از تگزاس به فلوریدا
از نیومکزیکو زود برگشتم و این آخرین مسیری بود که بهسوی غرب میرفتم. البته اگر از ابتدا تصمیم گرفته بودم که کل ۴۸ ایالت را بگردم، مسیرم کوتاهتر بود و نیاز نمیشد کل تگزاس و اوکلاهما را طی کنم تا به نیومکزیکو برسم. میشد نیومکزیکو را زمانی که از یوتا به آریزونا میآمدم با دو ساعت رانندگی بیشتر، ببینم. اما آن زمان چنین تصمیمی نداشتم و برای همین احتمالا بیشتر از شانزده ساعت رانندگی کردم تا به نیومکزیکو برسم.
به تگزاس برگشتم و از شمالغرب بهسوی هیوستون راه افتادم. تگزاس بزرگترین ایالت از میان ۴۸ ایالتِ بههمپیوسته است. این ایالت به تنهایی از افغانستان بزرگتر است، با بیش از ۳۱ میلیون جمعیت. اولین چیزی که با وارد شدن به تگزاس توجهم را جلب کرد این بود که همه چیز بزرگ بود. در واقع آنجا از موترها گرفته تا جادهها و خانهها همه خیلی بزرگتر از بقیه جاهای امریکا است.
شب را در نقاط شمالغربی تگزاس، در منطقهی لباک Lubbock بودم. ساحه چادرزنی را پیدا کردم، اما وقتی آنجا رسیدم گفتند که همه جا از قبل ریزرف شده. برگشتم و هتل گرفتم. هوا خوب و ملایم به نظر میرسید. اما ناگهان چنان رعدوبرق و بارانی شروع شد که کمتر نظیرش را دیده بودم. خصوصا آن رعدوبرقهایی عجیب که تا صبح ادامه داشت و به سختی خوابیدم. فردا که طرف هیوستون حرکت کردم هم چند بار با همین آبوهوای عجیب سرخوردم. در هوایی که خیلی ابری نبود، ناگهان رعدوبرق و باران شروع میشد. و انگار رعدوبرقهای تگزاس هم بزرگ بود.
چاشت در یک شهرک توقف کردم. آرام و خلوت بود. به یک میخانه/رستورانت رفتم که مشتری فراوان داشت. در کل، در ایالتهای مرکزی میخانهها تقریبا همیشه شلوغ است. احساس کردم که ممکن است میزان مصرف الکل نظر به نفوس، در این قسمتهای امریکا زیاد باشد. اکثر کارها روی مزرعه است که آنهم توسط ماشین انجام میشود. کارگران وقت آزادشان را در میخانهها سپری میکنند.

شب در هیوستون رسیدم و دو شب در خانهی محمد رحیمی بودم که از طریق مهدی مهرآیین همراهاش آشنا شدم. روز دوم با جمعی از پناهندگان افغانستانی فوتبال بازی کردم که البته در مقایسه با شهرها و جاهایی دیگر امریکا بسیار امکانات محدود داشت. آنجا بدترین زمین فوتبالی را داشت که تا حالا در امریکا در آن بازی کردهام. زمین ناهموار و پر از چاله بود. باران هم باریده بود و گودالهای میدان پر آب بود. علفها هم دراز بودند. زمین خطکشی نداشت و گولها هم معیاری نبود. وقتی پرسیدم که آیا هیچ جای بهتر از این وجود ندارد، گفتند که نه و برای جاهای مناسبتر باید پول پرداخت کرد. این در حالی بود که در بقیه جاها میشود میدانهای معیاری را رایگان یافت، حداقل برای یک بازی. کسی از آن جمع گفت که تگزاس را جمهوریخواهان اداره میکنند و چندان توجهی به این چیزها نمیشود.
از هیوستون به سمت فلوریدا حرکت کردم. در اولین توقف وارد لوئیزیانا شدم، جایی که روزگاری مرکز استعمار فرانسویها بوده. اما توماس جفرسون طی معاملهای در سال ۱۸۰۳ که از آن بهنام بزرگترین معاملهی املاک در تاریخ نام برده میشود، لوئیزیانا را از ناپلئون میخرد. طی این معامله اندازهی خاک امریکا دو برابر افزایش مییابد. ناپلئون تمام این قلمرو را به قیمت پانزده میلیون دالر میفروشد، چون برای جنگ با بریتانیا به پول نیاز داشته.
به نیو اورلئانز رسیدم و با توقف کوتاه در شهر، از طولانیترین پل دنیا بر روی آب رد شدم. این پل حدود ۲۴ مایل طول دارد و بهصورت کامل بالای آب قرار دارد. در چندین نقطهی آن ایستگاههایی برای تماس اضطراری قرار دارد. در حالت عادی توقف کردن ممنوع است. البته من اندکی توقف کردم و چند قطعه عکس گرفتم. نام آن پل گذرگاه دریاچه پونتچارترین Lake Pontchartrain Causeway است. از آنجا که رد شدم چند دقیقه بعد به ایالت میسیسیپی رسیدم.
در میسیسیپی اولین چیزی که توجهم را جلب کرد فقر بود. میسیسیپی فقیرترین ایالت امریکا است. دلیلش احتمالا بهخاطر درصد بالای نفوس سیاهپوست است که البته واقعیت دردناکی است. قبلا به تانک تیلها که وارد میشدم آب جوش رایگان دریافت میکردم اما میسیسیپی اولین ایالتی بود که بهخاطر آن از من پول خواستند. معمولا در مسیر راه هر جا توقف میکردم به تانک تیل میرفتم و از آنجا آب جوش میگرفتم. چای خشک با خود برده بودم. چای و میوه خشک حین رانندگی بسیار لذتبخش بود و به نوعی رفع خستگی. غیر از این، اگر غذای آماده داشتم هم میتوانستم در مایکرویف تانکهای تیل آن را گرم کنم. در برگشت از کلرادو و شیکاگو که غذای آماده داشتم، برای چند روز این کار را کردم.
در تابلوی خوشآمدگویی به ایالت میسیسیپی نوشته بود این ایالت مهد موسیقی امریکا است. با خود گفتم تاریخ غنی هیچگاه مرحمی بر دردهای فعلی نیست.
میسیسیپی یکی از ایالتهایی است که بیشترین تأثیر را از بردهداری پذیرفته است. خیل عظیمی جمعیت رنگینپوست اینجا برده بودهاند.

وارد آلاباما شدم. آلاباما نیز مانند ایالتهای همجوار تأثیر شدید از بردهداری پذیرفته است. البته با این تفاوت که مهد جنبشهای مهم مدنی هم بوده است. از جمله جنبش تحریم اتوبوسها در سال ۱۹۵۵ که به موجب آن دیگر رنگینپوستان مجبور نبودند داخل اتوبوس جایشان را به سفیدپوستان بدهند.
در ایالتهای جنوبی اولین چیزی که توجه را جلب میکند تغییر آبوهوا و شکل درختها است. البته من در این سفر چندین بار تغییر شدید آبوهوا را شاهد بودم که در بعضی موارد آزاردهنده بود. از جمله در یوتا و وایومینگ بسیار اذیت شدم، چون از ایالتهایی به آنجا میرفتم که هوایش خیلی متفاوت و سازگارتر با بدنم بود. اما آبوهوای جنوب با وجودی که گرم و شرجی بود، خیلی آزارم نداد. در بیرون از اتاق حس میکردم نیاز به لباس نیست چون هوا ملایم و دمایش متوسط بود. وقتی وارد فلوریدا شدم، احساس میکردم وارد یک قاره جدید شدهام و گویا آنجا جنگلهای آمازون بود. شب در بخشهای شمالغربی فلوریدا بودم.
فردایش به طرف میامی حرکت کردم. تا به فلوریدا نرسیده بودم، تصمیم قطعی نداشتم که به میامی بروم. چون میامی از مسیر خانه خیلی چپ بود و راه را طولانی میکرد. اما بالاخره تصمیم گرفتم بروم. احساس کردم اگر نروم سفرم ناقص میماند.
برداشت قبلیام از فلوریدا این بود که ایالت کوچک و یا متوسط است. اما اشتباه میکردم. بعد از کالیفرنیا، در فلوریدا بیشترین رانندگی را داشتم، حتا بیشتر از تگزاس. از شمالغرب که حرکت کردم، حدود دوازده ساعت راه رفتم تا به میامی برسم. خیلی طولانی و دور از انتظار بود. آزاردهندهتر از آن سرکهایی بود که باید پول پرداخت میکردم. پولیس هم که تا حد آخر در گوشههای جاده مخفی بودند. بیشترین پولیس و بیشترین جاده Tolls را در فلوریدا دیدم.
در میامی که رسیدم احساس راحتی کردم. روز دوم به ساحل میامی رفتم. اگرچند آن روز ابری و اندکی بارانی بود، اما هیچ ساحلی به مانند ساحل میامی را راحتیبخش نیافتم. طبیعتش طوری است که انگار فقط برای راحتبخشی بهوجود آمده است. مدت طولانی آببازی کردم و داخل آب بودم. انگار وقتی داخل آب بودم خیلی راحتتر بودم. از آنجا رفتم و گشتی به اطراف شهر زدم. فرهنگ شهر متفاوت از آن چیزی بود که در بقیه جاهای امریکا دیده بودم. خیلی اسپانیایی و لاتینی بود. از غذا گرفته تا موسیقی و حتا ساختار خانهها.
در محلهای رفتم که پر از دیوارنگاری و پرتره بود. اسم آن محله دیوار وینوود Wynwood Walls است که یکی از محلههای مشهور میامی است. پرترههای لیونل مسی بیش از هرکس دیگر در اکناف شهر وجود داشت. شب به هتل برگشتم. روز دوم به پارک ملی ایورگلد Everglades National Park (و آخرین پارک ملی در این سفر) رفتم. این سومین پارک ملی بزرگ در ۴۸ ایالت است- بعد از دره مرگ و یلو استون. آنجا کاملا دنیای متفاوت است. از حشراتش گرفته تا حیوانات آبزی و نباتات و گلها. هجوم پشهها و حشرات آزاردهنده بود اما میشد با هیجان دیدن تمساحها آن را تحمل کرد. پرندگان این پارک هم بسیار عظیمالجسه و با پاهای بلند بودند. چندین تمساح دیدم که خوشآیند نبود و ترسیده بودم. کلا هوای فلوریدا طوری بود که فقط چنین حیواناتی میتوانست در آنجا زنده بمانند؛ حیواناتی که فقط در هوای مرطوب و گرم زیست دارند. از آنجا طرف کیویست Key West (آخرین نقطهی امریکا در جنوبشرق) حرکت کردم. در مسیر، در جایی توقف کردم و به دیدن دلفینها رفتم. حیواناتی که قبلا از نزدیک ندیده بودمشان اما وقتی دیدم از میزان هوش و یادگیریشان تعجب کردم. گاهی احساس میکردم شاید حتا گونههایی از جنس آدمها یا میمونها باشند. میتوانستند برقصند، صداهای عجیب از خود دربیاورند و کارهایی را که آموزش داده بودند، تکرار کنند.

از پل مشهور هفت مایلی Seven Mile Bridge رد شدم. اطرافم فقط آب سبز کارائیبی میدیدم. باران هم میبارید و ترس از این داشتم که اگر آب سطح بحر بالا بیاید چه کنم. تنها مسیر جاده خشکه بود، اطراف همهاش آب. به حوالی کیوست رسیدم و در یک میخانه رفتم. آنجا کاملا غیرامریکایی بود. از غذاها گرفته تا آدمها و ساختار خانهها. کشور کوبا در حدود صد مایلیام بود. جستوجو کردم ببینم چه جاهایی برای دیدن هست. پاتوق همینگوی را یافتم. جایی که او حدود دوازده سال از مشتریهای دائم آن بوده و بخشهای از رمان «وداع با اسلحه» را همانجا نوشته است. حالا آن میخانه بیش از هر چیزی دیگر بهخاطر همینگوی شهرت دارد. مشتریان خاص آنجا هم تیپ مخصوص همینگویای میزنند. اسم آن میخانه Sloppy Joe’s Bar است. از کیوست برگشتم و خیلی خسته بودم.
فردای آن روز طرف اورلاندو رفتم تا دیزنیلند (مشهورترین پارک تفریحی دنیا) را ببینم. ابتدا تصور میکردم این پارک عمومی است و ورود به آن رایگان. ضمن اینکه نمیدانستم در این پارک دقیقا چه هست و چند بخش دارد. اما وقتی وارد پارک شدم، متوجه شدم که جای معمولی نیست و مهمتر اینکه باید خیلی خرج کرد تا وارد پارک شد. از دروازهی عمومی رد شدم. حدود یک ساعتی طول کشید تا به جاهایی دیدنی آن برسم اما هم به اطر کمبود وقت و خستگی و هم به خاطر گرانی، از رفتن به داخل پارک صرف نظر کردم. برایم جذابیت چندانی هم نداشت. فکر کردم آدمهایی که در اینجا میآیند خیلی فانتزیزده و بیمسأله اند. در دیزنیلند Walt Disney World Resort باید فقط پول خرج کرد تا چیزهای تصنعی را دید. مثلا آنجا باید پول پرداخت تا کوههای ساختگی و مجسمهی چوبی حیوانات را دید. ولی بااینحال، آنجا یکی از پربازدیدترین مکانهای دنیا و از مهمترین مقاصد گردشگری امریکا است. سالانه بیشتر از 50 میلیون نفر از آن بازدید میکنند، خیلی بیشتر از پارکهای چون گرند کنیون و یلواستون. قابل درک بود اما خوشآیند نه.
از آنجا برگشتم. در یک رستورانت سوری غذا خوردم که بسیار غذای باکیفیت داشت. قیمتش هم مناسب بود. طعم غذایش شبیه غذای افغانستان بود. بیشتر از آن شاید خدمهی رستورانت، که یک زن میانسال بنگلادیشی بود و حجاب داشت، خوشآیند بود. بسیار رفتار صمیمی و آشنا داشت، دقیقا مثل زنان روستا در هزارهجات. هروقت او را میدیدم، زنان روستا یادم میآمد. او از مشتریانش تقاضا داشت کامنت خوب در وبسایت رستورانت بنویسند و از این طریق به رونق کسبوکارشان کمک کنند. از من هم این خواهش را کرد. رستورانت از او نبود، او فقط یک کارمند بود.
شب به قدیمیترین شهر امریکا یعنی سنت آگوستین Saint Augustine رسیدم. شهری که در سال ۱۵۶۵ میلادی توسط اسپانیاییها بنا نهاده شد. فردای آن روز روغن موترم را تبدیل کردم و به گردش در این شهر دوستداشتنی و آرامبخش پرداختم.
فضای شهر سنت آگوستین این حس را به آدم میدهد که قرنها از تکنولوژی و صنعت فاصله داریم. از معماری خاص خانهها تا راهروهای تمیز و اسبهایی که گاری را میکشند.
در گوشهی همین شهر پارکی وجود دارد بهنام چشمه جوانی. روزگاری مردم باور داشته هرکس از چشمهی اینجا آب بنوشد، تا ابد جوان میماند. آن چشمه فعلا هم جوشان است و مشتریان خاص خود را دارد. در دروازهی ورودی، تندیس نگهبانی خودنمایی میکند که باور داشته تا ابد جوان میماند. غیر از آن، خانههای زیاد به سبک مردم بومی آن منطقه در همین پارک وجود دارد و دیدن آن روان را تازه میکند.
از آنجا به طرف قدیمیترین قلعهی سنگی در امریکای شمالی رفتم. قلعه کاستیلو د سن مارکوس Castillo de San Marcos توسط اسپانیاییها بنا نهاده شده که از آن برای مقاومت علیه فرانسویها و دزدان دریایی استفاده میشده است. اما فعلا به بنای یادبود ملی تبدیل شده است. ساختار قلعه کاملا به شکل قدیمی حفظ شده و حتا آدمهایی با همان پوشش قدیمی از قلعه محافظت میکنند. داخل قلعه متشکل از اتاقهای زیاد است که هر کدام بهمنظور خاص استفاده میشود. از جمله از اتاق خواب سربازان دیدن کردم. تشکهایی را که با گیاهها پر شده بود بالای تخت چوبی بزرگ، ردیف کرده بودند. در اتاقهای دیگر هم افسرانی بودند که وظایفشان را شرح میدادند و ابزار جنگی را به بازدیدکنندگان نشان میدادند. در گوشهی دیگر هم سالنی بود و کسی داشت دربارهی تاریخ قلعه معلومات ارائه میکرد.
این قلعه بارها میان اسپانیاییها و امریکاییها دستبهدست شده اما تخریب نشده است. دیوار قلعه هم بسیار ضخیم است و در برابر شلیک توپهای آن زمان مقاوم بوده است. از نوعی خاص شن ساخته شده که به جای آنکه ضربهی بیرونی را صرفا دفع کند و باعث تخریب دیوار شود، اندکی آن را جذب میکند و خاصیت انعطافپذیری دارد. همین هم باعث پایداری قلعه شده است.
در آخر هم با توپهای جنگی که در برج قلعه قرار داشتند شلیکی کردند و نشان دادند که جنگشان در گذشته به چه شکل بوده است.
در کل، این شهر فرهنگ استعماری آن زمان را نشان میدهد. اینکه اسپانیاییها چگونه بر بخشهایی از امریکا تسلط داشتهاند. تمام اینها نشان میدهد که امریکای امروز خیلی متفاوتتر از تاریخش است.
به طرف ایالت جورجیا حرکت کردم. توقف کوتاهی در شهر جکسونویل داشتم و به یک رستورانت افغانستانی رفتم. بعد از مدتها قابلیپلو سفارش دادم که خوشمزه بود. بیشتر از هرچیزی توجهم را بیرق سه رنگ افغانستان در دورهی جمهوریت جلب کرد. حسرت خوردم و از وضعی که داریم ناامیدی بر من غلبه کرد.
جورجیا، محل تولد مارتین لوتر کینگ، معروفترین چهرهی حقخواهی رنگینپوستان، بیش از هرچیزی یادآور دوران بردهداری بود. البته درکم از بردهداری بعد از سفر کاملتر شد- وقتی بخشهای پادکست ۱۶۱۹ از نیویورک تایمز را شنیدم. بردهداری در امریکا از سال ۱۶۱۹ شروع شده که تا آزادی آخرین برده در تاریخ ۱۹ ماه جون ۱۸۶۵ در تگزاس، ادامه داشت. اوج بردهداری در اواسط قرن نوزده بود که بیش از چهار میلیون رنگینپوست بهعنوان برده میان سفیدپوستان تبادله میشدند. بردهها هیچ حقی نداشتند و مثل کالا تبادله میشدند. سفیدپوستان حتا برای خرید خانه و ملک هم بردههایشان را میفروختند.
برای درک بهتر از وضعیت بردهداری و ظلم تاریخیای که بر سیاهپوستان وارد شده، باید فیلم «دوازده سال بردگی» را دید. این فیلم براساس زندگی یک سیاهپوست ساخته شده که میان سالهای ۱۸۴۰ تا ۱۸۵۰ به بردگی گرفته میشود. براساس همین فیلم میتوان تا حد زیاد ترومای تاریخی، محرومیت و رفتارهای گاه ناهنجار رنگینپوستان را درک کرد. اما هنوز برایم محل سؤال است که چرا هیچ رنگینپوستی را در پارکهای ملی ندیدم، یا بسیار به ندرت دیدم. در طول این سفر فقط یکی دو بار سیاهپوست دیدم که کوهنوردی میکرد یا به یک پارک ملی آمده بود. نمیدانم دلیل آن محرومیت است، تروما است، فرهنگ یا هم چیزهای دیگر. یا اینکه چرا در هر منطقهای که رنگینپوست بیشتر است آن منطقه ناامنتر است و رفاه کمتر؟

درک نظام سرمایهداری و سیستم کار هم از همین تاریخها ممکن است. در دورهی بردهداری انسانهای برده صرفا و صرفا بهخاطر یک هدف وجود داشتند: کار و تولید بیشتر. اگر ماشین تولید خراب میشد ترمیم میکردند، اما یک برده سیاهپوست اگر از فشار کار بیمار میشد مورد مداوا قرار نمیگرفت. حتا آنانی را که از حد متوسط تولید کمتر داشتند، به راحتی اعدام میکردند، چون به اندازهی کافی مفید نبودند.
در کل، ایالتهای چون جورجیا، آلاباما، میسیسیپی و لوئیزیانا بیشترین نفوس رنگینپوست را دارند. یکی از دلایل آن به دوران بردهداری برمیگردد که در این ایالتها در اوج خود بوده است. تولید پنبه و کتان و همینطور تنباکو در پایداری بردهداری نقش مهم داشت. چون فقط از سیاهپوستان در این مزرعهها کار کشیده میشد. بعدها بردهداری باعث جنگ داخلی شد که صفآرایی بود میان شمال و جنوب ایالات متحده امریکا. ایالتهای جنوب، که وابسته به پنبه و کتان بودند برده میخواست تا تولید بیشتر داشته باشد اما ایالتهای شمالی که صنعتی شده بود، بردهداری را قبول نداشت.
در مورد جنگهای داخلی فیلمی بهنام «لینکلن» یکی از فیلمهای تاریخی و آموزنده است. این فیلم نشان میدهد آبراهام لینکلن با چه چالشی برای لغو بردهداری و حفظ وحدت امریکا مواجه بوده است. لینکلن باور داشته جنگ داخلی امریکا تقدیر الهی و عذابی است که ملت امریکا دچار آن شده است. او گفته بود ما آنقدر گناه کردهایم که به این جنگ داخلی گرفتار شدیم. و تا زمانی که گناههای ما پاک نشود جنگ هم تمام نخواهد شد. اما در کل تاریخ امریکا صرفا جنگ داخلی این کشور نیست بلکه از جنگ با بومیها گرفته تا جنگهای استقلال، جنگ با مکزیک، جنگهای جهانی و جنگهای مستقیم و غیرمستقیمی که در کشورهای دیگر راه انداخته همه در تاریخ این کشور وجود دارند.
از جورجیا به کارولینای جنوبی رسیدم. در چند نقطه که توقف داشتم اکثرا جمعیت رنگینپوست دیدم. این ایالت هم مانند بقیه ایالتهای جنوبی، مرکز بردهداری بوده است. کارولینای جنوبی اولین ایالتی هم است که از اتحادیهای که از سوی ایالتهای شمالی بر محور دولت فدرال شکل گرفته بود و علیه بردهداری میجنگید، جدا شد.
از آنجا به کارولینای شمالی رسیدم. وقتی وارد کارولینای شمالی شدم هوا تاریک و باران شدید بود. در جایی از شاهراه، تایر موتر لغزید و نزدیک بود از جاده منحرف شود که بسیار ترسیدم. بعد از اندکی رانندگی توقف کردم. رانندگی اگر نه ناممکن، بسیار خطرناک شده بود. شب را در یک هتلی سپری کردم که بدترین هتلی بود که در مدت سفر در آن اقامت داشتم. نه تخت درست داشت و نه نظافت. صدا از اتاقهای همجوار بسیار به وضوح شنیده میشد. امکانات و نظافت آن هتل هیچ امتیازی نداشت.
فردایش طرف ویرجینیا بیچ حرکت کردم. تا قبل از این سفر دربارهی تاریخ ویرجینیا تقریبا هیچ اطلاعی نداشتم، اما در طول سفر بود که فهمیدم ویرجینیا تاریخیترین ایالت امریکا است. ایالتی که با هشت رییسجمهور در تاریخ، صدرنشین است و اکثر بنیانگذاران امریکا از همینجا میآیند، بهشمول جورج واشنگتن، اولین رییسجمهور و توماس جفرسون، نویسندهی بیانیهی استقلال.
وقتی به ساحل ویرجینیا Virginia Beach رسیدم، هوا خوب نبود. با وجود تعریفاتی که از این ساحل شنیده بودم، یک ساحل معمولی به نظرم رسید. آب هم سرد بود و مناسب آببازی نبود. از آنجا با عبور از نزدیکی یورک تاون به طرف ریچموند (پایتخت ویرجینیا) رفتم. یورک تاون Yorktown اهمیت تاریخی دارد، چون آخرین نقطهای است که انگلیسیها از آن بیرون رانده شدهاند. در ریچموند به یک رستورانت افغانستانی رفتم. از ریچموند طرف مریلند حرکت کردم و با عبور از بالتیمور شب به ایالت دلاور Delaware رسیدم.
هنگام عبور از ویرجینیا همچنان داشتم دربارهی تاریخ امریکا پادکست میشنیدم. آن زمان داشتم به بنیانگذاران امریکا فکر میکردم؛ اینکه چقدر آدمهای وطندوست و باهوش و همینطور فداکار بودهاند. مثلا جورج واشنگتن دوبار ریاست کرد اما بار سوم خودش نخواست و برگشت به مزرعهاش و گفت حالا نوبت دیگران است که کشور را اداره کنند. او این کار را در حالی انجام داد که هیچ مانع قانونی برای دور سوم ریاستجمهوری نداشت و حتا همه هم اصرار داشتند که او باید همچنان رییسجمهور بماند. سنت دوبار ریاستجمهوری در امریکا از همینجا میآید. ذهن آدم مقایسهگر است و گاهی قیاسهای معالفارق میکند. آن زمان داشتم به تاریخ افغانستان فکر میکردم و اینکه کدام رییسجمهور یا پادشاهش با میل خود از قدرت کنار کشیده و گفته که حالا نوبت دیگران است که به وطن خدمت کنند! همه از دم یا به دار آویخته شده، یا تبعید شده، یا فرار کرده و یا هم مرده تا چرخهی زجرآور ویرانی همچنان در گردش بماند.
البته بنیانگذاران امریکا هم وجه تاریک نیز دارند. مثلا همین جفرسون و واشنگتن هر دو از بزرگترین بردهداران زمان خود بودهاند و هر کدام بالای چند صد برده داشتهاند. گرچند جورج واشنگتن در وصیتنامهی خود گفته بود که بردههایم باید بعد از مرگم آزاد شوند اما سؤال این است که چرا در زمان حیات خود آنان را آزاد نکرد. دربارهی توماس جفرسون همین بس که با بردههایش رابطهی جنسی داشته و طبق قوانین حقوقی امروز، تعدادی رابطهی او با بردهای بهنام سالی همینگز را تجاوز مینامند.
ادامه دارد…