یادداشت‌های ۶۴ روز سفر به دور امریکا (قسمت ششم)

عباس اسدیان
عباس اسدیان
عباس اسدیان، متولد خزان سال ۱۳۷۵ در ولسوالی ورسِ ولایت بامیان است. او در سال ۱۳۹۷ از دیپارتمنت فلسفه‌ی دانشگاه بامیان فارغ‌التحصیل شده و در سال...

داکوتای جنوبی

از داکوتای جنوبی به بعد بود که درگیر تاریخ امریکا شدم و بعد از آن جاده‌های طولانی و بی‌انتها را پادکست شنیدم، و یا هم با هوش مصنوعی صحبت کردم و درباره‌ی هرآنچه در این سفر دیده بودم معلومات خواستم. صحبت کردن با اپلیکشن گراک Grok تجربه‌ی بسیار عجیب و البته آموزنده بود. مثل این بود که دارم با یک انسان صحبت می‌کنم که بر هر چیز اشراف دارد. آن را رضا لعلی برایم معرفی کرد.

شب را در حوالی کوه‌های راشمور Mount Rushmore National Memorial بودم، جایی که بیش از هرجای دیگر ما را به تاریخ امریکا وصل می‌کند و از آن به‌نام آرامگاه دموکراسی هم یاد می‌شود.

مجسمه‌ی چهار نفر از چهره‌های تأثیرگذار تاریخ امریکا را در دل این کوه حک کرده‌اند: جورج واشنگتن، توماس جفرسون، آبراهام لینکلن و تئودور روزولت. دو نفر اول از بنیان‌گذاران امریکا هستند و در جنگ‌های استقلال این کشور با بریتانیا جنگیده‌اند. لینکلن امریکا را از جنگ‌های داخلی عبور داد و برده‌داری را لغو کرد. روزولت هم عاشق طبیعت بود، شاهراه‌سازی را شروع کرد، پارک‌های ملی را ایجاد کرد و کانال پانامه را ساخت. این مجسمه‌ها میان سال‌های ۱۹۲۷ تا ۱۹۴۱ ساخته شده‌اند.

در مقابل کوه راشمور، شب‌ها مراسم نورافکنی دارند. تعدادی از قربانیان جنگ هم آن‌جا می‌آیند و طی مراسم ویژه از آنان تقدیر می‌شوند و برای امریکا دعا می‌کنند. انگار آن چهار مجسمه دارند به همه‌ی آنچه گفته می‌شود، گوش می‌سپارند. در ساختمانی که روبه‌روی تندیس‌ها در فاصله‌ی چند صد متری قرار دارد، تاریخچه‌ی مختصر از تمام ۵۰ ایالت امریکا در دل تخته‌های فلزی حکاکی شده است.

فردای آن روز که به کوه راشمور رفتم، با صحنه‌ی جالب‌تری مواجه شدم. تعدادی از مردمان بومی آمده بودند و آوازخوانی و رقص داشتند. آنان فرهنگ و سنت خود را به نمایش می‌گذاشتند. گویا می‌گفتند درست است که سرزمین ما را گرفته‌اید و ما را قتل‌عام کرده‌اید، اما ما هنوز این‌جاییم. آن چهار مجسمه هم می‌گفتند بلی درست است، اما این‌جا امریکا است و هرکس آزاد است و فرصتی برای ابراز وجود دارد. پیش روی مجسمه‌ها و در دامنه‌ی کوه هم خانه‌های قبیله‌ی لاکوتا Lakota people بود که البته مسکونی نبود و صرفا برای نمایش بودند.

کوه راشمور در داکوتای جنوبی.

داکوتای جنوبی اصلی‌ترین محل زندگی سرخ‌پوستان و جایی است که امریکایی‌های بومی در آن زندگی می‌کنند. برای همین تعداد زیادی از آنان را در اطراف کوه‌های راشمور می‌بینیم.

کمی آن‌سوتر از کوه‌های راشمور، مجسمه‌ی اسب دیوانه Crazy Horse قرار دارد. این مجسمه به یاد یک جنگ‌جوی بومی از قبیله‌ی لاکوتا ساخته می‌شود که نماد مقاومت در برابر استعمار سفیدپوستان است. او میان سال‌های ۱۸۴۰ تا ۱۸۷۷ زندگی ‌کرده است. در زبان لاکوتا اسم او را تاشونکه ویتکو می‌گویند. تاشونکه سبک خاص در اسب‌دوانی داشت، به‌طوری که وحشی‌ترین اسب‌ها را می‌راند و هیچ‌گاه به زمین نخورد. به همین دلیل به او لقب اسب دیوانه داده‌اند. اما در سال ۱۸۷۷ در جایی از نبراسکا توسط یک افسر دولت امریکا زخمی شد و بعد از مدتی در داکوتای جنوبی مرد. در بستر مرگ به مردمش گفت: هرآن‌جا که بمیرم همان‌جا سرزمینم است. و همین‌طور اضافه کرد: من کوه می‌شوم تا از شما حمایت کنم.

سال‌ها بعد از مرگش یک هنرمند لهستانی‌تبار ساخت مجسمه‌ی اسب دیوانه را شروع کرد. ساخت این مجسمه‌ی سنگی که از سال ۱۹۴۹ شروع شده، تا حالا ادامه دارد و ممکن است ده‌ها سال دیگر طول بکشد. قرار است این مجسمه تبدیل به بزرگ‌ترین تندیس سنگی در جهان شود. این مجمسه تاشونکه را سوار بر اسب نشان می‌دهد که با انگشت به سرزمین اجدادی‌اش اشاره دارد. مسئولان آن هیچ بودجه‌ی دولتی را قبول ندارند و می‌خواهند این کار را مستقلانه پیش ببرند، که البته با ایده‌ی ساخت مجسمه همخوانی بیشتر دارد. بودجه‌ی این کار از طریق بازدیدکنندگان، دکان‌های یادگاری و دونرهای خصوصی تأمین می‌شود.

محله‌ی تندیس اسب دیوانه توسط خانواده‌ی همان هنرمند لهستانی اداره می‌شود که ساخت مجسمه را شروع کرد. من وقتی آن‌جا رفتم کارگران در بالای کوه مشغول کار بودند و با دور زدن از جلو مجسمه برگشتم. تکه‌سنگی از پارچه‌های کوه به یادگار برداشتم و با خود آوردم.

در مجموع، نزدیکی این مجسمه‌ها، که نه‌تنها با هم همخوانی ندارند بلکه فلسفه‌ی زندگی‌شان در تضاد هم هستند، نشان از تنوع و تکثر در امریکا دارد. در هر سمت چهره‌هایی است که برای طرف مقابل روزگاری دشمن بوده؛ یکی شورشی و دیگری اشغالگر، یکی قاتل و دیگری مقتول، یکی فاتح و دیگری مغلوب.

از آن‌جا به طرف پارک ملی بدلند Badlands National Park رفتم که بسیار فریبنده است. در جست‌وجوهای آنلاین دیده بودم که این پارک متشکل از تپه‌های فراوان است اما در حدود پنج دقیقه فاصله به پارک رسیده بودم که توقف کردم و با خود گفتم حتما مسیر را اشتباه آمده‌ام. چون هیچ نشانه‌ای از وجود تپه نبود و اطرافم سراسر دشت هموار و سرسبز بود. از این‌که این همه راه را اشتباه آمده‌ام ناراحت بودم. اما با تردید به راهم ادامه دادم. دو سه دقیقه بعدتر متعجبانه با علامت پارک مواجه شدم و باورم نمی‌شد که پارک در این‌جا باشد.

زیبایی‌ این پارک با بخش‌هایی از دره مرگ در کالیفرنیا قابل مقایسه است. جایی که تپه‌ها مخروطی‌شکل از دل دشت سربرآورده‌اند. لذت‌بخش‌تر از آن رانندگی از میان آن تپه‌های کوچک و ظریف بود. با یک ساعت رانندگی می‌شد اکثر بخش‌های پارک را دید. تنوع حیات وحش در این پارک هم قابل یادآوری است.

مجسمه‌ی اسب دیوانه در نزدیکی کوه راشمور در داکوتای جنوبی.

از آن‌جا به طرف داکوتای شمالی حرکت کردم که بازهم پولیس ایستادم کرد. از جریمه‌شدن دوباره عصبی شدم. محدودیت سرعت ۸۰ مایل بر ساعت بود و من ۸۸ می‌رفتم. وقتی از پولیس رد شدم فورا متوجه شدم که از دنبالم راه افتاد. وقتی کنار شاهراه ایستاد شدم پولیس آمد و گفت دلیل این‌که ایستادم کرده سرعت بالایم بوده است. گفتم که سرعتم زیاد بالا نیست و گفت بیا به موتر من بنشین تا برایت اخطاریه بنویسم. از من پرسید که از مریلند به این‌جا چه می‌کنم. همان‌طور که هم داشت صحبت می‌کرد و هم اخطاریه می‌نوشت، یک موتر دیگر بسیار تند از کنار ما رد شد. صدایی از موتر پولیس بلند شد و گفت این موتر با سرعت بالا می‌رود، باید ایستادش کنم. به من هم گفت فقط لفظا اخطار می‌دهم و چیزی برایت نمی‌نویسم. خوشحال از موترش پایین شدم. به راهم ادامه دادم. بعد از آن نهایتش دو یا سه مایل بالای محدودیت رانندگی می‌کردم. از پولیس می‌ترسیدم.

اکثر مناطق داکوتای جنوبی زراعتی بود. شاید به همین دلیل تابلوی «دهقانان داکوتای جنوبی جهان را تغذیه می‌کند» را در جای جایی می‌دیدم. البته وقتی هوا تاریک شد رانندگی از میان انبوه حشراتی که خودشان را به شیشه‌ی موتر می‌کوبیدند، آسان نبود. پیش روی موتر یک لایه از لاشه حشرات ایجاد شده بود. حتا پرندگان خودشان را به موتر می‌کوبیدند.

ناوقت شب به شمال‌شرق داکوتای جنوبی رسیدم. دنبال جای می‌گشتم اما اکثر جاها بسته بود. به یک می‌خانه/هتل رفتم و از خانمی پرسیدم که آیا می‌توانم شب در همین حوالی بمانم یا خیر. چون خستگی را در چهر‌ه‌ام دید، گفت هرکاری از دستش بربیاید انجام می‌دهد تا بتوانم جای مناسب پیدا کنم. و به لطف او بود که با یک قیمت پایین‌تر از آنچه آنلاین در سایت هتل گذاشته بودند، اتاقی در اختیارم قرار گرفت. خوشحال شدم. فردای آن روز صبح زود به داکوتای شمالی رسیدم.

به‌سوی شیکاگو

از مرز داکوتای شمالی هم رد شدم و با اندکی رانندگی در این ایالت از آن بیرون شدم. تصمیم نداشتم جایی خاص را ببینم. داکوتای شمالی هم زراعتی و حاصل‌خیز به نظر می‌رسید. از آن‌جا به مینه‌سوتا رفتم؛ جایی که بزرگ‌ترین دریاچه آب شیرین جهان در آن قرار دارد: سوپریر لیک Lake Superior. مینه‌سوتا به ایالت ده هزار دریاچه هم مشهور است، چون به همین تعداد دریاچه دارد که بیشتر از هر ایالت دیگر در امریکا است. با حرکت از غرب به شرق مینه‌سوتا، وارد ویسکانسن شدم که قبلا هم چند بار به این ایالت آمده بودم. شب به شیکاگو رسیدم و اتاق علی احمدی رفتم. مسیر داکوتای جنوبی تا شیکاگو چیز خاص نداشت؛ همه جا سرسبز و زراعتی بود. جذابیت در خطوط موازی جاده و احساسات متقاطع ذهنم بود که با موسیقی و پادکست طی می‌شد.

در شیکاگو همیشه نوعی احساس درخانه بودن دارم، به‌خاطر دوستانی که دارم و نیز به‌خاطر اولین احساساتی که از بودن در یک کشور جدید به من دست داده بود. هشت روز در شیکاگو بودم و با دیدار دوستان و خوردن غذاهای سنتی و هزارگی، تمام خستگی‌ها رفع شد. گوشت‌کوچه، که غذای مورد علاقه‌ام هست، از جمله غذاهایی بود که خوردم. فوتبال بازی کردم، به ساحل‌ رفتم و البته از نقطه‌ی آغاز جاده ۶۶ هم دیدن کردم. جایی که در مدت یک ‌سالی که در شیکاگو بودم اصلا از حضورش خبر نداشتم. این‌بار اما همه ‌چیز را از نو و با دید تازه می‌دیدم. البته ناگفته نماند که آن روزی که به دیدن نقطه‌ی آغاز جاده ۶۶ در شهر شیکاگو رفتم، پولیس بازهم جریمه‌ام کرد. خودم کنار موتر بودم که آمد و گفت در جای غیرقانونی پارک کرده‌ام. هرقدر گفتم که در حال رفتنم، قبول نکرد و جریمه‌ شدم.

پارک ملی بدلند در داکوتای جنوبی.

روزی هم رفتم طرف میشیگان که از مسیر طی کردن ۴۸ ایالت اندکی چپ بود. کمی داخل میشیگان رانندگی کردم و برگشتم. بعد از آن، روغن موتر را تبدیل کردم. بریک‌های عقبی هم کمی ضعیف شده بود، آن را هم تبدیل کردم. برای بازگشت دوباره به‌سوی غرب امریکا آماده شدم و به‌تاریخ ۲۷ آگست شیکاگو را ترک کردم.

سفر به ایالت‌های جنوبی، سفر به دل تاریخ

شب در کنتاکی رسیدم؛ محل تولد آبراهام لینکلن. از آن‌جا به بعد درباره‌اش خواندم و شنیدم. کمی وارد بخش غربی آن شدم و برگشتم طرف ایالت میزوری. شب در میزوری بودم و فردایش طرف ایالت تنیسی حرکت کردم. از تنیسی خیلی زود طرف ایالت آرکانزاس رفتم و با برگشت دوباره به میزوری طرف ایالت کانزاس راه افتادم. در تابلوی خوش‌آمدگویی تنیسی نوشته بود «ایالت رضاکار». دلیل این نام‌گذاری فرستادن سرباز بسیار زیاد در جنگ ۱۸۱۲ با بریتانیا و جنگ با مکزیک میان سال‌های ۱۸۴۶-۱۸۴۸ است.

شب در جایی در مرز کانزاس و اوکلاهما بودم. البته در این ایالت‌ها توقف نداشتم، جز برای استراحت شب. طبیعت ایالت‌‌های مرکزی امریکا شبیه هم ‌اند و تفاوت چشم‌گیر در آن دیده نمی‌شود. از کنار مرکزی‌ترین نقطه‌ی امریکا (که در ایالت کانزاس قرار دارد) به طرف اوکلاهما راه افتادم.

چند باری که در تانک‌های تیل توقف کردم متوجه شدم که با لهجه‌ام راحت نبودند. یک سؤال ساده را چندین بار باید می‌پرسیدم تا جوابم را می‌دادند. در حالی‌ که در بقیه جاها هر وقت با امریکایی‌ها صحبت کرده‌ام با لهجه‌ام مشکل نداشته‌اند، خصوصا وقتی پای صحبت‌های ساده در میان باشد. احساس کردم مورد تبعیض قرار می‌گیرم و آنان عمدا این کار را انجام می‌دهند.

از اواسط میزوری به بعد وارد جاده ۶۶ شدم. تلاش می‌کردم بیشترین رانندگی را در این مسیر داشته باشم اما نقشه مرا لزوما از آن مسیر نمی‌برد. گاهی وارد می‌شدم و گاهی بیرون. در بعضی از ایستگاه‌های معروف این جاده توقف کوتاهی داشتم و عکس گرفتم. رانندگی در جاده ۶۶ حس و حال خاصی دارد، خصوصا دیدن موتورسوارانی که به‌صورت کلاسیک امریکایی‌ اند و تیپ مخصوص دارند؛ هیکلی، پر از خالکوبی و زمخت.

در اوکلاهما از ایستگاه جاده ۶۶ چند یادگاری خریدم. فضای شهرک‌های آن‌جا همانند دهکده‌های کوچک است که خبری از زندگی پراسترس و شتاب‌زده در آن دیده نمی‌شود. استرس و شتاب شاید مهم‌ترین چیزهایی‌ اند که در ایالت‌های شرقی، خصوصا ساحه اطراف واشنگتن‌ دی‌سی، بیش از هر چیزی حس می‌شود. این‌جاها آدم‌ها سریع و بی‌حوصله‌ اند.

از اوکلاهما وارد بخش‌های شمالی تگزاس شدم و خیلی زود خودم را به نیومکزیکو رساندم. نیومکزیکو به نظرم خیلی محروم و عقب‌افتاده آمد. این را از روی ساختمان‌ها و جاده‌هایی که دیدم می‌گویم، اما شاید این برداشت اشتباه باشد چون خیلی زیاد وارد آن نشدم.

در نیومکزیکو به این فکر افتادم که وجه تسمیه این ایالت چیست و دنبال تاریخ آن گشتم.

پیش از آن‌که سیزده ایالت شرقی امریکا استقلال خود را از بریتانیا اعلام کند، امریکا خیلی متفاوت‌تر از امروز بود. ایالت‌های مرکزی‌ای که به‌نام لوئیزیانا یاد می‌شد، مربوط فرانسه بود. تگزاس، نیومکزیکو، کالیفرنیا و چند ایالت همجوار مربوط مکزیکو و تحت تسلط اسپانیا بود. باقی جاها قلمرو بومیان بودند. یعنی آنچه ما به‌نام ایالات متحده امریکا می‌شناسیم، حتا زمانی که اعلام استقلال کرد هم خیلی کم‌تر از نصف آن چیزی بود که امروز است.

در جنگ‌های امریکا و مکزیک، امریکایی‌ها موفق شدند مکزیکی‌ها را شکست دهند و اکثر خاک این کشور را به قلمرو خودشان اضافه کنند. البته پیش‌روی به‌سوی مکزیک هم به‌گونه‌ای بود که بیشترین زمین با کم‌ترین نفوس را در اختیار بگیرند. سرزمین‌هایی که به خاک امریکا اضافه شد، نفوس کم‌تر داشت.

با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه