تراوشات قبل از استفراغ

هادی دریابی

کنار پنجره می‌نشینم. به پنجره فکر می‌کنم. هرچه فکر می‌کنم، می‌بینم پنجره فقط پنجره است. حتا یک لحظه هم برای افکار من احترام قایل نیست. دلم می‌خواهد پنجره تبدیل به یک موجود دیگر شود. می‌خواهم پنجره به پرینتر تبدیل شود و یک عکس از امام سیزدهم پرینت کند. یک‌بار یک آقا می‌گفت، من هر وقت دل‌بدی می‌گیرم و استفراغم می‌آید، به عکس امام سیزدهم نگاه می‌کنم، مشکلم رفع می‌شود. من هم دلم بد است. شور می‌زند و فکر می‌کنم دلم به اندازه‌ی کافی بودجه‌ی استفراغ را داشته باشد. اما پنجره‌‌ پرینتر نمی‌شود. خوب می‌دانم که اگر پنجره را تا سرحد مرگ بزنم، باز پنجره، پنجره می‌ماند. فقط ممکن است به پنجره‌ی بشکسته تبدیل شود. اما من نمی‌خواهم پنجره به پنجره‌ی بشکسته تبدیل شود. چون شاعر پنجره‌باز می‌فرماید:

پنجره بشکسته بود، از ته دل می‌نالید

کای خدا، مردار کن آن دشمن پنجره را

به نشستنم کنار پنجره ادامه می‌دهم. به رسالت پنجره حسودی‌ام می‌شود. رسالتی خطرناکی به دوش دارد. از یک طرف، دنیای وسیعی را به روی ما باز می‌کند. از طرف دیگر، فضای کوچک و تنگی را. ما در هردو طرف این پنجره می‌گنجیم. در هردو طرفش می‌توانیم فکر کنیم. می‌توانیم دست تکان بدهیم و گردوخاک راه بیاندازیم. اما فرق دو سوی این پنجره بسیار است. کاش همیشه این‌گونه باشد که نگا‌ه‌ها به‌سوی دنیای وسیع‌تر و وسیع‌تر باز باشند، ولی نیستند. به آدم‌هایی فکر می‌کنم که از سوی وسیع این پنجره آمده و به‌سوی دیگر این پنجره، به طرفی که فضایش تنگ‌تر است، نگاه می‌کنند. این‌ها چقدر بدبختند. نمی‌دانم چه چیزی در فضای تنگ‌تر و کوچک‌تر این سوی پنجره دیده که در دنیای وسیع نیست. با خودم می‌گویم، شاید کابل‌بانک با یک هم‌چو نگاه به بحران مواجه شد. شاید این طرز نگاه است که برادران ما یک عمر در خارج تحصیل می‌کنند، ماستر و داکتر می‌شوند و بعد در افغانستان که می‌آیند، به چهره، به نوع تکلم، به ادبیات، به کلمه‌ی دانشگاه، به مذهب، به قوم و به نام دیگران گیر می‌دهند. این افکار، فوران استفراغ را در من بیش‌تر می‌کند. بودجه‌ی دلم به شور می‌افتد. هر دم از من می‌خواهد که پروپوزلش را لبیک بگویم. اما من منصرف می‌شوم. روی پنجره را می‌بوسم. بعد به ذهنم می‌رسد که پنجره روی ندارد. اگر هم مثلاً پنجره روی داشته باشد، بازو داشته باشد، معده داشته باشد، روده و پانقراس داشته باشد و ما خبر نباشیم، خدا می‌داند آن‌جایی را که من بوسه زده‌ام، کجای پنجره می‌باشد. یک دفعه می‌فهمم که چقدر بی‌جای و احمقانه مصروفم. سرم را موازی به خط افقی کمیات وضعیه تکان می‌دهم، به‌شدت تکان می‌دهم. به بیرون از پنجره نگاه می‌کنم. بیرون از پنجره، هوا است، زمین است، نفس است، امید است، کار و تلاش است، زندگی است و تفاوت‌ها در زندگی! دلم می‌‌خواهد هرچه روی این زمین است، مال من باشد. خواست بدی نیست، به شرطی که دیگران این خواست را بپذیرند. اما دیگران نمی‌پذیرند. شاید یکی از دلایلی که انتخابات ما زرد شد و بوی گرفت، همین باشد. همین که دو نفر به خواسته‌های هم احترام قایل نبودند. نمی‌دانم احترام گذاشتن به خواسته‌های دیگران همیشه مفید است یا نه؟ اما به این می‌اندیشم که 13 سال حکومت جدید، تن به خواسته‌های هر آدمی داد و سر از مقام فاسد‌ترین کشور درآورد. به این نتیجه می‌رسم که خواسته‌ها همیشه مفید نیستند و نباید احترام شوند. به موهایم دست می‌کشم و می‌فهمم وااااا ماشا‌الله من چقدر موی زیاد دارم. دلم می‌خواهد یک جمله‌ی شکرانه‌ی بسیار خوب و قوی بلد باشم و بابت تک‌ تک تارهای مویم، از خداوند سپاس‌گزاری نمایم. شروع می‌‌کنم. خیلی زود متوجه می‌شوم که این ره به ترکستان است. این سوال به ذهنم می‌رسد که چرا ترکستانی شکل گرفته؟ چرا افغانستان از دیگر کشورها جداست؟ شاید به این دلیل است که ما آن‌ها را قبول نداریم، یا آن‌ها ما را قبول ندارند. دلیل دیگری وجود ندارد. حتماً یکی از ما برای دیگری مزاحمت ایجاد کرده‌ایم. بهانه برای مزاحمت همیشه وجود دارد. هر انسانی وقتی پا روی وجدان خویش می‌گذارد، برای دیگران مزاحمت می‌کند. درست مثل آن حاجی که به شهرداری پول پرداخته بود که سرک را تنگ قیر کند تا خانه‌‌ و دکان او خراب نشود. سرک تنگ آباد کردن، همیشه و در همه‌جا، خلق زحمت می‌کند. به سرک دشت برچی فکر می‌کنم. می‌گویم، این سرک به چه دلیلی تنگ است و ظرفیت جمعیت برچی را ندارد؟ مگر شهردار آن زمان خر بود و این مسئله را نمی‌فهمید؟ یا نه، شهردار مرد شریف بود و شرافتش را در بدل گروه مافیای زمین فروخت؟ در هردو صورت، شهردار مقصر است. چهره‌ی یکایک حاجیان و پول‌داران برچی را به‌یاد می‌آورم. نمی‌دانم کدام یکی در این مسئله نقش داشته است. هرچه تلاش می‌کنم، واقعاً نمی‌فهمم که چه کسی مقصر است. همین مسئله باعث می‌شود که…
گلاب‌ بر رو استفراغ می‌کنم. دلم خالی می‌شود. به کسر بودجه مواجه می‌شود. آرامش پیدا می‌کنم. شاید به همین خاطر است که وزارت‌ها‌ی همیشه با کسر بودجه مواجهِ ما، در کمال آرامش به‌سر می‌برند.

دل آدم که شور بزند، چه چیزهای که به ذهن آدم نمی‌رسد؟!

از روزنامه‌نگاری مستقل حمایت کنید

محدودیت‌های گسترده بر رسانه‌ها و فضای عمومی در افغانستان، دسترسی شهروندان به اطلاعات مستقل را محدود کرده است. در چنین شرایطی، «اطلاعات روز» متعهدانه و مستقل به کار خود ادامه می‌دهد تا حقیقت قربانی خاموشی و فراموشی نشود.

ما وابسته به هیچ قدرتی نیستیم و تنها برای مردم می‌نویسیم.

مأموریت ما افشای فساد، بازتاب صدای سرکوب‌شدگان، تقویت پاسخگویی صاحبان قدرت، و پشتیبانی از چشم‌اندازی است که در آن همه شهروندان افغانستان از حقوق و آزادی‌های برابر برخوردار باشند و در صلح زندگی کنند.

خبرنگاران ما در شرایط دشوار و گاه خطرناک فعالیت می‌کنند تا گزارش‌های دقیق، منصفانه و مبتنی بر واقعیت منتشر شود و روایت‌های مردم به حاشیه رانده نشود. تداوم این کار، به حمایت مخاطبان و حامیان مستقل وابسته است.

هر کمک، فارغ از میزان آن، به ادامه روزنامه‌نگاری مستقل کمک می‌کند. اگر امکان کمک مالی ندارید، همرسانی این درخواست و تشویق دیگران به حمایت نیز سهمی مهم در تقویت این مسیر دارد.

در کنار حقیقت بایستید
از اطلاعات روز حمایت کنید

برای حمایت اینجا کلیک کنید
با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
178 دیدگاه