نزدیک به سه ماه از ازدواج اجباری مریم (نام مستعار) ۱۵ ساله با مردی حدود ۶۰ ساله میگذرد. مریم دختر مردی است که بهدلیل بدهکاری ناشی از مصرف مواد مخدر، دخترش را در بدل ۴۰ هزار افغانی به عقد یکی از دوستانش درآورده است. مریم اکنون به خانهی یکی از اقارب خود پناه آورده و داستان زندگیاش را با روزنامه اطلاعات روز در میان گذاشته است؛ «هر بار که به پدر میگفتم من با این مرد پیر عروسی نمیکنم، مرا بسیار لتوکوب میکرد. مرا به مردی داد که همسن خودش است. پدرم بهخاطر چند روپیه پول مواد مخدر خود، زندگی مرا تباه و برباد کرد.»
مریم که در یکی از روستاهای دوردست ولایت جوزجان زندگی میکند، میگوید پس از سقوط نظام جمهوری، پدرش که رانندهی موتر در یک نهاد خصوصی بود و ماهانه ۲۰ هزار افغانی عاید داشت، بیکار شد. او در دوران جمهوریت تابلیتهای نشئهآور مصرف میکرد، اما پس از سقوط دولت، بهدلیل بیکاری، به استفاده از هروئین روی آورد.
او میگوید: «فقط دو ماه از بیکار شدن پدرم سپری شده بود که او بهجای تابلیت، یک قسم مواد دیگر استفاده میکرد. هر روز یک رقم مواد سفید را میآورد و میکشید. اولها نمیدانستم چیست، اما بعدا فهمیدم که پودر میکشد.»
مریم میگوید پس از فروش اجناس با ارزش خانه، پدرش برای تهیه مواد مخدر شروع به قرض گرفتن از دوستان، اقارب و نزدیکانش کرد. بدهیهای او کمکم بالا رفت و به ۴۰ هزار افغانی رسید. وقتی یکی از قرضداران پیهم فشار آورد، پدرش تصمیم گرفت او را به عقد این پیرمرد قرضدار درآورد.
مریم میگوید: «پدرم بهای من را ۴۰ هزار افغانی تعیین کرده بود. مردی که خواستگارم بود در ابتدا فقط ۲۵ هزار افغانی پرداخت کرد و نتوانست بقیه پول را بدهد. خواستگاری در معرض فسخ قرار گرفت، اما پدرم نتوانست آن ۲۵ هزار را دوباره پس بدهد؛ چون تمام پول را مصرف مواد مخدر کرده بود. به همین دلیل، ازدواج سر گرفت.»
مریم میگوید هیچ حامی ندارد. مادرش چند سال پیش فوت کرده و برادرانش نیز از او کوچکتر اند و توان دفاع از او در برابر تصمیم پدر را ندارند.
او میگوید پیش از عروسی بارها در برابر پدرش اعتراض کرده، اما مخالفتها فقط به لتوکوب بیشتر انجامیده است؛ «بارها مخالفت کردم. گریه و ناله کردم و گفتم نمیخواهم با مردی که همسن پدرم است، عروسی کنم. اما هیچ فایده نکرد. بیشتر لتوکوب شدم و پدرم مرا متهم کرد که کس دیگری را دوست دارم. مجبور شدم خاموش شوم.»
مریم میگوید قصد داشت قبل از ازدواج از خانه فرار کند، اما جایی برای رفتن نداشت؛ «هرچه کردم موفق نشدم. چندین بار خواستم فرار کنم ولی خرد بودم و هیچ جایی را بلد نبودم. اگر فرار میکردم به کجا میرفتم؟ نفهمیدم. به همین خاطر نتوانستم فرار کنم. کاش مادرم زنده میبود. این قسم نمیشد.»
عروسی مریم، محفل کوچکی بود که در حویلی شوهرش برگزار شد. مریم میگوید از همان روز اول که قدم به خانهی شوهر گذاشت، زندگیاش دگرگون شد. شوهر و همسر اولاش همواره به او طعنه میزدند و نگاه تحقیرآمیزی داشتند. شوهرش از ازدواج قبلی شش فرزند هم دارد.
او روایت میکند: «از همان شب اول به لتوکوب و تحقیر من شروع کرد. من از زندگی زنوشوهری هیچ چیزی نمیفهمیدم. به زور و لتوکوب با من همبستر شد و گفت تو را مفت برایم ندادند، من تو را خریدهام.»
مریم میگوید در خانهی شوهر بارها مورد ضربوشتم همسر و همچنان خانم نخست او قرار گرفته است؛ «هر بار انباق و شوهرم به من طعنه میدهند که پدرت تو را فروخته و تو هیچ ارزش نداشتی. حتا نان کافی هم برایم نمیدهند. در خانهی شوهرم به من جز طعنه و مشتولگد چیزی نمیرسد.»
او میگوید نخستین قربانی معاملهی پدرش نبوده است. پدر، دو سال پیش، خواهر بزرگترش را که تنها یک سال از او بزرگتر بوده، به ازدواج مردی با ۲۰ سال تفاوت سنی وادار کرده است؛ «پدرم هیچ وقت ما را بهعنوان دختران و فرزندانش فکر نکرده است. هر وقت به پول نیاز داشته ما را مثل وسیله دانسته که بفروشد. اول خواهرم را فروخت و بعد مرا. از وقتی خواهرم عروسی کرد و رفت، تا حالا همدیگر را ندیدیم. خدا میداند او هم مثل من در چه شرایط بدی قرار دارد.»
مریم که تا صنف پنجم درس خوانده است، میگوید پدر معتادش پس از ازدواج خواهرش او را از رفتن به مکتب بازداشت؛ «وقتی خواهرم را فروخت و به زور عروساش کرد، دیگر مرا مکتب رفتن نماند و گفت باید کارهای خانه را انجام بدهم. بسیار آرزو داشتم که روزی مکتب را خلاص کنم و داکتر شوم. حداقل میماند صنف شش را تمام کنم. اما بهخاطر اعتیاد پدر هم درسم ناتمام ماند و هم زندگیام نابود شد.»
مریم میگوید: «گاهی آرزو میکنم کاش هیچ به دنیا نمیآمدم. دخترهای همسن من مصروف بازی و درس هستند، اما من گرفتار چنین سرنوشتی شدهام. در این سن از زندگی کردن خسته شدهام. دعا میکنم کاش خداوند جانم را بگیرد تا از این زندگی خلاص شوم.»