مریم

چراغی که باد بیداد خاموشش کرد

اطلاعات روز
ارسالی به اطلاعات روز

فرزاد شریف

یک

صبح هفتم میزان، وقتی اولین پرتوهای خورشید در خانه‌ی کوچک مریم، در دامنه‌ی کوه چهل‌دختران در غرب کابل می‌تابید، مریم در میان دردهای ناشی از زخم‌های یک انفجار هولناکِ چهار سال پیش در خود می‌پیچید. گلویش به‌گونه‌ی ترسناکی ورم کرده بود. نفس کشیدن برایش دشوار بود. گوش‌هایش صداهای اطراف را به وضوح نمی‌شنید، لب‌هایش کبود شده بود و رنگ چهره‌اش پریده معلوم می‌شد. نشانه‌های آشکار از وضعیت وخیم او، اعضای خانواده‌ی کوچک‌اش را در سکوتی سنگین و وهم‌ناک فرو برده بود. مادر مریم از وقتی برای نماز صبح بیدار شده بود، چند ساعت بود که بی‌قراری دخترش را روی تشک و کمپل کهنه نظاره می‌کرد، درد می‌کشید. دستانش از ترس و اضطراب می‌لرزید. سکوت در خانه‌ی کهنه‌ی زیرزمینی، با دیوارهای گلی و سقف کوتاه، حالا سنگین و پر از نگرانی بود.

مادر مریم مدتی بود که از تکلیف اعصاب رنج می‌برد. او در شرایط بحرانی خیلی زود تحت فشار قرار می‌گرفت و کنترل خود را از دست می‌داد و دچار فراموشی کوتاه‌مدت می‌شد. او وقتی فهمید که توان کمک ندارد، عمه‌ی مریم را خبر کرد؛ تنها کسی که در طول چهار سال گذشته با مریم از این شفاخانه به آن شفاخانه حرکت کرده و با دردهای دختر برادرش نفس کشیده است. تجربه و شناخت عمه‌ی مریم، تنها امید خانواده در برابر وضعیتی بود که هر لحظه وخیم‌تر می‌شد و زندگی مریم را تهدید می‌کرد.

عمه‌ی مریم وقتی خود را به خانه در زیرزمین رساند، از دیدن مریم دلش لرزید. مریم به محض دیدن عمه‌اش آب خواست. وقتی آب آوردند، آب از گلویش پایین نرفت. ورم گلوی مریم کم‌کم جلو نفس کشیدنش را می‌گرفت. در این حالت، تصمیم بر این شد که مریم را به شفاخانه منتقل کنند. نیم‌ساعت بعد صدای موتر در کوچه‌ی خاکی خانه‌ی مریم پیچید. وقتی از مریم ‌خواستند بلند شود تا به شفاخانه بروند، پاهای مریم توان حرکت را نداشتند. او را در بغل گرفتند و بردند داخل موتر. مادر مریم و چند نفر از بستگان نزدیک، همراه او داخل موتر نشستند. بعد از حرکت موتر، به‌دنبال تایرهایش غبار تیره‌ای از کوچه‌ی خاکی بلند شد که عمه‌ی مریم را به یاد انفجار در مکتب سیدالشهدا انداخت.

مریم در هجدهمین روز ماه ثور سال ۱۴۰۰ خورشیدی، ساعت 4:20 دقیقه‌ی عصر، در مکتب سیدالشهدا زخمی شد. در آن لحظه‌ها که آفتاب عصرگاهی بر دیوارهای گلی خانه‌های منطقه‌ی کوه چهل ‌دختران سایه انداخته بود، ناگهان سکوت کوچه‌ها با صدای مهیب سه انفجار درهم شکست. دروازه‌ی مکتب که دقایقی پیش محل عبور دختران پرشور و خندان بود، به صحنه‌ای از خاک، دود، باروت و فریاد مبدل گشت. در آن حمله‌ی هولناک، 85 نفر، بیشترشان دختران نوجوان، جان خود را از دست دادند و صدها نفر دیگر زخمی شدند. بسیاری از پیکرها به‌گونه‌ای آسیب دیده بودند که تشخیص هویت‌شان دشوار بود. خانواده‌ها ساعت‌ها در شفاخانه‌ها و سردخانه‌ها سرگردان بودند تا عزیزان‌شان را در ردیف بلندی از پیکرهای بی‌جان بازشناسند.

مریم، متولد سال 1387 خورشیدی، در این انفجار به‌شدت زخمی شد. بعد از انفجار او را به شفاخانه محمد‌علی جناح منتقل کردند. عمه‌‌ی مریم آن روز وقتی این خبر را شنید، با شتاب خود را به شفاخانه محمدعلی جناح در کنار برادرزاده‌اش که صنف هفتم مکتب بود، رساند.

دو

دو کودک که سن هر دوی‌شان کم‌تر از 15 سال است، با پیراهن‌های کهنه و خاکی دو بشکه آب را با دستان خود حمل می‌کنند. سراشیبی راه هر دو را اذیت می‌کند. راه این دو کودک به یک خانه‌ی زیرزمینی رنگ‌ورورفته و کوچک منتهی می‌شود. در فضای تاریک و نمور زیرزمینی، بوی رطوبت و دود کهنه در هوا پیچیده است. دیوارهای رنگ‌پریده و ترک‌خورده، سال‌ها فرسودگی را بر خود حمل می‌کنند. سقف کوتاه است و شب‌ها نور زرد و ضعیف یک چراغ کوچک، با زحمت، گوشه‌وکنار اتاق را روشن می‌سازد. در این خانه، شش نفر روزگار می‌گذرانند؛ روزگاری که نه از رفاه نشانی دارد و نه از آرامش.

 بزرگ‌ترین فرد خانواده یک زن میان‌سال با قامت خمیده و تن نحیف است که با مشکلات روانی دست‌وپنجه نرم می‌کند؛ در خیلی از مواقع، کنترلش را از دست می‌دهد. فقط هنگام انجام دادن یک کار کنترلش را از دست نمی‌دهد و این کار «شکستن بادام» است. کاری که برای معیشت خانواده انجام می‌دهد. این زن مادر مریم است. دومین فرد بزرگ خانواده، زن نسبتا جوانی است که زندگی بر او به سختی گذشته است. شکست‌های پی‌درپی در زندگی با مناسبات اجتماعی افغانستان، قامتش را خمیده و نگاهش را غم‌آلود کرده است. این زن عمه‌ی مریم است.

در این زیرزمینی، باقی اعضای خانواده همه کودک‌ اند؛ چهار پیکر نحیف و بی‌پناه که هر یک، به‌گونه‌ای با تلخی زندگی آشنا شده‌اند. کوچک‌ترین کودک، دختر عمه‌ی مریم است و دو کودک میانه، همان‌هایی ‌اند که هر روز با دستان خسته، بشکه‌های آب را از سراشیبی بالا می‌کشند. شانه‌های باریک‌شان زیر وزن بشکه‌ها می‌لرزند، اما چاره‌ای ندارند؛ آب آوردن، مسئولیت هر روزه‌ی‌شان است. کودک دیگر 10 سال دارد و شاگرد یک نجاری است. او تاهنوز روی مکتب را ندیده است. صبح تا شب در کارگاه نجاری کار می‌کند.

تنها منبع درآمد این خانواده، شکستن بادام است؛ کاری ساده اما طاقت‌فرسا که روز و شب‌شان را در خود بلعیده است. در زیرزمینی نمناک و تاریک، همه‌ی اعضای خانواده، از زن بزرگ گرفته تا کوچک‌ترین کودکانی که دستان‌شان هنوز لرزان است، گرداگرد یک سفره‌ی کهنه می‌نشینند. در وسط، تلی از بادام‌ها قرار دارد و هرکس سهم خود را برمی‌دارد؛ دستان کوچک و بزرگ، با ضربه‌های مداوم سنگ، پوست‌های سخت را می‌شکنند و مغزهای بادام را در ظرف‌های جداگانه می‌ریزند.

صدای تق‌تق سنگ‌ها بر بادام، موسیقی روزهای‌شان است؛ صبح، ظهر، شب، فرقی نمی‌کند. نور زرد چراغ، بر صورت‌های خسته‌ی‌شان می‌افتد و سایه‌های لرزانی روی دیوار می‌سازد. انگشتان‌شان از بس پوست بادام شکسته‌اند، زخمی شده و ترک خورده است، اما هیچ‌کس توقف نمی‌کند. هر دانه بادام، ارزشی دارد؛ هر مشت مغز بادام، نانی است بر سر سفره‌ای کوچک.

در پایان روز، مغزهای جمع‌شده را به دکان‌دار می‌برند؛ مردی که بادام‌ها را با قیمت ناچیز می‌خرد و پول اندکی در عوض می‌دهد. این پول، تنها خرج خرید نان می‌شود؛ نانی خشک و ساده که قوت روزانه‌ی این خانواده است. نه گوشتی در کار است و نه میوه‌ای، نه لباس نو و نه اسباب‌بازی‌ای. زندگی‌شان در همان صدای مداوم شکستن بادام خلاصه شده؛ صدایی که با هر ضربه، امیدی کوچک و لرزان به فردا را زنده نگه می‌دارد. این خانواده‌ی مریم است.

سه

مریم ۱۳ ساله، پس از انفجار وحشتناک مکتب سیدالشهدا، به شفاخانه محمدعلی جناح در غرب کابل منتقل شد. بدن کوچک و نحیفش در شوک و درد ناشی از انفجار فرو رفته بود. دو ناخن دستش در همان لحظه‌ی انفجار قطع شده بود و خون از انگشتانش می‌چکید. یک پایش شکسته و استخوانش به‌شدت آسیب دیده بود. به‌گفته‌ی عمه‌ی مریم، ضربه‌ی انفجار نه‌تنها استخوان را خرد کرده بلکه عضلات و بافت‌های نرم اطراف را نیز کنده و با خود برده بود. در دو نقطه‌ی دیگر نیز در پای مریم، گوشت و بافت بدن از بین رفته بود و تنها زخم‌های عمیق و دردناک باقی مانده بود.

در این انفجار شکم مریم پاره شده بود و هر نفس کشیدن، او را با درد سوزانی مواجه می‌کرد. کمرش نیز به‌دلیل افتادن روی سنگ و زمین ناهموار زخم عمیق داشت و پوست و گوشت آن‌جا تا حد زیادی تخریب شده بود. در همه‌ی این زخم‌ها، آثار چره‌ها و قطعات آهن و فلزات منفجره که از انفجار برجای مانده بود، هنوز در بدنش گیر کرده بود و باعث افزایش درد و وحشت او می‌شد.

مریم در هفت روز نخست بعد از انفجار بی‌هوش بود. چند روز بعد از انفجار، یک نهاد به‌نام «بنیاد بابه مزاری» پیشنهاد داد تا زخمیان مکتب سیدالشهدا برای درمان بهتر به کشورهای دیگر منتقل شوند. این بنیاد، که به‌گفته‌ی عمه‌ی مریم، توسط دو نفر به‌نام‌های زهرا یگانه و داوود هیرمندی به دختران زخمی کمک نقدی و خدماتی می‌کرد، وظیفه‌ی کمک به آسیب‌دیدگان را بر عهده داشت و تلاش می‌کرد از امکانات خارجی برای درمان آنان استفاده کند.

برای انتقال مریم به ترکیه، نیاز بود یک نفر از خانواده همراهش برود؛ کسی که در تمام مراحل درمان کنار او باشد. اما خانواده‌ی مریم در آن زمان در شرایط بسیار دشواری قرار داشتند. پدر مریم فلج بود و توانایی سفر نداشت. مادرش نیز درگیر نگهداری از کودک خردسالش بود و نمی‌توانست خانه را ترک کند. در میان این سردرگمی، عمه‌ی مریم پیش‌قدم شد؛ با دلی پر از نگرانی اما با اراده‌ای قوی، تصمیم گرفت همراه مریم به ترکیه برود.

بااین‌حال، بنیاد مذکور شرطی گذاشته بود: افرادی که برای تداوی به ترکیه می‌روند، باید پس از پایان درمان به افغانستان برگردند. این شرط به معنای آن بود که عمه‌ی مریم نمی‌توانست دختر سه‌ساله‌اش را با خود ببرد. تصمیمی سخت و دردناک پیش روی او بود؛ باید بین ماندن کنار کودک خردسالش یا همراهی مریم، که در شرایط خطرناک و درمان فوری قرار داشت، یکی را انتخاب می‌کرد.

در نهایت، عمه‌ی مریم تصمیم گرفت دختر کوچک خود را در افغانستان بگذارد و همراه مریم راهی سفر شود. او با خود فکر می‌کرد که شاید مدت درمان طولانی نباشد، شاید ظرف چند هفته یا چند ماه همه چیز تمام شود و زود به خانه بازگردند.

مریم پس از رسیدن به ترکیه، وارد مرحله‌ای سخت و طولانی از درمان شد؛ مرحله‌ای که بیش از آنچه عمه‌اش تصور می‌کرد، پیچیده و طاقت‌فرسا بود. بدن او، زخمی و آسیب‌دیده از انفجار، به مراقبت‌های دقیق و مداوم نیاز داشت. در هفته‌های نخست، تقریبا هر هفته، و گاهی هر چند روز یک‌بار، او را برای عملیات‌های جراحی پی‌درپی به اتاق عمل می‌بردند.

مریم در هفت ماه نخست در ترکیه هر هفته مورد جراحی قرار می‌گرفت.

در ۲۴ اسد سال ۱۴۰۰، با سقوط دولت جمهوری اسلامی افغانستان و روی‌کارآمدن گروه طالبان، همان‌طور که زندگی میلیون‌ها نفر دستخوش تغییرات عمیق شد، زندگی مریم نیز کاملا دگرگون شد.

تا پیش از این، هزینه‌های درمان مریم در ترکیه از سوی «بنیاد بابه مزاری» تأمین می‌شد؛ نهادی که مسئولیت انتقال و پشتیبانی زخمیان مکتب سیدالشهدا را به عهده گرفته بود. اما درست بعد از سقوط دولت، این نهاد نیز کارکرد عادی خود را از دست داد و در نتیجه تمام حمایت‌ها و بودجه‌ی درمان مریم قطع شد. درمان‌های پرهزینه در کشوری بیگانه، ناگهان به دوش عمه‌ی مریم و خانواده‌ای افتاد که حتا در وطن خودشان درگیر فقر و درد بودند. حالا هیچ بودجه‌ای وجود نداشت، و دخترکی که زندگی‌اش به درمان وابسته بود، ناگهان در میانه‌ی بحران سیاسی و بی‌توجهی، بی‌پناه مانده بود.

بعد از قطع ناگهانی حمایت بنیاد، عمه‌ی مریم با سیلی از مشکلات تازه روبه‌رو شد؛ مشکلاتی که نه‌تنها جسم و روانش را فرسود بلکه او را در کشوری بیگانه، درگیر نبردی بی‌پایان میان فقر و درمان کرد. از یک‌سو باید روزها کار می‌کرد تا اندک پولی برای ادامه‌ی زندگی و درمان فراهم شود، و از سوی دیگر شب‌ها و میان ساعت‌های خستگی، مراقب مریم بود؛ دختری که هر روزش میان تخت شفاخانه و دارو می‌گذشت.

هزینه‌های درمان در ترکیه سنگین بود. برای هر دارو، هر بستری، هر عملیات و حتا هر بار انتقال به شفاخانه، پول لازم بود؛ پولی که عمه‌ی مریم نداشت. او برای ادامه‌ی درمان به قرض و بدهکاری پناه برد. از هر جا که می‌توانست، پول قرض گرفت تا مبادا روند درمان مریم قطع شود. نتیجه‌ی این تلاش بی‌وقفه، بدهی بزرگی بود که امروز بر دوش او سنگینی می‌کند. او حالا بابت خرید دارو در ترکیه هزار و ۸۰۰ دالر بدهی دارد.

اما وضعیت به همین حد محدود نماند؛ بدن مریم آرام‌آرام در برابر آسیب‌های پنهانی انفجار تسلیم شد. به‌گفته‌ی داکتران در ترکیه، ضربه‌ی شدیدی که در روز انفجار به ناحیه شکم و گرده‌‌ی مریم وارد شده بود، در کنار شوک روانی عمیق، موجب شد که در سال دوم اقامت در این کشور، مریم به بیماری لوپوس مبتلا شود. این بیماری، که سیستم ایمنی بدن را علیه خود بدن فعال می‌کند، به تدریج گرده‌های او را درگیر کرد. حالا دیگر نه فقط زخم‌های انفجار بلکه یک بیماری مزمن و خطرناک نیز در بدنش خانه کرده بود.

لوپوس به سرعت پیشرفت کرد؛ تا جایی که چندین بار، مریم برای دیالیز گرده‌ها به شفاخانه منتقل شد. این بیماری جدید 17 روز مریم را در حالت کما نگه داشت. وضعیت او آن‌قدر بحرانی شد که داکتران نگران بودند گرده‌هایش را برای همیشه از دست بدهد. در همین جریان، زمانی که مریم برای بررسی‌های دقیق‌تر وارد اتاق ام‌آر‌آی شد، داکتران با کشفی جدید و تکان‌دهنده روبه‌رو شدند: «دو چره آهنی ناشی از انفجار در مغز مریم باقی مانده بود.» این را قبلا نه در کابل و نه در ترکیه متوجه شده بودند.

مریم 17 روز در کما بود

این کشف، مسیر درمان را پیچیده‌تر و خطرناک‌تر کرد. داکتران ترکیه گفتند که برای انجام چنین عمل حساسی، امکانات کافی ندارند. آنان توضیح دادند که مریم باید به یک مرکز مجهزتر در امریکا یا آلمان منتقل شود تا بتوان چره‌ها را بدون آسیب به مغز خارج کرد. این گفته‌ها برای عمه‌ی مریم، مانند باز شدن زخمی تازه بود؛ او که با تمام توان، با قرض و کار شبانه‌روزی، تا این‌جا آمده بود، حالا با واقعیتی مواجه شده بود که از توان او بسیار فراتر بود.

پس از حدود یک‌ونیم سال، داکتران تازه فهمیدند که در مغر مریم هم چره وجود دارد.

در چشمان مریم، خستگی، درد و اندکی امید دیده می‌شد؛ امیدی کوچک به زندگی. اما پشت این امید، بار سنگین بدهی، بیماری و بی‌پناهی بر شانه‌های عمه‌اش سنگینی می‌کرد؛ زنی که بی‌صدا، در کشوری غریب، به تنهایی جنگیده بود.

چهار

کابل.از وقتی مریم را به شفاخانه بردند، تا پس‌ازچاشت هفتم میزان، عمه‌ی مریم هر چند دقیقه یک‌بار با مادر او تماس می‌گرفت و بی‌تابانه جویای احوال دختر برادرش بود. از اول صبح تا آن ظهر، مریم بارها دچار حملات عصبی شدیدی شده بود؛ بدن کوچک و نحیفش تکان می‌خورد، نفسش بند می‌آمد و گاهی از شدت درد، خود را از تخت بلند می‌کرد و دوباره روی تخت می‌کوبید. هر ضربه‌ای، فریادی خاموش بود که تنها دیوارهای نمور زیرزمین و دل مادر توانست آن را حس کند.

اما حدود ساعت چهار عصر، ناگهان تمام خدمات مخابراتی و اینترنت در افغانستان قطع شد. اینترنت‌ها خاموش شدند و ارتباطات قطع شد. تماس‌های مکرر عمه‌ی مریم دیگر به جایی نرسید. هیچ پیام، هیچ صدایی، هیچ نشانی از حال مریم به خانه‌ی زیرزمینی در کوه چهل‌دختران نرسید.

هشتم میزان هم، وضعیت هیچ تغییری نکرده بود؛ اینترنت و شبکه‌های مخابراتی همچنان قطع بودند و هیچ خط ارتباطی برقرار نمی‌شد. این روز برای عمه‌ی مریم روزی طولانی و پر از سکوت و انتظار بود که هیچ خبری به او نمی‌رسید. قلبش پر از اضطراب بود و ذهنش مدام در چرخه‌ای بی‌پایان از وحشت و خیال‌پردازی گرفتار می‌شد: مریم کجا است؟ در چه وضعیتی است؟ حالش خوب شده است؟

در پس‌ازچاشت نهم میزان، سکوت سنگین شبکه‌های ارتباطی شکست و اینترنت و خدمات مخابراتی دوباره برقرار شد. به محض وصل شدن خطوط، عمه‌ی مریم با قلبی پر از اضطراب، با مادر مریم تماس گرفت. صدای مادر، خسته و نگران، از پشت خط به گوش رسید، اما آرامش چندانی نداشت. مریم، که دو روز در یک شفاخانه‌ی خصوصی بستری بود، حالا به شفاخانه علی‌آباد منتقل شده بود. در شفاخانه‌ی خصوصی، تداوی و معالجه‌ی مناسب صورت نگرفته بود و این شفاخانه مریم را رد کرده بود. حال مریم به‌دلیل شدت آسیب‌ها و حملات عصبی مداوم، نیازمند مراقبت فوری و تخصصی بود.

شب نهم میزان، شب بسیار سخت و طاقت‌فرسا بود. عمه‌ی مریم خود را به شفاخانه علی‌آباد رساند. تجربه‌ی سفر قبلی او با مریم به ترکیه، به او آگاهی از یک بیماری خطرناک در بدن مریم داده بود؛ بیماری‌ای به‌نام لوپوس. لوپوس، که نام کامل آن لوپوس اریتماتوز سیستمیک (SLE) است، یک بیماری خودایمنی است؛ یعنی سیستم ایمنی بدن به‌دلیل شوک عصبی شدید یا فشار شدید روانی هوشیاری خود را از دست می‌دهد و به اشتباه به بافت‌ها و اندام‌های سالم خودش حمله می‌کند. این بیماری می‌تواند بسیاری از اعضای بدن را درگیر کند، از جمله پوست، مفاصل، گرده‌ها، قلب، گلو، ریه‌ها و مغز. در موارد شدید، التهاب ناشی از لوپوس می‌تواند به بافت‌ها و اندام‌های حیاتی آسیب برساند و زندگی فرد را به خطر بیندازد.

به‌گفته‌ی داکتر معالج مریم در ترکیه، در بدن او، لوپوس به شکل ویژه‌ای بر گلو و گوش او اثر گذاشته بود. التهاب ناشی از بیماری باعث شده بود گلو دردناک و حساس شود و حتا گاهی بلعیدن را سخت کند. گوش‌های او نیز درگیر التهاب بودند، به طوری که صداها را به سختی می‌شنید و تعادل و آرامش او را مختل می‌کرد. این وضعیت، به حملات عصبی و شوک‌های شدید او دامن می‌زد و باعث شده بود بدن کوچک و نحیفش هر بار به‌شدت تکان بخورد و نفسش بند بیاید.

در ترکیه، داکتران با دقت و وسواس، این بیماری را تشخیص داده بودند، اما حال که مریم در کابل بود، داکتران محلی، به‌خصوص داکتران شفاخانه‌ علی‌آباد، توانایی تشخیص آن را نداشتند و به وضوح از آن بی‌خبر بودند. نهم میزان عمه‌ی مریم به داکتران گفت: «مریم بیماری لوپوس دارد.» اما واکنش داکتران، ترکیبی از تعجب و تردید بود: «لوپوس چیست؟» این جمله، چون پتک سنگینی بر قلب عمه‌ی مریم فرود آمد. تجربه و دانشی که او در سفر با مریم کسب کرده بود، این‌جا نادیده گرفته می‌شد و تلاشش برای محافظت از دخترک، به جدال با بی‌خبری و ناآگاهی تبدیل شده بود.

ساعت چهار صبح، بدن کوچک و نحیف مریم از حملات عصبی شدید و شوک‌های دم‌به‌دم می‌لرزید و نفس‌اش بند می‌آمد. هر بار که حمله می‌آمد، مریم روی تخت بی‌تاب می‌شد؛ دست‌وپا می‌زد و چشم‌هایش پر از درد و وحشت بود.

عمه‌ی مریم، که تمام شب را در اضطراب و بی‌خوابی سپری کرده بود، دیگر طاقت نگاه کردن به دخترک را نداشت. با دلی پر از ترس و دستانی لرزان، در اتاق عاجل می‌دوید، با داکتران حرف می‌زد، التماس می‌کرد، گریه می‌کرد. تلاشش بی‌وقفه بود؛ اما به‌گفته خودش، داکتران کاری از پیش نمی‌بردند و منتظر مرگ مریم بودند.

در همان لحظات تلخ، مریم آرام گرفت و دیگر نتوانست مقاومت کند؛ بدن کوچک و نحیفش، که ساعت‌ها در برابر حملات عصبی و التهاب لوپوس مبارزه کرده بود، از نفس افتاد.

پنج

پدر مریم. در یک روز معمولی تابستانی، وقتی مریم هشت‌ساله بود، سرنوشت خانواده‌اش در یک لحظه تغییر کرد. پدر 32 ساله‌اش، که سر کار و مشغول ساختن یک خانه بود، ناگهان کنترل اعضای بدنش را از دست داد. او به زمین افتاد، بی‌حرکت ماند، و از آن لحظه به بعد، کمر، پاها و دستانش دیگر فرمان نمی‌بردند. داکتران گفتند که فشار خونش به‌طور ناگهانی بالا رفته و باعث فلج کامل شده است. طبق گفته‌ی داکتران، امیدی به بهبودی نبوده است. خانواده‌اش او را با همین وضعیت به خانه آوردند؛ مردی که زمانی ستون خانواده بود، حالا روی بستر افتاده و به اطرافیان وابسته شده بود.

سال‌ها گذشت؛ سال‌هایی پر از سختی، بی‌پولی و مراقبت شبانه‌روزی. پدر مریم، با بدنی فلج و روحی خسته، در خانه دراز می‌کشید و زمان، آرام‌آرام او را می‌فرسود. در این میان، مریم بزرگ‌تر می‌شد. در سال ۱۴۰۱، در حالی که مریم و عمه‌اش در ترکیه با زخم‌ها، بیماری‌ها و بدهکاری دست‌وپنجه نرم می‌کردند، خبر تلخ دیگری از غرب کابل به آنان رسید: پدر مریم درگذشته است.

پدر مریم، هرچند سال‌ها از نظر جسمی از زندگی عادی دور مانده بود، اما همچنان ستون عاطفی خانواده محسوب می‌شد. حالا این ستون نیز فرو ریخته بود. خانه‌ی زیرزمینی‌شان در کابل، که زمانی صدای نفس‌های مردی فلج اما زنده را می‌شنید، در سکوت فرو رفت. برای مادر مریم و کودکان دیگر، این اتفاق به معنای سقوط کامل در بی‌پناهی بود؛ و برای مریم، که در کشوری بیگانه زیر تیغ جراحی و دیالیز نفس می‌کشید، مرگ پدر مانند زخمی تازه بر زخم‌های کهنه‌اش نشست.

پدر مریم یک سال بعد از انفجار در مکتب سیدالشهدا از دنیا رفت.

شش

مریم دیگر از هوای جغرافیایی که در آن به‌دلیل تعلیم، آموزش و رفتن به مکتب هدف حمله‌ با باروت قرار گرفته است، نفس نمی‌کشد. از او چند کتابچه‌ی خاطره به جا مانده است؛ دفترچه‌های زیبا با جلدهای رنگارنگ که میان برگ‌های‌شان، زندگی و رویای یک دختر نوجوان جریان دارد. در لابه‌لای صفحه‌ها، دست‌خط کودکانه و نوجوانانه‌اش نقش بسته است؛ جملاتی پر از امید، آرزو، ترس‌ها و دل‌نوشته‌هایی که گاه به آرامی و گاه با هیجان نوشته شده‌اند.

مریم حال و روز خود را در کتابچه‌ی خاطراتش می‌نوشت.

مریم در آخرین ماه‌های عمر کوتاه خود به علاوه‌ی بیماری، از فرهنگ زن‌ستیزانه‌ی رایج در افغانستان رنج می‌برد. او در دوم سرطان امسال، در یادداشتی در کتابچه‌ی خاطراتش نوشته است: «بزرگ‌ترین رویای من یک زندگی آرام و خانواده‌ی خوشحال و داکتر شدنم است. من همیشه به این فکر بودم که روزی بزرگ شوم و داکتر شوم. زندگی خوش و آرامی و داشته باشم. اما نمی‌دانم به آرزویم می‌رسم یا خیر. چون ‌که مردم خیلی گپ می‌زنند. مثلا اگر یک دختر جایی تنها برود حرف می‌زنند. اگر کمی خوشحال باشد باز هم حرف می‌زنند. نمی‌دانم چطور مردم اند. خدا هدایت‌شان کند.»

یادداشتی از کتابچه‌ی خاطرات مریم؛ او از زن‌ستیزی رنج می‌برد.

این‌روزها خانواده‌ی مریم در تاریک‌ترین و دشوارترین فصل زندگی‌شان به‌سر می‌برند. پس از مرگ مریم، نه‌تنها زخم‌های عاطفی آنان التیام نیافته بلکه فقر، بی‌پناهی و بی‌سرپرستی همچون سایه‌ای سنگین بر خانه‌ی‌شان افتاده است. در جامعه‌ی مردسالار و سنتی‌ای چون افغانستان، نبودن یک مرد در خانه، به معنای بی‌پناهی مطلق است. این خانواده اکنون تماما از زنان و کودکان تشکیل شده؛ زنانی خسته و کودکان معصومی که هنوز درکی از عمق رنج ندارند، اما هر روز آن را با پوست و استخوان حس می‌کنند.

اقتصاد خانواده در وضعیت بسیار شکننده‌ای قرار دارد. تنها منبع درآمدشان، شکستن بادام و کارهای بسیار ابتدایی است؛ کاری که همه، از بزرگ‌ترین تا کوچک‌ترین عضو خانواده، انجام می‌دهند تا لقمه‌نانی بر سر سفره بگذارند. مادر مریم، زنی است با دستان پینه‌بسته و چشمانی خسته که هر روز در انتظار کمک نهادها و مردم خییر می‌نشیند. اما چهار سال است که هیچ نهاد کمک‌رسانی نیافته است. نگاهش پر از امید و هم‌زمان شرمندگی‌ است؛ امید به این‌که دستی از جایی دراز شود، و شرمندگی از این‌که نمی‌تواند فرزندانش را به تنهایی نجات دهد.

اما عمه‌ی مریم می‌گوید که دیگر به هیچ نهادی اعتماد ندارد. او از نهادها زخم خورده است؛ زخم‌هایی عمیق و بی‌صدا. روزی به آن‌ها اعتماد کرد، با آن‌ها به غربت رفت، اما در سخت‌ترین لحظه‌ها، تنها ماند. حالا وقتی نام نهادها به زبان می‌آید، چهره‌اش درهم می‌رود و نگاهش سرد می‌شود. او می‌گوید: «همه‌ی‌شان وعده می‌دهند، اما وقتی زمان عمل می‌رسد، ما می‌مانیم و رنج خودمان. آن‌ها فقط به فکر خود هستند.»

در این‌روزها، خانواده‌ی مریم سخت به حمایت واقعی و انسانی نیاز دارند؛ حمایتی که از جنس وعده نباشد، از جنس عمل باشد. زنانی تنها، کودکانی آسیب‌دیده، و خانه‌ای که نفس‌هایش بوی فقر می‌دهد. این تصویری از اکنون آنان است.

از روزنامه‌نگاری مستقل حمایت کنید

محدودیت‌های گسترده بر رسانه‌ها و فضای عمومی در افغانستان، دسترسی شهروندان به اطلاعات مستقل را محدود کرده است. در چنین شرایطی، «اطلاعات روز» متعهدانه و مستقل به کار خود ادامه می‌دهد تا حقیقت قربانی خاموشی و فراموشی نشود.

ما وابسته به هیچ قدرتی نیستیم و تنها برای مردم می‌نویسیم.

مأموریت ما افشای فساد، بازتاب صدای سرکوب‌شدگان، تقویت پاسخگویی صاحبان قدرت، و پشتیبانی از چشم‌اندازی است که در آن همه شهروندان افغانستان از حقوق و آزادی‌های برابر برخوردار باشند و در صلح زندگی کنند.

خبرنگاران ما در شرایط دشوار و گاه خطرناک فعالیت می‌کنند تا گزارش‌های دقیق، منصفانه و مبتنی بر واقعیت منتشر شود و روایت‌های مردم به حاشیه رانده نشود. تداوم این کار، به حمایت مخاطبان و حامیان مستقل وابسته است.

هر کمک، فارغ از میزان آن، به ادامه روزنامه‌نگاری مستقل کمک می‌کند. اگر امکان کمک مالی ندارید، همرسانی این درخواست و تشویق دیگران به حمایت نیز سهمی مهم در تقویت این مسیر دارد.

در کنار حقیقت بایستید
از اطلاعات روز حمایت کنید

برای حمایت اینجا کلیک کنید
با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
1 دیدگاه