گزارشگر: اسلامالدین جرأت
چند متر دورتر ایستادهام که تلفن صابر زنگ میخورد. گوشی را برمیدارد. مشتری قابلیپلو میخواهد. صابر میگوید قابلیپلو تمام شده و به جای آن منتو پیشنهاد میکند. مشتری سفارش نمیدهد.
صابر پس از پایان تماس، رو به همراهش میگوید مشتری پاکستانی بوده و هنوز با طعم منتو آشنا نیست؛ برای همین سفارش نداده است، با آنکه این غذای افغانستانی را به او پیشنهاد کرده بود.
چند دقیقه بعد، تلفن دوباره زنگ میخورد. اینبار مشتری منتو میخواهد. نشانیاش را میدهد و صابر آن را ثبت میکند.
سال گذشته، دکان صابر در پشاور مثل رستورانتهای دیگر باز بود. تابلو داشت، مشتریها وارد میشدند و غذا را همانجا میخوردند. حالا در طول روز دکان بسته است. با باطلشدن کارت پیاوآر، مالک جایداد یک ماه به او فرصت داد تا رستورانت را ببندد.
حالا پس از ساعت ده شب، تلفنش زنگ میخورد. سفارش کابلیپلو، کباب، منتو و برگر افغانستانی میگیرد. غذا را در آشپزخانهای کوچک روی بام یک ساختمان آماده میکند و چهار کارگر پاکستانی که پیش از بستهشدن رستورانت نیز با او کار میکردند، بستهها را از پشت ساختمان بیرون میبرند و به نشانی مشتریها میرسانند.
آشپزخانهی شبانهی صابر روی بام ساختمانی است که اجازهی کرایهی محل به نام یک مرد پاکستانی است. او این امکان را از روی خیرخواهی برای صابر فراهم کرده است. حساب بانکیای هم که بعضی مشتریها پول سفارشهایشان را به آن واریز میکنند، به نام همین مرد است. صابر در عمل از این حساب برای دریافت بخشی از پرداختهای مشتریان استفاده میکند.
پدر صابر ۳۸ سال پیش از پنجشیر به پشاور آمد و ماند. صابر اکنون بیش از ۴۳ سال دارد و از کودکی در رستورانت کار کرده است. آن زمان پدرش اردو نمیدانست. مشتریها به اردو و پشتو سفارش میدادند و صابر حرفهای آنان را برای پدرش ترجمه میکرد.
میگوید یادگرفتن شمارهها به اردو برایش آسان نبود. «ایک، دو، تین» را به سختی یاد گرفت؛ اما در دو سه ماه توانست شمارهها را بفهمد و با مشتریها کنار بیاید. آن روزها حرف مشتری را به پدرش میرساند. حالا خودش سفارش میگیرد و چهار کارگر پاکستانی در رساندن غذا به مشتریها کمکش میکنند.
صابر افغانستان را بیشتر در سفرهای کوتاه دیده است؛ برای عروسی یا فاتحه، هر چند سال یکبار سه چهار روز در کابل مانده است. او اردو و پشتو را خوب بلد است و سالهای زیادی در پشاور رستورانت داشته است.
او میگوید: «در کابل کار نیست، در پشاور کار است؛ اما حضور قانونی نیست. در ترس زندگیکردن، فکر و روح آدم آرام نیست. هر لحظه فکر میکنم شاید چند ساعت بعد آنطرف مرز باشم.»
برای همین، کارش را به شب منتقل کرده است. بهگفتهی صابر، اگر روزها رستورانت باز باشد، مشتریهای بیشتری خواهد داشت؛ اما حالا بیشتر سفارشها از راه تلفن میرسند. بیشتر مشتریانش افغانستانی اند؛ کسانی که بهگفتهی او، در این وضعیت کمتر در روز از خانه بیرون میشوند.
صابر در آشپزخانهی کوچک روی بام، برنج را میشوید و برای دمکشیدن آماده میکند. گوشت را برای کباب آماده میسازد و همزمان به تماسها پاسخ میدهد. با رسیدن هر سفارش، نام غذا و تعداد آن را میپرسد. کارگرانش بعدتر بستههای آمادهشده را از پشت ساختمان بیرون میبرند.
ساعت از ده شب گذشته است. تلفن صابر دوباره زنگ میخورد. گوشی را برمیدارد، به سفارش گوش میدهد و آن را میپذیرد. بعد به قابلمه برمیگردد.
یادداشت: نامها به درخواست شخص تغییر یافته است. این گزارش براساس گفتوگوی مستقیم با صابر و مشاهدهی میدانی در پشاور تهیه شده است. تماسها و گفتوگوهای مربوط به سفارش منتو از فاصلهی چند متری شنیده شدهاند.