نویسنده: جمشید سحر
گواتما بودا، اندیشمند هندی در قرن ششم پیش از میلاد، بعد از سالها ریاضتکشی و تفکر به این نتیجه رسیده بود که برای از بین بردن رنجها، اولتر از همه باید ریشهی آن را پیدا کرد. براساس همین حرف بودا میتوان گفت ۲۵ سپتامبر به همان اندازه که برای هزارهها سیاه و دردآور است، میتواند نجاتدهنده نیز باشد؛ اما به این شرط که از برخورد مناسکی با آن پرهیز شده و به فهم آن مبادرت ورزیده شود. این روز، یادآوری آغاز نسلکشیای است که تا کنون جامعهی هزاره را در شعلههایش میسوزاند. روزهایی مثل ۲۵ سپتامبر نه برای سوگ است؛ نه برای نفرتپراکنی؛ نه برای حسرت و نه برای تحقیر. به جای آن، این روز، همان تلنگری است که باید رخوت و سستی را از ما ربوده و ذهنمان را بیدار کند؛ به خود و گذشتهمان بیندیشیم تا هم خودمان را بهتر بشناسیم و هم در بازتعریف نسبتمان با دیگران هوشیارتر گردیم.
در این یادداشت کوتاه میخواهم، ضمن گرامیداشت از این روز، فهم و درک خودم از ۲۵ سپتامبر را بنویسم. کاری که برای هر هزاره از اشد ضروریات است.
رخداد؛ رویدادی دگرگونکننده
اسلاوی ژیژک، فیلسوف اسلوونیایی، در نظریات خود از «رخداد» تفسیر و تبیینِ ارائه میکند که میتواند ما را در فهم و خوانش تاریخ هزارهها کمک کند. از دید ژیژک، رخداد اتفاق ناگهانی است که باعث دگرگونی روند معمول رویدادها شده و قالبهای همیشگی و تکراری را درهم میشکند. او مینویسد: رخداد «چیزی غافلگیرکننده و خلاف عادت که به ناگاه روی میدهد و جریان متداول امور را به هم میزند؛ چیزی که از ناکجا و ظاهرا بدون علل تشخیصپذیر سربر میآورد- نمودی که باشندهای استوار بهمثابهی بنیانش ندارد» (ژیژک، رخداد. ص ۱). این سخن ژیژک بدان معنا است که رخداد بهعنوان رویداد عظیم و دگرگونکننده، الزاما دلایل بزرگ ندارد؛ رخداد میتواند از علل ساده و پیشپاافتاده آغاز شده و به نتایج و دگرگونیهای اساسی و گسترده منتهی گردد.
رخداد آن چیزی است که از علتهای خود فراتر میرود. منظور ژیژک از «نمودی که باشندهای استوار بهمثابهی بنیانش ندارد» همین است. رخداد زمانی که اتفاق میافتد، دگرگونی و تغییر اساسی و گسترده را باعث گشته که نمیتوان آنها را با علل آغازین رخداد توضیح داد. سرشت رخدادینِ رخداد نیز در همین فراروی آن نهفته است؛ رخداد، از آن رو رخداد است که به علتهای خود محدود نمیماند. نکتهی دیگر دربارهی رخداد آن است که وقتی اتفاق میافتد نهتنها آینده و آنچه در پی رویداد رخدادین میآید را دگرگون میکند، بلکه فهم و قرائت ما از گذشته و آنچه که قبل از رخداد بوده است را نیز تحت تأثیر قرار میدهد. برای اینکه منظورم روشنتر شود، مثالی میآورم.
از نظر ژیژک عشق یک رخداد است؛ زیرا هر زمانی که عشق اتفاق میافتد، روند معمول رویدادها و واقعیتهای پیرامون، برایمان دگرگون شده و دیگر آنچه قبل از این اتفاق (عشق) بودند، نیستند. علاوه بر این، عشق از علتهای خود فراتر میرود. بدین معنا که عشق با چیزهای خیلی سادهای آغاز میشود، اما تغییرات و دگرگونیهای شگرفی را پدید میآورد. اگر دو فرد را در نظر بگیریم که عاشق هم شدهاند، آغاز این عشق از علل ساده است. شاید یک نگاه، یا یک لبخند، یا یک گیلاس چای/قهوه و یا هم تعارف کردن یک گل؛ اما بعد از آنکه این دو فرد عاشق هم میشوند، دیگر دنیا و واقعیتها را آنگونه که پیش از عاشق شدن میدیدند، نمینگرند. نگاهها، لبخندها، سخنها و عملکردها میتوانند حامل پیامهای عمیق و تأثیرات عاطفی-روانی گسترده باشند. درست در همین نقطه است که عشق از علتهای خود فراتر رفته است، ما دیگر نمیتوانیم آنچه بین دو عاشق میگذرد را با آن رویدادهای ساده (لبخند، گیلاس قهوه و یا گل) توضیح بدهیم و به همین دلیل، عشق یک رخداد است.
مناسب مینماید تذکر بدهم که رخداد هم میتواند چشمانداز ما به جهان و واقعیتها را تغییر بدهد، بدون اینکه در دنیای بیرون ذهن ما کدام تغییری اتفاق افتاده باشد (عشق چنین رخدادی است) و هم میتواند مناسبات اجتماعی، نهادها و روابط قدرت را در جامعه دگرگون کند (انقلاب چنین رخدادی است).
جنگ هزارهجات؛ از نبرد برای قدرت تا نسلکشی
اگر همسو با تبیین ژیژک از رخداد به جنگهای اواخر قرن نوزدهم هزارهجات نگاهی بیندازیم، میتوان نسلکشی هزارهها را بهمثابهی یک رخداد به بررسی گرفت. در دههی نود قرن نوزدهم میلادی، جاهطلبیها و حرص امیر عبدالرحمان برای قبضه و انحصار کردن قدرت سیاسی، باعث شدند جنگهای هزارهجات شکل بگیرند. اما این رویداد به یک جنگ ساده و معمولی محدود نماند و با گذشت زمان ابعاد گسترده پیدا کرده و در نتیجه تمام ساختار اجتماعی جامعهی هزاره را دگرگون ساخت. هزارهها بعد از این رویداد، زمینهایشان را از دست دادند، کوچ اجباری را تجربه کردند، هزاران خانوادهشان به خاکوخون کشیده شدند، به بردگی گرفته شدند و عدهی کثیری از آنها آواره گشته و به کشورهای ایران و پاکستان مهاجرت کردند.
در ابتدا میران هزاره جنگهای هزارهجات را در قالب منازعهی قدرت درک کرده و میخواستند با امیر عبدالرحمان وارد تعامل شوند و عدهی کثیری از آنان با وی همسو و همکار شدند. «میرهای غزنی، جاغوری، شیخعلی، بهسود، مالستان و دایزنگی همگی از امیر جدید اعلام حمایت کردند. آنان امیدوار بودند همان روابط همکاری را با امیر جدید برقرار کنند که با امیران گذشته داشتند: یعنی مالیات خود را بپردازند و اجازه یابند که مانند گذشته قدرت خویش را اعمال کنند» (سید عسکر موسوی، هزارههای افغانستان. ص ۱۶۵). اما چنین نشد، هزارهها بهشدت مورد قتلعام قرار گرفتند. تا آنجا که گفته میشود بیشتر از نصفی از جمعیت هزارهها در این جنگها کشته شدند. جنگ و خشونتی که علیه هزاره آغاز شده بود، از درگیریهای مقطعی و جنگ معمولی فراتر رفته و در قالب کشتار هدفمند و تبعیض ساختاری و فرهنگی ادامه پیدا کرد. به عبارت دیگر، تبدیل به نسلکشی شد.
سرشت رخدادین جنگهای هزارهجات در تبدیل شدن آن از یک جنگ ساده به نسلکشی است. طبیعی مینماید که در هر کشوری جنگ شود و یک عده بر عدهای دیگر پیروز گردند. اما نسلکشی کنشی آگاهانه (قتل آگاهانه یک گروه انسانی برای نابودی جمعی آنها) بوده و صرفا محدود به حذف فیزیکی نیست، بلکه ابعاد ساختاری و فرهنگی نیز دارد. با بررسی عملکردهای امیر عبدالرحمان در برابر هزارهها، میتوان گفت که او بهدنبال نسلکشی آنها بود. با تبدیل شدن جنگهای هزارهجات به نسلکشی، در افغانستان ساختارهایی شکل گرفتند که تبعیض، محرومیت و فقر هزارهها را بازتولید میکرد؛ هزارهها در ارتش حکومتی سهمی نداشتند، جمعیت شهرنشین نداشتند، خان و والی و وزیر نداشتند. در بعد فرهنگی نیز از آغاز نسلکشی هزارهها در دوران عبدالرحمان، در افغانستان فرهنگ و هنجارهایی شکل گرفتند که انسان هزاره در آن دونپایهتر بود، موشخور و جوالی بود. این فرهنگ نهتنها تبعیض علیه هزارهها را نهادینه میساخت، افزون بر آن هزارهها را انسانیتزدایی نیز مینمود. بنابراین، جنگهای دههی نود قرن نوزدهم میلادی، رخدادی بود که ساختار فیودالی جامعهی هزاره را به کلی دگرگون ساخت، بخشی بزرگ از جمعیتشان را از بین برد، بخشی نیز مجبور به کوچ اجباری شدند و در داخل و خارج کشور آواره شدند. جامعهی هزارهی قبل از جنگ با جامعهی هزارهی بعد از جنگ به کلی از هم متفاوت بودند.
رخداد علیه رخداد
رخداد بعدی در تاریخ هزارهها، مزاری و تجربهی حزب وحدت است. تاریخ هزارهها بعد از جنگهای دههی نود تا قبل از مزاری، آوارگی و انفعال بوده است. اگرچند کسانی چون ابراهیمخان گاوسوار خیزشهایی را شکل دادند، اما هیچوقت نهادینه نشد و نتوانستند بانگ صدای مظلومیتهای هزارهها را به گوش جهانیان برسانند. برای اولینبار، این مزاری بود که با ایجاد حزب وحدت هزارهها را هم در داخل کشور بهعنوان وزنهی سیاسی مطرح ساخت و هم هزارهها را بهعنوان قومی که داعیهی سیاسی دارند، به جهانیان شناساند. مزاری و تجربهی حزب وحدت برای هزارهها از آنجایی که با مزاری زیر خاک نرفت و با منحل شدن حزب وحدت فرونپاشید، یک رخداد است. مزاری نمادی از فعال بودن در برابر انفعال است و تجربهی حزب وحدت بهمثابهی نمادی از یکپارچگی و تلاش برای خلق و رقمزدن سرنوشت جمعی خویش، با دستان خود، برای هزارهها باقی ماند.
مزاری و شکلگیری حزب وحدت را میتوان رخدادی علیه رخداد نامید. زیرا هزارهها بعد از قتلعام دههی نود قرن نوزدهم، نتوانستند روایت سیاسی واحدی خلق کنند و در بازی قدرت با دیگر اقوام و گروهها وارد چانهزنی شوند. در این بازهی زمانی (بعد از قتلعام دههی نود تا شکلگیری حزب وحدت) هزارهها جامعهی آواره و پراکنده بودند. اما هزارهها با حزب وحدت انسجام یافتند و در کنار دیگر احزاب جهادی در دههی ۱۹۸۰ میلادی با شوروی و در دههی ۹۰ همین قرن در جنگهای درونی مجاهدان فعالانه حضور داشتند.
مردِ لحظههای خطر
اما چرا تاریخ هزارهها فقط یک مزاری دارد؟ یا چرا بعد از مزاری، هزارهها راه او را ادامه داده نتوانستند؟ به نظرم میشود برای این پرسش با استفاده از «وضعیت استثنایی» جورجو آگامبن، پاسخی دستوپا کرد. وضعیت استثنایی، وضعیتی است که در آن قانون کارکردی ندارد؛ در این وضعیت قانون به حالت تعلیق درمیآید. آگامبن وضعیت استثنایی را ناشی از غلبهی واقعیت بر قانون میداند. زیرا در این صورت، اگر چند قانون روی کاغذ وجود دارد، ولی در عمل کنشگران به آن پابند نیستند. در واقع، کسانی قدرت واقعی را در اختیار دارند که توانایی کنش در وضعیت استثنایی را داشته باشند (زمانی که قانون در عمل اجرا نمیشود و کنشگران به زور متوسل میگردند).
مزاری از جهتی، همانی بود که توانست در وضعیت استثنایی دست به کنش بزند و در تعیین قانون و شرایط بازی منفعل نباشد؛ تجربهی سه سال مقاومت غرب کابل در همین کانتکست قابل تحلیل است. مزاری، دولت انتقالی مجاهدان (جمعیت اسلامی ربانی و احمدشاه مسعود، حرکت اسلامی سیاف، در ابتدا جمعیت اسلامی گلبدین حکمتیار) که حقوق هزارهها را آنگونه که سزاوار بودند، بهرسمیت نشناختند را قبول نکرد. لذا، او (مزاری) به نحوی از وضعیت مسلط آن زمانه خارج شده و دست به مقاومت زد؛ این همان کنش فعالانه در وضعیت استثنایی است.
اما بعد از مزاری هزارهها نتوانستند در وضعیتهای استثنایی از حقشان دفاع کنند و به حاشیه رانده شدند. بهترین نمونهاش همین وضعیت کنونی (حکومت طالبان) است. طالبان با زور و تفنگ آمدند (یا حداقل در ظاهر اینگونه به نظر میرسد)، قانون دوران جمهوریت را کنار زده و نوعی وضعیت استثنایی را ایجاد کردند. سپس خود به تعیین قانون جدید پرداخته و شرایط بازی را تعیین کردند. ولی هزارهها نتوانستند در این گیرودار دست به کنش فعالانه بزنند و مجبور شدند با قانون طالبان وارد بازیهای میدان سیاست افغانستان شوند.
نتیجهگیری
در این یادداشت تلاش کردم، با توجه به معنای رخداد در اندیشهی اسلاوی ژیژک و در کنار آن اندیشههای جورجو آگامبن، از زاویهی جدیدتری به تاریخ هزارهها نگاهی کوتاه داشته باشم. ادعای این یادداشت این است که در تاریخ هزارهها قتلعام این قوم در دههی نود قرن نوزدهم که آغاز نسلکشی آنها است، یک رخداد بود. زیرا در حیات جمعی هزارهها و ساختار اجتماعیشان تغییر و دگرگونی اساسی و گسترده را بهوجود آورد؛ پراکندگی و آوارگی از پیآمدهای این رخداد بودند. رخداد بعدی در تاریخ هزارهها، شکلگیری حزب وحدت به رهبری عبدالعلی مزاری بود که توانست اکثریت هزارهها را متحد نموده و یک رویای سیاسی واحد خلق کند. در ادامه، با استفاده از مفهوم «وضعیت استثنایی» در اندیشهی آگامبن، چنین استدلال کردم که مزاری و حزب وحدت به هزارهها این امکان را داده بود که در نبود قانون و موقعیت استثنایی به زور متوسل شوند و دست به کنش سیاسی و نظامی زده، از حقوقشان دفاع کنند. اما بعد از مزاری، جامعهی هزاره، این امکان و ظرفیت را از دست داده و نتوانسته در وضعیت استثنایی از حقوق خود دفاع کنند.
منابع:
- دولتآبادی، بصیراحمد، (۱۳۹۰)، مزاری تلاش ماندگار در تاریخ هزاره، کانادا: —-
- چیتفروشی، سجاد و کاکادزفولی، علی. (۱۴۰۳)، مروری بر فلسفهی سیاسی آگامبن در نسبت با رابطهی دولت مدرن و سوژه انسانی، ۸ (۲)، ۳۷-۵۸.
- ژیژک، اسلاوی (۱۴۰۲)، رخداد، ترجمهی حسین متقی، تهران: انتشارات علمی-پژوهشی ایران آکادمیا.
- موسوی، سید عسکر (۱۳۸۷)، هزارههای افغانستان، ترجمهی اسدالله شفایی، تهران: اشک یاس
4- Galtung, J. (1969). Violence, Peace and Research, 6(3), 167-191.