زنان و پا گذاشتن در دام بحث‌های قومی مردانه و قدرت‌طلبانه

اطلاعات روز
اطلاعات روز

فریده درویش

آزادی بیان تنها حق سخن گفتن نیست، توان شنیدن نیز هست. شنیدن سخنی که ممکن است آزاردهنده باشد، روایت‌های قومی و قهرمانانه‌ی ما را به چالش بکشد و پرسش‌هایی طرح کند که ترجیح می‌دهیم نشنویم. جامعه‌ای که نقد را برنمی‌تابد، به‌ تدریج گفت‌وگو را حذف می‌کند و جایی که گفت‌وگو حذف شود، خشونت به ابزار نهایی منازعه بدل می‌شود. جنگ، در این معنا، نه نشانه‌ی شجاعت بلکه شکست عقلانیت جمعی است؛ شکستی که جامعه‌ی افغانستان دست‌کم چهاردهه آن را تجربه کرده و زنان همواره قربانیان اصلی آن بوده‌اند.

چهاردهه جنگ در افغانستان نشان داده است که سیاست چهره‌محور و هویت‌گرا نه صلح آورده و نه عدالت. جنگ‌های داخلی، فارغ از روایت‌های اسطوره‌ای، عمدتا بر محور قدرت، قلمرو و حذف رقیب شکل گرفتند. هرچند نقش بازیگران خارجی مهم بوده است، اما هزینه‌ی اصلی این جنگ‌ها را مردم افغانستان از همه‌ی اقوام و مناطق، به‌ویژه زنان، پرداختند. زنانی که جنگ زندگی‌شان را ویران کرد و آنان را به رنجی طولانی و پایان‌ناپذیر کشاند؛ رنجی که امروز نیز، زیر حاکمیت طالبان، به‌گونه‌ی نظام‌مند ادامه دارد.

بااین‌حال، حافظه‌ی جمعی ما هنوز بیشتر از آن‌که بر محور قربانیان و پاسخ‌گویی شکل بگیرد، بر محور قهرمانان و نمادها می‌چرخد. از زمان جنگ‌های ویرانگر داخلی، به‌ویژه در کابل، دیری نگذشته و هنوز افرادی که در آن زمان کودک و نوجوان بودند از وحشت و ترس آن زمان روایت‌هایی دارند. پس نباید فراموش کنیم که بخشی از مخاطبان بحث‌های امروز آنان هستند و تاریخ را با چشم سر شاهد بوده‌اند. با این همه، ما نه فهرست روشنی از قربانیان جنگ داریم و نه بررسی جدی و مستقلی از جنگ‌های داخلی. حتا درباره‌ی رویدادهایی چون جنگ افشار، روایت‌ها همچنان متناقض‌ اند. دلیل این تناقض روشن است: ما واقعا در کنار قربانی نایستاده‌ایم. عدالت‌خواهی ما مردم‌محور نبوده و اغلب، به‌ جای پرداختن به تجربه‌ی دردناک قربانیان، از عاملان خشونت ستایش کرده‌ایم.

در چنین فضایی، نقد چهره‌های نمادین در میان اقوام مختلف افغانستان به تابو بدل می‌شود و هر پرسشی به‌ سرعت به توهین به این یا آن قوم تعبیر می‌گردد. این‌گونه است که سیاست هویتی، آزادی بیان را می‌بلعد و فرد ناپدید می‌شود.

این بحران اما محدود به یک قوم یا یک گروه خاص نیست. بخش‌های دیگر جامعه نیز اغلب از بحث‌هایی که به یک قوم خاص نسبت داده می‌شود فاصله می‌گیرند. این کناره‌گیری، هرچند در ظاهر بی‌طرفانه است، در عمل به بازتولید شکاف‌ها می‌انجامد. ملت در سکوت‌های موازی ساخته نمی‌شود. ملت زمانی شکل می‌گیرد که بحث‌ها مشترک باشند، رنج‌ها شنیده شوند و اختلاف‌ها به گفت‌وگوی عمومی تبدیل شوند. نمی‌توان در جهان‌های جداگانه زیست و هم‌زمان از یک ملت واحد سخن گفت.

فضای مردانه‌ی گفت‌وگو

در این میان، یک غیبت بزرگ و معنادار وجود دارد: غیبت زن. منازعات قومی در افغانستان عمیقا مردانه‌ اند؛ نه فقط از نظر حضور فیزیکی بلکه از نظر منطق، زبان و ارزش‌ها. این نوع سیاست بر محور افتخار، رقابت، حذف، قهرمان‌سازی و خشونت بنا شده است؛ سیاستی که قدرت را با زور تعریف می‌کند و اختلاف را نه با گفت‌وگو بلکه با غلبه حل می‌نماید.

در این منازعات، زن یا به‌عنوان «ناموس قوم» تعریف می‌شود یا به قربانی خاموش فروکاسته می‌گردد. از رنج زن برای بسیج عاطفی استفاده می‌شود، اما خود زن از تصمیم‌گیری، نقد گذشته و تعریف آینده حذف می‌شود. اگر پرسش کند، به بی‌وفایی به قوم متهم می‌شود و اگر سکوت کند، به ابزاری برای مشروعیت‌بخشی خشونت بدل می‌گردد.

فمینیسم نه دشمن هویت است و نه انکارکننده‌ی رنج‌های قومی بلکه می‌پرسد این سیاست‌ها در نهایت به نفع چه‌کسانی تمام شده و چه‌کسانی بیشترین هزینه را پرداخته‌اند. تجربه‌ی زنان افغانستان از آوارگی، تجاوز، بیوه‌شدن، محرومیت از آموزش و حذف از عرصه‌ی عمومی نشان می‌دهد که سیاست مبتنی بر خشونت، پیش از هر چیز زندگی روزمره و آینده را نابود می‌کند. این تجربه در میان اقوام مختلف مشترک است و می‌تواند پایه‌ای برای همدلی ملی باشد، نه رقابت در قربانی بودن.

از این منظر، افتادن زنان در دام بحث‌های قومی مردانه به معنای پذیرفتن بازی‌ای است که بر محور قدرت طراحی شده، نه بر محور زندگی. بااین‌حال، نسل ما -به‌ویژه زنان- نباید از این بحث‌ها کنار بکشند. تابوسازی در جامعه بیشتر از هر گروهی به زنان آسیب می‌زند. سکوت نه بی‌طرفی است و نه امنیت؛ سکوت، ادامه‌ی همان چرخه‌ای است که زنان بیشترین بهای آن را پرداخته‌اند.

با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه