درآمد
نهمین و تازهترین رمان سیامک هروی «در رکاب عشق» عنوان دارد که انتشارات امیری آن را در سال ۱۴۰۰ در کابل به نشر سپرده است.
این رمان در گسترهی چندین لایهی عشق و طلب دانایی جان گرفته و به برومندی رسیده است: عشق به طبیعت، عشق به جنس مخالف، عشق به خودشناسی و دانایی، عشق به همنوع و بهویژه به سرنوشت کودک (که عنوان کتاب نیز از همین بخش برگرفته شده) به همه سطوح شخصیتهای این رمان رمق میبخشد و یأس را به امید مبدل میکند تا از کوه و کتل حوادث بگذرند. کنشگری و مثبتاندیشی در سامانبخشیدن به زندگی و محیط و تأمل در خودشناسی و هستیشناسی و عاطفه به کودک نیز از فورانهای عشق در این رمان اند.
در این اقلیم، عشق و اندیشه همرکابند و ستیز سنتی ذهن و حس، جایی را به همدلی پوینده سپرده و بوسعید و بوعلی را در کنار هم نشانده است.
عبور نویسنده از اکنون به سدههای فرازمانی را هم عشق میسر ساخته است و از سویی هم به قرون سوم و هشتم قمری میرساند و با آدمالشعرای شعر پارسی دری، رودکی و با پدر علم معاصر تاریخ، ابن خلدون، همدلی دارد. آری «هرکه ناموخت از گذشت روزگار/هیچ ناموزد ز هیچ آموزگار» (رودکی)
جلوه طبیعی سرنوشتهای نامتعارف از برازندگیهای «در رکاب عشق» است که نویسنده آن را با انتخاب حسابشدهی شخصیتهای مناسب میسر ساخته است. با وجود تحمل درشتیهای زجرآور، هیچ یک از آنان خود را برای خودش از جایگاه فرد استثنایی تعریف نمیکند، بل هر کدام تلاش و شکیباییاش را چون روند ضروری درک میکند که از تجربههای شخصی و سرنوشت و آرزوهای خانوادگیاش بهصورت طبیعی جاری شده است.
فضای طبیعی همراه با زبان هموار و رنگین راوی، ورود سهل مخاطب در متن حوادث و همذاتپنداری با شخصیتها را مهیا کرده و تعلیقها را در رمان، گوارا و خواستنی نموده است. به نظر میرسد متنی با این صمیمیت و آسانیابی ولی عمیقا معنادار، طیفی وسیع مخاطب را با دریافتهای رمانپرداز درگیر خواهد ساخت. و اما آنچه از همه پیشتر و بیشتر بر من مرور چندبارهی این رمان و تهیهی این یادداشت را الزامی میکند، عنایت ویژه و صادقانهی «در رکاب عشق» به احوال ناگفته و ناشنفتهی کودکان است. البته، یادداشت شتابناک من گذری در فرازوفرود این رمان خواهد داشت و به توضیح و توجیه بیشتری از اشاراتم در همین مقدمه خواهد پرداخت.
روایت در روایت
«در رکاب عشق» با اولشخص آرش که کنشگر محوری نیز است، روایت میشود. آرش، جوانی است که چهار سال پیش، انفجار انتحاری در کابل حافظهاش را از او ربوده و او در جستوجوی نسب خانوادگی و ژرفتر از آن، در تکاپوی شناخت خویشتن است.
آرش که غیابا شیفتهی جاذبههای تاریخی و طبیعی بامیان بوده، اصلا برای گردشگری وارد این شهر میشود، اما در نخستین مواجهه به «لعبتی بهنام آناشید» که فروشنده و مالک فروشگاه «نفیسسرای» است، دل میبازد و شیفتگیاش به این سرزمین، مضاعف میشود. عشق مردافگن، همراه با دغدغهی خودشناسی، ذوق گردشگری و طبیعتدوستی در زودترین فرصت آرش را با گوشههای مشقتبار زندگی این شهر نیز مواجه میکند.
آرش که خودش را ظریفانه، کودک چهارساله معرفی میکند، شدیدا مایل است به سوادآموزی کودکان و کتابرسانی به دهکورههای بامیان یاری رساند تا نسل آینده از سرگشتگیهای موجود در امان بمانند. او صمیمانه با صابر و یارانش که در همین راستا فعال اند، همدست و همسفر میشود و در همان روزهای اول درمییابد که «کودک دهسالهای را به پیرمرد شصتسالهای دادهاند که سه زن دیگر نیز دارد». آرش با تأمل بر چنین رخدادهایی، «حس میکند که در زیر جلد این شهر چیزهایی بدتری هم در جریان است». و کم کم در نگاه او شهر بامیان نیز آرشی میشود، مانند خودش که از حافظه و هویت تاریخیاش دور افتاده و سرگردان و بیضابطه شده است.
آرش در مسیر دشوارگذار خویشتنشناسی باید بر افکار و احساسات و رفتار خود منتقدانه تأمل کند؛ برای تعریف هویت خود و هویت شهر، ویژگیهای روانی، اجتماعی، فلسفی، تاریخی، فرهنگی و سیاسی را دریابد و نسبت موجود میان بامیکان کهن و بامیان کنونی را با نشان دادن وجوه پایدار تاریخ آشکار نماید. زیرا «در رکاب عشق»، «کودکوار در پی خرد بودن» را توصیه میکند و باورمند است «هرکس که کیش و آیینی داشت نامیرا میشود» و نیز این رمان در صدد رسیدن به نجاتی است که در سایهی عشق به علاوهی آگاهی، حاصل شده باشد.
لذا آرش به جز کندوکاو در خویشتن، به گسلهای تاریخی بازمیگردد تا به ستونهای عمدهی مدنیت مدفون شهر دست یابد؛ هویت دزدیده شده را از تصاریف روزگاران بازستاند و کاستیهای انباشت تاریخی را جبران کند که نهایتا هم موفق میشود تا در این سیر و سفر، رموزی از خودشناسی و مردمشناسی را دستیافتنی کند.
گفتنی است که نویسنده، برای رفتوبازگشتهای مصون ذهنی از گذرگاههای لغزان میان گذشته و اکنون، از قدرت خیال و رویا که در رماننویسی امروز مقام ارجمندی دارد، بهرههایی فراوان میبرد. گذرهایی بر لهجهی امروزین بامیان و گفتار بامیکان در جنب زبان معیار، شگرد دیگری است که نویسنده را در نمایاندن جهانها و زمانهای متفاوت در اثرش به خوبی یاری داده است.
بازیافتن و نمایاندن جهان تاراجشده فقط با ابزار بدیع ممکن میشود و برای نیل به این مقصود، پیش از همه، نویسنده کوه تندیسهای مشهور بامیان را در مقام ناخودآگاه همگانی مینشاند و در ژرفا و پهنای آن بهدنبال حافظهی تاریخی بامیکان میگردد. بدیهی است که در این سفر فراواقعی، نویسنده در زمان انسانی/درونی سیر میکند؛ غالبا جزئیات دیدههایش را از مکانها بدست میدهد تا راستنمایی مکان و حوادث و همذاتپنداری مخاطب با شخصیتها مسلم گردد.
او در امتداد این تخیل و نمادپردازی موفقیتآمیز از کوه/مکان که مظهر عینیت تاریخ میشود به آفرینش اسطورههای عشق و زیبایی (نظیر ماهور و مانی) و دانایی (نظیر ساکیا) و فرهنگی (نظیر اسپاد) و فداکاری (نظیر آرش کمانگیر) و شجاعت (نظیر پهلوان مزدا)… میپردازد که پروبال این رمان میشوند و آن را چون اثری چندین لایه و تفسیربردار که قسما به روانشناسی و حتا به فلسفهورزی نیز گوشهی چشمی دارد، به پیش میرانند.
بامیکان و بامیان
آرش در بامیکان به حضور شیر، فرمانروای آن سرزمین، کشانده میشود؛ برکاروانسراها و بازارها میگذرد و با فضای خانواده و آزادی جوانان در اختیار همسر آشنایی بههم میرساند. او وصول مصون متاعهای نفیس عالم را در شهر تماشا میکند و در علمسرای بامیکان از حضور دانشجویان هند و چین و مصر و ترکستان آگاه میشود که آمدهاند و در اینجا حساب و فلسفه و هنر و بنایی میآموزند.
راوی در آنجا با نوادری چون مانی و ماهور و ساکیا و مزدا و شیر و اسپاد… نیز مواجه میگردد که الهامبخش دانایی و عشق و هنر و آزادگی اند. او در محضر آنان به حکمت شناخت «رنج؛ منشاء رنج و گسست از رنج» هم راه مییابد. این آگاهیها او را در تشخیص همسوییهای تمدن دیروز و اکنون یاری میدهد تا هویت خود و جامعه را صورتبندی کند و به خوانش روزآمد از تاریخ نایل آید.
آرش با این مایههای تاریخی در بامیان، وارد هستی زنان و مردان، از بزرگسال و جوان و کارمند تا کشاورز و راننده و داکتر و سرایدار و آموزگار و بازرگان و هنرمند و سپاهی… میشود. وی «شفقت و مروت بر کودک و همنوع» را که در بامیکان دیده در صابر، زینب و همکارانشان مییابد و خصوصا آموزش و پرورش کودکان را چون قرینهی مناسبی برای نمایندگی از سنت فرهنگی پارینه در نظر میگیرد. او زیبایی و دانایی گلبخت و آناشید و صادق را متناظر با دانایی و زیبایی ماهور و مانی و ساکیا و اسپاد در متن گذشتههای شهر قرار میدهد.
البته، رمان که زبان چندلایهی فردی و جمعی را به سخن میآورد و تکثر و تفاوت را مینمایاند و وحدت میبخشد، گفتار و کردار چهرههای پرشمار و منحطی نظیر، شیخ جواد، کربلایی مجتبی، امیرحسین، نظامالدین، مبارکشاه و… را نیز آیینهداری میکند.
روشن است که «در رکاب عشق» ادبیات را چون ابزار معرفت تلقی میکند. از این رو سمتالرأس حرکتش را دسترسی به آگاهی در نظر میگیرد و با همین رویکرد، آرش و دیگر شخصیتهای همرأی، نقش «وخشور روشنایی» را به عهده گرفتهاند تا با نشر فداکارانهی آگاهی در بحران فعلیتیافته، تولید شکاف و ایجاد بحران کنند و زندگی را به تکاپو وادارند.
نویسنده که میداند «ره یافتن، عقل و تدبیر میخواهد»، نشر گستردهی کتاب را چون میراثدار مدارس و علمسراهای بامیکان، برجسته میسازد. در محیطی که بر کتاب و مکتب، سخت بیمهری میشود، دو عنصر، کتاب و کودک در دامن زدن به رخدادها، عمدهترین دستمایهی «در رکاب عشق» میگردند و این رمان از منظر ورود روشنگرانه در پیشزمینههای شخصیت و سرشت کودک و نوجوان افغانستان، جایگاه ویژهای به خود اختصاص میدهد.
آغازی دیگر
این راه درازآهنگ و پرخطر را آرش با گفتن از «درهها، کوهها، اسطورهها و افسانهها کوتاه میکند» و پس از طی شانزده فصل و چهارصدوبیستونه صفحه، در واقع رمزگان اولین سطر این رمان باز میشود که روایت میکرد: «وقتی به بامیان رسیدم، پرتو خورشید به نوک سپیدارها رسیده بود و با خونین کردن پیرامونش سایهها را سیاه، دراز و پر وهم میکرد» و مخاطب درمییابد که سراسر «در رکاب عشق» تفسیر همین سطر ساده، ولی هولناک بوده است که پس از پایان رمان نیز پژواکش در ذهن مخاطب همچنان طنین میاندازد.
اما راوی که در اینجا عملا دو سر رشته را استادانه و هرچند با تلخکامی بههم آورده است، از سرنوشت بیفرجام شهر معشوقش دل برنمیدارد و با آنکه صابر مجبور به ترک بامیان شده و خودش راهی کابل است، اما مصمم شده تا رسالت روشنگرانهاش را فرونگذارد، لذا به خودش دلداری میدهد که «اگرچه صابر رفت؛ اما ذبیح و مهدی و گروه گهوارهی او هست که مونس کودکان باشند و همین که به کابل برسم، ذبیح را پیدا میکنم…»
هروی با باز کردن چنین بابی، نه تنها خواننده را قادر میسازد که فرایند پرحادثهی رمان را در ذهنش توقف ندهد، بل خاطرنشان میکند که برخلاف نافرجامی سعی آرش و روشنگران بومی در توزیع کتاب و نشر سواد، تلاشهای راوی در خودشناسی و رویکردش در آموختن از گذشت روزگار بیهوده نبوده است. البته مخاطبی که میپذیرد رسالت رمان نه تشخیص سادهی حقیقت بل عمدتا جستوجوی حقیقت و برانگیختن پرسشهای کارساز در این رابطه است، نیز با نتیجهگیری نویسنده همصدا خواهد بود.
«در رکاب عشق» رمانی است با ساختار مطلوب که زمان روایت و زمان ذهن نیز در آن در رفتوبازگشتهای پیهم به گذشته و حال و آینده، به وحدت میرسند و سیر حوادث، آهنگ درخوری مییابد.
بارز بودن شگردهای نوآیین رمانپردازی در عناصر زبانی، زمانی و مکانی و روانشناختی و گسترش دنیای رویا و تخیل تا شبکهی نمادسازی، این رمان هروی را از بقیهی پرداختههایش متمایز میسازد. با این همه، راوی به واقعگرایی مأنوس در شناخت جهان وفادار است؛ قصدمندی مسیر «در رکاب عشق» دچار عدم قطعیت نشده و کاملا آن را «عاشق و بامرام» و همانند «ماهور، خدای ایستادگی و پایداری» مییابیم.
یک تصویر سلفی با نویسنده
غیرطبیعی نیست اگر ذوق شخصی من، در فروعاتی با سلیقهی رمانپرداز مجرب کشورم، یکسان نباشد. شاید من که بیشتر با فشردگی زبان شعر سروکار داشتهام، پاری از ارشادات مانی و ساکیا یا عباراتی از توضیحات ماهور را اضافی تشخیص دهم یا برخلاف آشنایی با شخصیتهای چندبعدی «در رکاب عشق»، در جزئیاتی مثل خشونت گفتاری روشنگران با بابامراد را نپسندم و به این پیرمرد بیسواد نگویم: «نه، تو یابو به زبان خوش نمیفهمی.» یا هم افتادن مضحک مجتبی که «مثل بوجی بر جایش غلتید و لنگهایش به هوا رفت.» را جدی تلقی نکنم؛ اما آنقدر سادهانگار نیستم که فقط و فقط پسند خودم را چون سنجهی ذوق سلیم، تلقی کنم و بس. و این را هم در مد نظر دارم که شاید بیشترین مخاطبان نویسنده در وطنم، با روایت گستردهتر سخنان قهرمانان، آسانتر همدلی برقرار کنند تا با روایت فشردهی سخنانشان.
بالاخره، دور از انصاف خواهد بود اگر درنگی، هرچند فهرستوار بر زبان و بیان «در رکاب عشق» نداشته باشم، زیرا جاندارانگاریها، تشبیهها، تداعیها، استعارات، تعبیرات سوررئالسیتی، ملموسنگاریها، گزینگویهها، آوردن ضربالمثلها و… امتیاز ستودنی است که این رمان با فراوانی از آن برخوردار شده است. لذا ترجیح میدهم یادداشتم را نیز با آوردن نمونههایی از همین فرازها به پایان ببرم.
«کوه به خنجر سیاه پرنقشی میماند که در دل شهر فرو رفته باشد.»
«از کوه دردی تیغ میکشید و بر تالاق سرم مینشست.»
«عزرائیل دست ماتکین را گرفت و به پای مرگ آورد.»
«سر ماتکین چنان برقآسا از تنش جدا شد که فقط نگاه پرخشمی از مزدا در چشمانش باقی ماند.»
«من از بامیان خواهم رفت. اما باور کن مثل آن تندیسها فرو خواهمریخت.»
«ضحاک… این را گفت و باز قهقهه خندید. او خندید و مارهایش هم خندیدند.»
«ماهور شهد زنده و جنبانی بود.»
او چندبار تن موزون و مرمرین خود را به آشپزخانه برد و آورد.»
«تو کلوخی نداری که کلاغی بر آن بنشیند.»
«کرم از خود درخت است.»
«همین که عاشق آناشیدم، پس هستم.»