیرد و دموکراسی اینهمه شکننده است؟ پاسخ براداتان به طبیعت انسان برمیگردد. بهنوشتهی او، انسان از بنیاد موجودی دموکراتیک نیست؛ اشتیاق به چیرگی بر دیگران در هسته هویتش جا دارد و رفتار، احساسات و حتا تصویری که از خودش میسازد، همه ردپای همین عطش قدرت را دارند (ص. ۳۱). این ادعا شاید تلخ به نظر برسد، اما او برای آن به شواهدی از رفتارشناسی جانوران هم استناد میکند: ساختار اجتماعی شامپانزهها چنان به جامعهی انسانی شبیه است که گویی نوشتههای ماکیاولی دربارهی آنها هم صدق میکند (ص. ۳۳).
آتنیها از این خطر آگاه بودند. شهروندان آتن باستان برای مهار قدرتطلبی افراطی، رسم «تبعید» را ابداع کردند: مردی که بیش از حد جلب توجه میکرد، نه به سبب کاری که کرده بود، بلکه به سبب کاری که ممکن بود بکند، ۱۰ سال از شهر بیرون رانده میشد. برای بستن راه رشوه نیز بیش از ۵۰۰ نفر را در هیأت قضات مینشاندند (ص. ۳۶). بااینحال، همین دموکراسی سقراط را به مرگ محکوم کرد، کسی که شاید بیشترین حق را بر گردن آن داشت. محاکمهی او «بیعیبونقص» بود و بر پایه همان قانونی برگزار شد که خودش در ساختنش سهم داشت (ص. ۳۸).
براداتان نتیجه میگیرد که برابری در برابر قانون، طبیعت آدمیان را تغییر نمیدهد. آتنیها همچنان همان انسانهای سیاسی و قدرتطلب ماندند و فقط رفتارشان را زیر پوششی محترمانهتر پنهان کردند.
گاندی؛ مردی که با شکست زیست
شکست سیاسی زمانی خطرناکتر میشود که رهبر حاضر نباشد آن را ببیند. او ممکن است شکست را به دشمن نسبت دهد، به خیانت اطرافیان، به توطئهی خارجی، به مردم، به رسانهها یا به اشتباه یکی از افراد کابینه. بخشی از این عوامل شاید واقعا وجود داشته باشند، اما مشکل از جایی آغاز میشود که همهی تقصیرها بیرون از خود رهبر جا بگیرد. براداتان برای مقابله با تصویر سادهشده سیاستمدار موفق، سراغ گاندی میرود.
از اینرو، بخش بزرگی از کتاب به گاندی اختصاص دارد؛ نه گاندی افسانهای کتابهای درسی، بلکه مردی که تا آخرین روز زندگیاش با شکست دستوپنجه نرم کرد. براداتان صحنهی ترور او را صریح روایت میکند: وقتی گلوله کار خودش را کرد، شکست همانجا حضور داشت، درست پشت سر قاتل، و شاهدی تیزبین میتوانست ببیند که آرامآرام پلکهای گاندی را روی هم میگذارد (ص. ۲۵).

استقلال هند پیروزی بزرگی بود، اما با تقسیم هند و پاکستان و کشتاری گسترده همراه شد. گاندی در روزهای استقلال، برخلاف بسیاری از رهبران، در مرکز جشنهای سیاسی نبود: کشور آزاد شده بود، اما خشونت و تقسیم، معنای این آزادی را برای او دشوار کرده بود. براداتان یادآوری میکند که در ماههای پیش از ترور، جمعیت هرچه بیشتر «مرگ بر گاندی» فریاد میزد (ص. ۲۹). مردی که فلسفهی زندگیاش بر مقاومت بدون خشونت بنا شده بود، آخرین روزهایش را در حالی گذراند که میهنش غرق خون بود و او برای بسیاری دیگر نه قهرمان، بلکه خائن به شمار میرفت. به نظر براداتان، شکست گاندی شخصی نبود؛ او شکستی را به دوش کشید که به اندازهی یک ملت بزرگ بود.
براداتان به نگاه گاندی به دموکراسی و به هیتلر هم میپردازد؛ بخشهایی که برای خوانندهی امروز آزاردهنده و پرسشبرانگیز است. حتا کسانی که نماد اخلاق شناخته میشوند، در داوریهایشان دچار تناقض بودهاند و انسان سیاسی را نمیتوان با یک تصویر اخلاقی توضیح داد. گاندی هم مانند دیگران درگیر قدرت، آرمان، بدن، اخلاق، جامعه و میل به تغییر جهان بود.
اعترافهای یک قدیس ناکام
شاید تکاندهندهترین بخش کتاب، تحلیل خودزندگینامهی گاندی باشد. بهگفتهی براداتان، گاندی میتوانست زیرعنوان کتابش را «قصه تجربههای من با شکست» بگذارد، چرا که صفحهبهصفحه آن فهرستی از باختها، ترسها و خطاهای شخصی او است. این کتاب بیش از آنکه گزارشی صادقانه از سفر روح گاندی باشد، کوششی است برای پاسخ به پرسشهایی بنیادین: چگونه با شکست زندگی کنیم؟ چگونه بیشترین بهره را از شکست ببریم؟ (ص. ۴۵). گاندی کودک کندذهن بود، جوانی ترسو که از تاریکی و دزد وحشت داشت، وکیلی که در نخستین پروندهاش از ترس زبانش بند آمد و پدری که بهگفتهی خودش، برای آموزش فرزندانش کاری نکرد. این اعترافها تصادفی نبودند و بخشی از پروژهای بودند که در آن انسان باید خود را در پایینترین نقطه ببیند و از همانجا بسازد: هرچه شکست بیشتر، فرصت رشد بیشتر (صص. ۴۴–۴۳).
همین سختگیری با خود به همهی ابعاد زندگیاش کشید. غذا، لباس، فقر، پرهیز جنسی و زندگی در جمع برای او فقط انتخابهای شخصی نبودند، بلکه بخشی از آزمایش بزرگ او دربارهی انسان و جامعه بودند. او در کتاب «هند سوارج» (۱۹۰۹) معتقد بود هندوستان، بیش از آنکه زیر سلطهی بریتانیا باشد، زیر فشار تمدن مدرن در حال نابودی است. از همین رو، انتقاد اصلی او متوجه تمدنی بود که بریتانیا نمایندهی آن به شمار میرفت. گاندی راهآهن، وکلا و داکتران را از ابزارهای این تمدن میدانست که بهباور او، هندوستان را به وابستگی و بردگی کشانده بودند (صص. ۱۰۱–۱۰۰).
براداتان این موضع را از جهتی دیگر هم مهم میداند، چون تناقضی را آشکار میکند. گاندی میخواست از بخشی از جهان مدرن فاصله بگیرد، اما اندیشهی خودش در گفتوگو با همان جهان و از منابع فکری غرب شکل گرفته بود. انسان به آسانی نمیتواند خود را از تاریخی که در آن زیسته جدا کند. به روایت براداتان، گاندی برای سنجش پاکدامنی خود اجازه میداد دختران جوانی از حواریون و بستگانش عریان در کنارش بخوابند (ص. ۱۱۱). او این ماجرا را نه برای رسوایی، بلکه برای نشاندادن نقطه افراط یک پروژهی اخلاقی روایت میکند که خودش به آسیب بدل میشود.
تیغهای بهنام عقل؛ روبسپیر و ماشین «انساندوستانه»
اگر گاندی نمایندهی شکست آرمانهای اخلاقی است، روبسپیر نمایندهی شکست عقل است. براداتان او را مردی توصیف میکند که هیچ احساسی در تصمیمهایش دخالت نداشت. روبسپیر میگفت رعب و وحشت همان عدالت است. عدالتی دقیق، سختگیر و بیهیچ انعطاف (ص. ۷۴). او میخواست جمهوری فضیلتها را بسازد، اما در راه این هدف، وحشت و اعدام به ابزار سیاست بدل شد. کشتن مخالف برای او نتیجهی منطقی یک استدلال بود، نه انتقام، و همین سردی احساسی او را از یک ستمگر معمولی ترسناکتر میکرد.
نماد این تناقض، گیوتین است؛ دستگاهی که به پیشنهاد داکتری به نام گیوتین برای انسانیتر کردن اعدام ساخته شد. ابزاری که در آغاز میتوانست نشانهی نظم و قانون باشد، به ابزار حذف سیاسی بدل شد. کارآیی و سرعت همین دستگاه، جمعیتی را که برای تماشای رنج آمده بود ناامید میکرد. آنان مرگی سریع و بیدرد نمیخواستند و بهدنبال نمایشی طولانی از درد بودند. براداتان در جمعبندی این بخش، جملهای تکاندهنده مینویسد:
«اگر شکستهای عصر روشنگری بیشتر بود، اگر ابزارهایش ناقصتر کار میکرد و بوروکراسیاش ناکارآمدتر بود، شاید زندگیهای بیشتری در آشویتس و تریبلینکا نجات مییافت» (ص. ۷۸).
جهنمی که در جان مردم زندگی میکرد
انقلاب بلشویکی نمونهی دیگری از همین مسیر است: آرمانی که در راه تحقق، به ابزار سرکوب بدل میشود. در روسیه ۱۹۱۷ شرایطی فراهم شد که نظام کهن فروریخت. بلشویکها در آغاز یکی از چند نیروی صحنه بودند، اما بعدتر قدرت را به دست گرفتند و برای حفظ آن، دستگاهی گسترده از نظارت، پولیس سیاسی و سرکوب ساختند. ستون فقرات این دستگاه «چکا» بود و مفهوم «دشمن مردم» راه را برای حذف سیاسی گروههای گوناگون هموار کرد.
براداتان رقمی میآورد: فقط در دو ماه نخست حکومت بلشویکها، نزدیک به ۱۵ هزار نفر اعدام شدند، بیش از دو برابر مجموع اعدامهای صد سال پایانی دوران تزاری (ص. ۸۹). اما تمرکز او بیش از آمار، بر سازوکار روانی این وحشت است. در آن نظام، جهنم بیرون از آدمها نبود و در جان آنها لانه کرده بود. کارگردان لهستانی، کریشتوف کیشلوفسکی، این وضعیت را چنین خلاصه کرده بود: «کمونیسم مثل ایدز است؛ باید با آن بمیری، علاجی ندارد» (ص. ۱۰۸).
گولاگ، یعنی شبکه اردوگاههای کار اجباری، مرحلهی دیگری از همین روند بود (ص. ۹۶). انسان دیگر شهروند نبود و به ابزاری برای اقتصاد و سیاست بدل شد. به نظر براداتان، آنچه این نظام را از یک دیکتاتوری معمولی متمایز میکرد، شبکه خبرچینی بود که مرز میان قربانی و همدست را محو کرد: هر کس میتوانست صبح قربانی باشد و عصر همان روز، ناخواسته، همدست سرکوبگر شود.
چرا این درسها هرگز کهنه نمیشوند
کتاب در بخش پایانی به این نکته میرسد که شرمآورترین جنبهی شکست سیاسی این است که از آن درس نمیگیریم. جنگ، پاکسازی قومی و نسلکشی بار دیگر و بار دیگر رخ میدهند و تنها نام عاملانشان عوض میشود (ص. ۱۱۳). پرسش براداتان این است که چرا انسان با وجود دانستن، باز همان اشتباه را تکرار میکند. او معتقد است آرمانشهرها، از جمهوری فضیلت روبسپیر تا هندی که گاندی در خیال داشت، همیشه ثمره تخیل اند، نه صورتی اصلاحشده از واقعیت. بهباور او، تنها راه پیش روی انسان پذیرفتن ناقصبودن خود است، بهعنوان نقطه شروع هر تلاش صادقانه برای زندگی سیاسی واقعی و بهتر.
بر این پایه، خطر اصلی سیاست از جایی آغاز میشود که انسان بخواهد جامعهای بیعیب بسازد. جامعه از انسانهای ناقص شکل گرفته و اختلاف، خطا، شکست و تضاد بخشی از زندگی اجتماعی است. اگر سیاست این واقعیت را نپذیرد، وسوسهی حذف اختلاف آغاز میشود. کسی که باور دارد جامعهی کامل ممکن است، هر آنکس را که با تصویر او از کمال سازگار نباشد، مانع میبیند.
افغانستان؛ جایی که مسألهی شکست سیاسی هنوز زنده است
تاریخ معاصر افغانستان نمونههای فراوانی از پروژههای سیاسی دارد که با وعده تغییر آغاز شدند. برخی به سبب جنگ و دخالت خارجی شکست خوردند، برخی به سبب اختلاف داخلی، و برخی به سبب فاصله میان رویا و واقعیت جامعه. ارزش کتاب اما در این نیست که نسخهای آماده بدهد؛ چنین نسخهای اساسا با منطق کتاب سازگار نیست. اهمیت آن در پرسشهایی است که پیش روی جامعهی افغانستان میگذارد.
نخستین پرسش این است که آیا سیاست در افغانستان بارها از جامعهی واقعی جلوتر رفته است؟ جریانهای سیاسی، وقتی به قدرت رسیدهاند، تصویری از جامعهی مطلوب خود در سر داشتهاند. اما جامعه را نمیتوان فقط با دستور، قانون یا شعار تغییر داد. جامعه مجموعهای از انسانهای واقعی است، با منافع، ترسها، باورها، خاطرهها، اختلافها و خواستههای گوناگون.
پرسش دوم به مفهوم «دشمن» برمیگردد. یکی از خطرهای بزرگ در تاریخ انقلابهایی که براداتان بررسی میکند، تبدیل مخالف سیاسی به دشمنی است که باید حذف شود. وقتی سیاست میان «ما» و «دشمن» تقسیم شود، فضای گفتوگو تنگ میشود و هر تصمیم سخت میتواند به نام حفظ نظام، انقلاب، امنیت یا آینده توجیه شود. این درس برای افغانستان اهمیت ویژه دارد، زیرا جامعهای که دههها جنگ و رقابت سیاسی را تجربه کرده، بیش از هر چیز به سیاستی نیاز دارد که اختلاف را تحمل کند. اختلافنظر نشانهی فروپاشی جامعه نیست؛ حذف اختلاف است که میتواند راه را بر خشونت بگشاید.
پرسش سوم دربارهی کمال است. افغانستان بارها شاهد تلاش برای ساختن نظمی سیاسی و کامل بوده است، نظمی که قرار بود همهی مشکلات را یکباره حل کند. اما هیچ جامعهای یکشبه ساخته نمیشود و آموزش، اقتصاد، قانون، اعتماد اجتماعی و نهادهای سیاسی در مدتی کوتاه تغییر نمیکنند. باید میان هدف بزرگ و ادعای کمال فرق گذاشت. داشتن هدف بزرگ برای هر جامعه ضروری است، اما این تصور که میتوان همهی انسانها را با یک الگو ساخت، خطرناک است.
از خلال کتاب میتوان چند هشدار هم شنید. نخست اینکه سیاست وقتی خطرناکتر میشود که شکست را نپذیرد. اگر رهبر، رییسجمهور، حزب یا نظامی نتواند اشتباه خود را قبول کند، ناچار است برای هر شکست مقصر تازهای بیابد: امروز مخالف سیاسی، فردا گروهی اجتماعی، پسفردا یک قوم، منطقه یا نسل. در چنین شرایطی شکست دیگر فرصتی برای اصلاح نیست، بلکه دلیلی برای فشار بیشتر است. به همین دلیل افغانستان نخست به سیاستی نیاز دارد که شکست را بخشی از واقعیت بداند و بتواند بگوید تصمیمی اشتباه بوده، برنامهای نتیجه نداده و ساختاری به اصلاح نیاز دارد. این حرف شاید ساده به نظر برسد، اما در سیاست قدرت از دشوارترین کارها است.
درس دیگر، فاصلهگرفتن از قهرمانسازی است. تاریخ افغانستان نیز مانند بسیاری از جوامع دیگر، بارها به شخصیتها و رهبران بزرگ امید بسته است. تجربهای که براداتان از هیتلر تا گاندی روایت میکند نشان میدهد که هیچ شخصیت سیاسی را نباید فراتر از نقد دانست. جامعهی سالم به رهبرانی نیاز دارد که بتوان دربارهی تصمیمهایشان پرسید، نه شخصیتهایی که هر نقدی دربارهی آنها به دشمنی تعبیر شود.
در پایان، میتوان به این هشدار دربارهی جامعه نیز اشاره کرد که همهی مسئولیت شکست سیاسی بر دوش رهبران نیست و مردم هم در ساختن فضای سیاسی سهم دارند. وقتی جامعه برای مشکلات پیچیده پاسخهای بسیار ساده میخواهد، زمینه برای ظهور سیاستمدارانی فراهم میشود که وعدههای ساده میدهند. وقتی مردم میخواهند یک نفر همهی مشکلات را حل کند، قدرت بیش از اندازه در اختیار همان فرد قرار میگیرد. افغانستان برای عبور از شکستهای سیاسی، بیش از شعارهای بزرگ به نهادهای قابلاعتماد، آموزش، قانون، گفتوگو و پذیرش اختلاف نیاز دارد. اینها راهحل فوری نیستند و شاید جذابیت شعارهای بزرگ را هم نداشته باشند، اما سیاست پایدار از همین کارهای آرام و دشوار ساخته میشود.
منبع:
براداتان، کاستیکا. ویرانههای شکست سیاسی (در ستایش شکست ۲). ترجمهی رویا پورآذر. تهران: نشر اطراف، سال نشر ۱۴۰۴.