وقتی در خبرها میخوانیم که «استاد مهوش» -آوازخوان معروف در بیش از نیمقرن گذشتهی افغانستان- پس از ۵۶ سال با آوازخوانی وداع کرد، فکر میکنیم که این یک امر طبیعی است. خانم هنرمندی که ۵۶ سال آواز خوانده و آهنگ اجرا کرده، حالا به سنوسالی رسیده که دیگر آواز خواندن برایش آسان نیست. به بیانی دیگر، هر چیز را پایانی است.
به دنیا آمدن، به مکتب رفتن، فارغ شدن، وارد شغل یا حرفهیی شدن، ازدواج کردن و سرانجام به بازنشستگی رسیدن. شروع، جریان، توقف. آغاز، میانه، پایان. این مسیر کلی زندگی افراد است. اما در حیات اجتماعی مردمان انتظار کلانتر دیگری هم همیشه حاضر است: اینکه وقتی یک کودک نوزاد پس از چندین دهه سرانجام پیر میشود، محیط زندگیاش مثل محیط زندگی پدر و پدرکلانش نباشد. یعنی جامعهیی که او در آن پیر شده، باید پیشرفتهتر و روشنتر از جامعهیی باشد که پدرش در آن پیر شده بود. به زبانی بسیار سادهتر، وقتی پدرکلان من در سال ۱۳۳۲ شمسی فوت کرد، جامعهاش خیلی عقبمانده بود. پدر من که در ۱۴۰۲ شمسی (یعنی هفتاد سال بعد) به پیری رسیده است، باید در جامعهی پیشرفتهتری از جهان برود.
هفتاد سال پیش وقتی «مکتوب»ی از جایی به کسی میرسید، فورا خوانده نمیشد. برای اینکه «خطخوان» آدمی لازم بود که آن نامه را بخواند. کار هرکس که نبود. «بروید، فلانی را بیاورید که ببیند در این نامه چه نوشته شده» یک قاعده بود نه یک استثنا. امروز «خطخوان» بسیار است. در همهی خانوادهها افرادی هستند که میتوانند نوشتهها را بخوانند یا گفتهها و خواستهها و فکرها را به شکل «نوشته» درآورند. سواد گسترش یافته است. این یک روی از هزار روی پیشرفت است.
هفتاد سال پیش، در بوتل کوچکی تیل میانداختند، رشتهیی را در آن تیل غرقه میکردند و سر آن رشته را از سر بوتل بیرون میگذاشتند. وقتی سر رشته را گوگرد میزدند، شعلهی کوچکی که در میگرفت و از تیل درون بوتل تغذیه میکرد، به خانه روشنی میبخشید. به خانه که نه؛ به یک متر اطراف خود. روشنایی ضعیف آن تکنولوژی روحنواز البته دل صاحب خود را میلرزاند. میگفتند وقتی لازمش ندارید، خاموشش کنید تا تیل زیاد مصرف نشود. اسم آن تکنولوژی چراغ موشی یا چراغ موشک بود. امروز، مردم صفحههای شیشهیی را رو به آفتاب میگذارند و از نور آفتاب برق میگیرند و خانههای خود را با تکنولوژی Solar روشن میسازند.
پس مسیر اینگونه است. آن وقت چنان بود، حالا وضعیت بهتر است. راه همین است دیگر، نه؟
اگر اهل افغانستان نباشیم، مسیر، آری، تقریبا همین است. اما ملک ما سرزمین شگفتیهاست. تاریخش را که بنویسند باید محتاط باشند که با این تصور -تصور رو به پیش- کار نکنند. پنجاهوشش سال پیش یک دختر جوان، بهنام گلالی (مهوش)، به آوازخوانی آغاز کرد و پنجاهوشش سال آواز خواند. تاریخنگار نباید فکر کند که وقتی او با آوازخوانی وداع کرد، دختران دیگری در افغانستان شروع کردند به آوازخوانی. نخیر. مورخ باید سال را ببیند. در سال هزاروچهارصدودوی شمسی موسیقی برای زنان و دختران ممنوع بود. موسیقی نه، همه چیز برای دختران و زنان ممنوع بود. حتا همان باسواد شدن (که تاریخنگار فکر میکرد در سال ۱۴۰۲ حتما دیگر الزامی شده باشد) برای زنان و دختران ممنوع شد.
هفتاد سال پیش، مردی ژندهپوش دنبورهی کهنهی خود را بر میداشت و در مجلس عروسی کسی از تارهای آن دنبوره نوای عشق و شادی بر میانگیخت. حالا مردان خشمگینی که ننگشان میآید فرهنگشان فقط با هفتاد سال مقایسه شود و به همین خاطر به چهارده قرن پیش بر میگردند، آن دنبوره را با تبر میشکنند و صاحبش را بهخاطر ارتکاب منکرات با مشت و قنداق مینوازند و عبرت دیگران میسازند. حالا شب است و نمیتوانید اسم خود یا دخترتان را «مهوش» بگذارید. به مَه و خورشید نیازی نیست. زمان علیقه و خفیضه و شخیطنطه و ققطیره و مغیلبه است. تاریخنگار نباید فرض کند که چون «هفتاد سال پیش» زمان گذشته است، لاجرم حالا، در سویِ آیندهی زمان، آدمها دیگر به اندازهی آن هفتاد سال پیش تاوان عقیده و باور و شکل موی و مُد لباس و انتخاب رنگ خود را نمیدهند. در جاهای دیگر شاید. در این ملک، جان آدم را میستانند تا همگان بدانند که رنگ پاچه یا اندازهی ریش یا طنین صدا حد دارد. استاد مهوش آنتن نمیدهد. زمان استاد خفّاش است.