نویسنده: شریح شیون
رمان «گورستان سر تپه» را میخواندم و این پرسشها در ذهنم رژه میرفتند: چرا ما صاحب «قصههای بزرگ» نیستیم؟ قصههایی که بتوانند از مرز جغرافیا عبور کنند و در زبانهای دیگر بازگو شوند. آیا جهان ما آنقدر درگیر تکرار و رنج است که دیگر توان زایش روایت را از دست داده است؟ آیا ما هنوز زبان خود را برای بیان قصهها و دردهای خود پیدا نکردهایم؟
به نظر میرسد قصههای ما در حاشیهی جهان جا ماندهاند. در گوشههای خاموش و فراموششدهای که هیچ گوشی به شنیدنشان میل ندارد. نه به این دلیل که این قصهها کوچک اند بلکه شاید از آن جهت که راویان کوچکی داریم.
ما حتا گاه زمانی به قصهی خود گوش میسپاریم که بیگانهای آن را نوشته باشد. یعنی زمانی که نام و رنج ما در روایت دیگری بهکار رفته است. به قول مولانا:
«خوشتر آن باشد که سر دلبران
گفته آید در حدیث دیگران»
به نظرم بیجا نیست اگر رهنوش برای بیان قصهاش گردشگر انگلیسی را به کار گماشته است. شاید آگاهانه یا ناآگاهانه به همین ازخودبیگانگی در فرهنگ ما نیز اشاره دارد.
رمان «گورستان سر تپه» نخستین تجربهی رماننویسی رویین رهنوش است. شاعری کمادعا، اما استوار و دقیقکار که مجموعههای شعرش نیز گواه پختگی زبانی و نگاه عمیق او نسبت به جهان است. رهنوش از آن دسته نویسندگانی است که به جای هیاهو، به آفرینش در خلوت باور دارد. شاید به همین سبب است که هیچگاه به تبلیغ آثارش نپرداخته، اما در سکوت، ادبیاتی خلق کرده که مطمئنم تا دورها و دیرها طنین آن خاموش نخواهد شد.
در «گورستان سر تپه»، زبان در اوج فخامت و صلابت ایستاده است. زبان سنجیده، پالوده و در عین حال سرشار از طنین شاعرانه و نکات حکیمانه است. رهنوش از واژگان چنان بهره میگیرد که هر جمله ریتم درونی خودش را پیدا میکند. با این همه، همین شکوه زبانی گاه چنان از مایههای ادبی و بینامتنی آکنده است که مخاطب عام را در آستانهی ورود متوقف میسازد.
در ورای این زبان فاخر اما نویسنده با صداقت کامل به واقعگرایی اجتماعی وفادار میماند و در سراسر رمان، حتا در اوج خیالپردازیهای شاعرانه، از این اصل فاصله نمیگیرد. واقعیت در این اثر نه شکسته میشود و نه زیبایی بیان آن را اخلال میکند بلکه در زبان رهنوش، واقعیت و تخیل در کنار هم راه میروند.
اما از نگاه روایتگری، رهنوش در این رمان روایت خطی زمان را میشکند و با ساختار سکانسوار، ابتدا از پایان هر بخش چیزی به آدم میدهد و سپس در پسزمینهی روایت، جزئیات را لایهبهلایه میگشاید. این تکنیک نهتنها به کشندگی و تعلیق داستان میافزاید بلکه شیوهی کلاسیک روایت را نیز به چالش میکشد و نویسنده از این آزمون به خوبی هم بر آمده است. در این تکنیک هر فصل مانند یک سکانسی از فیلم است، که گاه ارتباطش با سکانس قبلی نه زمانی بلکه مفهومی است. این نوع روایت، یادآور ساختارهای سینمایی و مدرن در رمان است، جایی که زمان و فضا نه خطی بلکه شبکهای اتفاق میافتند. البته برای مخاطبان رمان دیگر این تکنیک تازه نیست و آثار زیادی با این تکنیک خلق شده است.
داستان در دهکدهی واقعی-خیالی خرمنکوب میگذرد. جایی که آرامش ظاهری آن در زیر پوست رنجی استخوانسای را پنهان کرده است. همانگونه که نویسنده در جایی از زبان آلفرد مینویسد: «در اینجا فکر میکنم، بیش از آنکه انسانها رنج بکشند، این خودِ زندگی است که رنج میکشد.»
حضور آلفرد، گردشگر انگلیسی علاقهمند به تاریخ و باستانشناسی، دریچهای است برای ورود نگاه بیگانه به جهان بستهی روستا. گورستانی در بالای تپه وجود دارد که مردم هر سال در شام عید، بر هر گور چراغی میافروزند. این آیین، ذهن آلفرد را تسخیر میکند و او را بار دیگر به خرمنکوب بازمیگرداند. جایی که در برخورد با ترس، فقر و ایمان، معنای تازهای از زندگی را مییابد. رهنوش در این میان، رویارویی سه افق را ترسیم میکند:
دو سنت و یک مدرنیته
مدرنیته با نماد چراغ دستی آلفرد، سنت بومی در چهرهی پیر خردمند اسماعیلی و کتابهای فرسودهاش، و سنت ستیزهجوی دیگری که در برابر هر تغییر، شمشیر کشیده است که نمایندهی آن در این روایت خطیب مسجد قلعه است.
نویسنده با دقت نشان میدهد که سنت بومی برخلاف سنت وارداتی، ظرفیت گفتوگو و تعامل با جهان نو را دارد، اما از فرط فقر و فرسودگی، توان زایش آینده را از دست داده است. درخت پیر روستا که سدهها است مردم در تنهاش میخ کوبیدهاند، استعارهای است از همین وضعیت. درخت باورهایی که دیگر رشد نمیکند، و تنها پوست و پیکرش از بس که میخ خورده، به آهن بدل شده است.
در پایان، هنگامی که آلفرد برای سومینبار به خرمنکوب بازمیگردد، دیگر خبری از گورستان نیست. در همان مکان، مکتبی ساخته شده که دختران و پسران در آن درس میخوانند. دانههایی از میخهای کهنه در تنهی درخت به چشم میخورد که سرشان قطع شده است، اما ریشهیشان هنوز در اعماق مانده است. البته من اصلا خوش نداشتم با فصل آخر داستان روبهرو شوم. برای من داستان باید در هنگام عبور آلفرد از آب آمو ختم میشد.
یکی از پیامهای محوری این داستان این است که انسانها بیش از آنکه در جهان حقیقی زندگی کنند، در قصههای خود زندگی میکنند. انسانها از همدیگر فرق ندارند مگر با نوع قصهای که دارند.
با این همه، داستان با ختم خود ذهن را درگیر این پرسشها میکند:
چرا با رفتن سنت، رنج نیز فراموش میشود؟ آیا فراموشی بهای مدرنیته است؟ چراغهای سر گورستان چرا برای همیشه خاموش میشوند؟ آیا ما اعتقادات خود را ویران کردیم و در جای آن مکتب ساختیم یا این مکتب را روی گورستان رنجهای خود ساختیم؟
«گورستان سر تپه» با چنین پرسشهایی خواننده را رها میکند، نه برای یافتن پاسخ بلکه برای تأمل در مرزهای میان روشنایی و گور، میان چراغهای فروزان و تاریکیهای درون.
رهنوش با این رمان، پنجرهای از فراموشی را گشوده است؛ پنجرهای که از خرمنکوب آغاز میشود اما تا اعماق روح انسان معاصر امتداد مییابد.