سروش تاج
«مهار و تحدید قدرت توسط قدرت»
مونتسکیو نظریهپرداز شهیر فرانسوی که در قرن هفدهم نظریهی «تفکیک قوا» و حکومت مبتنی بر قانون و آزادیهای قانونی را در اثر معروفش «روحالقوانین» تیوریزه کرد، در قسمتی از نظریهاش شرح میدهد که در طول تاریخ این قاعدهی سنتی، مفید و مؤثر واقع شده است که قدرت را با قدرت و ثروت را توسط ثروت میتوان کنترل و مهار کرد، که بعدها از مضامین نظریهی وی در ادارهی دولتها و تدوین قوانین اساس کشورها بهرهی بسیاری گرفته شد.
این قسمت از نظریهی او که در فوق ذکر رفت، برای کشورهای مانند افغانستان و مناسبات سیاسی اینجا مصداق خوبی دارد. به این نسبت که نهادهای مقتدر، کنترلکننده و تطبیقکنندهی قانون اساسی، یا در حال نضجگیریاند و یا هم اگر وجود دارند، به دلایل عدمالتزام به قانون و فرهنگ قانونگرایی، از کارایی لازم و مطلوب برخوردار نیستند و یا به گونهای تحتتأثیر افراد خاصی عمل میکنند.
در کشورهای مانند افغانستان که نهادهای قانونی از اقتدار لازم برای کاربرد و اعمال قانون برخوردار نیستند، وجود رهبران کاریزما و مقتدر و باورمند به ارزشهای مردمسالاری میتواند بهطور نسبی در ایجاد مشروعیت نظام دموکراتیک و قوامبخشی به نهادهای آن مؤثر واقع شود.
چون این طیف رهبران و افراد هم توانایی بهچالشکشیدن ترفندهای افراد خودکامه، زورگو و ضدارزشهای دموکراتیک را دارند، هم قدرت بسیجکردن مردم و هم صیانت از قانون را. از اینرو میتوان گفت که فرضیهی مونتسکیو مبتنی بر «مهار و تحدید قدرت توسط قدرت» تا حدودی در حضور همین چهرهها بازتاب پیدا میکند.
در افغانستان نیز حضور بعضی از چهرههای مقتدر و مؤثر که هم در دفاع از تمامیت ارضی، ارزشهای دینی و میهنی و هم در خصوص گذار به یک نظام دموکراتیک مدرن نقش حیاتی داشتهاند، محسوس است. یکی از آنها بدون شک مارشال محمدقسیم فهیم فقید بود که بعد از سقوط نظام طالبانی و رویکارآمدن مرحلهی جدیدی از دولتداری و نظام سیاسی در کشور در ایجاد ارتش ملی نوین، وحدت سیاسی-اجتماعی میان رهبران و شهروندان و صیانت از قانوناساسی، نقش بارزی ایفا کرد.
پس از فروپاشی رژیم طالبان (نظم نوین)
مارشال فقید افغانستان در بستر کارنامهی نظامی-سیاسیاش فراز و فرودهای زیادی را تجربه کرده و همین-طور مثل هر رهبر دیگر اشتباهاتی هم ناشی از اتخاذ تصامیم عجولانه داشته است؛ چه در دورهی جهاد علیه تجاوز اتحاد جماهیر شوروی سابق و چه در دورهی مقاومت در برابر گروه طالبان که به کمک پاکستان و تبانی با شبکه القاعده قد علم کرده بود و سرانجام نقش محوری مارشال فهیم پس از شهادت احمدشاه مسعود «قهرمان ملی افغانستان» در نظم نوین پس از سال ۲۰۰۱.
مارشال محمدقسیم فهیم پس از ترور قهرمان ملی کشور، احمدشاه مسعود در ۱۸ سنبلهی سال ۱۳۸۰ ه.ش، به توافق جبهه متحد برای نجات افغانستان، فرماندهی کل نیروهای دولتی و مقاومت را بهدوش گرفت و بهتاریخ ۲۲ عقرب همین سال، به همکاری نیروهای ائتلاف بینالمللی، وارد کابل شد و نقش مهمی در فروپاشی رژیم طالبان با حمایت هوایی جنگندههای امریکایی بازی کرد.
مارشال افغانستان پس از شکست طالبان و رویکارآمدن رژیم نوین همواره در صحنهی سیاسی افغانستان حضور فعال داشت. او نخست در سال ۱۳۸۱ه.ش در دولت انتقالی بهحیث وزیر دفاع و معاون رییسجمهور انتخاب شد و به تاریخ ۱۵ ثور همین سال، به پاس خدمات ارزنده و نقش همهجانبهاش در استرداد آزادی کشور و مقاومت علیه طالبان، رفیعترین رتبهی نظامی کشور، یعنی مارشالی را دریافت کرد. او در دور اول انتخابات ریاستجمهوری، از مقام خود کنار رفت؛ اما در دور دوم، حامد کرزی بار دیگر به سراغ مارشال فهیم رفت و او را بهعنوان معاون اول خود معرفی کرد و از ماه عقرب سال ۱۳۸۸ه.ش تا زمان مرگش، معاون اول ریاستجمهوری افغانستان بود.
مارشال فقید به همان میزان که رهبران دیگر به خود و قومیت خود اندیشیدند، او به کلیت افغانستان اندیشید و هیچگاهی مسایل سمتی، حزبی، قومی و زبانی را مطرح نکرد. او تا زمان ارتحال نابههنگامش توانسته بود وحدت سیاسی و اجتماعی را تا حد زیادی تأمین و انحصار قدرت سیاسی را ملی بسازد.
برای همین او همواره طوری عمل میکرد که در مدت بیشتر از یک دههی حضورش در نظم نوین، نقطهی تعادلی را در قدرت سیاسی افغانستان ایجاد کند و این تعادل را با ملاحظهی منافع همهی قومیتها معتدل نگه دارد و همواره تا زمان مرگش عامل بازدارندهی قایمی در مقابل انحصارطلبی و تکروی قرار بگیرد. این خود سبب شد تا قومیتهای محروم دیگر نیز بتوانند خود را هرچه بیشتر مطرح کنند و در صحنهی سیاسی افغانستان، برای خودشان نقش و جایگاهی داشته باشند.
از یک نگاه میتوان این تعادل کوتاهمدت قدرت را در آنزمان، کمکی برای پیشرفت روند دموکراسی نوپا در افغانستان نیز دانست؛ زیرا حضور مارشال فهیم و دیگر رهبران قومی، خود سدی بود برای اینکه قدرت دوباره به نفع یک گروه خاص انحصار نشود و همواره تعادلی وجود داشته باشد که بتواند ارزشهای دموکراسی را نیز تا حدی حفظ کند؛ طوریکه تمام شهروندان افغانستان از تمام قومیتها، از حقوق شهروندی یکسان برخوردار باشند و بتوانند در امر سیاسی سهمی برابر داشته باشند و نظام همهشمولی را در کنارهم بهوجود بیاورند.
مارشال فهیم در قسمت احیا و بازسازی ارتش ملی نیز تلاشهای فراوانی کرد. او معتقد بود که داشتن ارتش قوی، منظم، همهشمول و ملی که مظهر عالی تمامی ملیتهای موجود در افغانستان باشد، میتواند هویت و حیثیت افغانستان را حفظ کند و حاکمیت ملی این کشور را تقویت بخشد.
مارشال فهیم جنگ را در افغانستان تحمیلشده میدانست و در موارد مرتبط همواره این را مطرح میکرد که مجاهدین در هر دو دورهی جهاد و مقاومت، کنشگر جنگ نبودند بلکه در برابر یک وضعیت بهمیانآمده و تحمیلشده، واکنش نظامی نشان دادند. او نقش کشورهای منطقه بهویژه کشور ایران را در امر بازسازی و برقراری ثبات سیاسی در افغانستان، ارزنده و مهم میدانست و ایران را کشور دوست و برادر افغانستان میخواند.
در آن روزگار مارشال فهیم و دیگر رهبران خستهازجنگ، تمام تلاششان بهوجودآوردن یک نظام بود. او معتقد بود یک نظام قابلقبول زمانی در افغانستان شکل میگیرد که شهروندان افغانستان زندگی باهمی را یاد بگیرند و همدیگر را بپذیرند. بهقول خودش: «از گناههای همدیگر باید بگذریم، به همدیگر به چشم محبت ببینیم. دید محبت دید دیگر است، قهر و کینه دید دیگر.»
او تمامی اتفاقات گذشته را با اغماض فراموش نموده بود، به ولایات افغانستان سفر کرده و در سخنرانیهایش همه را به فراموشکردن اتفاقات گذشته فرا میخواند. او دامنزدن به اختلافات قومی و زبانی را نکوهش میکرد و تلاش زیادی به خرج داد تا با همدیگرپذیری، نظامی بهوجود بیاید که در کلیت خود ملی باشد و بتواند از ملت افغانستان در سطح بینالملل نمایندگی کند.
مارشال فهیم دیدگاه وسیعی نسبت به افغانستان داشت: «ما نیاز داریم تا یک نظامی داشته باشیم که اول و آخر زندگی همهی ما را تضمین بکند، این نظام را با تحمل و همدیگرپذیری بهوجود آورده میتوانیم». او خودش را یک شخصیت ملی و فراگیر میدانست و به احزاب و جریانهای سیاسی تمایلی نشان نمیداد، برای همین او مارشال افغانستان بود.
مارشال فهیم تا زمان حضورش بهمنظور حفظ تعادل قدرت سیاسی میان تمام قومیتها در افغانستان، همواره از انتخابات شفاف و عاری از تقلب حمایت میکرد و تا حد ممکن نمیگذاشت خللی در روند آن بهوجود بیاید. او هیچ بدیلی برای انتخابات نمیدید: «هر نوع برداشت و فکر دیگر بهجز انتخابات، برای مردم افغانستان زهر است و افغانستان دیگر به دورهی ماقبل خود برنمیگردد و انتخابات صورت میگیرد.»
مهمترین اشتباه مارشال افغانستان
مارشال فهیم مانند خیلی از مجاهدین و رهبران قومی دیگر، در تعیین مسیر زندگی خودش از قبل سودای رهبری و مهتری مردم را در سر نداشت و همانا جایگاه او در مناسبات سیاسی-اجتماعی آنوقت نیز برآمده از یک وضعیت جنگی و تحمیلشده بود.
گرچه با مناسبات سیاسی اینجا بلد بود و فرهنگ سیاسی مردم و رهبران قومی افغانستان را به خوبی میشناخت، اما با دید نسبتا ساده و ارفاقآمیزی که او نسبت به مسائل داشت، گاهگداری در اتخاذ تصامیم، تعاملات و مناسبات داخلی و ملی بهدلیل نبود سواد و پختگی فرهنگ و عقلانیت سیاسی درست، دچار شتابزدگی و خطا میشد و اغلب فریب حقهها و ترفندهای سیاسی تکنوکراتهای برگشته از غرب را میخورد و شاید هم مهمترین آن در اتخاذ موضعی باشد که مارشال فهیم حین تصویب قانون اساسی سال ۲۰۰۴ منحیث رهبر جانشین یکی از طرفهای مهم، اختیار کرد.
از دید بسیاری از آگاهان و نویسندگان، بزرگترین اشتباه او در نظم نوین، موقف و رأی نادرست او در قبال انتخاب نوعیت نظام سیاسی در ساختار قانون اساسی برای دولت افغانستان بود که در جریان تدوین و تصویب قانون اساسی سال ۲۰۰۴ از جانب وی منحیث داعیهی نخست «جبههی متحد برای نجات افغانستان» و جانشین احمدشاه مسعود (قهرمان ملی کشور)، اتخاذ گردید.
رأی او در این زمینه با توصیهی آقای حامد کرزی، رییسجمهور وقت، موافق با نظام ریاستی بود. درحالیکه در پیشنویس قانون اساسی تلاش شده بود با پیشنهاد نظام صدارتی (پارلمانی)، توزیع قدرت بهصورت عمودی و تثبیت جایگاه یک رییسجمهور و یک نخستوزیر، همهی طرفها راضی نگه داشته شوند، اما موقعیت نخستوزیری به نفع رییسجمهور قدرتمند و یک نظام متمرکز، حذف شد.
با توجه به اینکه جامعه و دولت افغانستان پس از سپریکردن دو دهه جنگهای مستمر، متلاشی شده و برای ساماندهی مجدد آن و اعتمادسازی ملی نیاز به یک حکومت متمرکز واحد و مقتدر دارد، تا به نظم و ثبات مداوم و پایدار دست یابد. نتیجهی اتخاذ چنین موضع اشتباه و عجولانه این شد که نوعیت نظام سیاسی در پیشنویس قانون اساسی افغانستان، ریاستی متمرکز انتخاب گردیده و به تصویب برسد.
این انتخاب نابخردانه که در کمال سرآسیمگی و فقدان مآلاندیشی سیاسی همهی طرفهای درگیر مورد تأیید قرار گرفت، بعدها عامل اصلی بارآمدن وضعیت بحرانی و تنشآلودی شد که حتا تا سرحد ائتلافهای درونپارلمانی رسید و گفتمان سیاست و عمل سیاسی را دوباره براساس عرف قوممدار، قطبی ساخت و در شدیدترین حالت به برخوردهای گزینشی و سلیقهای بر مبنای قومیت، زبان و مذهب انجامید که تا هنوز هم ادامه دارد.
نتیجهگیری
با آنکه این طیف از رهبران در طول فعالیت سیاسیشان مرتکب اشتباهات جبرانناپذیری هم میشوند، اما خدمات بزرگ و ارزندهی که در کارنامهی آنها دیده میشود، چشمگیرتر است؛ به تعبیری، محسنات آنها بر معایبشان میچربد.
با اینحال، به صراحت تمام میتوان گفت در کشورهای مثل افغانستان تا زمانیکه دولتها و مردم پلههای مرسوم و طبیعی رشد و تکوین یک دولت-ملت به همان صورتی که در کشورهای توسعهیافتهی اروپایی در طول سهقرن گذشته اتفاق افتاد، طی نکنند، سطح فهم و آگاهی مردم در راستای دستیابی به فرهنگ سیاسی، بلند نرود برپایی و حفظ یک نظام دموکراتیک خودجوش بهصورت تمام و کمال، امری محال مینماید.
از این لحاظ، حضور رهبرانی همچون مارشال فهیم فقید در صحنهی سیاست همواره برای جلوگیری و مهار استبداد و انحصارگرایی، دفاع از حقوق اساسی مردم در راستای تأمین عدالت اجتماعی و زمینهسازی برای گذار به یک دموکراسی واقعی، الزامی است.
منابع:
۱- مونتسکیو. (۱۳۴۹). روحالقوانین، ترجمه؛ علیاکبر مهتدی، تهران: انتشارات امیرکبیر، چاپ ششم.
۲- رحیمی؛ مجیبالرحمن. (۱۳۹۸). نقدی بر ساختار نظام در افغانستان، کابل: انتشارات عازم، چاپ دوم.
۳- شرون؛ گری. (۱۳۹۶). مأموریت سقوط، ترجمه؛ امانالله شفایی، کابل: انتشارات مقصودی، چاپ چهارم.
۴- صالح؛ امرالله. (۱۳۹۴). پس از مسعود، کابل: نشر زریاب، چاپ اول.
۵- منصور؛ عبدالحفیظ. (۱۳۹۹). جمعیتشناسی، کابل: انتشارات سعید، چاپ اول.
۶- اصولی؛ زکریا. (۱۳۹۹). زندگینامه مارشال محمدقسیم فهیم، کابل: نشر کابلستان، چاپ اول.
شخصیت هایی که امتحان داده اند
«آزموده را آزمودن خطاست»
دوکتور ولی نیستانی
در دو دهه ی گذشته جهان شاهد ناکامی اخلاقی-سیاسی-نظامی ی چهار گروه عامل و حاکم در افغانستان بوده است: ۱) ایـــالات متحده و ناتو که فکر می کردند به دلیل یا بهانه ی مبارزه با تروریزم، خواهند توانست جای پای دایمی و امنی را در گذرگاه آسیای میانه و جنوب آسیا برای خود تدارک نمایند؛ ۲) گــروه هـــای جهـــادی ای کـــه در نتیجــه ی سقــوط اخلاقی در خانه جنگی های خونین و ممتد، سلطه ی متزلزل و مملو از هرج و مرج خود را در یک شبانه روز به طالبان بخشیدند؛ ۳) تکنوکرات هایی که با جیب های خالی و اذهان بلند پرواز با قشون ناتو و ایالات متحده به افغانستان سرازیر شدند و با جیب های مملو از دالر و اذهان پر از تشویش پا به فرار گذاشتند (و یا در حال فرار اند)؛ و ۴) طالبان که در پانزده سال اخیر دمار از روزگار مردم افغانستان درآوردند، و خود و سایرین را به خون و خاک کشیدند تا در نهایت، خود را به پای میــز مذاکــره با ایالات متحده رسانیدند.
ریشه ی این احوال را می توان به وعده ی میان تهی ای نسبت داد که بدواً ایــالات متحــده در زمینـه ی شرکت طالبان در مذاکرات بن به آن ها سپرده بود، ولی در نتیجه ی مخالفت نمایندگان حزب جمعیت اسلامی و شاه سابق، به آن عمل نکرد. این خلاف وعده از جانب ایالات متحده، عدم تسلیمی رسمی امارت اسلامی، و تمامیت طلبی شرکای بن، سبب شد تا طالبان که پس از فروپاشی نظام امارتی به کوهپایه ها و قرأ و قصبات برگشته و به اختفا پناه برده بودند، بار دیگر نفس تازه کنند و با گذشت زمان به قدرت قابل ملاحظه ای که امروز اند، تبدیل شوند. در نتیجه، به قول معروف، گرهی که باید با دست باز می شد، به دندان (جنگ) سپرده شد و دندان، پس از بیست سال کشت و کشتار و خونریزی، خود را از گشودن آن عاجز یافت. اگر بنا می بود پیمان صلحی برای افغانستان امضأ شود، فرصت آن زمانی بود که امارت اسلامی طالبان مضمحل شده بود و راه گریز و نجات نداشت. عدم امضای چنین پیمان، به برگشتن دوباره ی طالبان مشروعیت بخشید.
ناکامی ها و ناهنجاری های سیاسی-اقتصادی ی دو دهه اشغال، و نابکاری های اولیگارشی سیاسی/اقتصادی، کــه در زیـــر ردای پرپینـــه ولی فریبـــای دیمــوکراسی به سختی نفس می کشد، توأم با عدم مؤفقیت نظامی ی قطعی ی طــرفین در میدان جنگ، امــروز بار دیگر چهار گروه عامل در افغانستان را بدان واداشته است تا به فـکر چاره ی تازه ای بیافتند و گردهمآیی ی دیگری را به این زودی ها در شهر انقره بر پا کنند (روزنامه ی اطلاعات روز، ۳۰ حوت ۱۳۹۹). متــأسفــانه، با توجه به تجارب «مذاکرات بین الافغانی» در گذشته، و در پرتو مخاصمت ها و نقاضت های دوامــدار شخصی، گروهی، و ایدیولوجیک میان طرفین این مذاکرات، نتایج احتمالی چنین کنفرانسی را نمی توان مثبت و خوشبینانه ارزیابی کرد. دلایل این عدم خوشبینی را می توان در نکات ذیل خلاصه کرد:
الف: در معادله ی سیاسی ای که کنفرانس بن بر آن استوار بود، جای مردم افغانستان و نمایندگاه انتخابی ای آن ها خالی بود. کسانی که در آن کنفرانس شرکت کردند به دو جناح مدعی قدرت (نمایندگان شاه سابق و نمایندگان جمعیت اسلامی) تعلق داشتند و از طبقات و اقشار عامه ی مردم افغانستان و سایر نیروهای سیاسی فعال در کشور نمایندگی نمی کردند. به عبارت دیگر، کنفرانس بن و شرکت کنندگان آن از حمایت سیاسی و اخلاقی قاطبه ی مردم افغـانستان برخوردار نبودند. بن، درحقیقت، مجلس خودمانی ولی ناسازی بود که در آن کور دنبوره می نواخت، کر غزلسرایی می کرد، و صاحب مجلس و مهمانانش با قواعد موسیقی آشنا نبودند.
ب: کنفرانس بن به منظور رسیدن به توافق در مورد تقسیم قدرت بین طرفین شامل در مذاکرات دایر گردید و از صلاحیت طرح نظام سیاسی ی تازه ای که با اوضاع نوین افغانستان، منطقه، و جهان سازگار باشد، محروم بود. در عین حال، نیروهای سیاسی ای که در کنفرانس بن شرکت نداشتند از صلاحیت تصمیم گیری و اظهارنظر در باره ی تقسیم قدرت محروم ساخته شدند (سایر احزاب، منجمله احزاب متعلق به اهل تشیع افغانستان به کنفرانس بن راه نیافتند). بدین نهج، ضعــف ســـاختاری کنفرانس بن سبب شد تا: ۱) عده ای از داعیان قدرت بیرون از حلقه ی مذاکــرات قــرار گرفته و در نتیجه، کینه ی چنین محرومیت را در گفتار و کردار آینده ی خود نهادینه سازند، ۲) نمـــایندگـــان اصلی مردم در کنفرانس راه نیافته و نظام جدید از حمــایت سرتاسری مردم برخوردار نشود، و ۳) نیازها و خواستار های اهل تشیع و سایر اقلیت های ساکن در افغانستان در امر طرح مدل سیاسی برای کشور نادیده گرفته شود. این همه کوتاهی ها در حالی اتفاق افتاد که شاه سابق در روم و قهرمان ملی احمد شاه مسعود در میدان جهاد بر مفهوم «حکومت دارای قاعده ی وسیع» تأکید می ورزیدند.
ب: کنفرانس بن در حالت شتاب و اضطرار سیاسی-نظامی دایر شد. دولت ایالات متحده که طالبان را به آسانی و در کم تر از ده روز از مسند قدرت رانده بود، می خواست هر چه زودتر خلای دولت و قانون در افغانستان را مملو ساخته و حضور خود و ناتو در آن کشور را موجه و قانونی جلوه دهد. در نتیجه ی این تعجیل ایالات متحده، و عطش و شتابی که محتملاً شرکت کنندگان کنفرانس در امر اشغال قدرت داشتند، نظام سیاسی سنتی افغانستان (نظام واحد مرکزی) دست نخورده باقی ماند و نیازهای مردمی و منطقوی، و شرایط سیاسی نوین کشور نادیده گرفته شد. احتمالاً در صورتی که در کنفرانس بن روی مسأله ی تمرکز زدایی سیاسی-اداری موافقه به عمل می آمد، وضع به جایی که امروز کشیده است، نمی کشید.
قانون اساسی ای که در موازات توافق بن در سال ۱۳۸۲هـ طرح و تصویب شد، در حقیقت، بر اصول مندرج در قانون اساسی دوران سلطنت تکیه کرد و از شناخت واقعیت های تازه ی افغانستان و نیــازهـــای نظام جمــهوری حســابده و دیمــوکراتیــک ابـــأ ورزیـــد. این قانون، نظام ریاستــی ی مرکزی را با همه نواقص آن بر مردمی تحمیل کرد که حیات سیاسی-فرهنگی آن ها مشحون با نیازها و آرزوهای محلی و منطقوی (و قومی) است. نتیجه ی این اهمال و سهل انگاری شاملین کنفرانس بن، نُقص ساختاری ی سیاسی ی عظیمی است که نظـــام پسی-طالبانی آن را از نظام فرسوده ی عبدالرحمن خانی به میراث برده است. در نتیجه ی همین نقص ساختاری است که امروز نظام سیاسی افغانستان از جمهوری به اولیگارشی استحاله نموده و در طنین طبل جنگ و خونریزی نفس می زند.
ج: در زمانی که کنفرانس بن دایر گردید، جهان و همسایه های افغانستان از سقـــوط نظام خشمگین امارتی راضی و خوشنود بودند و برین بنا با ایالات متحده و متفقینش در امر پایه گذاری یک دولت جدید معتدل در افغانستان همیاری و همکاری نمودند. امروز، وضع برعکس آن اســت کــه در آن زمان بود. چنین به نظر می رسد که همسایه های افغانستان (به شمول سنگین وزنانی نظیر روسیه و ایران و چین و حتی هند) در پرتو دو دهه حضور نظامی ایالات متحده و ناتو در منطقه، امروز به طالبان به دیده ای نمی نگرند که در زمان ورود قشون ایالات متحده و ناتو به افغانستان به آن ها می نگریستند. فساد مزمن و ریشه دار، ضعف اداری سرتاسری، دوام حضور داعش و سایر جهادیست های بین المللی در افغانستان، و وابستگی کـــامل سیــاسی-نظامی-اقتصادی کابل به ایالات متحده و ناتو، از یک طـــرف، و قابلیت دوام، جسارت، و سماجت نظامی-سیاسی طالبان از سوی دیگر، عواملی اند که سبب شــده اند تا همســایه های دور و نزدیک افغانستان از مدتی بدین سو به فکر ایجـــاد نظام سیاسی ی بدیل بافتند و بازیگرانی نظیر جواد ظریف و سرگی لاوروف از نظام سیاسی ی دارای قاعده ی وسیع (با شمولیت طالبان) در افغانستان سخن به میان آورند. نارضایتی از بیکفایتی دستگاه حکومتی افعانستان نه تنها در داخل کشور به اوج خود رسیده است، بلکه در صفوف حامیان خــارجـــی این دستگاه نیز تردید و تشویش عمیق ایجاد نموده است. نامه ی اخیر وزیر خارجه ی ایالات متحده عنوانی اشرف غنی احمدزی از این تردید و تشویش عمیق حکایت می کند. فساد و بی کفایتی اداره ی غنی، توأم با خاطره ی تلخ تقلب در انتخابات ریاســـت جمهــــوری گذشته، نه تنها مشروعیت حکومت کنونی، بلکه مشروعیت نظام جمهوری-ریاستی را در کل زیر سوال برده است.
د: امروز، پس از بیست سال حضور در افغانستان، با هزینه های نظامی ی بالاتر از ۲ تریلیون دالر در میدان جنگ، مفقودی و غارت میلیاردها دالر پول امدادهای انکشافی در دست عاملین ناقلا و نابکار، و تلفات جانی ای بیشتر از ۴۰۰۰ سرباز و غیرنظامی، ایالات متحده و ناتو از حضور در این کشور خسته و درمانده به نظر می رسند و یک بار دیگر خود را در حالت اضطراب و تعجیل احساس می کنند. آنانی که پس از واقعات دهشت افگنی نهم سپتمر ۲۰۰۱ در نیویارک و واشنگتن، برنامه ی اشغال افغانستان را طرح ریزی کردند هرگز نسنجیده بودند که تطبیق این برنامه زمانی چنین طولانی، تلفاتی به این بزرگی، و پولی به این هنگفتی را در بر گرفته و به هدر خواهد داد. پس منظر بیست سال جنگ (طولانی ترین جنگ در تاریخ ایالات متحده) و هزینه هایی بدین بزرگی، توأم با دورنمای تاریک مؤفقیت، دست به دست هم داده ایالات متحده را بدان واداشته است تا در سراغ راه حل بدیلی برآید تا باشد که راه خروج شرفتمندانه ی نیروهایش از افغانستان هموار شود. ولی چنان که قدما گفته اند: تعجیل دشمن تدبیر است.
در پرتو نکات بالا، می توان گفت که شتاب و تعجیل اداره ی جدید ایالات متحده در زمینه ی یافتن راه حل سهل و عاجل، دیپلوماسی ی آن کشور را به آن واداشته است تا یک بار دیگر به چهره ها و شخصیت هایی رجوع نماید که تاریخ، ناکامی طرح بن را با خط درشت در زندگینامه ی آن ها ثبت کرده است. این چهره ها نخواستند و یا نتوانستند طرح بهتر و تازه تری را برای آینده ی افغانستان بریزند و راه نوینی را در برابر نسل جوان، امیدوار، و ترقی خواه کشور گشایش بخشند. این چهره ها عطف به سنت و گذشته را بر جرأت و نوآوری سیــاسی مـــرجح پنداشتند و در امر گذاشتن تهدابی قوی و دوامدار برای آینده ی سیــاسی ی افغانستــان ناکام شدند. ایشان کلوخ گذاشتند، از آب گذشتند، و افغانستان را به مرحله ی خطیری که اکنون در آن قرار دارد، سوق دادند. جبن سیاسی، فقدان آینده نگری، عــدم پابندی به منافع علیای مردم، سهل انگاری وظیفوی، و انحصارطلبی گروهی ی این چهره ها بود که فرصت بن را به هدر داد و دست آورد تازه ای را برای کشور و مردم آن ببار نیاورد. از نگاه سیاسی، امروز افغانستان به نقطه ی رسیده است که بیست سال قبل از امروز در آن قرار داشت. بازهم چنان که قدما گفته اند:
خشت اول گر نهد معمار کج تا ثریا می رود دیوار کج.
بربنای معلوماتی که زلمی خلیلزاد و حلقه های حکومتی افغانستان تا کنون ارائه کرده اند، به نظر می رسد که بناست در کنفرانس احتمالی انقره عناصر و چهره های سوخته ای که در بالا به آن ها اشاره شد (و یا نمایندگان آن ها) شرکت کنند.
متأسفانه باید گفت که این اشخاص امتحان خود را در کنفرانس بن و در میدان عمل در بیست سال اخیر داده اند. تردیدی نیست که این چهره ها در امر استفاده ی سالم و مؤثر از امتیـــازی کــه در بن کمــایی کرده بودند، ناکام شده اند. روشن است که این چهره ها، در نتیجه ی فقدان درایت آینده نگری، نبود کفایت سیاسی، و گرایش به اندیشه های قومی در امر بحرانزدایی و سوق افغانستان در جهت صلح دایمی ناکام بوده اند. چنان که گفته اند «آزموده را آزمودن خطاست»، آزمودن این اشخاص برای بار دیگر خطا و بی فایده است. در بیست سال گذشته، چهره ها و شخصیت های تازه ای در افغانستان ظهور کرده اند، افکار تازه ای به میدان آمده اند، و بحث های تازه ای، منجمله بحث فیدرالیزم، به راه انداخته شده اند. صلح دایمی در افغانستان بدین نیاز دارد که جهان و افغانستان این چهره ها، مفکوره ها، و بحث ها را در راه تدویر مناظره ی وسیع و همه شمول بسیج سازند تا بر بنای چنین مناظره ی وسیع و همه شمول، راهبرد صلحی که عادلانه و دوامدار است، طرح گردد. عدم رجوع به رأی و نظریات مردم، و تصمیم در حلقه ی انحصاری کوچک، رجعت به ناکامی ی است بن به آن پیوسته است.
پایان
من به این ویب سایت شک دارم که جواسیس بیرونی بوده بی طرفانه قضاوت نه کرده دوذدی ها این مارشال کاغذی از ذهین هیچ کس بیرون نه میشود دوذد را ګویند مارشال