حسن ادیب
دو روز پیش، علی از دانشگاه پلیتخنیک طرف دشت برچی میآمده است. حدود ساعت ۱۲:۳۰ چاشت بوده که سر پل هوایی میرسد. او سوارِ دوچرخهاش بوده و عرقریزان و نرم نرمک داشته در وسطهای پل میرسیده است.
چاشت روز و نسبتا خلوت بوده است. میگوید: «داشتم میآمدم که ناگهان دو نفر از جلوی یک کاستر طرفم دویدند. پیش روی دوچرخه ایستاد شدند و راهم را گرفتند. گفتند پایین شوم و مبایلم را بکشم. از پیش روی دوچرخه طرفم آمدند که جیبم را بگردند. من که هنوز از دوچرخه پایین نشده بودم، خواستم فرار کنم که یکش از عقب دوچرخهام گرفت. دوباره جلو آمد و گفت هر چیز دارم بکشم. تفنگچهاش را نشان داد و گفت اگر صدایم را بکشم عاقبتش را خواهم دید».
علی مبایلش را میکشد و میدهد. میگوید چیزی دیگری ندارد. دزدان وقتی مبایل را میگیرند، به علی میگویند: «صدایت را بشنویم، تفنگچه را در فرق سرت خالی میکنیم». علی صدایی نمیکشد و دزدان خوشخوش میروند.
چند قدم پیشتر از محل دزدی، نیروهای طالبان ایستاده بودهاند. علی پیش آنان میروند. جریان را صحبت میکنند و آنان به تندی و سرزنش میگویند که «ما چه کار کنیم که مبایلت را دزد بردهاند! برو دزد را پیدا کن ما مبایلت را میگیریم».
علی با خودش میگوید که عجب! حالا خوب شد، بیا و تماشا کن! مگر من میتوانم دزدان مسلح را پیش شما بیاورم؟ هیچچیزی نمیگوید و دوچرخهاش را سوار میشود و از آنجا به حوزه پنجم طالبان میآید.
در حوزه پنجم طالبان که میرود، میخواهد جریانِ زورگیری تفنگداران مسلح در چند قدمی نیروهای طالبان را شکایت کند. اول که در حوزه میرسد سلام میکند. بعد از سلام، میگوید: «مولوی صاحب مبایلم را دزد برده است». مولوی همین یک جمله را به سختی گوش میکند و ادامهی حرف علی را درجا قطع میکند. میگوید «پشتو میفهمی نه؟ به پشتو بگو.»
علی که پشتو را نمیتوانسته است درست صحبت کند، به مولوی صاحب میگوید: «دیگران که به پشتو صحبت کنند میفهمم، مگر خودم نمیتوانم پشتو صحبت کنم».
مولوی صاحب وقتی میبیند که علی پشتو صحبت نمیتواند، دیگر به حرفش گوش نمیدهد. مصروف صحبت با افراد کنار دستیاش میشود. علی چندبار دلبیدل و نیمهناتمام شکایتش را از سر میگیرد. «مولوی صاحب مبایلم… و باز، مولوی صاحب… و باز، مولوی صا…» میبیند گوش مولوی صاحب بدهکار عریضهی فارسی از مبایل دزدیشدهاش نیست.
بازم ایستاد میماند تا شاید مولوی صاحب چیزی بگوید. بازم میخواهد بگوید مولوی صاحب مبایلم را دزد برده است. میخواهد بگوید در روز روشن، در چندقدمی نیروهای شما مبایلم را با تفنگچه از جبیم گرفته است. ولی چیزی نمیگوید و منتظر میماند. مولوی صاحب که میفهمد طرف دستبردار نیست، صورتش را طرف علی دور میدهد و با خشم و غیظ میگوید: «چرا پشتو یاد نداری؟ برو! ساعت سه بیا».
علی حیران میماند. حالا که شکایتش را نمیشنود، تا ساعت سه مگر چه تغییری پیش میآید؟ میگوید با خودم گفتم که: « نمیدانم چه خواهد شد. در یکی دو ساعت دیگر من پشتو یاد بگیرم یا آن دزدان آدم شوند و مبایل را در حوزه پنجم بیاورند؟ نمیدانم شاید اگر معجزهای رخ بدهد».
میگوید: «هم خندهآور بود، هم ناراحتکننده. گفتم اینها هم مسلح است و نمیشود چیزی گفت. بیا بروم که حالا اینبار مولوی صاحب تفنگش را نگیرد. جگرخون شدم و دوچرخهام را سوار شدم و طرف خانه آمدم. جیبم خالی شده بود و دلم پُر.»
واقعا در افغانستان فعلا یک تراژیدی انسانی قرار دارد ، قانون وجود ندارد هرکی خواست از دل خود کار را انجام می دهند .
تبعیض به اوج خود رسیده ، قانون وجود ندارد .
تنها راه حل تصمیم خود مردم است یا زیر بار ظلم و شکنجه بیمرند یا از حق خود دفاع کنند .
هر ولایت افغانستان که به اندازه نیم پنجشیر از حق خود دفاع کند این تروریست ها نابود می شوند .
فعلا هم ط.ا.ل.ب در حالی سقوط است اما مردم افغانستان را هم نابود می کنند حالا .
آمار های تکان دهنده وجود دارد که ط.ا.ل.ب ها دست به قتل های وحشت ناک می زنند
خدالعنت کنه حکومت جمهوری بود هم در چندقدمی حوزه مردمه روز روشن می کشتند حالا حکومت ای قوم کثیف شده باهم همان روزهای تکرار میشود فقط از خداوند می خواهم هرچه زودتر گم و گور تان کنه و حکومت کثیف تان پایان پیداکنه که شما فقط تشنه خون مردم هزاره هستین لعنت برشما بی دین ها