پس از گذشت ۷ ماه، هنوز جای زخمها تازه است؛ گویی همین دیروز اتفاق افتاده است. شفاخانه صدبستر دشت برچی در ۲۲ ثور ۹۹ هدف حملهی مهاجمان قرار گرفت. مهاجمان در این حمله مادرانی را که بهتازگی ولادت کرده بودند و یا در بستر بهسر میبردند به رگبار بستند. از این مادران قربانی، نوزادانی بهجا مانده است که شاید فقط ساعاتی را در آغوش مادر سپری کرده باشند و یا حتا آغوش و مهر مادری را برای یک بار هم تجربه نکرده و مادرانشان را از دست دادند.
هفت ماه پس از این حادثه به سراغ خانوادههایی رفتم که هنوز غمشان تازه بود و کودکان که حالا هفتماهه شدهاند. لیلا یکی از همین قربانیان است. مادری که فقط ساعتی پیش از حمله، فرزندش را به دنیا آورده بود. غمهای عبدالله همسر لیلا هنوز تازه است. عبدالله درحالیکه اشک چشمانش را پاک میکرد گفت: «پس از این حادثه از زندگی بیزار شده بودم، زمانی که لیلا زنده بود، از خانه و مشکلات آن خبر نداشتم فقط سر کار میرفتم و امورات زندگی را پیش میبردم، اما پس از او زندگی برایم سخت شده است.»
او با یادآوری از روز حادثه میگوید پس از سه ماه بیکاری دقیقا همان روز یک کار روزمزد پیدا کرده و نتوانست همسرش را همراهی کند و لیلا همراه با پدر و مادرش به شفاخانه رفته بود. عبدالله در روز حادثه اولین تماس را از همسرش دریافت کرد که گفته بود در شفاخانه انتحاری داخل شده است. او خود را به شفاخانه میرساند اما با ممانعت نیروهای امنیتی مواجه میشود. بارها به همسرش تماس میگیرد، پاسخی نمیشنود. ناگزیر مانند دیگر همراهان بیمار چندصد متر دورتر از شفاخانه منتظر میماند تا ببیند سرانجام چه خواهد شد. ساعت چهار بعدازظهر زمانی که نیروهای امنیتی به رسانهها اجازه ورود به شفاخانه را میدهند، عبدالله نیز در جستوجوی همسرش داخل شفاخانه میشود و لیلا را درحالیکه به شانه و سینهاش مرمی خورده بود پیدا میکند.

عبدالله پس از خاکسپاری لیلا برای گرفتن نوزادش تا یک هفته به شفاخانه آتاترک مراجعه میکند و سرانجام او را از روی نام مادرش لیلا که بر بند پایش نوشته شده بود تشخیص داد: «پس از یک هفته جنجال با حضور وکیل گذر کودک را به ما دادند. از روی تکهها و لباسهایی که مادرش برای کودک به شفاخانه برده بود تشخیص دادیم که همین نوزاد ماست.»
عبدالله که نام نوزاد یادگار لیلا را آرزو گذاشته میگوید «دیگر چیزی نمیخواهم. فقط میخواهم آرزو عاقبت بخیر شود. از حکومت میخواهم که مردم آرام باشند. با کموکاست زندگی میسازیم، اما آرامی میخواهیم.»
تب داغ که خوابیده است
حمله به شفاخانهی صدبستر دشت برچی واکنشهای زیادی از سوی مردم و مسئولان در پی داشت. حملهای که بیشترین قربانیان آن مادران بودند. شمار زیادی از مردم بهصورت حضوری و برخی نیز از طریق نشر اعلان در صفحات مجازی خواستار حمایت و فرزندخواندگی این نوزادان شدند. تب داغ کمک به کودکان بازمانده از حضور در شفاخانهها و فضای شبکههای اجتماعی به خوبی پیدا بود. عبدالله میگوید روزهای اول بسیاری از مردم از او خواستند تا کودکش را به فرزندی بدهد، اما او قبول نکرده است. اما برخی دیگر نیز که از واقعه متأثر شده بودند؛ علاقهمندی حمایت از کودکاش را داشتند و به عبدالله گفته بودند از نظر مصارف و هزینههای کودک به او کمک میکنند اما در حال حاضر فقط “یک نفر” آن هم ماهی یک بار سه قوطی شیر و یک بسته پمپر به او میدهد. او از مسئولان بهویژه حکومت میخواهد تا از بازماندگان شهدا حمایت کرده و به آنها یاری رساند و اکرامیهای را که قرار بود به آنها پرداخت شود توزیع کنند.

ذاکره مادری دیگری است که پس از ولادت به علت وزن کم نوزادش از ۸ روز قبل از حادثه در شفاخانه بستری بود و زمان حمله مهاجمان به شفاخانه مانند ۲۱ زن دیگر گلولهباران شد. حوالی ساعت ده همان روز ذاکره به منصور تماس گرفته و خبر از حادثه هولناک ورود مهاجمان به شفاخانه را میدهد. منصور پس از ساعتی خود را از پغمان، محل کارش به شفاخانه میرساند، اما پولیس به او اجازه نمیدهد تا از کمربند امنیتی که در اطراف شفاخانه حلقه زده جلوتر برود. ناچار مانند دیگران منتظر میماند تا خبری از ذاکره به دستش برسد. در گیرودار همین وضعیت و صداهای وحشتناک انفجار و گلوله منصور هرچه تلاش میکند تا با ذاکره تماس بگیرد کسی به تلفن پاسخ نمیدهد، اما ساعتی پس از پایان این رویداد، شخصی از از آن سوی خط خبر کشتهشدن ذاکره را میدهد.
او میگوید زمانی که جنازهی همسرش را فردای همان روز از طب عدلی میگیرد، لباسهایش خیس از آب بود. به گفتهی او همسرش و برخی دیگر از زنانی که در شفاخانه حضور داشتند در جایی پنهان شده بودند که منبع آب قرار داشت و با گلولهباران مهاجمان، تانکرهای آب شکاف و همهجا را پر از آب شده بود و گویا همسرش نیز پس از کشتهشدن در آب غوطهور بوده است.
روز بعد از حادثه، شماری از نوزادان با ثبوت هویتشان به خانوادههایشان تسلیم داده شد. منصور که نوزادش را به سختی از مسئولان گرفته بود میگوید: «طفلک را به ما نمیدادند و سه روز برای این به شفاخانه آتاترک رفتم و از روی نشانههایی چون وزن کماش که در پرونده ثبت بود، تشخیص دادند که این کودک ما است.»
«تاکنون اکرامیهی شهیدمان را نگرفتهایم»
منصور میگوید: «دولت قرار بود ۱۰۰ هزار افغانی کمک کند اما هنوز به دست من نرسیده است. ۱۲ یا ۱۳ نفر بودیم که یک عریضه نوشتیم اما هنوز کاری نشده است. کمکهای مردمی از داخل و خارج کشور کمک کرد تا بتوانم دوباره ازدواج کنم و این زندگی را سامان بدهم. کسانی بودند که به من گفتند به تو پیسه کمک میکنیم و طفلت را به ما بده اما من گفتم چرا بچهام پیش خودم نباشد.»

منصور پنج فرزند دارد که بزرگترین آن ۸ ساله است. به گفتهی او بدون همسر ادامهی این زندگی سخت و دشوار بود و او حتا نمیتوانست برای کار به بیرون از خانه برود. به همین دلیل مجبور به ازدواج مجدد شده است: «برایش آرزوهای دور و درازی داشت و بهدلیل تولد دومین فرزند پسرش در پوستش نمیگنجید اما اکنون نیست تا برایش مادری کند. من مادر ندارم.» او که فعلا به کار دستفروشی مشغول است، در این هوای سرد زمستان اگر بتواند کار کند، عاید روزانهاش ۳۰۰ افغانی است و به گفتهی خودش امسال در دوران کرونا وضعیت مالی خوبی ندارد.
اگرچه منصور و عبدالله و برخی از خانوادههای شهدا چندین بار اکرامیه شهیدانشان را مطالبه کردهاند، هنوز چیزی به آنها تعلق نگرفته است. اداره امور ریاستجمهوری به برخی از خانوادههای شهدا و زخمیهای حادثه شفاخانه صدبستر دشت برچی کمکهایی توزیع کردهاند.

خونهای که بر زمین ماند
«در افغانستان کسی نمیپرسد که این انتحارهایی که داخل شفاخانه شد چه کسی انجام داد؟ یک نفر از انتحاریها را نشان دادند دو تای دیگر کجا شد؟ ما مردم غریب هستیم» این گفتهها درد دل احمدرضا، همسر رقیه است؛ یکی از ۲۲ بانویی که برای ولادت به شفاخانهی صدبستر دشت برچی رفته بود و توسط مهاجمان کشته شدند. احمدرضا میگوید «این به دلم مانده است که ما غریبایم و کسی به داد ما نمیرسد. حکومت ۵ هزار زندانی را رها کرد. چه کسی این را جواب میدهد؟ این فقط یک انتحاری بود، این ۵ هزار زندانی کجا شد؟ این موضوع سر ما غریباست و هر روز قربانی این حادثه هستیم.»
نوزاد بهجاماندهی رقیه از ناحیهی سر مشکل دارد و با اینکه هفتماهه است، اما نمیتواند بهراحتی شیر بخورد و در حین خوردن شیر دچار خفگی میشود. احمدرضا با اشاره به فرم سر کودکش میگوید، ممکن است در روز حادثه اتفاقی افتاده و یا نوزاد زمین خورده باشد. عباس ۱۲ روز پیش از حملهی انتحاری متولد شده و همراه مادرش رقیه در این شفاخانه بستری بود: «عباس آسیب دیده است زمانی که دروازه به هم میخورد از جای خود بلند میشود و سرش نیز مشکل دارد. پزشکان به من میگفتند که کودک زمانی که به دنیا آمده گریه نکرده است و به همین دلیل مشکل دارد.»

او در مورد روز واقعه میگوید، با تماس همسرش از جریان حادثه مطلع شده و با لباس کار خود را به محل رویداد رسانده است. با توجه به وخیمبودن اوضاع در چندصدمتری شفاخانه مستقر شده است تا جنگ پایان یابد و بتواند خبری از همسر و کودکش بهدست آورد اما بعد از اتمام جنگ او هیچ نشانی از همسرش در شفاخانه پیدا نکرد و فردای همان روز رقیه را درحالیکه چندین گلوله به سرش اصابت کرده بود از طب عدلی تحویل میگیرد.
احمدرضا که کارگر روزمزد است به سختی هزینههای زندگی خانواده ۹ نفرهاش را فراهم میکند و اکنون با کودکی که مشکلات جسمی دارد نیز تأمین این هزینهها کار آسانی نیست. او نیز مانند دیگر پدران نوزادان با درخواست فرزندخواندگی کودکش از سوی مردم مواجه شده است: «به من تماس گرفتند که نوزاد را به فرزندی بده اما چون یادگار خانمم است، هرچه باشد از فرزند خود نمیگذرم و با هر مشکلاتی که هست آن را بزرگ میکنم. در حال حاضر مادر و خواهرم از او و دیگر بچههایم مراقبت میکنند.»
نسیمه مانند ۲۱ مادر دیگر کشته شده است و محمدسرور پس از جستوجوی بسیار جسم بیجان او را که آماج گلوله قرار گرفته بود از طب عدلی کابل تحویل میگیرد. او با انتقاد از حکومت میگوید: «در افغانستان کسی پشتش نمیگردد. خودشان با تروریستها دست دارند چه میتوان گفت؟ از حکومت میخواهیم که صلح سرتاسری بیاید و مردم راحت زندگی کنند، دیگر چیزی نمیتوانم بگویم.»