تلاشی برای پیوند کودکان با کتاب و شهر

گفت‌وگوی اطلاعات روز با حسین بینش، مبتکر «چالش ۱۰۰ روز دویدن و خواندن برای کودکان افغانستان»

اطلاعات روز

گفت‌وگوکننده: احسان امید


اشاره

بامداد ۱۹ جوزای ۱۴۰۵ (۹ جون ۲۰۲۶)، پیش از سپیده‌دم، حسین بینش از پل خشک به‌سوی تپه وحدت در غرب کابل دویدن را آغاز کرد و در پایان مسیر، برای کودکان کتاب خواند. این آغاز «چالش ۱۰۰ روز دویدن و خواندن برای کودکان افغانستان» بود؛ حرکتی که در ابتدا تنها یک نفر در آن حضور داشت و بعدها به‌تدریج کودکان، مادران و داوطلبان به آن پیوستند.

بینش در ۲۷ سنبله ۱۴۰۵ (۱۸ سپتامبر ۲۰۲۶) با حضور حدود ۲۵۰ کودک و خانواده‌های‌شان این چالش را به پایان رساند و هم‌زمان فاز دوم آن را با عنوان «کابل می‌خواند: رکاب‌زدن و خواندن ۱۰۰ کتاب در ۱۰۰ نقطه‌ی کابل برای کودکان افغانستان» اعلام کرد. بر پایه سخنان خودش، در این مدت (چالش ۱۰۰ روز) حدود ۵۸۰ کیلومتر دویده است؛ مسافتی بیشتر از فاصله‌ی کابل تا قندهار.

حسین بینش بیش از پنج سال است در حوزه آموزش و کار با کودکان فعالیت می‌کند. او از سال ۱۳۹۶ در دانشگاه خصوصی کابل تدریس کرده و در چهار سال گذشته، در مرکز آموزشی «تردید»، در تأسیس کتاب‌خانه‌ی کودک‌محور، آموزش تسهیل‌گران ادبیات کودک و برگزاری کارزارهای کتاب‌خوانی همکاری داشته است.

در این گفت‌وگو از ریشه‌های این حرکت، تجربه‌های صد روز نخست، دشواری‌ها و دست‌آوردها و برنامه‌ی فاز دوم پرسیده‌ایم.

امید: آقای بینش، شما بیش از پنج سال است که در عرصه‌ی آموزش، به‌ویژه کار با کودکان، فعالیت دارید. در این مرحله‌ی کاری چه شد که تصمیم گرفتید چالشی به این شکل، یعنی دویدن در سپیده‌دم و کتاب‌خواندن برای کودکان را آغاز کنید؟ در صحبت‌هایی که تا کنون داشته‌اید، گفته‌اید این حرکت «تصادفی و آنی» نبوده و ریشه در چهار سال کار در مرکز آموزشی «تردید» دارد: تأسیس کتاب‌خانه‌ی کودک‌محور، آموزش تسهیل‌گران ادبیات کودک و هفت دوره کارزار کتاب‌خوانی.

بینش: زمستان ۱۴۰۱ بود که در کوه چهل‌دختران، آموزش حضوری برای دختران و کودکان را آغاز کردیم. برای دختران از سن ۱۶ سال به بالا، مضامین ساینس، انگلیسی و مهارت‌های زندگی را کار می‌کردیم و همراه کودکان، کتاب‌های خودشان، یعنی ادبیات کودک را می‌خواندیم. بعد از دو سال متوجه شدم دخترانی که سن‌شان بالاتر است و همین‌طور نوجوانان، کم‌تر مطالعه می‌کنند. بسیاری از عادت‌ها و الگوهای فکری، رفتاری و آموزشی آنان از قبل شکل گرفته و تغییرشان سخت است. اما کودکان، برعکس، علاقه و میزان تغییرپذیری‌شان بیشتر است.

این‌جا این پرسش برایم شکل گرفت که چرا این گروه‌ها به مطالعه شوق ندارند. بسیار وقت‌ها این پرسش در ذهنم بود. بعدها سخنان متیو لیپمن، بنیان‌گذار برنامه‌ی «فلسفه برای کودکان»، مرا به خود جلب کرد. لیپمن که در دانشگاه کلمبیا تدریس می‌کرد، متوجه شد دانشجویانش در مهارت‌های اندیشیدن، از جمله تفکر نقادانه، توانمندی‌های لازم را ندارند. این کاستی ناشی از ضعف نظام آموزشی بود. برای پرورش چنین مهارت‌هایی باید از دوران مکتب به آن فکر کرد. به همین دلیل، او «فلسفه برای کودکان» را بنیان گذاشت که روی سه نوع تفکر نقادانه، خلاق و مراقبتی کار می‌کند.

با توجه به تجربه‌ی آموزش دانش‌آموزان مکتب، مشاهده محدود چند مکتب خصوصی و هفت سال تدریس به دانشجویان در دانشگاه، که بیشتر روش تحقیق تدریس می‌کردم، به این پرسش رسیدم: چطور می‌توان علاقه به مطالعه، همدلی، مسئولیت‌پذیری و مانند این‌ها را که به‌عنوان «سواد فرهنگی» یاد می‌شوند، جزئی از منش کودکان کرد، نه این‌که فقط رفتار یا علاقه‌ای موقتی برای انجام کار خانگی و گذراندن امتحان باشد. از طرف دیگر، چطور می‌توان «توانمندی‌های منشی» را که براساس رویکرد مارتین سلیگمن شامل ۲۴ توانمندی و شش فضیلت است و برای زندگی خوب و بهزیستی اهمیت دارد، آموخت. پاسخ این است: از کودکی. اما از چه طریق؟ از طریق ادبیات کودک.

امید: شما در روز نخست با کتاب تصویری «هفت اسب، هفت رنگ» آغاز کردید و نوشتید «حس غریبی» داشتید. چرا این دو کنش، دویدن و خواندن، را در کنار هم قرار دادید؟ این پیوند چه معنایی برای کودکان دارد؟ برنامه‌های بلندخوانی در جهان، مانند «ریچ اوت اند رید»، بر نقش خواندن در رشد زبانی و عاطفی کودک تأکید دارند و فعالیت بدنی نیز بر سلامت جسم و تمرکز اثر می‌گذارد. پرسش این است که شما این دو را چگونه به هم پیوند داده‌اید.

بینش: برای من، دویدن و خواندن دو فعالیت جدا از هم نیستند. دویدن نوعی توجه و احترام به بدن و سلامت است و خواندن نوعی توجه به ذهن، احساس و جهان درونی کودک. می‌خواستم این دو را کنار هم قرار بدهم و ببینم چگونه می‌توانیم آن‌ها را از یک توصیه ساده به فرهنگ و عادتی روزمره تبدیل کنیم. در مکتب و جامعه زیاد می‌شنویم که «عقل سلیم در بدن سالم است»، اما پرسش این است که چطور می‌توانیم این جمله را از یک پند اخلاقی به تجربه‌ای واقعی در زندگی کودکان تبدیل کنیم. چرا کودکان در کنار آموزش‌های روزمره، دویدن و مسابقه‌ی دو داشته باشند اما بایسکل‌رانی نداشته باشند؟ چرا شهرشان را از زاویه‌ای دیگر نبینند؟ با خود می‌گفتم: آیا کسی که در شهر می‌دود و رکاب می‌زند، با کسی که با موتر می‌رود، تجربه و نگاهش به شهر متفاوت نیست؟

با کودکان کتاب‌هایی مانند «المر»، مجموعه «قورباغه» و «پرنده قرمز» را می‌خوانیم. وقتی کودکی با داستان‌های «المر»، «قورباغه»های ماکس فلت‌هاوس یا کتاب‌هایی مانند «پرنده قرمز» آشنا می‌شود، فقط چند صفحه نمی‌خواند؛ با احساسات، شخصیت‌ها، انتخاب‌ها و جهان‌های دیگری روبه‌رو می‌شود. در روز سی‌وهشتم، بعد از دویدن، کتاب «پرنده قرمز» را برای کودکان خواندم. بچه‌ها با ماتیو و آنا، دو قهرمان توانای داستان، همدلی کردند. آنان دیدند که ماتیو و آنا چطور پس از گذراندن سختی‌ها به رویاهای‌شان رسیدند و به جایی رسیدند که عشق و شادی را تجربه کردند. بعد از آن، بچه‌ها کتاب را با خود به خانه بردند تا دوباره بخوانند. به نظر من، این همان نقطه‌ای است که ورزش و کتاب به هم می‌رسند: یکی بدن را به حرکت درمی‌آورد و دیگری ذهن و تخیل را.

بنابراین، «بدو و بخوان» برای من فقط یک چالش ورزشی یا کارزار کتاب‌خوانی نیست؛ تلاشی است برای این‌که به کودکان و جامعه یادآوری کنیم که برای داشتن آینده‌ای بهتر، هم باید بدن سالم داشته باشیم، هم ذهن پرسش‌گر و هم رابطه‌ای مسئولانه‌تر با شهر و محیط زیست خود.

امید: در پنجاه‌وچهارمین روز، از «امیدورزی» به‌عنوان مهارتی قابل تمرین نوشتید و گفتید شاید جامعه‌ی جنگ‌زده بیش از «خردورزی» به آن نیاز داشته باشد. منظور شما دقیقا چیست و در عمل چگونه امید را «تمرین» می‌کنید؟ این پرسش را از آن رو مطرح می‌کنم که «نظریه امید» چارلز اسنایدر در روان‌شناسی مثبت، امید را ترکیبی از اراده و یافتن راه‌ها می‌داند و آن را آموختنی می‌شمارد. ویکتور فرانکل نیز در «انسان در جست‌وجوی معنا» از نقش امید در تاب‌آوری یاد کرده است.

بینش: «امید» را هم به‌عنوان یک رویکرد در ترویج‌گری و هم به‌عنوان یکی از توانمندی‌هایی می‌بینم که ذیل فضیلت تعالی (یا استعلا) مطرح می‌شود. امیدبخشی به‌عنوان رویکردی در ترویج‌گری بر این تأکید دارد که امید به تغییر و باور به امکان آن، بستر مشارکت و فعالیت‌های ترویج‌گری را مساعد می‌کند. افراد و جوامعی که امید دارند، در مواجهه با بحران‌هایی مانند بیماری‌های واگیر، حوادث طبیعی و بحران‌های اجتماعی و سیاسی، معمولا نگاه و عملکرد راهبردی‌تر و بلندمدت‌تری پیدا می‌کنند.

اما پرسش این است که در جوامعی که به تعبیر برخی «تکه‌تکه‌» شده‌اند و بخش‌هایی از افق آینده در آن‌ها فروریخته است، چه باید کرد؟ مثلا برادر من، پسر کاکایم یا یکی از اقارب من که فرزند خانواده‌ای روستایی است و پدرش در ایران کار می‌کند و مادرش گاوداری و مالداری دارد، ممکن است بپرسد: چرا باید مکتب بروم و درس بخوانم، وقتی می‌بینم حسین و کسانی مثل او که از دانشگاه فارغ شده‌اند، کار ندارند؟ کودکانی که برای‌شان کتاب داستان خواندم نیز دقیقا همین پرسش را از من کردند: «درس خواندن و مطالعه کردن چه فایده دارد، وقتی برادران و پسرماماهای ما که از دانشگاه فارغ شده‌اند، مزدوری می‌کنند؟» در چنین شرایطی است که مفهوم امیدبخشی و حتا «امید رادیکال» مطرح می‌شود؛ یعنی ساختن امکان و آینده‌ای معنادار، حتا زمانی که هنوز نمی‌توان آن آینده را به‌ روشنی تصور کرد.

این امیدبخشی، امیدورزی و امید رادیکال را امروز در دخترانی می‌بینم که با ما همکاری می‌کنند و همراه کودکان کتاب می‌خوانند. در یکی از مناطق شهر کابل، دختری هست که خودش از ادامه‌ی تحصیل محروم شده است؛ اگر این اتفاق نمی‌افتاد، امروز در سال دوم دانشگاه بود. اما همین دختر خانواده‌اش را راضی کرده، یک اتاق را به کتاب‌خانه و صنف تبدیل کرده و همراه سه دختر از دوستانش، بلندخوانی کتاب، آموزش انگلیسی و مهارت‌های زندگی را برای کودکان آغاز کرده است. حتا آن‌قدر امکانات ندارند که اتاق‌شان را فرش کنند. وقتی پرسیدم چرا چنین کاری می‌کنید، یکی از دختران گفت: «می‌خواهم سیاست‌مداری صادق و شخصیتی مانند “اما واتسون” باشم.» او عکس اما واتسون را که روی گوشی‌اش بود، به من، کودکان و سه استاد دیگر نشان داد. اما چه چیزی در وجود این دختران هست که با چنین امکانات محدودی دست به چنین کاری می‌زنند؟ به نظر من، آنچه در وجودشان هست، امید و نوعی امید رادیکال است، نه پول و امکانات.

درباره‌ی این‌که چگونه می‌توان امیدورزی را تمرین کرد، به نگاه مارتین سلیگمن و کریستوفر پیترسن اشاره می‌کنم. در نگاه آنان، امید یکی از توانمندی‌های منش است و ذیل فضیلت تعالی یا استعلا قرار می‌گیرد؛ یعنی توانمندی‌ای که می‌توان آن را پرورش داد. امید فقط یک احساس یا انتظار نیست که داشته باشیم و به دیگری بگوییم «امیدوار باش». امید می‌تواند شامل توانایی تصور آینده‌ای بهتر، باور به امکان آن و حرکت در مسیر تحقق آن باشد. بنابراین، امید چیزی نیست که فقط منتظرش بمانیم؛ می‌توان آن را تمرین و تقویت کرد. ما می‌خواهیم فرصت و بستر «امیدورزی» را فراهم کنیم. وقتی می‌دویم و می‌خوانیم، در واقع آینده‌ای را تصور می‌کنیم که در آن کودکان می‌دوند و می‌خوانند، شهروندان کتاب می‌خوانند، خانواده‌ها با کتاب و یادگیری همراه می‌شوند و فضاهای عمومی به فضاهای یادگیری و گفت‌وگو تبدیل می‌شوند. می‌دانیم که این آینده هنوز به‌طور کامل وجود ندارد، اما به امکان آن باور داریم و برای نزدیک‌شدن به آن قدم برمی‌داریم.

ما ۱۰۰ روز دویدیم و خواندیم. در روزهای نخست، تا روز ۲۷، تقریبا کسی با ما همراه نمی‌شد؛ اما بعد کم‌کم افراد آمدند. از روز ۵۰ به بعد، به‌طور متوسط بین ۲۰ تا ۳۰ کودک همراه ما می‌شدند. پس از ۱۰۰ روز، در همان منطقه کتاب‌خانه‌ای ایجاد کردیم که حدود ۷۰ کودک در آن کتاب می‌خوانند. دختری از همان منطقه همراه کودکان بلندخوانی می‌کند و کتاب توزیع می‌کند.

برای من، این یعنی امیدورزی: توانایی تصور آینده‌ای بهتر، دیدن امکان آن در دل دشواری‌ها و انجام کنش‌های کوچک و مستمر برای نزدیک‌شدن به آن آینده.

امید: در این برنامه از ادبیات کودک برای تقویت مطالعه، همدلی و تفکر نقادانه استفاده می‌کنید. کتاب‌ها بر چه اساسی انتخاب می‌شوند و چگونه اطمینان حاصل می‌کنید که محتوای آن‌ها با سن، زبان، تجربه و نیازهای کودکان تناسب دارند؟ آیا برای داوطلبانی که کتاب می‌خوانند، روش یا راهنمای آموزشی مشخصی وجود دارد؟

بینش: نکته‌ی اول این است که ما در زمینه‌ی بلندخوانی، ترویج ادبیات کودک و کتاب‌خوانی برای کودکان در افغانستان، بیش از چهار سال تجربه نداریم. بنابراین، تلاش کرده‌ایم از تجربه‌های دیگران بیاموزیم. در کارگاه‌ها، آموزش‌ها و منابعی که در زمینه‌ی ادبیات کودک، بلندخوانی و کتاب‌خانه‌های کودک مطالعه کرده‌ایم، یکی از موضوعات مهم، انتخاب کتاب برای کودکان بوده است. در انتخاب کتاب، معیارهایی چون کیفیت داستان، چگونگی بازنمایی شخصیت‌ها، تصویرگری، زبان و واژگان، روانی ترجمه و تناسب با سن کودک را در نظر می‌گیریم. به همین دلیل، پیش از هر چیز، از تجربه و نظر کسانی که سال‌ها با کودکان کار کرده‌اند و ادبیات کودک، نویسندگان و ناشران را می‌شناسند، استفاده می‌کنیم.

علاوه بر آن، تجربه‌ی تسهیل‌گران و نظر کودکان را نیز در نظر می‌گیریم. برای مثال، متوجه شده‌ایم که کودکان ما معمولا کتاب‌های طولانی و کتاب‌های بدون تصویر را کم‌تر انتخاب می‌کنند؛ در حالی‌ که بعضی از کتاب‌های ژانر وحشت را دوست دارند. این‌جا پرسش مهمی مطرح می‌شود: آیا باید همیشه از سلیقه‌ی کودکان پیروی کنیم؟ به نظر من، نظر کودک مهم است، اما نباید تنها معیار انتخاب باشد. باید دلیل علاقه یا بی‌علاقگی او را نیز بررسی کنیم و درباره‌ی آن گفت‌وگو کنیم. از سوی دیگر، موضوع کتاب نیز برای ما اهمیت دارد. کتاب‌هایی درباره‌ی صلح، حفاظت از محیط زیست، تلاش و همکاری را پیشنهاد می‌کنیم. هرچند می‌دانیم کودکان سلیقه‌های متفاوتی دارند. همچنین، کتابی که برای خواندن مستقل انتخاب می‌شود، لزوما برای بلندخوانی مناسب نیست.

برای نمونه، کودکان ما با مجموعه «المِر»، کتاب «پرنده قرمز» و مجموعه «قورباغه» ارتباط خوبی برقرار کرده‌اند. بعضی از این کتاب‌ها به‌ اندازه‌ای محبوب‌ اند که کودکان آن‌ها را به امانت می‌برند و کودکان دیگر دوباره سراغ‌شان می‌آیند. ما هنوز در حال یادگیری هستیم و تلاش می‌کنیم با استفاده از تجربه‌ی متخصصان، بازخورد تسهیل‌گران و انتخاب کودکان، کتاب‌های مناسب‌تری برای آنان فراهم کنیم.

امید: شما تأکید می‌کنید که بزرگ‌سالان باید به خواست و دیدگاه کودکان توجه کنند. در عمل، کودکان و خانواده‌های‌شان تا چه اندازه در انتخاب کتاب‌ها، تعیین فعالیت‌ها و ارزیابی برنامه سهم دارند؟ آیا سازوکاری وجود دارد که کودکان بتوانند آزادانه درباره‌ی تجربه‌ها، علاقه‌ها و نیازهای خود نظر بدهند و پیشنهادهای‌شان در طراحی برنامه‌های بعدی تأثیر بگذارد؟

بینش: ما تلاش می‌کنیم کودکان در انتخاب کتاب، طراحی فعالیت‌ها و شکل‌گیری قوانین کتاب‌خانه سهم داشته باشند. برای مثال، هنگام بلندخوانی، درباره‌ی داستان با کودکان گفت‌وگو می‌کنیم و از آنان می‌خواهیم واکنش‌های خود را بیان کنند؛ از این‌که از کدام شخصیت خوش‌شان آمده یا نیامده است تا پرسش‌هایی که در ذهن‌شان شکل گرفته‌اند. گاهی نیز می‌توانند با نقاشی یا نوشتن، واکنش خود را نشان دهند. برای این کار، کتابچه‌ی کتاب‌خوانی در نظر گرفته‌ایم تا کودکان تجربه‌های خود را ثبت کنند. در آینده، پس از بررسی تجربه‌ها، می‌خواهیم خودمان کتابچه‌ای طراحی کنیم. البته نمی‌خواهیم کتاب‌خوانی برای آنان به تکلیف درسی تبدیل شود.

در طراحی قوانین کتاب‌خانه نیز از خود کودکان پرسیدم که کتاب‌خانه‌ی دلخواه‌شان چگونه باشد، چه رفتارهایی در آن مناسب است و مدیر و مراجعه‌کنندگان چگونه رفتار کنند. درباره‌ی دکور کتاب‌خانه نیز نظرهای‌شان را شنیدیم. همچنین تلاش می‌کنیم کودکان در فعالیت‌هایی مانند ترمیم کتاب‌ها، ساخت قفسه و برنامه‌ریزی فعالیت‌های کتاب‌خانه سهم داشته باشند. برنامه داریم شورای کودک تشکیل دهیم و جلسات ماهانه برگزار کنیم. همچنین می‌خواهیم کتابچه‌ای برای ثبت صورت‌جلسه‌ها داشته باشیم تا بتوانیم نظرها، پیشنهادها و انتقادهای کودکان را بشنویم و از آن‌ها بیاموزیم.

درباره‌ی خانواده‌ها نیز برنامه داریم که با برگزاری نشست‌هایی با والدین، کتاب‌خوانی در خانواده را ترویج کنیم. والدین می‌توانند به کودکان در انتخاب کتاب کمک کنند، آنان را به کتاب‌خانه بیاورند، برای‌شان کتاب بخوانند و درباره‌ی داستان با آنان گفت‌وگو کنند. تشکیل شورای خانواده نیز در برنامه‌ی ماست. البته ما در آغاز این مسیر هستیم و تلاش می‌کنیم مشارکت کودکان و خانواده‌ها را از یک توصیه به بخشی از شیوه کار کتاب‌خانه تبدیل کنیم.

امید: در آغاز راه، با جمله‌هایی چون «این‌جا افغانستان است» و «کتاب خواندن چه فایده دارد؟» روبه‌رو شدید و حتا یکی از دوستان گفت از دیدن شما خنده‌اش می‌گیرد. چگونه با این بی‌باوری کنار آمدید؟ و چه نشانه‌هایی دارید که نشان دهد کار شما اثر گذاشته است؟

بینش: من واکنش‌ها را تحلیل کرده‌ام و همچنان تحلیل می‌کنم. به نظرم، بخشی از این بی‌باوری ناشی از تجربه‌ی شکست‌های پی‌درپی و احساس بی‌اثر بودن تلاش‌هاست؛ چیزی که در روان‌شناسی به آن «درماندگی آموخته‌شده» می‌گویند. مارتین سلیگمن و همکارانش نشان دادند که تجربه‌ی مکرر شرایط غیرقابل‌کنترل می‌تواند باعث شود موجود زنده، حتا وقتی راهی برای رهایی وجود دارد، برای تغییر وضعیت تلاش نکند. در افغانستان نیز تجربه‌ی ناکامی در خانواده، مکتب، دانشگاه، بازار کار و فعالیت‌های فرهنگی و اجتماعی ممکن است این باور را در برخی افراد تقویت کرده باشد که تلاش نتیجه‌ای ندارد و راهی برای تغییر نیست.

اما آنچه سبب تاب‌آوری من می‌شود، نتیجه‌هایی است که با چشم خودم می‌بینم. در ۲۶ روز نخست «بدو و بخوان»، تنها می‌دویدم و کتاب می‌خواندم؛ اما در روز بیست‌وهفتم، دو کودک به من پیوستند و با هم دویدیم و خواندیم. کم‌کم تعدادشان بیشتر شد. پس از صد روز، در همان منطقه اتاقی گرفتیم که اکنون بیش از ۷۰ کودک در آن کتاب می‌خوانند. یکی از دختران محله با بچه‌ها همکاری می‌کند و خود کودکان اتاق را پیدا کردند. هر یک از آنان تا کنون بین ۱۰ تا بیش از ۱۰۰ کتاب خوانده است. یکی از بچه‌ها گفت: «من می‌خواهم داستان بنویسم؛ شما فقط یک تصویرگر پیدا کنید.»

وقتی از کودکان و مادران‌شان می‌پرسم که چرا باید کتاب بخوانیم، پاسخ می‌دهند: «برای این‌که آگاه شویم و بتوانیم برای خودمان و کشورمان کار کنیم.» صاحب‌خانه چند تکه فرش برای اتاق داده و دختری حدود ۶۰ جلد کتاب آورده است. این‌ها نشانه‌های اثرگذاری‌ اند و همین‌ها به من انگیزه می‌دهند که ادامه بدهم. برای من، «بدو و بخوان» یعنی باور به این‌که تغییر می‌تواند با یک قدم، یک کتاب و همراهی چند کودک آغاز شود.

امید: در این صد روز، ساعت بیدارباش شما ۳:۳۰ بامداد بود و هر روز ۴ تا ۵ کیلومتر می‌دویدید. این نظم چقدر برای شما دشوار بود، و چه چیزی شما را در روزهای خسته‌کننده بر سر راه نگه می‌داشت؟ آیا مشارکت دختران و کودکان در این مسیر نقشی داشت؟

بینش: واقعا آسان نبود. حالا که به آن صد روز نگاه می‌کنم، خودم هم تعجب می‌کنم که چگونه توانستم ادامه بدهم. پیش از آغاز حرکت، ۱۳ روز تمرین کردم تا ببینم می‌توانم هر روز صبح زود بیدار شوم و این مسیر را ادامه بدهم یا نه. چند روز دیگر هم دویدم و کتاب خواندم تا برنامه صدروزه با روز جمعه، یعنی روز پایانی، هماهنگ شود. در مجموع حدود ۱۱۶ روز شد. مسافتی که طی کردم ۵۸۰ کیلومتر است، در حالی که فاصله‌ی کابل تا قندهار ۴۸۰ تا ۴۸۵ کیلومتر است. یعنی معادل مسافت کابل تا قندهار، یا حتا بیشتر از آن، دویده‌ام.

اما باید در نظر داشت که این حرکت تصمیمی صرفا احساسی نبود. پشت آن دست‌کم چهار سال تجربه‌ی کار داوطلبانه با کودکان و دختران، در شرایط دشوار، قرار داشت. هر وقت فعالیت‌های تسهیل‌گران بلندخوانی و ادبیات کودک، شوق و علاقه‌ی کودکان و میزان تغییراتی که پدید آمده بود به یادم می‌آمد، یا چند دوست مهربانی که در طی این چهار سال، حتا در بدترین شرایط، از لحاظ مالی و معنوی کنارمان بودند، این جملات را با خود تکرار می‌کردم: برای کودکان، برای کتاب، برای ادبیات و برای… می‌دوم و می‌خوانم.

در روزهای نخست، یعنی روزهای تمرینی، گاهی ساعت پنج، شش یا حتا هفت صبح از خانه بیرون می‌شدم؛ اما به‌تدریج نظم گرفتم و «حرکت ۱۰۰ روز دویدن و خواندن برای کودکان افغانستان» را آغاز کردم. هر روز ساعت سه‌ونیم تا سه‌وچهل دقیقه بیدار می‌شدم و حرکت می‌کردم. تا روزهای هشتادم تا هشتادوپنجم، شوق زیادی داشتم و خستگی چندانی احساس نمی‌کردم. بعدتر، به‌دلیل کمبود خواب و مشغله‌ی روزانه، خسته‌تر شدم و با سردشدن هوا، دویدن‌مان بیشتر به قدم‌زدن تند تبدیل شد.

در کنار من، صادق راسخ مسئولیت عکاسی و فیلم‌برداری را بر عهده داشت. با وجود شرایط مالی دشوارش، حتا یک روز هم غیبت نکرد. همراهی او برای من بسیار انگیزه‌بخش و نیروبخش بود. وقتی کودکان آمدند، حضورشان مسیر را کاملا تغییر داد و حرکت احساسی‌تر شد. تا روز بیست‌وهفتم تنها می‌دویدم؛ بعد از آن، کودکان یکی‌یکی آمدند. کم‌کم کودکانی بودند که در مسیر منتظر می‌ماندند تا ببینند آن روز چه کتابی می‌خوانیم. در روزهای پایانی، سه گروه داشتیم که در هر گروه حدود ده تا پانزده کودک یا بیشتر حضور می‌یافتند. مادرانی هم بودند که فرزندان‌شان را می‌آوردند یا برای‌شان کتاب می‌بردند. وقتی می‌دیدم کودکان منتظرند و هر روز افراد تازه‌ای به حرکت می‌پیوندند، دیگر موضوع فقط نظم شخصی من نبود؛ مسئولیتی بود که در برابر آنان احساس می‌کردم. فکر می‌کنم همین همراهی کودکان، مادران و صادق راسخ بود که به من انگیزه داد ادامه بدهم.

امید: فاز دوم، «صد کتاب در صد منطقه‌ی کابل»، یک ماه دیگر آغاز می‌شود. با چه چالش‌هایی، مانند کمبود کتاب، منابع و امنیت، روبه‌رو هستید و چگونه می‌خواهید خواندن را از یک حویلی و چند کوچه به «فرهنگ شهری» تبدیل کنید؟ شما گفته‌اید کودکان همه کتاب‌های کتاب‌خانه را خوانده‌اند و برای جوانان و بزرگ‌سالان کتاب کافی ندارید. در تجربه‌ی جهانی، پایداری برنامه‌های مشابه، مانند «Room to Read»، به مشارکت محلی، تأمین پایدار کتاب و آموزش تسهیل‌گران بستگی دارد.

بینش: فاز دوم حرکت «بدو و بخوان» با عنوان «کابل می‌خواند: رکاب‌زدن و خواندن ۱۰۰ کتاب در ۱۰۰ نقطه‌ی کابل برای کودکان افغانستان» در ماه عقرب آغاز می‌شود و تا آغاز سال ۱۴۰۶، به مدت پنج ماه، ادامه خواهد داشت. این فاز از قبل در نظر گرفته شده بود، اما تجربه‌های فاز اول در شکل‌گیری و برنامه‌ریزی آن نقش مهمی داشته است.

وقتی حرکت «بدو و بخوان» را آغاز کردم، انتظار داشتم تحصیل‌کرده‌ها، آموزگاران، دوستان، کارمندان دولتی و خصوصی و کسانی که درباره‌ی پایین‌بودن فرهنگ مطالعه صحبت می‌کنند، همراهی و حمایت بیشتری نشان دهند. اما در عمل، آن حمایتی که انتظار داشتم، دریافت نشد. یکی از پاسخ‌هایی که زیاد می‌شنیدم این بود: «وقت نداریم.»

با این حرکت، این پرسش برایم شکل گرفت: آیا واقعا وقت نداریم یا هنوز خواندن بخشی از زندگی روزمره‌ی ما نشده است؟ چرا برای خواندن باید سراغ مکانی مشخص برویم؟ چرا باید فقط در کتاب‌خانه، مکتب یا دانشگاه کتاب بخوانیم؟ چرا در پارک، دفتر، خانه، ایستگاه بس یا سالن انتظار شفاخانه نخوانیم؟ گاهی ممکن است پنج یا ده دقیقه فرصت داشته باشیم. آیا نمی‌توانیم از همین زمان برای خواندن استفاده کنیم؟ چرا هر مکان باید فقط برای کاری استفاده شود که از قبل به آن اختصاص داده شده است؟ آیا نمی‌توانیم بعضی از این مکان‌ها را به فرصت‌هایی برای خواندن و گفت‌وگو تبدیل کنیم؟

یکی از هدف‌های ما در فاز دوم این است که به صد نقطه‌ی کابل برویم و در آن‌جا کتاب بخوانیم. هدف فقط خواندن ۱۰۰ کتاب در این نقطه‌ها نیست؛ می‌خواهیم نشان بدهیم خواندن به مکان خاصی محدود نیست و مکان‌های مختلف شهر، مانند پارک، سالن انتظار و فروشگاه‌ها که مردم بخشی از وقت خود را در آن‌ها سپری می‌کنند، می‌توانند مکان مطالعه باشند. بسیاری از ما بخشی از وقت خود را در مسیر رفت‌وآمد یا در انتظار می‌گذرانیم. می‌خواهم این پرسش را مطرح کنم که آیا می‌توانیم بخشی از این زمان و مکان‌ها را به فرصتی برای خواندن تبدیل کنیم؟

موضوع دیگر، رکاب‌زدن است. بعضی از دوستان از هزینه‌ی خرید کتاب، مصرف موتر و کرایه رفت‌وآمد، ترافیک و کمبود وقت شکایت داشتند. از خودم پرسیدم: آیا در بعضی مسیرها نمی‌توانیم به‌ جای موتر از بایسکل استفاده کنیم؟ اگر چنین کنیم، چقدر در هزینه‌های رفت‌وآمد صرفه‌جویی می‌شود؟ آیا می‌توانیم بخشی از این پول را برای خرید کتاب کنار بگذاریم؟ آیا می‌توانیم با استفاده از بایسکل، در مسیرهای مناسب، به کاهش مصرف سوخت و آلودگی کمک کنیم؟ و آیا این شیوه حرکت می‌تواند فرصتی برای فکرکردن، مشاهده شهر و توجه بیشتر به محیط زیست فراهم کند؟

به همین دلیل، عنصر رکاب‌زدن را به این حرکت اضافه کردم. برای من، رکاب‌زدن فقط وسیله‌ای برای رسیدن به یک مکان نیست؛ بخشی از پیامی است که می‌خواهیم منتقل کنیم. می‌خواهیم درباره‌ی کتاب‌خوانی حرف بزنیم و در عین حال، به شیوه زندگی، محیط زیست و آینده‌ای که برای کودکان باقی می‌گذاریم نیز توجه کنیم.

نکته‌ی دیگر این است که بزرگ‌ترها معمولا کتاب کودک نمی‌خوانند و با کودکان گفت‌وگو نمی‌کنند. اصلا برای‌شان مهم نیست که کودک چه می‌خواهد و چه می‌گوید. مثلا می‌گویند: «اشتک هستی؛ کودک هستی؛ اشتک را به این کارها چه؟» در فاز دوم، فقط برای کودکان کتاب نمی‌خوانیم، بلکه برای جوانان و بزرگ‌سالان نیز کتاب کودک می‌خوانیم. ادبیات کودک فقط برای کودکان نیست و می‌تواند برای بزرگ‌سالان نیز مفید باشد. داستان‌های کودک درباره‌ی دوستی، تفاوت، ترس، امید، طبیعت، صلح و مانند این‌هاست و بزرگ‌سالان را به فکرکردن وامی‌دارد. ما درباره‌ی کودکان تصمیم می‌گیریم؛ اما درباره‌ی شهر، کشور و کره زمین آینده، آیا هیچ‌وقت از کودکان پرسیده‌ایم که چه شهری، چه محیط زیستی و چه آینده‌ای را می‌خواهند؟

بااین‌حال، با چالش‌های جدی روبه‌رو هستیم. تعداد کودکانی که در برنامه‌های بلندخوانی شرکت می‌کنند و داوطلبانی که با کودکان کار می‌کنند، افزایش یافته است. کودکان کتاب‌های موجود در کتاب‌خانه را خوانده‌اند و اکنون به کتاب‌های تازه و متنوع نیاز داریم. اجرای برنامه در صد نقطه نیز به منابع مالی، کتاب، مکان‌های مناسب، هماهنگی و توجه به امنیت نیاز دارد. همچنین برای همکارانی که قرار است در این حرکت رکاب بزنند و کتاب بخوانند، به امکانات اولیه نیاز داریم؛ از جمله بایسکل، لباس و کفش مناسب. دو نفر از همکارانم دانشجو هستند و برای ادامه‌ی مشارکت‌شان به حمایت و امکانات بیشتری نیاز دارند. به همین دلیل، از افراد علاقه‌مند، فعالان حوزه آموزش، خانواده‌ها، نویسندگان و نهادهای فرهنگی دعوت می‌کنم که در تأمین کتاب، امکانات و هزینه‌های اجرای برنامه سهم بگیرند.

برای ما، «بدو و بخوان» فقط یک حرکت ورزشی یا کارزار کتاب‌خوانی نیست؛ تلاشی است برای ساختن رابطه‌ای متفاوت میان انسان، کتاب، شهر، طبیعت و صلح. نمی‌خواهم منتظر بمانیم تا فرهنگ خواندن خودبه‌خود در جامعه ایجاد شود؛ می‌خواهم از یک نقطه شروع کنیم: با یک کتاب، یک بایسکل، یک مکان عمومی و چند نفری که حاضر باشند کنار هم بخوانند و فکر کنند. من به امیدورزی باور دارم، اما امیدورزی برای من فقط امیدواربودن به آینده نیست؛ یعنی با وجود محدودیت‌ها، آینده‌ای بهتر و امکان تحقق آن را تصور کنیم، به تحقق آن امکان باور داشته باشیم و در همان راستا قدم برداریم. بنابراین، آینده‌ی ممکن این است که کودکان به کتاب‌های باکیفیت دسترسی داشته باشند و انسان‌ها در مکان‌های مختلف کتاب بخوانند. ما به این امکان باور داریم و حرکت «بدو و بخوان» قدم‌های کوچکی در راستای این امکان بزرگ است.

امید: اگر پنج ماه از آغاز فاز دوم بگذرد و شما بخواهید نتایج آن را ارزیابی کنید، چه چیزی برای‌تان نشانه‌ی موفقیت خواهد بود؟ رسیدن به صد نقطه، افزایش شمار کتاب‌های خوانده‌شده، شکل‌گیری گروه‌های محلی کتاب‌خوانی یا ادامه‌ی مستقل برنامه در محله‌ها؟ کدام نتایج برای شما اولویت دارند؟

بینش: تجربه به من نشان داده است که موفقیت همیشه آن چیزی نیست که از پیش تصور می‌کنیم. در فاز اول «بدو و بخوان»، فکر می‌کردم اگر ۵۰ یا ۱۰۰ فرد تحصیل‌کرده با من بدوند و کتاب بخوانند، موفقیت بزرگی است؛ اما برخلاف انتظارم، کودکان و خانواده‌های‌شان استقبال چشم‌گیری کردند. باورم نمی‌شد که هر صبح زود، حدود ۳۰ تا ۴۰ کودک برای کتاب‌خوانی بیایند. این تجربه برایم بسیار لذت‌بخش بود. به همین دلیل، موفقیت فاز دوم را تنها با رسیدن به صد نقطه یا خواندن صد کتاب نمی‌سنجم. اگر بتوانیم در صد نقطه‌ی کابل، صد کتاب بخوانیم و این پیام را برسانیم که در هر مکان و هر زمانی می‌توان کتاب خواند، به بخشی از هدف خود رسیده‌ایم؛ در ایستگاه بس، شفاخانه، دانشگاه، پارک، کنار دریا یا دکان، حتا برای پنج یا ده دقیقه.

حسین بینش

می‌خواهم مردم درباره‌ی ادبیات کودک، کتاب‌های کودکان، نویسندگان و آثار این حوزه بیشتر بدانند. همچنین، دوست دارم بایسکل‌رانی، رکاب‌زدن و قدم‌زدن به رفتاری عادی تبدیل شود. استاد دانشگاه با بایسکل به دانشگاه برود و کارمند با آن به محل کارش، تا در مصرف سوخت، پول و زمان صرفه‌جویی شود. اما برای من، یکی از مهم‌ترین نشانه‌های موفقیت این است که افراد بیشتری به ترویج ادبیات کودک و بلندخوانی روی بیاورند، تسهیل‌گران آموزش ببینند و گروه‌های محلی کتاب‌خوانی شکل بگیرند و به فعالیت خود ادامه دهند.

برای مثال، وقتی فاز اول را به پایان رساندم، متوجه شدم که دختران جوان، به‌ویژه آموزگاران جوان، بسیار علاقه‌مند به یادگیری کار با کودکان، بلندخوانی، ترویج‌گری و تسهیل‌گری در حوزه ادبیات کودک هستند. این دختران از مناطق مختلف‌ اند و کاملا داوطلبانه و با علاقه‌ی فراوان مشارکت می‌کنند.

اگر در پایان این پنج ماه، افراد بیشتری باور کنند که می‌توان در هر جای شهر برای کودکان کتاب خواند، اگر کسانی پیدا شوند که این مسیر را ادامه دهند و اگر کودکان در کوچه، تپه، پارک و دیگر فضاهای شهر با کتاب همراه شوند، برای من موفقیت است. شاید من هم مانند خفاش داستان «خفاش دیوانه» باشم؛ کسی که دنیا را مثل دیگران نمی‌بیند، اما به خواندن و تلاش ادامه می‌دهد و ناامید نمی‌شود. من می‌خواهم برای کودکان، در هر جای ممکن، کتاب بخوانم و این حرکت را گسترش بدهم. این کار را انجام می‌دهم، حتا اگر به هیچ موفقیتی نرسم. خود این، موفقیت است.

از روزنامه‌نگاری مستقل حمایت کنید

محدودیت‌های گسترده بر رسانه‌ها و فضای عمومی در افغانستان، دسترسی شهروندان به اطلاعات مستقل را محدود کرده است. در چنین شرایطی، «اطلاعات روز» متعهدانه و مستقل به کار خود ادامه می‌دهد تا حقیقت قربانی خاموشی و فراموشی نشود.

ما وابسته به هیچ قدرتی نیستیم و تنها برای مردم می‌نویسیم.

مأموریت ما افشای فساد، بازتاب صدای سرکوب‌شدگان، تقویت پاسخگویی صاحبان قدرت، و پشتیبانی از چشم‌اندازی است که در آن همه شهروندان افغانستان از حقوق و آزادی‌های برابر برخوردار باشند و در صلح زندگی کنند.

خبرنگاران ما در شرایط دشوار و گاه خطرناک فعالیت می‌کنند تا گزارش‌های دقیق، منصفانه و مبتنی بر واقعیت منتشر شود و روایت‌های مردم به حاشیه رانده نشود. تداوم این کار، به حمایت مخاطبان و حامیان مستقل وابسته است.

هر کمک، فارغ از میزان آن، به ادامه روزنامه‌نگاری مستقل کمک می‌کند. اگر امکان کمک مالی ندارید، همرسانی این درخواست و تشویق دیگران به حمایت نیز سهمی مهم در تقویت این مسیر دارد.

در کنار حقیقت بایستید
از اطلاعات روز حمایت کنید

برای حمایت اینجا کلیک کنید
با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه