نویسنده: احسان عنان
برای بسیاری از شکستها راهی برای برگشت و فرصتی برای جبران وجود دارد. اگر کاری را از دست بدهیم، میتوانیم دنبال کار دیگری برویم. اگر رابطهای تمام شود، شاید دوباره رابطهای شکل بگیرد. خانهای که ویران شده، ممکن است از نو ساخته شود. حتا شکستهای بزرگ سیاسی و اجتماعی، هرقدر سنگین باشند، همیشه به معنای پایان راه نیستند. «مرگ» اما با همهی این شکستها فرق دارد.
در مرگ، امکان جبران از میان میرود. کسی نمیتواند به جای ما با آن روبهرو شود و هیچ فرصتی برای بازگشت و اصلاح آنچه گذشته باقی نمیماند. کاستیکا براداتان، فیلسوف رومانیایی-امریکایی، در کتاب «باختن از مرگ» از همین نقطه آغاز میکند. این کتاب، چهارمین و آخرین جلد مجموعهای «در ستایش شکست» است؛ مجموعهای که شکست را نه فقط بهعنوان یک تجربهی تلخ، بلکه بهعنوان بخشی از وضعیت انسانی بررسی میکند. پرسش اصلی نویسنده این است: وقتی میدانیم روزی خواهیم مرد، چگونه باید زندگی کنیم؟
این پرسش فقط به لحظهی مرگ مربوط نیست؛ به انتخابهای ما در طول زندگی و زندگی روزمره نیز مربوط میشود. به تحصیلی که میکنیم، پولی که جمع میکنیم، رابطههایی که میسازیم، اعتباری که به دست میآوریم، چیزهایی که مینویسیم و نامی که امیدواریم پس از ما باقی بماند. براداتان مرگ را شخصیترین شکست انسان میداند؛ شکستی که هیچکس نمیتواند آن را به جای دیگری تجربه کند. دیگران ممکن است تا آخرین لحظه کنار ما باشند، اما خود مرگ تجربهای است که هرکس باید به تنهایی با آن روبهرو شود (ص ۱۵).
مرگ؛ شکستی که راه برگشت ندارد
براداتان مرگ را جدا از دیگر شکستهای زندگی نمیبیند. بدن از کار میافتد، رابطهها پایان مییابند، آدم ممکن است شغل یا جایگاه اجتماعی خود را از دست بدهد و نقشههای سیاسی شکست بخورند. تفاوت در این است که در بیشتر این شکستها هنوز چیزی باقی میماند که بتوان از آن شروع کرد. اما مرگ این امکان را میبندد.
زبان پزشکی نیز گاهی بدن را با زبان شکست توضیح میدهد. مانند اندامی که دیگر کار نمیکند یا عضوی که توانایی خود را از دست داده است. اما در پس این زبان ساده، حقیقتی بزرگتر قرار دارد. بدن از همان آغاز بهسوی پایان حرکت میکند. ما این را میدانیم، اما اغلب طوری زندگی میکنیم که انگار این قانون برای دیگران است، نه برای خود ما (صص ۱۸-۱۶). براداتان برای توضیح این فاصله به «مرگ ایوان ایلیچ»، اثر تولستوی برمیگردد. ایوان میداند بیمار است و نشانههای پایان را میبیند، اما دانستن مرگ با پذیرفتن مرگ یکی نیست. مسأله این نیست که انسان نمیداند خواهد مرد؛ مسأله این است که نمیتواند نبودن خودش را به درستی تصور کند. زندگی برای او آنقدر آشنا است که تصور جهان بدون خودش به چیزی بیگانه تبدیل میشود (ص ۲۰).
شاید به همین دلیل است که ما مرگ را به حاشیه میرانیم. برای آینده برنامه میریزیم، موفقیتها را دنبال میکنیم و سالهای پیش رو را جدی میگیریم. در حالی که میدانیم هیچ برنامهای پایان زندگی را از میان نمیبرد. بااینحال، کتاب براداتان نمیگوید باید تمام روز به مرگ فکر کنیم. آگاهی از مرگ زمانی معنا پیدا میکند که نسبت ما را با زندگی تغییر دهد، نه اینکه زندگی را زیر سایه ترس دائمی ببرد.
میشیما؛ وقتی پایان زندگی به یک نمایش تبدیل میشود
یوکیو میشیما از مهمترین چهرههای کتاب است؛ نویسندهای که میخواست میان زندگی، هنر و مرگ فاصلهای باقی نگذارد. میشیما در ادبیات جاپان به موفقیت بزرگی رسید. تا چهلسالگی دهها رمان و نمایشنامه نوشته بود و در عرصههای مختلف هنری حضور داشت. بااینحال، موفقیت ادبی برای او پایان جستوجو نبود. او بهتدریج تصویر خاصی از خود ساخت؛ نویسندهای که میخواست بدن، هنر، انضباط و مرگ را در یک زندگی واحد به هم پیوند بزند (ص ۷۲).
میشیما شیفتهی تصویر سامورایی بود؛ طبقهای که دیگر در زمان او وجود نداشت. با این همه، او کوشید این تصویر را در زندگی خودش بازسازی کند. حادثهی ایچیگایا که در سالهای پایانی زندگیاش رخ داد، در همین چارچوب معنا پیدا میکند. نقشهی او از ابتدا بیش از آنکه برای پیروزی طراحی شده باشد، برای رسیدن به یک پایان خاص شکل گرفته بود (ص ۸۹). از همینرو، نویسنده میپرسد آیا انسان واقعا میتواند مرگ خودش را مانند یک اثر هنری طراحی و کنترل کند؟
میشیما پیش از آن، مرگ را روی پرده تمرین کرده بود. در فیلم «میهنپرستی» که در سال ۱۹۶۶ خود کارگردانی و در آن بازی کرده بود، صحنهی مرگ افسر جوان را با وسواس و دقت طراحی کرده بود. گویی مرگ نیز میتواند مانند بخشی از یک اثر هنری، از پیش نوشته و اجرا شود. اما وقتی نوبت به مرگ واقعی خودش رسید، فاصله میان این تصویر حسابشده و واقعیت آشکار شد. در واقعیت، آن صحنه هرگز به نظم و شکوهی که میشیما در ذهن داشت نرسید و دخالت ناموفق دستیارش، موریتا، آشفتگی آن را بیشتر کرد. مرگی که قرار بود آخرین نمایش دقیق و باشکوه او باشد، در واقع به پایانی نامنظم و دور از تصویری تبدیل شد که سالها برای آن ساخته بود (صص ۹۷-۹۵).
میشیما در این روایت فقط یک نویسنده نیست؛ نمونهای است از محدودیت کنترل انسان بر چیزی که تصور میکند میتواند کاملا در اختیار داشته باشد. مرگ، برخلاف یک اثر هنری، امکان ویرایش ندارد.
ژان امری؛ رنجی که از بیرون نمیتوان قضاوت کرد
ژان امری، نویسنده و اندیشمند اتریشی، مسیر دیگری را پیش روی براداتان میگذارد. تجربهی شکنجه و اردوگاههای نازی، زندگی او را برای همیشه تغییر داد. او سالها بعد دربارهی رنج، شکست و مرگ نوشت و تجربهی شخصی خود را به موضوع اندیشه تبدیل کرد. اما اهمیت امری در کتاب فقط به سرگذشت او محدود نمیشود. مسألهی مهمتر، دشواری قضاوت دربارهی رنج انسانی است. آدمی که از بیرون به زندگی دیگری نگاه میکند، به آسانی برای رنج او توضیح پیدا میکند؛ ناامیدی، شکست، تنهایی یا از دستدادن امید. اما این واژهها گاهی بیش از آنکه چیزی را توضیح دهند، پیچیدگی تجربهی انسان را پنهان میکنند.
براداتان بر این فاصله تأکید میکند. فهمیدن یک تجربه به معنای تأیید آن نیست. میتوان رنج انسانی را جدی گرفت، به روایت فرد گوش داد و از قضاوت شتابزده پرهیز کرد، بدون آنکه مرگ خودخواسته را راهحل رنج بدانیم (ص ۳۳). سرگذشت امری در کتاب به این پرسش دشوار میرسد که ما واقعا چه اندازه از رنج دیگری میدانیم؟ وقتی زندگی کسی را از بیرون میبینیم، چه چیزهایی را نمیبینیم؟ همین نادیدهها است که قضاوت دربارهی شکست و رنج دیگران را دشوار میکند.
دازای؛ شکست همیشه دیده نمیشود
اوسامو دازای، نویسندهی جاپانی، از زاویه دیگری به مسألهی شکست نزدیک میشود. اگر میشیما میخواست پایان زندگیاش را به نمایشی بزرگ تبدیل کند، دازای بیشتر نویسندهای است که احساس بیگانگی را در خود و آثارش حمل میکرد.
در نوشتههای او، شرم، ناکامی، تنهایی و دشواری زندگی با خویشتن بارها بازمیگردد. براداتان دازای را نمونهی انسانی میداند که گویی از حاشیه به جهان نگاه میکند؛ کسی که احساس میکند با جهان اطرافش همجنس نیست و جای خود را در آن پیدا نکرده است (ص ۵۴). اینجا شکست دیگر یک حادثهی روشن و قابل اندازهگیری نیست. ممکن است فردی نویسندهای شناختهشده باشد، کتاب منتشر کند و از بیرون موفق به نظر برسد، اما در درون خود احساس کند از جهان کنار گذاشته شده است. همهی شکستها در کارنامهی زندگی ثبت نمیشوند. بعضی شکستها را دیگران نمیبینند و حتا خود فرد نیز ممکن است نتواند به روشنی توضیح دهد چه چیزی در زندگیاش از دست رفته است.
سنکا؛ وقتی فیلسوف با زندگی خودش سنجیده میشود
در میان شخصیتهای کتاب، سنکا جایگاه متفاوتی دارد. او فیلسوفی بود که بخش بزرگی از اندیشهاش را به مرگ، محدودیت انسان و چگونگی زیستن اختصاص داد. برای سنکا، یادآوری مرگ قرار نبود زندگی را بیمعنا کند. برعکس، آگاهی از محدودبودن زمان میتوانست انسان را از بخشی از ترسها، رقابتهای بیحاصل و وابستگیهایش آزاد کند. زندگی خوب، در این نگاه، بدون شناخت فناپذیری ممکن نیست (ص ۶۶).
اما براداتان سنکا را آموزگاری بینقص عرضه نمیکند. زندگی شخصی او با بخشی از آموزههایش فاصله داشت. سنکا مردی ثروتمند و بانفوذ بود و سالها در دربار نرون حضور داشت. این تضاد میان فیلسوفی که از سادهزیستی و فاصله از قدرت سخن میگوید و انسانی که در ساختار قدرت زندگی میکند، یکی از نکات مهم کتاب است. براداتان از این وضعیت با تعبیر «دو سنکا» یاد میکند (ص ۷۶).
البته، مسأله این نیست که چون زندگی سنکا با اندیشههایش کاملا هماهنگ نبود، پس اندیشههای او بیارزش میشوند. برعکس، شاید باید فیلسوف را درست در همین تناقضها دید و فهمید. کسی که دربارهی شجاعت سخن میگوید، لزوما در همهی لحظههای زندگی شجاع نیست. کسی که از مرگ مینویسد نیز از ترس آن معاف نمیشود. فاصله میان آنچه انسان میاندیشد و آنچه در عمل از خود نشان میدهد، بخشی از واقعیت زندگی انسانی است. همین فاصله است که اندیشه را از یک حکم ساده و قطعی فراتر میبرد و آن را به تجربهای انسانی و قابل تأمل تبدیل میکند.
پایان زندگی سنکا نیز با تصویری که میتوان از یک پایان آرام و کاملا فلسفی ساخت، فاصله داشت. برای براداتان، همین ناهماهنگی مهم است. فیلسوفی که سالها دربارهی مرگ اندیشیده بود، در نهایت همچنان انسانی معمولی باقی ماند؛ انسانی که بدن، شرایط و محدودیتهایش را نمیتوانست کاملا در اختیار بگیرد (ص ۹۳).
شکست چه چیزی به ما نشان میدهد؟
از کنار هم گذاشتن میشیما، امری، دازای و سنکا، این پرسش شکل میگیرد: شکست چه چیزی را دربارهی انسان آشکار میکند؟ موفقیت معمولا احساس تسلط میدهد. وقتی کارها مطابق برنامه پیش میروند، آسانتر تصور میکنیم آینده قابل پیشبینی و زندگی قابل کنترل است. شکست این تصویر را برهم میزند. اما براداتان شکست را صرفا یک حادثهی تلخ نمیداند. شکست میتواند شکافهای زندگی را نشان دهد؛ چیزهایی را که دربارهی خودمان، دیگران و جهان نمیدانستیم. از این زاویه، شکست زمانی اهمیت پیدا میکند که انسان بتواند از آن فاصله بگیرد و دوباره به زندگی نگاه کند.
از نظر نویسنده، مرگ شدیدترین شکل همین آگاهی است. انسان را با محدودیتی روبهرو میکند که هیچ مهارت، ثروت، شهرت یا قدرتی نمیتواند از میان بردارد. اما این آگاهی الزاما انسان را فروتن نمیکند. ممکن است کسی فروتن شود و دیگری خشمگین؛ یکی به پذیرش برسد و دیگری به مقاومت. کتاب برای همهی این واکنشها یک پاسخ واحد نمیدهد.
ما قصهای هستیم که از خود میگوییم
در پایان کتاب، براداتان از مرگ به داستان میرسد؛ از فناپذیری بدن به روایتی که انسان از زندگی خودش میسازد. هر روز صبح، وقتی خاطرات و برنامههای روزانه به ذهن بازمیگردند، تصویری از «خود» دوباره شکل میگیرد. گذشته را به یاد میآوریم، تصمیمهایمان را کنار هم میگذاریم و از میان اتفاقهای پراکنده، روایتی نسبتا منسجم از زندگی خود میسازیم.
این روایت ثابت نیست. یک شکست میتواند در یک روایت نشانهی پایان باشد و در روایت دیگر بخشی از مسیر. گذشته همان گذشته است، اما معنایی که به آن میدهیم تغییر میکند. کسی که تمام زندگی خود را مجموعهای از ناکامیها میبیند، با کسی که همان گذشته را تاریخ تلاش و دوامآوردن میداند، یکسان زندگی نمیکند (ص ۱۰۶).
این بخش کتاب شاید از همه بیشتر به زندگی روزمره نزدیک باشد. انسان فقط با آنچه برایش اتفاق افتاده زندگی نمیکند؛ با روایتی که از آن اتفاقها میسازد نیز زندگی میکند. حتا وقتی انسان زندگی خود را پر از شکست میبیند، هنوز میخواهد بداند ادامهی داستان چه خواهد شد. تا وقتی زندگی ادامه دارد، روایت ما نیز هنوز تمام نشده است (ص ۱۱۱).
افغانستان؛ شکستی که فقط شخصی نیست
براداتان در کتاب «باختن از مرگ»، شکست را تجربهای عمیقا فردی میداند؛ چیزی که هیچکس نمیتواند به جای دیگری از سر بگذراند. اما در جامعهای که چندین دهه جنگ، مهاجرت، فقر، فروپاشی نهادها و بیثباتی سیاسی را تجربه کرده، شکست دیگر فقط یک تجربهی شخصی نیست. به بخشی از زندگی روزمره تبدیل شده است. بسیاری از مردم بارها شکست را تجربه کرده و همهچیز را از نو آغاز کردهاند.
در چنین جامعهای، هر شکست را نمیتوان نتیجهی یک انتخاب شخصی دانست. گاهی شرایط تاریخی و سیاسی چیزی را بر انسان تحمیل میکند که در شکلگیری آن هیچ نقشی نداشته است. اگر همهی این تجربهها را به ضعف یا ناتوانی فرد نسبت دهیم، بخش مهمی از واقعیت زندگی او نادیده میماند. از این منظر، اندیشهی براداتان کمک میکند میان آنچه انسان خود برمیگزیند و آنچه بر او تحمیل میشود، تفاوت بگذاریم. افغانستان نمونهی روشنی از این وضعیت است. برای بسیاری از شهروندان، آنچه «شکست» نامیده میشود، حاصل یک تصمیم شخصی نبوده است. فروپاشی یک نظام سیاسی، بستهشدن درهای آموزش و کار، مهاجرت اجباری یا از دسترفتن امنیت، انتخابهایی نیستند که فرد بتواند مانند یک تصمیم معمولی دربارهی آنها عمل کند. در چنین شرایطی، شکست از سطح زندگی فردی فراتر میرود و به تجربهای جمعی تبدیل میشود.
بااینحال، مسأله فقط خود شکست نیست؛ مسأله، روایتی است که از آن ساخته میشود. اگر تاریخ معاصر افغانستان تنها به مجموعهای از جنگها، مهاجرتها، فروپاشیها و شکستها خلاصه شود، تصویری شکل میگیرد که در آن انسان افغانستانی همیشه قربانی حوادث است. چنین تصویری بخشی از واقعیت را نشان میدهد، اما همهی واقعیت افغانستان نیست. روایت دیگری نیز ممکن است؛ روایتی که شکستها را انکار نمیکند، اما در کنار آنها از تلاش برای زنده نگهداشتن آموزش، کار، فرهنگ، روزنامهنگاری و امید سخن میگوید. در این روایت، شکست همچنان وجود دارد، اما تمام معنای زندگی را در خود نمیگیرد. انسان میتواند در میان ویرانی، چیزی را حفظ کند، چیزی تازه بسازد یا دستکم روایت خود را از آنچه بر او گذشته تغییر دهد.
اینجا است که بحث براداتان از مرگ دوباره به زندگی برمیگردد. آگاهی از مرگ و شکست، اگر فقط به ترس و انفعال منجر شود، چیزی به زندگی نمیافزاید. اهمیت آن زمانی آشکار میشود که انسان بداند چه چیزهایی از اختیارش بیرون است و در همان حال، دربارهی آنچه هنوز میتواند بسازد، تصمیم بگیرد. مرگ پایانی است که امکان بازگشت ندارد؛ اما تا زمانی که زندگی ادامه دارد، هنوز امکان معنا دادن به تجربهها و انتخاب مسیر باقیمانده وجود دارد.
پس اگر کتاب «باختن از مرگ» را با توجه به تجربهی افغانستان بخوانیم، پرسش کتاب معنای دیگری نیز پیدا میکند. مرگ آخرین شکست است و هیچ انسانی از فناپذیری خود گریزی ندارد؛ اما پیش از رسیدن به آن نقطه، باید میان شکستی که فرد تجربه میکند و شکستی که شرایط بر او تحمیل میکند، تفاوت گذاشت. شاید مهمتر از همه این باشد که جامعهای با چنین گذشتهی سنگینی، خودش را فقط با شکستهایش تعریف نکند. زیرا تا وقتی زندگی ادامه دارد، شکست نمیتواند آخرین روایت انسان باشد.
منبع:
کاستیکا براداتان، باختن از مرگ؛ در ستایش شکست (۴)، ترجمه رویا پورآذر، نشر اطراف، چاپ دوم، ۱۴۰۴.