نفرت از طالبان در کلام شهروندان

اطلاعات روز
photo: WAKIL KOHSAR / AFP

نویسنده: احسان عنان


با شنیدن نام طالبان، اندکی درنگ می‌کند. انگار می‌خواهد میان آنچه می‌خواهد بگوید و آنچه می‌تواند بگوید، فاصله‌ای پیدا کند. بعد می‌گوید: «طالبان برای من فقط یک گروه نیست، حتا نام یک حکومت نیست؛ بلکه جریان و ایدئولوژی‌ای است که زندگی و امیدم را گرفته است. یادآور فرصت‌های ازدست‌رفته، محدودیت و آینده‌ای تاریک است.»

این را مریم می‌گوید، دختر جوانی که پس از بازگشت طالبان به قدرت، بخش بزرگی از برنامه‌هایش برای آینده را از دست داده است. او در آن سال‌ها هنوز برای زندگی‌اش برنامه داشت. می‌خواست تحصیلات عالی داشته باشد، کار کند و زندگی مستقلی بسازد. حالا، پنج سال پس از تسلط دوباره‌ی طالبان بر افغانستان، بخشی از آن برنامه‌ها دیگر برایش معنای گذشته را ندارد. آینده‌ای که زمانی برایش روشن و قابل تصور بود، حالا زیر سایه محدودیت‌ها و ناامیدی قرار گرفته است.

در گفت‌وگو با شماری از شهروندان، روایت‌هایی از خشم، ناامیدی، ترس و بی‌اعتمادی شنیده می‌شود. برای بعضی‌ها، این احساسات چنان عمیق شده که از واژه‌ی «نفرت» برای توصیف نگاه خود به طالبان استفاده می‌کنند. اما این نفرت از کجا آمده است؟ آیا نتیجه‌ی یک رویداد مشخص است یا حاصل مجموعه تجربه‌هایی که از سال‌های قبل، به‌خصوص در پنج سال گذشته، روی هم انباشته شده‌اند؟ و مهم‌تر از همه، آیا آنچه شهروندان افغانستان درباره‌ی طالبان در خلوت می‌گویند، با آنچه در فضای عمومی می‌توانند بیان کنند، یکسان است؟ روایت‌های این گزارش نشان می‌دهد که پاسخ به این پرسش‌ها ساده نیست.

ریشه‌های خشم؛ این احساس از کجا می‌آید؟

خشم امروز شهروندان از طالبان، محصول یک اتفاق نیست. لایه‌لایه ساخته شده است. از خاطره‌ی دهه‌ی هفتاد خورشیدی تا واقعیت تلخ پنج سال حاکمیت این گروه در دوره‌ی دوم حاکمیت. برای نسلی که در دوران جمهوری بزرگ شد، سقوط کابل در تابستان ۱۴۰۰ نقطه‌ای بود که همه‌چیز را یک‌شبه عوض کرد. جوان‌هایی که همان سال در آستانه‌ی کانکور یا اولین روز کار بودند، بیشتر از هر گروه دیگری زخم خوردند. رشته انتخاب کرده بودند، امتحان داده بودند؛ یک‌شبه هر‌کدام بی‌معنا شد. این حس ازدست‌دادن آینده، در میان دختران جوان پررنگ‌تر است. محرومیت دختران از دانشگاه، یک بار اضافه بر دوش خانواده‌ها گذاشته؛ باری که پدر و مادر هم آن را با خودشان حمل می‌کنند.

برای نسل بزرگ‌تر، ماجرا فرق دارد. کسانی که حکومت اول طالبان را در دهه‌ی هفتاد دیده‌اند، محدودیت‌های امروز را تکرار همان روزها می‌بینند، نه سیاست تازه. همین حافظه است که باعث می‌شود بخشی از مردم، از روز اول بازگشت طالبان، به وعده‌ی «طالبان نسل جدید» باور نکنند.

زندگی زیر سایه محدودیت‌ها و فشار اقتصادی

اگر بخواهیم یک محور اصلی برای نفرت و خشم شهروندان از طالبان پیدا کنیم، وضعیت زنان و دختران بی‌تردید در صدر آن قرار می‌گیرد. افغانستان تنها کشوری در جهان است که در آن زنان و دختران از حق تحصیل محروم شده‌اند. با گذشت پنج سال از حاکمیت رژیم طالبان، این ممنوعیت همچنان پابرجاست. مریم باور دارد که این تصمیم سران طالبان، مسیر زندگی میلیون‌ها دختر و زن را در افغانستان دگرگون کرد. دختران برنامه داشتند درس بخوانند. آموزگار، داکتر، انجنیر یا وکیل شوند. به‌گفته‌ی مریم، محرومیت به همین‌جا ختم نشده، حتا داکتران زن نیز از حضور در امتحان تخصصی وزارت صحت عامه منع شده‌اند. وضعیتی که آینده‌ی نظام صحی کشور را به خطر انداخته است.

مریم از تجربه‌های هر روزش آرام و شمرده حرف می‌زند. می‌گوید سخت‌ترین لحظه برایش هر صبح است؛ وقتی برادر کوچکش و دختران پایین‌تر از صنف ششم به طرف مکتب می‌روند. او می‌گوید: «این قسم نیست که به آنان حسودی کنم. خوشحالم که آنان به مکتب می‌روند. اما هر روز این سؤال تکراری در ذهنم می‌چرخد که دختران بالاتر از صنف ششم و در سطح دانشگاه چرا از درس و آموزش محروم باشند؟» به‌گفته‌ی او، گاهی این وضعیت برایش بسیار آزاردهنده است. به‌خصوص زمانی که در تلویزیون می‌بیند که در دیگر کشورها دختران مکتب می‌روند، درس می‌خوانند، کار می‌کنند و برای خودشان جایگاهی در جامعه پیدا کرده‌اند.

از مریم می‌پرسم: به نظر او دلیل این‌که طالبان دختران را از آموزش محروم کرده‌اند چه می‌تواند باشد؟ به‌باور او، طالبان نمی‌خواهند دختران درس بخوانند، توانمند شوند و برای زندگی خود تصمیم بگیرند. به همین دلیل اجازه‌ی مکتب رفتن را از آنان گرفته‌اند. لحن او آرام است، اما سنگینی این بی‌عدالتی در چهره‌اش پیداست. در صدایش خشمی نهفته نسبت به طالبان احساس می‌شود، هرچند او ترجیح می‌دهد بیشتر سکوت کند.

از جانب دیگر، اگر محرومیت دختران و زنان از آموزش، یکی از نمادهای آشکار خشم شهروندان است، نبود کار و فشار اقتصادی زخمی است که تقریبا همه آن را حس می‌کنند. زن و مرد، پیر و جوان، از هر قوم و در هر گوشه‌ی کشور. گرسنگی و بیکاری، در بیشتر گفت‌وگوها با شهروندان تکرار می‌شود. برای بسیاری، نبود کار و فشار اقتصادی، بخشی از واقعیت تلخ زندگی زیر حاکمیت طالبان است.

سلیمان، مرد میانسال و پدر دو فرزند در کابل، یک اتاق خانه‌اش را به یک خانواده‌ی دیگر به گرو گذاشته تا هزینه‌ی زندگی‌اش را تأمین کند. او از طالبان با خشم حرف می‌زند. می‌گوید: «با آمدن حکومت طالبان، فرصت‌های شغلی به‌شدت کم شده، کار پیدا نمی‌شود. اگر هم باشد، اول می‌پرسند اهل کجایی، از کدام قوم هستی، از کدام ولایت استی. طالبان فقط نان مردم را نگرفته‌اند، امید و آینده‌ی مردم را هم گرفته‌اند. هر روز که می‌گذرد، نفرت مردم از این حکومت بیشتر می‌شود. وقتی پدر نتواند برای فرزندش نان پیدا کند و لباس بخرد، چگونه از کسانی که کشور را به این روز رسانده‌اند، خشمگین نباشد؟»

فرار مغزها؛ وقتی نیروی متخصص کشور را ترک می‌کند

یکی از پی‌آمدهای کم‌تر دیده‌شده‌ی بحران زیر سایه حاکمیت طالبان، مهاجرت گسترده‌ی نیروی متخصص و تحصیل‌کرده است. داکتران، انجنیران، استادان دانشگاه و کارآفرینانی که پیش از سال ۱۴۰۰ بخشی از توان اقتصادی و مدنی افغانستان بودند، در سال‌های اخیر یا کشور را ترک کرده‌اند یا در جست‌وجوی راهی برای خروج هستند. این روند، توان اقتصادی و انسانی افغانستان را به‌شدت ضعیف کرده است.

عابد، استاد دانشگاه در کابل، می‌گوید یکی از چیزهایی که در این سال‌ها بیشتر از همه آزارش داده، رفتن آدم‌های تحصیل‌کرده و متخصص از افغانستان است؛ «قبل از حکومت طالبان، همه برای ساختن زندگی خود و آینده‌شان در افغانستان تلاش می‌کردند. اما در این پنج سال، شماری زیادی از همین افراد کشور را ترک کردند. شماری هم که مانده‌اند، بیشتر به رفتن فکر می‌کنند. وقتی یک داکتر یا استاد می‌رود، جای او به این آسانی پر نمی‌شود. وقتی یک جوان تحصیل‌کرده و کارآفرین کشور را ترک می‌کند، یک تجربه، یک فکر و یک فرصت هم با او می‌رود.»

به‌گفته‌ی او، برای خانواده‌هایی که فرزندشان را به این شکل از دست می‌دهند، خشم و نفرت از طالبان با اندوه هم گره می‌خورد. عابد می‌گوید: «هیچ پدر و مادری دوست ندارد فرزندش مهاجر و آواره باشد. خودشان دور از آنان باشند. اما وقتی در افغانستان آینده‌ای نمی‌بینند، خودشان هم می‌گویند: برو.»

او باور دارد بسیاری از خانواده‌های افغانستان، هر بار که یکی از فرزندان‌شان کشور را ترک می‌کند، بخشی از امیدشان به آینده را هم با او بدرقه می‌کنند؛ «هیچ‌کس نمی‌خواهد کشورش را ترک کند. همه می‌خواهند در کشور خودش یک زندگی عادی داشته باشند. کار کنند، درس بخوانند و آینده‌ای داشته باشند. وقتی این امکان از بین برود، رفتن دیگر انتخاب نیست. بلکه راهی است که آدم ناچار می‌شود به آن فکر کند.»

بحران نظام صحی؛ وقتی دسترسی به درمان دشوارتر می‌شود

یکی از لایه‌های کم‌تر دیده‌شده‌ی خشم شهروندان کشور به وضعیت رو به وخامت نظام صحی برمی‌گردد. کاهش کمک‌های بین‌المللی این وضعیت را سخت‌تر کرده است. در پی کم‌شدن کمک‌ها، شماری از مراکز صحی در سراسر کشور بسته شده‌اند و بیشترین فشار این وضعیت بر زنان و کودکان افتاده است. زرمینه، پرستار، سال قبل در یک مرکز صحی کوچک در یکی از ولایت‌های مرکزی کار می‌کرد. به‌گفته‌ی او، پس از بسته‌شدن این مرکز، شمار زنانی که در مسیر رسیدن به مرکز صحی دیگری با مشکل جدی روبه‌رو می‌شوند، بیشتر شده است.

زرمینه می‌گوید: «بعد از بسته‌شدن آن کلینیک، بسیاری از زنان در راه، داخل موتر، زایمان می‌کنند؛ چون تا نزدیک‌ترین کلینیک دو ساعت راه است. زنی که خون‌ریزی دارد، اگر دو ساعت در راه بماند، ممکن است جانش را از دست بدهد. طفل بیمار هم اگر به موقع تحت مراقبت قرار نگیرد، جانش در خطر است.»

هم‌زمان با کاهش کمک‌ها، نیازهای بشری نیز بیشتر شده است. بازگشت شمار زیادی از مهاجران افغانستان از ایران و پاکستان و زمین‌لرزه‌های اخیر، فشار بیشتری بر مراکز صحی وارد کرده است. به‌گفته‌ی زرمینه، در شرایط فعلی قربانی اصلی مردم عادی است. او می‌پرسد: «مریض چه تقصیری دارد؟ زن باردار چه تقصیری دارد؟ یک طفل که تب دارد، چه می‌فهمد کمک خارجی قطع شده یا یک مرکز بسته شده؟»

در چنین شرایطی، خشم مردم از این است که هزینه‌ی تصمیم‌ها و سیاست‌های سران طالبان را کسانی می‌پردازند که هیچ نقشی در آن ندارند. هزینه را بیمار، زن باردار، کودک و خانواده‌ای که توان درمان عزیزش را ندارد، می‌پردازد. برای خانواده‌ای که بیمار خود را ساعت‌ها در راه مرکز صحی می‌برد، نام طالبان و سیاست‌های این گروه با همین رنج‌ها گره می‌خورد. این رنج، برای بسیاری، به خشم و نفرت تبدیل شده است.

سکوت اجباری؛ سرکوب رسانه‌ها و صدای منتقدان

بخش دیگری از خشم انباشته‌شده‌ی شهروندان، به بسته‌شدن فضای بیان و رسانه برمی‌گردد. نسلی که در دودهه‌ی گذشته طعم نسبی آزادی بیان را چشیده بود، حالا در فضایی زندگی می‌کند که گفتن یک جمله‌ی انتقادی از سوی یک شهروند عادی هم می‌تواند دردسرساز شود. عابد، استاد دانشگاه، این تغییر را در محیط دانشگاه ملموس‌تر می‌بیند. به‌گفته‌ی او، استادان و دانشجویان پیش از این درباره‌ی بسیاری از مسائل اجتماعی و سیاسی بحث می‌کردند، اما حالا بسیاری از همان بحث‌ها کنار گذاشته شده یا فقط در جمع‌های کوچک و خصوصی به‌گونه‌ای محدود مطرح می‌شود. او می‌افزاید: «قبلا اگر یک استاد از یک تصمیم حکومت انتقاد می‌کرد، ممکن بود کسی جوابش را بدهد یا با او مخالف باشد. حالا اول باید به این فکر کرد که اگر این حرف را بزنم، چه اتفاقی برایم می‌افتد.»

آقای عابد گفت: «استاد در جریان تدریس در صنف، خودش را کنترل می‌کند. دانشجو هنگام مطرح‌کردن پرسش، خودش را کنترل می‌کند. خبرنگار، فعال مدنی و منتقد، که وضعیتش فرق دارد. فضا طوری شده که آدم باید خیلی چیزها را نگوید؛ حتا اگر درست باشد. چون اعتماد از بین رفته و آدم‌های زیادی به‌خاطر حرف‌های‌شان با مشکل روبه‌رو شده‌اند.»

به‌گفته‌ی عابد، در جامعه همه ناچار اند سکوت کنند. اما این سکوت به معنای رضایت مردم از حکومت فعلی نیست؛ «مردم حرف دارند؛ زیاد هم حرف دارند. مشکل این است که جایی برای گفتنش ندارند. خاموش‌شدن رسانه‌ها و صدای منتقدان هم خشم مردم را کاهش نمی‌دهد، بلکه آن را پنهان می‌کند. وقتی کسی نتواند اعتراضش را علنی بگوید، سبب بی‌اعتمادی بیشتر می‌شود. نفرت هم پیدا می‌کند. سکوت مردم را نباید با رضایت اشتباه گرفت.»

تبعیض قومی و مذهبی؛ زخمی که کهنه نمی‌شود

هرچند خشم و نفرت شهروندان تنها به یک گروه اجتماعی محدود نمی‌شود. در میان شماری از اقوام غیرپشتون، این خشم با تجربه‌هایی مانند تبعیض، فشار، کوچ اجباری و ازدست‌دادن زمین گره خورده است.

نذیر، جوانی از ولایت سرپل، می‌گوید خانواده‌اش در پی فشار و ظلم طالبان، جایداد پدری‌اش را از دست داده است. او می‌گوید: «پدرم چهل سال روی زمین خود کار کرد. یک روز مأموران حکومت طالب آمدند و گفتند این زمین دیگر مال شما نیست. دیگر کاری از دست ما ساخته نبود. کجا شکایت می‌کردیم؟ خودشان هم صاحب محکمه‌اند و هم قاضی.» به‌گفته‌ی نذیر، ماجرا فقط از دست دادن جایداد نیست؛ خانواده‌ای که خانه و زمین خود را از دست می‌دهد، زندگی و منبع درآمدش را نیز از دست می‌دهد. او حالا یک سال است به کابل آمده و در فقر زندگی می‌کند؛ «خانه‌‌ی ما را به زور گرفتند. فعلا جایی برای زندگی نداریم. مجبوریم در حویلی‌های کهنه و نمناک زندگی کنیم. پدرم تمام عمرش را همان‌جا گذراند. حالا نمی‌دانیم حق خود را از چه‌کسی بخواهیم.»

هجوم کوچی‌ها، کوچ اجباری، تخریب خانه‌ها و قطع درختان، زخم دیگری برای بسیاری از خانواده‌هاست. در برخی مناطق، خانواده‌های زیادی با چنین وضعیتی روبه‌رو شده‌اند. برای جامعه‌ی هزاره، این زخم با گذشته هم گره خورده است. خاطره خشونت‌ها و کشتارهای گسترده‌ی دهه‌ی ۱۳۷۰ هنوز زنده است. به همین دلیل، هر رویداد تازه برای بسیاری فقط یک حادثه‌ی امروز نیست؛ یادآور زخمی قدیمی است.

همین پیوند میان ناامنی، تبعیض و ازدست‌رفتن زمین، خشم و نفرت را در میان بخشی از جامعه عمیق‌تر کرده است. نذیر می‌گوید: «وقتی آدم می‌بیند زمینش را می‌گیرند و راهی برای دادخواهی ندارد، دیگر فقط از یک نفر عصبانی نیست، بلکه از تمام این وضع خشمگین می‌شود. از حکومت و نظامی که به ظلم و بی‌عدالتی متهم است، نفرت دارد.»

نفرت و خشمی که مرز قومی نمی‌شناسد

نفرت و خشم از طالبان فقط در یک ولایت و قوم خاص محدود نمی‌شود. بلکه خشم و نفرت را می‌توان در تمام نقاط کشور و در میان تمام اقوام افغانستان هم دید. میان کسانی که شاید در ظاهر انتظار برود از طالبان حمایت کنند، اما زندگی روزمره‌شان تصویر دیگری نشان می‌دهد.

رحیم‌گل، یکی از آنان است. او پس از آن‌که به‌دلیل بیماری نتوانست به کار دهقانی‌اش در ولایت هلمند ادامه دهد، به کابل آمده است. او سه پسر جوان دارد. فعلا هر سه بیکار اند. خودش هم با وضعیتی روبه‌رو شده که دیگر توان تأمین هزینه‌های خانواده را ندارد. می‌گوید پیش از این، چون صحتمند بود، دست‌کم امیدی به حاصل زمین داشت. اما حالا همان امید را هم ندارد. می‌گوید: «نه در کابل و نه در هیچ ولایت دیگر کار نیست. هر سه پسرم بیکار‌ اند. اگر پول قاچاقبر پیدا شود، شاید دوتای‌شان قاچاقی ایران بروند. دیگر چاره نیست. من می‌ترسم که در مسیر قاچاق اتفاقی برای‌شان رخ ندهد.»

بااین‌حال، رحیم‌گل نمی‌خواهد خودش را مخالف حکومت معرفی کند. ترس از پی‌آمد حرف‌ خود دارد. به عقیده‌ی او، نارضایتی وجود دارد، اما مردم جرأت ابراز آن را ندارند. مردم نمی‌توانند هرچه در دل دارند، در بازار یا با همسایه و دوست بگویند. انتقاد از حکومت طالبان که هیچ نمی‌توانند. ممکن است فردا کسی حرف‌شان را به دیگری برساند و برای خودشان یا خانواده‌شان مشکل ایجاد شود. هیچ‌کس از حکومت طالبان راضی نیست.

جمع‌بندی

آنچه در روایت‌های این گزارش آمده، تصویر یک خشم لحظه‌ای یا واکنش به یک تصمیم مشخص نیست، بلکه خشم و نفرت شهروندان از حکومت طالبان است که آرام‌آرام و از دل تجربه‌های متفاوت شکل گرفته است. برای بسیاری، نام طالبان با محدودیت، ترس، بیکاری، مهاجرت، تبعیض و آینده‌ای نامعلوم گره خورده است. برای نسلی که دوران جمهوری را دیده، بازگشت طالبان به معنای ازدست‌رفتن بخشی از آزادی‌هایی است که در آن دوره تجربه کرده بود. برای نسل قدیم‌تر، این وضعیت یادآور نخستین دوره‌ی حکومت طالبان است. برای دختران و زنان نیز این تجربه با محرومیت از آموزش، کار و حضور در زندگی عمومی گره خورده است.

بااین‌حال، خشم و نفرت از طالبان مرز قومی، زبانی و جغرافیایی مشخصی ندارد. شکل این خشم در هرجا متفاوت است، اما بخشی از آن از یک تجربه‌ی مشترک می‌آید: احساس این‌که زندگی مردم محدودتر شده و راه‌های زیادی برای تغییر این وضعیت در اختیارشان نیست. برخی شهروندان این وضعیت را چنان توصیف می‌کنند که گویی کشور برای آنان به زندانی بزرگ تبدیل شده است.

بااین‌حال، واکنش شهروندان به این وضعیت یکسان نیست. برای برخی، واژه‌‌ی «نفرت» بازتاب سال‌ها محدودیت، فشار و محرومیت است. برای برخی دیگر، نارضایتی هنوز به نفرت نرسیده و بیشتر در قالب خشم، ناامیدی، بی‌اعتمادی یا ترس از آینده بیان می‌شود. این تفاوت نشان می‌دهد که تجربه و برداشت شهروندان از وضعیت موجود یکسان نیست و احساس آنان را نمی‌توان با یک واژه توصیف کرد.

از روزنامه‌نگاری مستقل حمایت کنید

محدودیت‌های گسترده بر رسانه‌ها و فضای عمومی در افغانستان، دسترسی شهروندان به اطلاعات مستقل را محدود کرده است. در چنین شرایطی، «اطلاعات روز» متعهدانه و مستقل به کار خود ادامه می‌دهد تا حقیقت قربانی خاموشی و فراموشی نشود.

ما وابسته به هیچ قدرتی نیستیم و تنها برای مردم می‌نویسیم.

مأموریت ما افشای فساد، بازتاب صدای سرکوب‌شدگان، تقویت پاسخگویی صاحبان قدرت، و پشتیبانی از چشم‌اندازی است که در آن همه شهروندان افغانستان از حقوق و آزادی‌های برابر برخوردار باشند و در صلح زندگی کنند.

خبرنگاران ما در شرایط دشوار و گاه خطرناک فعالیت می‌کنند تا گزارش‌های دقیق، منصفانه و مبتنی بر واقعیت منتشر شود و روایت‌های مردم به حاشیه رانده نشود. تداوم این کار، به حمایت مخاطبان و حامیان مستقل وابسته است.

هر کمک، فارغ از میزان آن، به ادامه روزنامه‌نگاری مستقل کمک می‌کند. اگر امکان کمک مالی ندارید، همرسانی این درخواست و تشویق دیگران به حمایت نیز سهمی مهم در تقویت این مسیر دارد.

در کنار حقیقت بایستید
از اطلاعات روز حمایت کنید

برای حمایت اینجا کلیک کنید
با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه