نویسنده: علیرضا کارگر
جورج اورول با نوشتن دو رمان «مزرعه حیوانات» و «۱۹۸۴» به شهرت جهانی رسید. با وجودیکه اورول کتابهای زیادی نوشته است، ولی این دو کتاب بیش از هر کتاب دیگرش مشهور شده است. ماهیت این دو رمان مبتنی بر نقد نظام کمونیستی استالین استوار است، و از اینرو به یک موضوع نسبتا آشنا اشاره دارد، ولی نگاه عمیق او به شرایط زمانهاش ما را وامیدارد که کتابهای او را جدی بگیریم.
کتاب ۱۹۸۴ جورج اورول، جهانی را به تصویر میکشد که در آن سه قدرت بزرگ (اوشنیا، اورسیا و ایستاسیا) باهم و گاهی علیه هم، گاهی یکی علیه دو تای دیگر و گاهی دوتا علیه یکی دیگر در کشمکش بهسر میبرند. ماهیت نظام همهی این قدرتها استوار بر ترس و وحشت است. جورج اورول کتابش را با وینستون اسمیت شروع میکند؛ کسی که در وزارت حقیقت، کار میکند و وظیفه اصلی او دستکاری بر روی گزارشهای است که از سوی برادر بزرگ برایش سپرده است. یعنی کار او تغییر آوردن و جعل اسنادی است که در راستای منافع حزب قرار دارد. وینستون مانند هر شخص دیگری که در اوشنیا زندگی میکند، توسط تله اسکرین بزرگی نظارت میشود و از طریق این اسکرین بزرگ که در همه نقطه شهر، محل کار، خوابگاهها، خیابانها، وزارتخانهها، پارکها … وجود دارد در حال نظارت است.
در اوایل صفحات کتاب سه اصطلاح «بردگی، آزادی است»، «جنگ، صلح است»، «نادانی، قدرت است» قابل توجه است و حزب این موارد را به چشم دوگانهباوری یا دوگانهانگاری میبیند.
رمان ۱۹۸۴ زبان سمبولیک دارد. گرچه ظاهرا نقدی بر نظام کمونیستی استالین وارد کرده ولی جدلها، نوشتهها، نقلقولها، عبارات، اعتقادات … همه بهنحوی بیانکننده شرایطی است که میتواند در هر عصر و زمانی وجود داشته باشد. شعار «برادر بزرگ، مراقب توست» را میتوان سمبولی از دیکتاتوری دانست. البته برادر بزرگ چهره انسانی ندارد بلکه بیشتر انعکاسی از طرز تفکر سیستم و نهاد است. برادر بزرگ نمیمیرد، چون انسان نیست. برادر بزرگ فرد نیست، یک سیستم است. برادر بزرگ نمیخوابد، چون ناظر است. برادر بزرگ خودش را حقیقت میپندارد چون یک نوع طرز تفکر است. در قسمتی از کتاب وینستون برای خیانت فکری که به حزب میکند دستگیر میشود و توسط اوبرین شکنجه میشود. در همین اثنا دیالوگی بین این دو رد و بدل میشود که حقیقت برادر بزرگ را انعکاس میدهد:
«برادر بزرگ وجود دارد.»
«البته که وجود دارد. حزب وجود دارد. برادر بزرگ تماثل وجود حزب است.»
«موجودیت او مثل وجود من است؟»
اوبرین گفت: «تو وجود نداری» (۱۹۸۴، ص ۳۳۲).
جواب «تو وجود نداری» یعنی اینکه ذهن و باور تو وجود ندارد. چون باورهای تو را برادر بزرگ تعریف میکند، تو گذشتهای هم نداری. چون گذشتهها در اسناد و ذهن انسانهاست، وزارت حقیقت اسناد گذشته را دستکاری میکند. تله اسکرین ذهن افراد را پر میکند. گذشته در اوشنیا متوقف شده است، اصلا چیزی به اسم گذشته نمیتواند وجود داشته باشد: «آنکه گذشته را در دست خود دارد، آینده را خواهد داشت و کسی که حال را داشته باشد، گذشته را در دست خود دارد.»
همانطوریکه گفتم «برادر بزرگ» یک زبان سمبلیک است که در هر عصر و زمانی میتواند وجود داشته باشد. اما سوال اینجاست که در عصر ما «چه کسی مراقب ماست؟» برادر بزرگ در عصر ما چه کسانی، سیستمی، تفکری و عقیدهای میتواند باشد؟ برادر بزرگی که قرار است برای ما آینده بسازد، حقیقت و واقعیت را نشان دهد، حق و باطل را تشخیص دهد، آزادی را معنا کند و صلح را بیاورد کیست؟
آیا برادر بزرگ عصر ما سیستم اقتصادی است؟ تکنولوژی است؟ رسانههاست؟ گفتمان غالب است؟ تاریخ است؟ هرکسی میتواند برادر بزرگ خاص خود را داشته باشد که همواره او را نگاه میکند. اما برای من برادر بزرگ باورهایی است که مشروعیت جنگ را تضمین میکند. باورهایی که اجازه فکر کردن و حرف زدن را نمیدهد، باورهایی که باور من را قبول ندارد و آن را بیکاره و خطرناک میپندارد. باورهایی که حتا اجازه نمیدهد صورتم را به میل خودم مرتب کنم. باورهایی که حتا اجازه نمیدهد کلمات و واژهها را به دلخواه خود استفاده کنم، باورهایی که حتا نوعیت کتابهای من را تعیین میکند و بر آنها مهر تأیید و یا رد میزند. باورهایی که گذشته را توقف دادهاند و گذشته خود را میخواهد در زمان حال بیاورد. باورهایی که پیش از مرگم، فاتحهام را میخواند. باورهایی که معنی واژگان را مطابق به میل خود تفسیر میکند. همین باورهاست که میگوید: «خیلی زیباست نابودکردن کلمات.»
بهرغم اینکه عنوان این یادداشت «از رمان ۱۹۸۴ چه چیزی میتوانیم بیاموزیم؟» انتخاب شده است، اما اساسا از این رمان چیزی آموخته نمیشود؛ بلکه فقط فهم ایجاد میشود. رمان ۱۹۸۴ در پی به تصویرکشیدن یک ناکجاآباد است. ولی شاید این ناکجاآباد، همین جاها باشد. چرا؟ چون ما میخواهیم از زندگیمان لذت ببریم و آنها میخواهند این لذت را از ما بگیرند. کدام لذتها؟ همهی آنچیزی که به من هویت میدهد و هر آنچیزی که هستی من را معنادار میسازد. مهم نیست که این لذت پوشیدن باشد یا هم خواندن، مهم این است که چشمان برادر بزرگ و صدایش دیگر در گوشم نرسد. در درون این متن کلمهی دوگانهباوری یا دوگانهانگاری را استفاده کردم. جورج اورول در کتابش از سه وزارت کلیدی نام میبرد: وزارت صلح، که امور جنگ را تنظیم میکند، وزارت عشق که وظیفه شکنجه و سرکوب جاسوسان را دارد و وزارت حقیقت که اسناد و مدارک را جعل میکند. وی با این نامگذاریها که انعکاسی از تناقض بین عمل و نام است به ما نشان میدهد که حکومتها چگونه با این تناقضگوییها بشر را رام کرده است و چگونه همهی ما در اوشنیا، اورسیا و ایستاسیا زندگی میکنیم و برادر بزرگ هم همواره ما را مراقبت میکند. چگونه در زیر سایه دموکراسی، استعمار و وحشیگری اتفاق میافتد. چگونه در زیر نام دین رسولالله، سرها بریده میشود. چگونه در زیر نام آزادی، بردگی وجود دارد و چگونه در زیر نام صلح کشتار تداوم مییابد.
زبان نوین، زبانی است که واژهها دیگر بار معنایی خود را از دست میدهد و فقط نشخوار انسانها میشود. بهطور مثال آزادی، عدالت، انسانیت، حقوق، برابری… کدام یک از این واژهها امروز قابل اعتماد هستند؟ چه کسی جرأت میکند که بگوید این واژهها هنوز دفن نشده است؟ از همه جالبتر اینکه این واژهها در دست چه کسانی قرار دارد؟ این واژهها در کاخهای چه کسانی بهسر میبرند؟ علی شریعتی مثال زیبایی از نقاشیهای ونگوگ دارد: «ونگوگ از گرسنگی و فقر در رنج بود تا امروز نقاشیهایش بر روی دیوارهای طلایی و خانههای مجلل آویزان بماند.» قطعا که ونگوگ از سرنوشت آثار خود باخبر نبود، در غیر آن صورت هرگز دست به هنر نمیزد. این وضعیت دقیقا بر سر واژهها هم آمده است. امروز واژههای برابری، انسانیت بر سر زبان جباران و قاتلان و مفسدین است. واژه تساهل و مدارا بر سر زبان مرتجعین و تاریکاندیشان قرار گرفته. واژه آزادی بر سر زبان زندانبانها میچرخد. برای این وضعیت میتوان از «ضبط صوت انسانی» استفاده کرد. تا بهحال به این فکر کردهایم که چرا مجلات، نوشتهها و مقالات نیروی محرک نیستند؟ تا بهحال فکر کردهایم که چرا کتابهای ما مانند کتابهای روسو، ولتر، منتسکیو، جان لاک و امثال اینها الهامبخش نیستند؟ احتمالا جواب این باشد که چون برادر بزرگ به این یقین رسیده است «اجازه دهید آنها فکر کنند، ولی نگران نباشید چون آنها دیگر عقلی برای فکرکردن ندارند.» ژیژک مینویسد: «خطری که امروز تهدیدمان میکند انفعال نیست، بلکه فعالیت کاذب است. اشتیاق به فعالبودن، مشارکتکردن و پنهانساختن پوچی آنچه جریان دارد. مردم همواره مداخله میکنند و کاری میکنند؛ دانشمندان در بحثهای بیمعنا شرکت میکنند. کاری که بهراستی دشوار است عقبنشستن و پا پسکشیدن است. صاحبان قدرت غالبا حتا مشارکت انتقادی و گفتوشنود را به سکوت ترجیح میدهند. صرف ورود ما در گفتوشنود مطمئنشان میکند که انفعال نامیمون ما را شکستهاند.»
من نمیتوانم نام برادر بزرگ را بر سر زبان بیاورم، ولی میدانم که هست، چون اگر نامی از او ببرم زنده نخواهم بود و اگر زنده هم باشم زندگی نمیتوانم. همین «ترس» چشمان برادر بزرگ است که اجازه نمیدهد بدون نظارت او حرفی بزنم و کاری کنم. ترس هم میتواند در بیرون باشد و هم در درون. ترس درونی ترسی است که حتا در تنهایی از نام بردن برادر بزرگ بهراسی، بدون اینکه کسی بالای سرت یا در کنارت ایستاده باشد. ترس در عمق وجودم قرار دارد و این ترس همان برادر بزرگ است. چه کسی این ترس را سرایت میدهد؟ ایدهها. ایدههای چه کسی؟ کسانی که کلمات را تبدیل به عمل کردهاند!
در نهایت میتوان گفت، برادر بزرگ نابود نمیشود بلکه تعدیل میشود و هر نسلی برادر بزرگ خواهد داشت، چون تاریخ همیشه سراغ آدمهای گُنده میرود. فقط برای رهایی از چشمان برادر بزرگ باید «گستاخ» بود. اما گستاخی به تنهایی راه به جایی نمیبرد. باید به دنبال رفیق بود، گرچه کلمه رفیق شاید کمتر پیدا شود چون فقط میتوانیم «دوستی» داشته باشیم. حتا واژه «رفیق» هم بیمزه شده است و هر کسی این واژه را در ادبیات و نوشتههای خود استفاده میکند. پس در برابر برادر بزرگ که هستی و جوهرش «عقیده» است لازم است عقیدهای در برابرش بسازیم ولی عقیدهها هیچگاه به تنهایی نمیتوانند کاری انجام دهند بلکه ایدهها باید تبدیل به نهادها گردند. یا به عبارت دیگر، ایدهها مصداق مادی یابد؛ همانگونه که مصداق اندیشه، مغز است. میشود در برابر ایدهی برادر بزرگ انجمن برادری داشته باشیم، گرچه انجمن برادری تشکیلاتی بهصورت رایج ندارد و هیچ وقت بهصورت کلی نابود نمیشود. تنها چیزی که انسجام آن را حفظ میکند عقیده است. این عبارات شاید پیشنهاد جورج اورول باشد که در برابر عقیده، عقیدهای بسازیم. همانگونه که آنتونیوگرامشی باورمند بود که در برابر هژمون فرهنگی سرمایهداری باید هژمون فرهنگی کارگری را بهوجود آوریم و در کنار مبارزات سیاسی، مبارزات فرهنگی را تقویت کنیم.
هر عقیدهای که جنگ را مشروع و مقدس میداند، باید در برابرش این عقیده را استوار کنیم که جنگ ویرانی و گناه را هم به بار میآورد. پس میشود در برابر «برادر بزرگ» باید خودمان را بزرگ کنیم.