یادداشت‌های ۶۴ روز سفر به دور امریکا (قسمت پنجم)

عباس اسدیان
عباس اسدیان
عباس اسدیان، متولد خزان سال ۱۳۷۵ در ولسوالی ورسِ ولایت بامیان است. او در سال ۱۳۹۷ از دیپارتمنت فلسفه‌ی دانشگاه بامیان فارغ‌التحصیل شده و در سال...

آیداهو

به محضی که از واشنگتن وارد ایداهو شدم، از بخش‌های هیل کنیون Hill Canyon (عمیق‌ترین دره امریکا) باید عبور می‌کردم. مسیر رو به پایین بود و هرچه بیشتر وارد خاک آیداهو می‌شدم، به عمق دره می‌رفتم.

برای خرید در جایی توقف کردم. خانم میان‌سالی به پلیت موترم نگاه کرد و با تعجب پرسید از مریلند چطور این‌جا آمدی. اندکی قصه کردم و با خوشامدگویی به آیداهو خداحافظی کرد. هوا رو به تاریکی بود و من همچنان داشتم از قعر یک دره رانندگی می‌کردم که اطراف‌ آن کوه بود و آسمان را تنگ کرده بود، جایی مثل دره شیبر یا تنگی شهیدان در بامیان. تابلوهای هشدار سقوط سنگ در کنار جاده نصب بود. موبایل هم سرویس نداشت و هرقدر هوا تاریک شد بر ترسم نیز افزوده شد، چون در امتداد دره هیچ نشانی از آدمی دیده نمی‌شد. ساعت نُه شب به جایی رسیدم که از سیاتل آن را نشانی کرده بودم. با وجود ترس شدید از خرس و حیوانات وحشی، خیمه‌ام را وسط جنگل در کنار آب برپا کردم. غذایم را با ترس از حمله‌ی خرس خوردم و زود خوابیدم. آن شب کاملا از دنیای بیرون بی‌خبر بودم.

مونتانا

فردای آن روز بعد از یک ساعت رانندگی به ایالت مونتانا رسیدم. تصویر بزرگ خرس بر روی تابلوی خوشامدگویی، اولین چیزی بود که از مانتانا دیدم. آن لحظه فکر کردم به آنچه از قبل به‌عنوان امریکای وحشی در ذهن داشتم، رسیده‌ام. ورود به مونتانا مثل آغاز فصل جدید از این ماجراجویی بود.

در تابلوی خوشامدگویی مونتانا نوشته بود: «این‌جا سرزمین خرس است.» این یعنی زنگ خطر و ورود به سرزمین متفاوت و البته بکر. چاشت در شهرکی به‌نام بیوت Butte رسیدم و می‌خواستم غذا بخورم. اما در کمال تعجب تمام رستورانت‌های آن‌جا بسته بود. به من گفتند آبی که به شهر می‌آید به‌خاطر کندوکاو در معدنی که در همین نزدیکی‌ها است، آلوده شده و برای همین رستورانت‌ها بسته‌اند. غذا را در جای دیگر خوردم و به راهم ادامه دادم. به جایی به‌نام بهشت‌دره رسیدم که البته اسمی بسیار بجا بود برای همان‌جا. کوه‌های بلند و با عظمت، دره‌ی وسیع را احاطه کرده بود که زیبایی خاص به آن بخشیده بود. از دیدن بهشت‌دره روانم تازه شد.

در مرز با وایومینگ رسیدم و با گشتی کوتاه در بخش ماموت یلو استون Yellowstone National Park تصمیم گرفتم شب دوباره برگردم به مونتانا، چون تمام جاهای چادرزنی و هتل‌های یلو استون پر بود. در مونتانا به‌دنبال کمپگروند (جای چادرزنی) گشتم. جست‌وجوی آنلاین و حضوری جواب نداد. دنبال هتل هم گشتم، اما به‌دلیل نزدیک بودن به یلواستون همه‌ جاها از قبل ریزرف شده بود. وارد یک دره شدم که گفته بودند جایی برای کمپینگ دارد. وقتی آن‌جا رسیدم هم پر شده بود. کسی برایم گفت اگر دره را چند مایل رو به بالا رانندگی کنم، شاید جایی پیدا شود. سرک خامه بود و من نیز به سمت بالای دره حرکت کردم. آنتن به کلی قطع شد. هوا رو به تاریکی و سرک هم رو به خرابی بود. زیر موتر گاهی به زمین می‌خورد و صدای سنگ‌ریزه‌هایی که به زیر موتر می‌خورد گوش‌خراش بود. در گوشه‌وکنار جاده هشدارهای جدی درباره‌ی حضور خرس‌های خاکستری (خطرناک‌ترین خرس‌ها) فراوان بود. اما چاره‌ای نبود و باید جایی برای چادر زدن پیدا می‌کردم، چون موترم کوچک است و داخلش نمی‌شود خوابید.

گاوهای وحشی امریکایی (بایسن) در پارک ملی یلو استون.

انگار وارد یک روستای بسیار دورافتاده و بی‌امکانات در گوشه‌های افغانستان شده بودم. اصلا نمی‌دانستم کجا هست و چه نام دارد، فقط می‌دانستم در ایالت مانتانا است. کمی مسیرم را عوض کردم و وارد جایی شدم که فکر می‌کردم شاید بتوانم شب آن‌جا بمانم. با احتیاط وارد شدم. دیدم پیرزنی در همان حوالی است. توقف کردم و سلام دادم. به سمتم آمد و گفتم دنبال جای برای شب هستم. گفت این‌جا ملک شخصی او است. لحنش تهدیدآمیز نبود اما تمسخرآمیز بود. بسیار ترسیدم. قبلا شنیده بودم که مونتانا یکی از جاهایی است که راست‌های افراطی در آن زیاد است. فکر کردم ممکن است شلیک کند. به حرکت دستانش مخفیانه دقت کردم و ترس این را داشتم که نکند دستش را به جایی ببرد که از آن تفنگچه‌ای را بیرون بکشد. اما انگار مسلح نبود. طوری همراه‌اش صحبت کردم که کاملا متوجه شد ترسیده‌ام و فقط راهم را گم کرده‌ام. کمی صحبت کردیم و گفت در دهه‌ی هشتاد میلادی در ریچموند ویرجینیا زندگی می‌کرده. وقتی این را گفت، به‌دلیل آشنا بودن ویرجینیا، کمی ترسم پرید. بالاخره با معذرت‌خواهی از حیات خانه‌اش بیرون شدم و بازهم رو به بالا حرکت کردم تا شاید جای مناسب پیدا کنم. اما وقتی به جایی رسیدم که عملا زیر موتر به زمین بند می‌شد و سرک هم بیشتر از پیش خراب و باریک می‌شد، تصمیم گرفتم برگردم. از وسط همان جاده خراب به‌ سختی برگشتم که حین برگشت امکان این وجود داشت که موتر از جاده منحرف شود، چون سرک باریک و شیب‌دار بود. ترس این هم وجود داشت که راه را گم کنم. در مسیر برگشت کسی را دیدم که خیمه‌اش را کنار یک تابلوی هشدار از حضور خرس نصب کرده بود. چند بار از دور سلام دادم تا بپرسم که می‌توانم شب در کنار خیمه‌اش خیمه خود را نصب کنم یا خیر، اما جواب نداد. با ناامیدی برگشتم. با خودم گفتم هیچ نشد شب فقط داخل موتر می‌نشینم. بازهم وارد همان کمپگروندی شدم که پیش‌تر از آن رد شده بودم. این‌بار کسی آمد و گفت اگر نمی‌توانی جای پیدا کنی بیا امشب خیمه‌ات را در کنار RV (موتر تفریحی) ما نصب کن. احساس کردم فرشته نجات است. خوشحال شدم. فورا درخواستش را قبول کردم و با پرداخت پولی برای کرایه جای، خیمه‌ام را نصب کردم. وقتی گفتم هیچ جایی پیدا نمی‌توانستم، با اشاره به لطفی که کرده بود گفت هنوز آدم‌های خوب در دنیا وجود دارد. اما از لهجه‌اش فهمیدم که امریکایی نیست. گفت از آلمان آمده و برای یک هفته با خانمش در رخصتی به‌سر می‌برد. آن‌جا اولین‌باری بود که احساس کردم با مهاجران می‌توانم با اعتمادبه‌نفس بیشتر و راحت صحبت کنم. بسیار خسته شده بودم و غذایم را که خوردم خوابیدم.

فردای آن روز به یلو استون برگشتم.

وایومینگ، یلو استون و چشمه‌های آب گرم

به یلو استون (اولین پارک ملی دنیا که در سال ۱۸۷۲ بنیان گذاشته شده) رسیدم؛ شاید آخرین نقطه‌ی سفر که قرار بود جنون‌آمیز باشد. قبلا درباره‌ی یلو استون شنیده بودم؛ این‌که می‌گفتند وقتی در یلو استون هستی انگار در یک دنیای کاملا متفاوت هستی. جایی که آب‌ رو به آسمان می‌رود و پر از چشمه‌های جوشان است. حیات وحش آن در امریکای شمالی بی‌مانند است. اما باید خودم تجربه‌اش می‌کردم.

ساختار یلو استون طوری است که وقتی از سمت شمال وارد شویم وارد یک حلقه می‌شویم. یا همین‌طور اگر از جنوب آن وارد شویم. طی سه روز تمام گوشه‌کنار این حلقه را می‌شود گشت.

از سمت شمال که وارد شدم، ابتدا ساحه‌ی ماموت Mammoth را گشتم. جایی که بعضی سنگ‌ها مثل کوه نمک بود و بعضی سنگ‌ها به رنگ‌های مختلف در قالب زینه درآمده بودند. آب جوشان هم از منفذهای زیر زمین بیرون می‌آمد. به‌ معنای واقعی متفاوت‌تر از هرجای دیگری بود که تا حالا دیده بودم. بخش ماموت خیلی وسیع نبود و زود آن را گشتم.

جایی دیگری که در یلواستون باید آن را دید دره لمار Lamar Valley است، محل بزرگ‌ترین گله‌گاوهای وحشی امریکایی: بایسن Bison. در این دره حدود پنج هزار گاو وحشی در یک گله در گردش است. همیشه در ذهنم تصویرسازی می‌کردم چگونه این حیوانات وحشی را ببینم. روز دوم که در یلو استون بودم، به دیدن بایسن‌ها رفتم.

بزرگ‌ترین چشمه‌ی آب گرم یلو استون.

دره لمار شامل حلقه‌ی اصلی پارک یلو استون نیست، اما در نزدیکی آن قرار دارد. وقتی طرف دره لمار می‌رفتم احساس می‌کردم هنوز جاهایی هست که کاملا بکر است و تمدن و صنعت آن را آلوده نکرده. آدم‌ها در جای‌جایی توقف می‌کردند و به کندوکاو اطراف می‌پرداختند. من هم در مسیر خرس تنهایی را دیدم که گردشگران صف کشیده بودند و از آن عکس و فیلم می‌گرفتند. در جای دیگر هم چند عدد خرس لاشه‌ی یک گاو وحشی را می‌خوردند. بعد از آن به محله‌ی گاوهای وحشی رسیدم. وقتی اولین‌بار گله‌ای کوچک بایسن‌ها را دیدم فقط فریاد کشیدم، نه به‌دلیل ترس بلکه به‌خاطر هیجان و شادی‌ای که از دیدن آن‌ها داشتم. با نگاه کردن به گله‌های وحشی انگار آرامش و دوری از مصیبت‌ دنیای آدم‌ها به آدم مستولی می‌شود. گاوهای غول‌پیکر و بی‌خیال که خودشان را به خاک می‌مالیدند و بی‌خیال در دامن دشت در حرکت بودند، نشان از آزادی داشت. تعدادی از آن‌ها می‌آمدند و از جاده عبور می‌کردند، بی‌توجه به شلوغی آدم‌ها و موترها. ساعت‌ها نشستم و آن‌ها را تماشا کردم. احساس می‌کردم در اعماق امریکای وحشی کاملا آزادم. یک تجربه‌ی بی‌نظیر بود.

از آن‌جا برگشتم و به سمت دیگر پارک رفتم؛ جایی که فواره‌های آب‌های جوشان را دیدم. آب جوشان غر می‌زد و از پارگی کوه خود را به فضا پرتاب می‌کرد. هرآنچه ناشناخته باشد عجیب است، و من نمی‌دانستم چه چیزی باعث می‌شود آب با چنان قدرت و نیرو به هوا پرتاب شود.

براساس آمارها، بیشتر از ده هزار چشمه‌ی آب گرم در یلو استون وجود دارد. این یعنی نصف چشمه‌های آب گرم دنیا در این‌جا است. انگار این پارک بر روی یک دیگ جوشان و جادویی است که زیر زمین خوابیده. وقتی در اطراف چشمه‌های آب جوشان بودم، این تصور را داشتم که هرلحظه ممکن است آتشفشانی از اعماق زمین به آسمان بلند شود.

بعد از یک روز طولانی، شب به محل کمپگروند که اول صبح با خوش‌شانسی آن را ریزرف کرده بودم، برگشتم، چون کسی که قبلا آن را ریزرف کرده بود برنامه‌اش را تغییر داده بود. وقتی با تن خسته طرف خیمه آمدم و به فکرم آمد که مجبورم غذا بپزم و جایم را آماده کنم، ذهنم ناخودآگاه طرف زندگی روستایی در هزاره‌جات، و یا هر جایی دیگری در افغانستان رفت. از فرط خستگی آنگاه به زنانی فکر کردم که روزها مجبور بودند دوشادوش مردان‌شان کار کنند و شب‌ هم باید آشپزی می‌کردند، به کارهای خانه می‌رسیدند و خدمت مردان خانه را انجام می‌دادند. چقدر دشوار است، خصوصا وقتی که هیچ همدلی و همکاری‌ای از سوی مردان وجود نداشته باشد. تصورش حتا سخت است.

روز بعد طرف بزرگ‌ترین چشمه‌ی جوشان امریکا (Grand Prismatic Spring) حرکت کردم که سومین چشمه‌ی بزرگ آب گرم در جهان است. از وسط جنگل‌ عبور می‌کردم. اما ناگهان جنگلزار به تپه‌ی خشکی تبدیل شد که بخار داغ از آن به فضا بلند بود. چشمه‌های کوچک آب گرم هم در نقاط مختلف آن می‌جوشیدند. آن‌جا بود که دریافتم یلواستون با هیچ فورمول و چارچوبی قابل توضیح نیست.

چشمه‌ پریسماتیک مثل نگین دایروی در وسط یک دشت قرار دارد. از چشم‌انداز جنوبی که مشرف بر یک تپه است، بهترین عکس‌ها را می‌توان از آن چشمه‌ی فیروزه‌ای‌رنگ گرفت. اطراف چشمه را سنگ‌های آهک احاطه کرده که آب را به رنگ‌های مختلف درآورده است. بخار غلیظ هم از اطراف آن به فضا بلند است و محیط آن‌جا را تبدیل به یک مکان خیالی می‌کند.

بخش دیگر پارک که بسیار دیدنی است کنیون ویلیج Canyon Village است. آن‌جا چشمه‌ی آب گرم وجود ندارد اما در آن بزرگ‌ترین آبشار یلو استون قرار دارد که دره را شکافته است. از زوایای مختلف می‌توان دره و آبشار را دید که بهترین نقطه‌ی آن آرتیست پوینت Artist Point است. آن‌جا طبیعت مثل یک اثر هنری به چشم می‌آید. آبشار پرقدرت دره را به دو حصه تقسیم کرده و کوه‌های زرد و ملایم در امتداد دره صف کشیده‌اند.

کنیون ویلیج در یلو استون.

از آن‌جا به طرف آب‌فشان پیرمرد وفادار Old Faitful رفتم که هر نود دقیقه یک‌بار فواره می‌کند. وقتی آن‌جا رسیدم هزاران نفر در فاصله‌ی صد متری آن حلقه زده بودند و منتظر فوران آب بودند. انگار برای تماشای مسابقه‌ی ورزشی یا کدام رویداد هیجان‌انگیز آمده باشند.

خیلی زود فوران آب داغ از زیر زمین شروع شد. وقتی آب به هوا پرتاب می‌شد مثل این بود که در یک پارک آبی آمده‌ام که آب با برق و یا هر انرژی تصنعی دیگر به فضا پرتاب می‌شود. اما واقعیت این است که آن‌جا همه‌ چیز دست طبیعت است. هیچ چیز تصنعی در کار نیست. آن‌جا آب از منفذ تا ارتفاع ۵۵ متر به هوا پرتاب می‌شود. فوران آب حدود پنج دقیقه طول می‌کشد.

چند یادگاری از فروشگاه خریدم. البته آن روز احساس گرمازدگی داشتم و خیلی راحت نبودم. هوا خشک بود و اذیت می‌شدم. حساسیت نیز همچنان مزاحم بود.

از آن‌جا به سمت آخرین نقطه‌های جنوبی پارک حرکت کردم. در سمت جنوب پارک، چشمه‌های آب‌جوش از وسط دریاچه یلو استون می‌جوشد و این احساس را به آدم دست می‌دهد که کل آب آن ساحه در حال جوشیدن است. انگار ظرف آب بسیار بزرگ را بالای آتش گذاشته باشند که در حال جوشیدن است.

به همان اندازه که طبیعت یلو استون عجیب است و مثل یک موجود زنده به نظر می‌رسد، حیات وحش آن هم عجیب است. گاوهای وحشی یلو استون، روزگاری در معرض انقراض بوده‌اند. تا پیش از قرن نوزدهم و دوره‌ی استعمار، جمعیت این موجودات بین سی تا شصت میلیون تخمین زده می‌شد اما تا اواخر قرن نوزدهم به‌دلیل تخریب زیستگاه‌ها، شکار بیش از اندازه و بیماری‌ها به کم‌تر از 500 رأس رسیده بودند. با اعلام وضعیت اضطراری و حفاظت از آن‌ها، جمعیت این گاوها فعلا به حدود 500 هزار در امریکای شمالی می‌رسد. و همین‌طور جمعیت گرگ‌های یلو استون که روزگاری منقرض شده بودند، داستان خواندنی‌ دارد.

امریکایی‌ها در اوایل قرن بیستم متوجه می‌شوند که طبیعت یلو استون در حال دگرگونی است؛ بعضی ساح‌ها کاملا تبدیل به دشت‌های خشک و خاک‌باد می‌شوند و بعضی ساحه‌ها زیر سایه علف‌ها گم، بعضی چشمه‌ها می‌خشکند و بعضی چشمه‌ها جوشان‌تر می‌شوند و همین‌طور پرندگانی که از پارک محو می‌شوند همه مایه تعجب بودند. خیلی زود آشکار می‌شود که دلیل این دگرگونی انقراض گرگ‌های یلو استون است که در نبودشان اکوسیستم نامنظم شده است. آخرین گرگ یلو استون در سال ۱۹۲۶ شکار شد.

غیبت گر‌گ‌ها جمعیت گاوها را راکد نگه داشت و دگر نیرویی نبود که آن‌ها را وادار به فرار و رفتن از این ساحه به آن ساحه کند. برای همین، در جایی که گاوها ساکن بودند زمین خاک‌باد و بی‌علف می‌شد و برعکس جاهایی که گاو نبود، علفزار. و همین‌طور چشمه‌هایی که در قلمرو گاوها بود متأثر شده بود. از سویی، تعدادی از پرندگان از پس‌مانده‌ شکار گرگ‌ها تغذیه می‌کردند که در نبود گرگ و لاشه‌، آن‌ها هم از پارک محو شدند. با درک این واقعیت، تعدادی گرگ از کانادا به یلو استون منتقل شد تا اکوسیستم نظم خود را باز یابد. امروزه بیشتر از صد گرگ‌ در یلو استون وجود دارند.

خلاصه آدم در یلو استون (به‌صورت خاص) و غرب میانه‌ی امریکا به‌صورت کل، مناظر و جاهایی را می‌بیند که به ‌راحتی می‌تواند در دام تئوری توطئه گرفتار شود تا آن همه عجایب را توضیح دهد. اگر توضیحات علمی نمی‌بود، حتما با خرافه و روایات دینی این همه عجایب طبیعی را باید توضیح می‌داد. آن روزی که فواره‌های آب یلو استون را می‌دیدم فکر می‌کردم اگر این همه زیبایی و عجایبی که در یلو استون است در خاور میانه می‌بود، حتما تا حالا چندین پیغمبر و کتاب آسمانی نازل شده بود تا ادعا کند که این‌ها همه قدرت خداوند است. یا هم برای جذب پیرو بیشتر، ادعا می‌کردند این عجایب معجزه‌ی ما است که از جانب خدا آمده‌ایم.

در جنوب یلو استون یکی از زیباترین پارک‌های ملی امریکا قرار دارد: گرند تیتان Grand Teton National Park. بدون شک می‌توانم بگویم زیباترین منظره‌ای که از کوه می‌شد دید را در آن‌جا دیدم. گرند تیتان، با کوه‌های بلند و تیغه‌دار منظره‌های جادویی خلق می‌کند. اوج زیبایی و ظرافت را می‌شود آن‌جا دید. کوه‌های تیغه‌دار که دل آسمان را می‌شکافد، خال‌های برف که همچون لکه‌های سفید بر تن کوه چسپیده، دریایی که پیچان است و مثل مار از پیش روی کوه در حرکت است و مهم‌تر از همه، گله‌های گاوهای وحشی که آنقدر وحشی و صبور اند که انگار تمام دنیا مال آن‌ها است و هیچ خبری در دنیا وجود ندارد.

در یک پس‌ازچاشت به گرند تیتان رسیدم. چند ساعتی گشت زدم و طرف یک دشت رفتم. صدها گاو وحشی در دل دشت و در پیشگاه کوه تیتان در گردش بودند. هوا تاریک شده بود. در نقطه‌ای، گاوهای وحشی آنقدر هجوم آورده بودند که کل مسیر را مسدود کرده بود و مجبور شدم برگردم.

پارک ملی گرند تیتان در ایالت وایومینگ.

تصمیم داشتم شب آن‌جا بمانم اما هرقدر جست‌وجو کردم جایی برای کمپینگ پیدا نشد. مجبور شدم از پارک دور شوم. هتلی را در شهرکی به‌نام ریورتون ریزرف کردم. شب شده بود و چیزی دیده نمی‌شد. فقط در دوردست‌ها و در بعضی نقاط، برق بعضی خانه‌ها دیده می‌شد که مثل ستاره‌های دور از هم منفذی بود به دنیاهای دیگر.

در حال عبور از یک شهرک کوچک بودم که ناگهان چراغ موتر پولیس پشت سرم روشن شد. کنار کشیدم و افسر آمد، خودش را معرفی کرد و اسناد موتر را با لایسنسم خواست. وقتی برگشت یک تکت سرعت برایم نوشته بود. گفت از این‌جا با سرعت بالا رفته‌ام. گفتم که متوجه نبودم و تابلوی محدودیت سرعت را ندیده بودم. به حرف‌هایم اعتنایی نکرد.

فردای آن روز طرف برج شیطان Devil’s Tower حرکت کردم؛ جایی که یک‌بار عکس آن را دیده بودم و از خودم می‌پرسیدم آیا می‌شود این‌جاها هم رفت. برای دیدنش هیجان داشتم. مسیرم که از مرکز به شمال‌شرق ایالت وایومینگ بود، ده‌ها مایل رانندگی می‌کردم بی‌‌آن‌که حتا یک موتر ببینم. جاده‌های وایومینگ بسیار خلوت بود. گاهی از خلوت زیاد، ترس برم می‌داشت. این ایالت کم‌ترین تراکم جمعیت را دارد با حدود ۶۰۰ هزار نفر باشنده.

به برج شیطان رسیدم، جایی که توسط تئودور روزولت به‌عنوان اولین بنای یادبود ملی در امریکا در سال ۱۹۰۶ انتخاب شد.

برج شیطان، اولین بنای یادبود ملی امریکا.

افسانه‌های زیاد برای شکل‌‌گیری این برج وجود دارد. آن‌جا بود که پی بردم در نبود علم واقعا آدم‌ها به دام خرافه می‌افتند، خصوصا با دیدن این همه عجایبی که در امریکا هست. این برج با ارتفاع ۲۶۵ متر در وسط یک دشت قرار دارد. اطراف آن مردمان بومی زندگی می‌کنند و هر روز به زیارت برج می‌آیند. آنان باور دارند که این برج مایه خیر و برکت است و در گذشته مردم را از شر خرس‌ها نجات داده. از جمله داستانی وجود دارد که چند خواهر و برادر از دست خرس‌ها فرار کرده و بالای برج رفته‌اند. بعد وقتی خرس‌ها به طرف قله حرکت کردند، خواهران و برادران کوچک به آسمان پرواز کردند و تبدیل به ستاره شدند؛ اما خرس‌ها به پایین لغزیده و از کوه سقوط کردند. خط‌خطی‌های برج را نشان انگشت‌های خرس می‌خوانند.

پارچه‌های رنگی بر درخت‌های اطراف برج بسته بودند. مسئول آن‌جا گفت این کار مردمان بومی است. کسی به آن‌ها کاری ندارد. حتا گردشگران نمی‌توانند از آن عکس بگیرند. خیلی شبیه به مزار یا مازارهای بود که در هزاره‌جات وجود دارند.

زندگی مردمان اطراف برج و داستان‌هایی که در مورد آن وجود دارد برایم جذابیت داشت. آن‌جا جایی است که آدم احساس می‌کند هنوز می‌شود با خرافه و افسانه زندگی کرد و بازهم خوشحال بود.

با پیاده‌روی یک‌ساعته اطراف برج را گشتی زدم و از زوایای مختلف تماشا کردم. کوهنوردانی را هم می‌دیدم که در حال صعود به بالای برج بودند.

این آخرین ایستگاهم در وایومینگ بود و از آن‌جا به طرف داکوتای جنوبی رفتم.

با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه