میپرسد: «رفت؟» میشنود: «نی.» اندکی صبر میکند. کلاههای گرد قندهاری را روی سرش جابهجا میکند و به فکر فرو میرود. اندکی زمان میگذرد. دوباره به فکر میآید. دوباره صدای نیمهمردانهاش را به بیرون از زیرزمینی میفرستد و با ناراحتی میپرسد: «رفته یا استه؟» صدایی نازک ولی با لحن خشن جواب میدهد: «صبر کو تو ره میگم او لوده. اگه آمدم باز پای دیگه ته مه میده میکنم.»
دیگر چیزی نمیگوید. همانگونه روی آخرین راهپلهی زیرزمینی «دهافغانان»، واقع در مرکزیترین نقطهی شهر کابل روی دامن دراز پیراهنوتنبانش قرار مینشیند. کلاههای قندهاری را از سرش برداشته و پیشرویش میگذارد. پاهای رهگذران به سرعت از جلو کلاهها عبور میکنند. یکی از پاها که در حال دویدن است، به برج هفتطبقهای کلاههای او اصابت میکند و برج «رزق و روزی» او فرو میریزد و کثیف میشوند. کثیف که میشوند به رنگ موهای خاکآلود سرش و صورت ناشستهاش درمیآیند. کلاهفروش/گدا با عصبانیت چند تا دَو و دشنام رکیک تحویل مرد گریزپا میدهد. بعد پای مصنوعیاش را بغل دیوار سرد قرار میدهد و خودش نیز منتظر میماند تا برادر کوچکش از راه برسد و با هم راهیای خانه شوند، اما قبل از آن، خودش را وادار به «گدایی» میکند. زیرا امروز هم مثل اکثر روزهای هفته درآمدی نداشته است.
شخصیت این گزارش به زبان خودش از گذشتهی دردناکش روایت میکند.
دیروز
جنگ در زادگاهم، ولسوالی «نرخ» در ولایت میدانوردک جریان داشت. آنچنان بازار جنگ داغ بود که در نهایت، مجبورمان کرد که از آنجا کوچ کنیم و به «پایتخت بدون جنگ» آواره شویم. آن زمان من نوجوانی بودم سیزدهساله؛ یک بچهدهقان بودم. پدرم دهقان و مادرم خانم دهقان بود. روزگار با ما بدرفتاری نمیکرد چنان که در حال حاضر، وحشتناکترین رخ و تیزترین دندانهایش را مینمایاند.
جنگ و درگیری نه تنها میان نیروهای دولت جمهوری و شبهنظامیان طالبان صورت میگرفت، بلکه انواع گروههای دیگر مثل حزب اسلامی و چچنیها و دیگر خارجیها هم وجود داشتند. گاهی در دل تاریکی شب صدای شلیک گلولهها آرامش خوابمان را پاره میکرد و گاهی روزها، هنگامی که سرگرم فعالیتهای کشاورزی و دامداری بودیم، پیامهای هشدارآمیز از سوی مسئولان محلی دریافت میکردیم تا پیش از آغاز عملیات خانههایمان را تخلیه کنیم.
روزی که تیر خوردم را هرگز فراموش کرده نمیتوانم. درد آن را تا هنوز هم تا مغز استخوان پایم احساس میکنم. درد و اندوهش به پیمانهای است که دستان لرزانم را بهسوی هر کسوناکس دراز میکند. و خودم هم نمیدانم که آیا من یک گدا هستم یا یک کلاهفروش. حوالی «نماز دیگر» بود که صدای فیرکان از دو طرف درگیر جنگ شنیده شد. گلولهای کور و خشمناک از لای درختهای زردآلو عبور کرد و آمد و به هیچجا اصابت نکرد مگر به پای راست منی بدبخت. هیچ چیزی را در زندگی به این پیمانه مفت نخوردهام؛ اما این «مرمی لعنتی» را خوردم. یکآن به خاک و خون غلتیدم و سرم به سنگی خورد و از هوش رفتم. و آن زخم ناشی از آن گلولهی ناشناس رفتهرفته «پایکم» را از من گرفت و مرا تا قعر گدایی به زیرزمین پرتاب کرد.
وقتی به «پایتخت بدون جنگ» آمدیم، هرگز به این فکر نمیکردیم روزی همان طالبها حاکم اینجا هم شوند. خانهای را در «دوغآباد» کرایه کردیم. پدرم در مندوی یک دکان میوهی خشکفروشی را شروع کرد. شهر برای من و برادران و خواهرانم بسیار عجیبوغریب بود. بهخصوص همان روزها زنی را در قلب شهر، اول با سنگ و چوب و هر چیز دیگر مورد ضربوشتم قرار دادند، بعد زیر موتر کردند و به آتش کشیدند. دیگر این شهر رنگ فرخندگیاش را از دست داد. امروز شاهد عینیای آن هستیم. طالبان فقط دستور میدهد که «گدایی نکو، کار بکو!» زبانی هم در برابر آنان حرکت نمیتواند که بپرسد: «ملاصایبا کجا است کاری که بکنیم؟ تو نشان بته همو کار ره که من بکنم!»
امروز
هر خیابانی برای او ساحهای کاریاش بهشمار میرود. حتا داخل موتر کاستر زمانی که به طرف خانه میرود، قرآن جیبیاش را درآورده و با صدای محزونی قرائت میکند و مردم برای او پول میدهند. روزانه ۱۰۰ تا ۲۰۰ افغانی با خود به خانه میبرد. پولی که غالبا مصرف نان خشک و داروی پدر و مادر بیمارش میشود. خیلی میترسد که پدر و مادرش را از دست بدهد. ترسی که پراحساستر از هر امری در زندگیاش ریشههای درخت وجودش را میخشکاند.