یادداشت‌های ۶۴ روز سفر به دور امریکا (قسمت هشتم و پایانی)

عباس اسدیان
عباس اسدیان
عباس اسدیان، متولد خزان سال ۱۳۷۵ در ولسوالی ورسِ ولایت بامیان است. او در سال ۱۳۹۷ از دیپارتمنت فلسفه‌ی دانشگاه بامیان فارغ‌التحصیل شده و در سال...

آخرین ایالت‌ها

وقتی از بالتیمور رد می‌شدم به ناامنی و بی‌نظمی این شهر فکر می‌کردم. جایی که هرلحظه ممکن است موتری از کوچه برآید و بکوبد به بغل موترت. هربار به این شهر رفته‌ام، برایم حس ناامنی دست داده است. بالتیمور یکی از همان شهرهایی است که درصدی جمعیت رنگین‌پوست در آن بالا است.

در اکثر شهرهای شلوغ امریکا جمعیت ناهنجار و پرخاشگر هم وجود دارد. اما آنانی را که قبلا به چشم بی‌نظم و پرخاشگر می‌دیدم، حالا بیشتر به ترومای تاریخی و گذشته‌ی‌شان فکر می‌کنم. به نظرم هرکسی که رفتار ناهنجار دارد، به گذشته‌اش ربط دارد. از چنین آدم‌هایی حتما به اندازه‌ی کافی مراقبت صورت نگرفته و در نتیجه دردشان درمان نشده است؛ از سطح فردی گرفته تا خانواده و اجتماع و تاریخ. به‌عنوان مثال، وقتی یک رنگین‌پوست رفتار تبعیض‌آمیز و ناعادلانه علیه خود می‌بیند، اولین چیزی که به آن فکر خواهد کرد تاریخ سیاه و دوران تاریک برده‌داری خواهد بود؛ زمانی که اندک‌ترین حقی نداشتند و غیرانسانی‌ترین‌ رفتارها را تجربه می‌کردند.

بالتیمور بیش از هر چیزی حالا مرا به یاد سرود ملی امریکا می‌اندازد. جایی که در جریان جنگ ۱۸۱۲ با انگلیس، شاهد مقاومت امریکایی‌ها در برابر توپ‌های بریتانیایی‌ها بود. و سرود ملی امریکا هم برگرفته از شعری است که فردی با دیدن پرچم‌ استوار امریکا از پی شلیک توپ و تفنگ در قلعه مک هنری در بالتیمور، آن را سروده است.

کمی آن‌سوتر از بالتیمور ایالت دلاور واقع شده است. اولین ایالتی که به اتحادیه پیوست و دومین ایالت کوچک امریکا هم است. شب در همین ایالت بودم.

فردای آن روز با عبور از بخش‌های ایالت‌های پنسیلوانیا، نیوجرسی، نیویورک و ورمانت خودم را به نیوهمپشایر رساندم. بقیه این ایالت‌ها را قبلا هم گشته بودم، فقط ورمانت و نیوهمپشایر برایم تازگی داشت. البته این دو ایالت آخری متفاوت‌تر از بقیه ایالت‌های شرقی است. با وجودی که سرسبز و پر از درخت است اما مثل بقیه ایالت‌هایی که سرسبز است، نیست. چون درخت‌های این ایالت بلند نیستند. از سوی دیگر، تنوع رنگ‌ درختان باعث می‌شود احساس کنیم که لایه نازکی از گل و گیاه زمین را پوشانده. آن جاده‌ای که از شهر آلبانی در ایالت نیویورک به طرف نیوهمشایر رفته بود، بسیار زیبا بود. در کل، طبیعت این ایالت‌ها آدم را به یاد ظرافت‌ها و فضاهای رمانتیک می‌اندازد. برایم یادآور تصاویری بود که از جاهایی مثل سوئیس دیده‌ام.

مسیر اولین قطار کوهستانی دنیا در کوه واشنگتن.

در بخش‌های غربی ایالت ورمانت یک مکان رویایی وجود داشت: خانه‌های کوچک و زیبای اطراف یک دریاچه که در میان جنگل‌های کوتاه و رنگارنگ، به ظرافت عجیبی طراحی شده بودند. آرامش آن روستا هم مثال‌زدنی بود. وقتی از آن‌جا رد شدم گفتم حیف شد که آدرس این‌جا را چک نکردم و هیچ عکسی نگرفتم. بعد از خودم پرسیدم آیا لزوما باشندگان این خانه‌ها هم به ظرافت و آرامش خانه‌های‌شان هستند؟

وقتی به نیوهمپشایر رسیدم، تابلوی خوش‌آمدگویی جلب توجه کرد. در زبان فرانسوی هم خوش‌آمدگویی نوشته بودند و بعد جمله‌ای در پایین تابلو نوشته بود: یا آزاد زندگی کن یا بمیر. خوش‌آمدگویی به زبان فرانسوی به‌خاطر جذب گردشگر، خصوصا از کانادا است که مردمان نزدیک به این بخش امریکا بیشتر اصالت فرانسوی دارند. آن شعار انقلابی هم به جنگ‌های استقلال برمی‌گردد که باشندگان نیوهمپشایر آزادی را بیشتر از خود زندگی ارج می‌نهادند. وقتی از جنرال جان استارک، مشهورترین جنگاور این ایالت در جنگ‌های استقلال، برای جنگ دعوت شد، به‌دلیل بیماری نتوانست در جنگ شرکت کند. اما نامه‌‌ای نوشت که با این جمله ختم شد: یا آزاد زندگی کن یا بمیر!

شب را در یک هتل در دامنه‌های کوه واشنگتن Mount Washington بودم و فردایش به طرف قله کوه حرکت کردم. قبلا شنیده بودم قله‌ی این کوه از خطرناک‌ترین مکان‌های امریکا است، آن‌هم به‌دلیل آب‌وهوای بی‌ثباتی که دارد. اما باید می‌رفتم. وقتی به جاده ورودی به سمت قله رسیدم، باید مبلغی را می‌پرداختم. بعد مسئولان آن‌جا هم چند نکته ایمنی را تذکر دادند و گفتند که جاده باریک و شیب‌دار است، باید مواظب باشم. به طرف قله که حرکت کردم ترس داشتم، چون از ارتفاع می‌ترسم و هرقدر بلندتر می‌رفتم جاده گویا باریک‌تر می‌شد و دید به ته دره بیشتر. با ترس و اضطراب به قله رسیدم که بلندترین قله در ایالت‌های شمال‌شرقی است. انتظار برف و باران داشتم، ولی به‌جز اندکی باد چیز خطرآفرین ندیدم. من که از کوه‌های غرب امریکا برگشته بودم، این قله برایم چندان هیجان‌انگیز نبود، جز تاریخ آن.

براساس معلومات تاریخی، تندترین باد در روی زمین در این کوه به ثبت رسیده که به سال ۱۹۳۴ برمی‌گردد و سرعت آن ۳۷۱ کیلومتر بر ساعت بوده است. غیر از آن، اولین قطار کوهستانی جهان هم در این ایالت راه‌‌اندازی شده که هنوز فعال است. کسانی که از رانندگی به سمت قله می‌ترسند، می‌توانند از قطار استفاده کنند تا به قله کوه برسند. با گشت‌وگذاری در اطراف قله، که بیشتر شبیه اوج یک تپه بود، برگشتم و به طرف ایالت مین Maine راه افتادم که آخرین مقصد به سمت شمال‌شرق بود. وارد ایالت مین شدم و از آن‌جا به سمت جنوب حرکت کردم. از این مسیر به بعد رو به طرف خانه بودم. هرقدر به طرف جنوب و رو به پایین می‌آمدم، انگار داشتم سفر را هم جمع‌بندی می‌کردم.

به شهر بوستون در ایالت ماساچوست رسیدم و مستقیم طرف دانشگاه هاروارد رفتم، دانشگاهی که هفده درصد برندگان نوبل دنیا از آن‌جا می‌آیند. وقتی برای اولین‌بار وارد صحن دانشگاه شدم حسرتی در دلم نشست، از محرومیت‌هایی که داشته‌ام و نیز از این‌که چه آدم‌هایی در این‌جا تحصیل کرده و باعث تغییر شده‌اند. وقتی به دانشجویان آن‌جا می‌دیدم، با خودم می‌گفتم این‌ها دانشجوی هاروارد هستند و باید نابغه باشند، اگر نه نابغه، حداقل آدم‌های عادی نیستند.

برج آزادی در نیویورک.

با عبور از چهارراهی هاروارد، به طرف موزیم تی پارتی Tea Party رفتم، جایی که نقطه عطف در تاریخ امریکا است. وقتی در سال ۱۷۷۳ تعدادی از جوانان که خود را سربازان آزادی می‌نامیدند، با خشم و ناامیدی محموله‌های چای بریتانیایی‌ها را در بندر بوستون به آب ریختند، قطعا انتظار نداشتند که این کار جرقه‌ی آغازین جنگ‌های استقلال خواهد شد. آن کار باعث خشم شدید بریتانیایی‌ها شد و تنش میان دو طرف شدت گرفت تا کمی بعدتر جنگ‌های استقلال شروع شد. یکی از شعارهای مشهور آن زمان «به مالیه بدون نماینده پایان دهید» بود که اشاره مستقیم به وضع مالیات سنگین دولت بریتانیا علیه مردم امریکا بود.

در تاریکی شب آن‌جا بودم اما چند قطعه عکس گرفتم. حتا حالت بازسازی‌شده‌ی کشتی‌ حامل چای بریتانیا هم در آن‌جا وجود دارد. با سیری در تاریخ و اطراف شهر بوستون، از شهر خارج شدم و در حوالی آن هتل گرفتم.

فردای آن روز با عبور از رود آیلند (کوچک‌ترین ایالت امریکا) به ایالت کنتیکت رسیدم. به‌طور رسمی، آن‌جا چهل‌وهشتمین ایالتی بود که وارد آن شدم و برایم بسیار هیجان خلق کرد. اما از آن‌جا به نیویورک رفتم تا آخرین سناریوهای سفر را در آن‌جا رقم بزنم.

با شلوغی شهر نیویورک از قبل آشنا بودم. تصمیم گرفتم مستقیم طرف مجسمه‌ی آزادی بروم که تا حالا ندیده بودم. روز قبل تکتم را گرفته بودم و بسیار هم به موقع رسیدم تا سوار قایق شوم و به طرف مجسمه‌ی آزادی راه افتادم. مجسمه در یک جزیره‌ی بسیار کوچک قرار دارد. از مسیر، دید بسیار خوب به آسمان‌خراش‌های نیویورک هم داشتیم. اما بیشترین هیجان خود مجسمه‌ی آزادی بود.

مجسمه‌ی آزادی در سال ۱۸۸۶ از طرف دولت فرانسه به امریکا اهدا شده و دقیقا در جایی گذاشته شده که در معرض اولین چشم‌انداز مهاجران تازه‌وارد به امریکا باشد. چون در گذشته بیشتر مهاجران از بندر نیویورک وارد امریکا می‌شدند، وقتی با مجسمه‌ی آزادی روبه‌رو می‌شدند برای‌شان امید خلق می‌کرد. مجسمه‌ی آزادی نوید از سرزمین آزاد و پر از فرصت را می‌داد.

این مجسمه که ۹۳ متر ارتفاع دارد توسط گوستاو ایفل (طراح برج ایفل) طراحی شده است. قطعات این مجسمه در فرانسه ساخته شده اما توسط کشتی به امریکا منتقل شده و در نتیجه مجسمه را در نیویورک عیار کردند. آن‌جا چندین قطعه عکس گرفتم و سفرم را تمام‌شده اعلام کردم.

ساختمان کنگره ایالات متحده امریکا.

شلوغی و تنوع نیویورک بی‌مانند است. آن‌جا هرکس خودش است ولی در عین‌ حال هیچ‌کس نیست و در شلوغی شهر گم است. چهارراهی تایمز ۲۴ ساعت مثل لانه‌ی زنبور می‌جوشد. هرکسی آن‌جا به کاری مشغول است. آن‌جا جلوه‌های فرهنگی از تمام دنیا وجود دارد. تا جایی که من از نیویورک دیده‌ام، به‌ ندرت پیش آمده است که زبان غالب انگلیسی باشد. اگر نه تمام، که بیشتر زبان‌های زنده‌ی دنیا آن‌جا گوینده دارد. در کل اما نیویورک به ‌اندازه‌ی‌ شهرهای چون شیکاگو یا لاس‌وگاس تمیز نیست. خودم را از شلوغی شهر کشیدم و شب رفتم طرف نیوجرسی و پیش لطف‌علی سلطانی ماندم. فردای آن روز با چرخش کوتاه در پیش روی خانه‌ی آلبرت انشتین در پرینستون، طرف مریلند آمدم و بعد از چهار ساعت رانندگی به خانه رسیدم. وقتی رفته بودم تابستان بود، اما وقتی برگشتم مریلند خزان شده بود.

بعد از این‌که سفرم تمام شد، روز بعدش طرف واشنگتن‌ دی‌سی رفتم. از آن‌جایی که یک سال در مرکز این شهر زندگی کرده‌ام، و دو سال هم در حوالی آن، با گوشه‌وکنار آن به‌ خوبی آشنا هستم. بااین‌حال، درباره‌ی تاریخ آن چیز خاص نمی‌دانستم. وقتی از سفر برگشتم، گویا واشنگتن‌ دی‌سی هم برایم معنای جدید یافته بود. آن را در ادامه‌ی بقیه جاها «طور دیگر می‌دیدم».

نمایی از شهر واشنگتن دی‌سی از بالای بنای یادبود جورج واشنگتن.

خود شهر واشنگتن دی‌سی یک قلمرو فدرال و مستقل است که به هیچ ایالتی تعلق ندارد. تأسیس آن به سال ۱۷۹۰ میلادی برمی‌گردد که در نتیجه‌ی مصالحه میان ایالت‌های شمالی و جنوبی به‌عنوان پایتخت دولت فدرال ایالات متحده امریکا انتخاب شد. نام کامل آن عبارت از شهر واشنگتن (که از نام اولین رییس‌جمهور امریکا یعنی جورج واشنگتن گرفته شده)، ناحیه کلمبیا Washington, District of Columbia است. مخفف دی‌سی از ناحیه کلمبیا گرفته شده است.

اول رفتم ساختمان کنگره، که تا زمانی در افغانستان بودم آن را به‌عنوان کاخ سفید می‌شناختم. اولین چیزی که به ذهنم آمد آتش‌زدن آن توسط بریتانیایی‌ها در سال ۱۸۱۴ بود. در آن زمان، با شکست نیروهای امریکایی، نیروهای بریتانیا وارد واشنگتن دی‌سی شدند و ساختمان کنگره و کاخ سفید را آتش زدند. وقتی طرف کاخ سفید رفتم هم همین مورد اولین چیزی بود که به ذهنم آمد. با وجودی که یک ‌سال در چند قدمی آن زندگی می‌کردم اما برایم جذابیت نداشت. این‌بار که رفتم، تمام چیزهایی که در طول سفر آموخته بودم سریع از ذهنم می‌گذشت. رییس‌جمهوران، بدنامی‌ها، شکست‌ها، جنگ‌ها، قدرت، اقتصاد و همه. با همه‌ی این‌ها اما سؤال این بود که از آن زمان تا حالا دقیقا چه چیز رخ داد که امریکا از هر لحاظ بر دنیا تسلط یافت؟ تنها چیزی که با قاطعیت می‌توان گفت این است که هیچ «معجزه»ای رخ نداده، هرآنچه بوده براساس اراده و «تفکر» انسان بوده است.

به طرف بنای یادبود جورج واشنگتن و آبراهام لینکلن هم رفتم که از مهم‌ترین نمادها در واشنگتن دی‌سی است. تاریخچه‌ی آن را هم مرور کردم و بعد از سه سال برای اولین‌بار داخل بنای یادبود واشنگتن رفتم و از ارتفاع ۱۶۹ متری، شهر واشنگتن دی‌سی را دیدم. در کل، دی‌سی شهر جذاب و دوست‌داشتنی است. خیابان‌های وسیع، و البته گاهی شلوغ آن، انواع موزه‌های رایگان و مراکز فرهنگی مختلف از مهم‌ترین جذبه‌های این شهر است. تنوع فرهنگی و غذایی این شهر را هم نباید از یاد برد.

نتیجه‌گیری

از آشنایی با تاریخ امریکا، پی می‌بریم که ادعای امریکایی‌بودن از سوی سفیدپوستان یک ادعای بی‌اساس است. بیشتر سفیدها فکر می‌کنند امریکا مال آنان است، در حالی که واقعیت طور دیگر است. اگر قرار باشد کسی ادعای اصالت کند، در قدم اول باید حق را به قبایل بومی و سرخ‌پوست‌ داد که در گوشه‌وکنار این کشور، در انزوا زندگی می‌کنند. در تاریخ ایالات متحده حتا یک رییس‌جمهور از قبایل بومی نبوده. در حالی‌ که آنان از اولین کسانی بوده‌اند که از سمت آلاسکا در دوران یخ‌بندان به این سرزمین آمده‌اند.

با رفتن به بیش از بیست پارک‌ ملی، بنای یادبود ملی و بقیه مکان‌های تاریخی و جاهای دیدنی در امریکا دیدم که چقدر امکانات وجود دارد تا یک گردشگر بتواند از آن استفاده کند. این امکانات هم برای کشف جاهای دیدنی است و هم از سوی دیگر برای درآمدزا. وقتی به این فکر می‌کردم که مثلا تنها پارک ملی افغانستان (بند امیر) چه امکاناتی دارد که یک گردشگر از آن استفاده کند، کاملا ناامید می‌شدم. اصلا شاید بهتر است هیچ‌ چیز را مقایسه نکرد، فقط باید در پی این بود که اندکی آموخت. در امریکا نهادی وجود دارد به‌نام خدمات پارک ملی. از این راه، سالانه میلیاردها دالر نصیب دولت می‌شود. به‌عنوان مثال، در سال ۲۰۲۲ سه میلیارد دالر بودجه خدمات پارک‌ها بوده اما درآمد حاصل از آن، بیشتر از 50 میلیارد دالر.

و همین‌طور در طول سفر به این نتیجه رسیدم که امریکا زیباترین کشور دنیا است. دو دلیل بسیار عمده برای این ادعا وجود دارد. اول، وسعت امریکا است. امریکا چهارمین کشور بزرگ دنیا است. دوم، اقلیم بسیار متنوع دارد. ممکن است فکر کنیم که کشورهای چون روسیه، کانادا و چین که از امریکا بزرگ‌تر هستند، باید متنوع‌تر و زیباتر هم باشند، اما پاسخ لزوما مثبت نیست. چون هیچ کدام از این کشورها تنوع اقلیمی امریکا را ندارد و همین تنوع اقلیمی طبیعتا زیبایی‌ بیشتر هم خلق کرده است. امریکا به ‌تنهایی همه‌ی اقلیم‌های اصلی جهان را دارد؛ از اقلیم قطبی در آلاسکا گرفته تا اقلیم گرم فلوریدا، اقلیم صحرایی آریزونا و یوتا، اقلیم مدیترانه‌ای کالیفرنیا و سواحل لس‌آنجلس، اقلیم کوهستانی کلرادو و اقلیم استوایی در هاوایی. این در حالی است که بقیه کشورها هیچ‌کدام به‌ تنهایی تمام این اقلیم‌ها را ندارند.

بسته به سلیقه و تعریف از زیبایی، ممکن است خیلی‌ها کشورهای چون سوئیس یا ایتالیا را زیباترین کشور بنامند، اما واقعیت این است که بعضی ایالت‌های امریکا به تنهایی برخوردار از همه‌ی آن‌ چیزهایی است که در این کشورها وجود دارند. مثلا اگر منظور ما از زیبایی جاهایی کوهستانی باشد که هم‌زمان دریا، حوضچه و آبشار و برف داشته باشد، ایالت کلرادو این‌گونه است. و همین‌طور بخش‌هایی از مانتانا، اورگان یا حتا کالیفرنیا. اگر منظور از زیبایی طبیعت کوهستانی، خشک و صحرایی باشد، آریزونا و یوتا همین‌گونه ‌اند. اگر منظور از زیبایی فقط سرسبزی و دریا و آب‌وهوای گرم باشد فلوریدا و هاوایی چنین است. خلاصه این‌که هرنوع طبیعت در امریکا وجود دارد و تعاریف ما از زیبایی را برآورده می‌کند. ضمن این‌که معتقدم زیبایی یک امر فردی و نسبی است و تعریف قطعی از زیبایی وجود ندارد.

اما نکته‌ی مهم درباره‌ی سفر به کل امریکا این‌که به‌دلیل تنوع و وسعت این کشور، هر فصل خوبی‌های خود را دارد و در عین حال، هیچ فصل ایده‌آل برای گردش به تمام ایالت‌ها وجود ندارد. مثلا برای رفتن به فلوریدا و هاوایی زمستان مناسب است. در بهار به آریزونا و یوتا. در تابستان به سیاتل و اورگان و کلرادو. در خزان به ورمانت و نیوهمپشایر و موارد شبیه این.

بنای یادبود جورج واشنگتن، اولین رییس‌جمهور امریکا.

در مورد هزینه‌ی سفر، راه‌هایی وجود دارد که بتوان آن را کاهش داد. به‌عنوان مثال، برای این‌که همیشه مجبور نباشیم برای ورود به پارک‌های ملی و بناهای یادبود ملی هربار سی دالر پرداخت کنیم، کارت عضویت سالانه‌ی پارک‌های ملی را بخریم. قیمت این کارت فقط هشتاد دالر است و در یک سال به‌طور نامحدود می‌توان از آن استفاده کرد. و همین‌طور برای پیدا کردن ارزان‌ترین هتل‌ها هم از بخش قیمت‌ها در نقشه گوگل می‌توان بیشترین استفاده را برد. وقتی لیست هتل‌ها را پیدا کردیم، در بخش قیمت‌ها باید چک کرد که با کدام اپ می‌توان هتل مورد را نظر را با ارزان‌ترین قیمت ریزرف کرد. در اکثر موارد اپلیکیشنی به‌نام سوپر دات کام Super.com ارزان‌ترین قیمت‌ها را داشت. اما گاهی نیاز می‌شود که مستقیم به هتل زنگ زد تا بعضی سؤال‌ها را پرسید. در این مورد هم باید توجه داشت که با بخش فرانت دیسک باید حرف زد و نه آن چیزی که در اول به ما گفته می‌شود برای صحبت با یک مسئول مثلا کلید یک را فشار دهید. چون اگر تماس شما با یک مسئول هتل وصل شود، ممکن آن فرد هیچ معلومات خاص در مورد همان هتل مورد نظر شما نداشته باشد. این به آن دلیل است که هتل‌ها زنجیره‌ای هستند و آن فرد فقط معلومات کلی دارد. مهم‌تر این‌که اگر موتر کلان‌تر باشد که بتوان داخل آن خوابید، هزینه‌ی سفر از نصف هم کم‌تر می‌شود.

برای پیداکردن جاهایی دیدنی در اطرافم، معمولا از بخش جاذبه‌ها Attraction در گوگل مپ استفاده می‌کردم. هرجایی که بیشترین کامنت Review را داشت طبیعتا زیباتر هم بود. البته ممکن است بعضی جاهایی که کامنت کم‌تر دارد هم خیلی زیبا باشد ولی معمولا هرجایی که کامنت بیشتر داشت، ارزش دیدن هم داشت. هوش مصنوعی هم در این مورد پیشنهادهای جالب دارد و در خیلی موارد از آن کمک گرفتم تا جاهای زیبا را پیدا کنم. فقط این سؤال را باید پرسید: چه چیزی برای کشف کردن در این‌جا وجود دارد؟

در مورد اپلیکیشن راهنمای جاده عموما از وز Waze استفاده می‌کردم که هم اکثرا راه‌های کوتاه را نشان می‌داد و هم گزارش دقیق‌تر از حضور پولیس یا موانع در راه داشت.

نکته پایانی

این سفرنامه بیشتر به هدف معرفی و نشان دادن جاهایی دیدنی امریکا نوشته شده است؛ اما چیزی فراتر از آن هم، حداقل برای خودم، داشت و دارد. این سفرنامه، شرح سریع سیاحت شتابان فردی است که از محروم‌ترین نقاط افغانستان آمده و دغدغه‌ی شناخت بهتر از خود و کشوری که در آن زندگی می‌کند را دارد. از سوی دیگر، آدمی با سفر کردن اعتمادبه‌نفس می‌گیرد، خودش را بیشتر می‌شناسد و در نتیجه با خود صمیمیت بیشتر پیدا می‌کند. سفر، احساسات تازه در آدم خلق می‌کند؛ احساساتی که در زندگی روزمره امکان بروز آن وجود ندارد. حتا کارهای روزمره در طول سفر معنای جدید می‌یابد. مثلا جست‌وجوی هتل لذت‌بخش می‌شود و بخشی از سفر. باز گذاشتن پنجره‌ی موتر در دل یک شاهراه خلوت و بیابانی، آدم را با طبیعت در می‌آمیزد. نوشیدن آب از یک چشمه‌ی زلال در دل کوه، زندگی را به اندازه‌ی دوران کودکی ساده و دلپذیر می‌نمایاند. همه‌ی این‌ها می‌تواند ما را تبدیل به آدم متفاوت‌تر کند.

من در این سفر کوشیدم نه‌تنها جغرافیا و مردم امریکا را ببینم بلکه در پی این هم بودم که دریافتی هرچند اجمالی از ایده‌ی امریکا و مدلی که حیات جمعی این کشور را ممکن کرده، نیز پیدا کنم. در افغانستان دهه‌ها است که یک شهروند نمی‌تواند حتا از یک شهر به شهری دیگر به آسانی سفر کند، چه رسد به این که بخواهد تمام ولایت‌های وطن خود را بگردد. سفر یک‌تنه به چهل‌وهشت ایالت امریکا برای من این معنا را داشت که این سرزمین، با تمام اوصاف خوب و بدی که به آن نسبت می‌دهند، سرزمین آزادی، امکان فردیت و تجربه‌ی رهایی شخصی است. بیشتر کسانی که در ذهن خود یا در میدان رزم و سیاست علیه امریکا شوریده‌اند، بیشتر وجه حکومتی حیات امریکایی را دیده‌اند و هدف گرفته‌اند. ورای این وجه سیاسی-حکومتی و تصوراتی که بر گرد آن در کل دنیا شکل گرفته، ایده‌ی امریکا به‌عنوان سرزمین آزادی و فرصت و قانون شهروندی را نیز باید دید. سفر شصت‌وچهارروزه‌ی من به من امکان داد که این ایده را بهتر ببینم و نسبت خود با امکان فردیت و آزادی در این کشور را عمیق‌تر تجربه کنم.

با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه