جنگ رسانه‌ای طالبان و مهندسی افکار عمومی در افغانستان

اطلاعات روز
اطلاعات روز

مجتبی معصومی اسرار

طالبان دیگر فقط با تفنگ حکومت نمی‌کنند؛ اگر هم هنوز شلیک می‌کنند، برای تکمیل کاری است که پیش‌تر در ذهن‌ها آغاز شده است. این گروه به‌ خوبی آموخته است که سلطه‌ی پایدار، قبل از آن‌که بدن‌ها را در هم بشکند، باید فکرها را تسخیر کند. ترسی که در خیابان ایجاد شود، ممکن است با تغییر شرایط فروبریزد، اما ترسی که در ذهن کاشته شود، نسل‌به‌نسل منتقل می‌شود و طالبان دقیقا همین را می‌خواهند.

پس از بازگشت طالبان به قدرت، این گروه دریافت که جهان تغییر کرده است و دیگر نمی‌توان فقط با خشونت عریان حکومت کرد و انتظار داشت جامعه، به‌ویژه نسل جوان، ساکت بماند. تجربه‌ی بیست سال گذشته، سقوط حکومت پیشین طالبان، رشد شبکه‌های اجتماعی و افزایش آگاهی عمومی، به این گروه آموخت که اگر می‌خواهند بماند، باید روایت بسازند؛ حتا اگر آن روایت بر دروغ، تحریف و فریب استوار باشد.

از همین نقطه، جنگی آغاز شد که انتحار و صدای انفجار ندارد، اما اثرش کم‌تر از جنگ نظامی نیست. جنگ رسانه‌ای طالبان، جنگی است علیه آگاهی، علیه پرسشگری و علیه هر ذهنی که حاضر نیست حقش نادیده گرفته شود و سلطه را «طبیعی» بپذیرد. هدف این جنگ، خاموش‌کردن اسلحه نیست؛ خسته‌کردن فکر است.

طالبان میدان نبرد را به تلفن‌های همراه کشانده‌اند. شبکه‌های اجتماعی به سنگرهای جدید آنان تبدیل شده‌اند؛ جایی که با حساب‌های ناشناس، چهره‌های به‌ ظاهر فرهنگی و روایت‌های شبه‌علمی، تصویری جعلی از واقعیت افغانستان تولید می‌شود. در این تصویر، طالبان نه یک گروه خشن و زن‌ستیز، بلکه «واقعیت اجتناب‌ناپذیر» کشور معرفی می‌شوند و هر صدای مخالف را یا عامل بیگانه می‌خوانند یا تفرقه‌افکن. یکی از ابزارهای اصلی این جنگ، تحریک آگاهانه‌ی منازعات قومی و زبانی است. بحث‌هایی که ظاهرا درباره‌ی تاریخ، زبان و هویت‌ اند، اما عملا هیچ هدفی جز تفرقه ندارند. طالبان و شبکه‌های نزدیک به آنان به‌طور سیستماتیک اختلافات زبانی را بزرگ‌نمایی می‌کنند، حساسیت‌های قومی را تحریک می‌نمایند و نسل جوان را به دعواهایی می‌کشانند که نه پایان دارد و نه فایده.

این منازعات اتفاقی یا حاصل کنجکاوی علمی نیستند. آن‌ها دقیقا طراحی شده‌اند تا ذهن‌ها را درگیر کنند و اولویت‌ها را جابه‌جا سازند. جامعه‌ای که مشغول دعوا بر سر «کدام زبان قدیمی‌تر است» باشد، کم‌تر از خود می‌پرسد چرا زنان از تحصیل محروم‌ اند، چرا ترورهای هدفمند پایانی ندارد، چرا اقلیت‌های مذهبی و قومی سرکوب و کوچانیده می‌شوند؟ جامعه‌ای که درگیر جدل‌های قومی است، کم‌تر فرصت می‌یابد ساختار سرکوب را به چالش بکشد.

طالبان با مهارت، خشم طبیعی جامعه را از مسیر اصلی منحرف می‌کنند. خشم به‌ جای آن‌که متوجه سرکوب، تبعیض و حذف سیستماتیک شود، در بحث‌های احساسی تخلیه می‌گردد. این همان فرسایش فکری است؛ خستگی بدون نتیجه، فریاد بدون تغییر.

در همین زمان، واقعیت عریان افغانستان در پس‌زمینه پنهان می‌شود:

  • حکومتی که مشروعیت مردمی ندارد؛
  • نظامی که حقوق بشر را به‌طور سیستماتیک نقض می‌کند؛
  • حذف کامل زنان از آموزش، کار و زندگی اجتماعی؛
  • سرکوب اقلیت‌های مذهبی و قومی؛
  • و نابودی هر شکل از سازمان‌یابی مستقل.

طالبان می‌دانند که جامعه‌ای که دائم در حال واکنش احساسی است، فرصت برنامه‌ریزی ندارد. مخالفی که همیشه عصبانی است اما جبهه ندارد، تهدید جدی محسوب نمی‌شود.

امتداد فیزیکی این جنگ

این جنگ روانی با خشونت فیزیکی تکمیل می‌شود. طالبان هر صدای منتقدی را که از چارچوب روایت‌های کنترل‌شده خارج شود، سرکوب می‌کنند. قتل، بازداشت، شکنجه، تهدید و ایجاد فضای رعب، بخشی از زندگی روزمره شده است. نتیجه روشن است: فرار مغزها، مهاجرت اجباری و خالی‌شدن کشور از نیروهای آگاه. این مهاجرت تصادفی یا ناخواسته نیست؛ طالبان آن را مدیریت می‌کنند. آنان می‌دانند که مخالف تبعیدی، حتا اگر هزاران دنبال‌کننده داشته باشد، از مخالف ریشه‌دار در جامعه بسیار کم‌خطرتر است. تبعید، پیوند انسان را با مردم قطع می‌کند. صدا باقی می‌ماند، اما قدرت بسیج و مبارزه‌ی جبهه‌ای از بین می‌رود.

در عین حال، این سیاست پی‌آمدهای دیگری نیز دارد:

  • بافت جمعیتی برخی مناطق تغییر می‌کند؛
  • جبهه‌های مقاومت با کمبود نیروی انسانی روبه‌رو می‌شوند؛
  • و مبارزه از میدان واقعی به فضای مجازی منتقل می‌شود؛ جایی که طالبان در آن دست بالا دارند.

طالبان به‌ روشنی ترجیح می‌دهند با «کاربر خشمگین» طرف باشند تا با «مخالف سازمان‌یافته». شبکه‌های اجتماعی برای آنان میدان کنترل است، نه تهدید. در این فضا، روایت می‌سازند، حذف می‌کنند، تحریف می‌کنند و ذهن‌ها را فرسوده نگه می‌دارند.

نتیجه همان است که امروز می‌بینیم: فریاد فراوان، اقدام اندک؛ تحلیل زیاد، تحرک سازمانی اندک.

در این میان، طالبان بی‌وقفه از طریق کاربران خود این دروغ را تکرار می‌کنند که مشکل اصلی افغانستان قومیت است. این یک تحریف آگاهانه است. مسأله‌ی افغانستان نه زبان است و نه قوم؛ مسأله، سلطه‌ی گروهی است که با خشونت، جهل و نفرت از آزادی حکومت می‌کند؛ گروهی که زنان را حذف کرده، انسان را تحقیر کرده و آینده را گروگان گرفته است.

طالبان یک حکومت نیستند؛ آنان یک پروژه‌ی سرکوب‌ اند. پروژه‌ای که با تفنگ آغاز شد و اکنون با مهندسی ذهن‌ها ادامه دارد. این گروه خشن و ضدانسانی، هم‌زمان بدن‌ها را می‌ترساند و ذهن‌ها را خسته می‌کند. سرکوب فیزیکی، مهاجرت اجباری و جنگ روانی، سه ضلع یک استراتژی واحد برای تثبیت قدرتی نامشروع است.

افتادن در دام منازعات هویتی، خواسته یا ناخواسته، کمک به بقای این سلطه است. طالبان از آگاهی می‌ترسند، از مبارزات سازمانی می‌ترسند و از وحدت آگاهانه می‌ترسند؛ به همین دلیل، جامعه را به دعواهای بی‌پایان مشغول کرده‌اند. مبارزه‌ی واقعی علیه این گروه، پیش از هر چیز، نیازمند دیدن این بازی است. طالبان قبل از آن‌که به اسلحه متکی باشند، به ناآگاهی متکی‌ اند. شکستن این چرخه، شرط نخست هر آینده‌ای است که در آن خشونت، محرومیت، جهل و ترس، سرنوشت یک ملت نباشد.

با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه