مهندسی جهل؛ چرا طالبان از دانایی می‌ترسند؟

اطلاعات روز
photo: AI Generated

نویسنده: احسان عنان


در چارچوب رفتارشناسی حکومت‌های توتالیتر و ایدئولوژیک، انباشت سازمان‌یافته‌ی جهل و کنار زدن ابزارهای تحلیلی از فضای عمومی، نه پی‌آمد ناخواسته‌ی جانبی، بلکه استراتژی اصلی بقای رژیم است. سیاست‌های آموزشی، فرهنگی و اجتماعی طالبان نیز از همین الگو پیروی می‌کند و نشان‌دهنده‌ی پروژه‌ای هدفمند و گسترده است. تقابل این گروه با ساختارهای مدنی، نبردی بنیادین بر سر کنترل تفکر، آگاهی عمومی و حافظه‌ی جمعی جامعه‌ی افغانستان است. حکومتی که نه رأی مردم را دارد، نه مشروعیت دموکراتیک، و نه توان ارائه‌ی رفاه و توسعه، ناگزیر بقای خود را در ساختن جامعه‌ای جست‌وجو می‌کند که شهروندانش ندانند، نپرسند و تسلیم فرمان باشند.

آنچه در پس این سیاست‌ها نهفته، ترس عمیقی از دانایی است. دانایی برای طالبان تهدید است، پرسش خطرناک است و مقایسه‌ی روایت‌ها غیرقابل‌تحمل. به همین دلیل، آموزش محدود می‌شود، دانشگاه‌ها ایدئولوژیک، رسانه‌ها خاموش و دختران از چرخه‌ی آموزش حذف می‌شوند. همه‌ی این‌ها بخش‌هایی از یک پروژه‌ی یکپارچه‌ اند؛ پروژه‌ای که هدفش تغییر تدریجی ساختار ذهنی جامعه است. در این طرح، شهروند آگاه جای خود را به فردی می‌دهد که منابع مستقل دانستن را از دست داده، روایت رسمی را تنها روایت موجود می‌پندارد و توانایی سنجش انتقادی واقعیت پیرامونش را ندارد. اما این مهندسی جهل چگونه در عمل پیاده می‌شود، چه ابزارهایی را به کار می‌گیرد و چه پی‌آمدهایی برای نسل‌های آینده‌ی افغانستان به‌ جا خواهد گذاشت؟ پاسخ این پرسش‌ها، تصویر تاریک‌تری از آنچه در جریان است، آشکار می‌کند.

آگاهی‌زدایی؛ ستون پنهان حکومت‌های ایدئولوژیک

اگر به تاریخ حکومت‌های ایدئولوژیک نگاه کنیم، یک وجه مشترک بارز می‌یابیم: آن‌ها حقیقت را امری چندگانه و قابل گفت‌وگو نمی‌دانند، بلکه آن را در انحصار خود تعریف می‌کنند. کنترل آگاهی عمومی به اندازه‌ی کنترل نهادهای نظامی و امنیتی اهمیت پیدا می‌کند. پروژه‌ی آگاهی‌زدایی طالبان نیز در همین چارچوب قابل فهم است. این پروژه بر دو محور استوار است: نخست، محدود کردن ظرفیت جامعه برای تولید دانایی و تفکر مستقل؛ و دوم، بازنویسی حافظه‌ی تاریخی براساس روایت رسمی حکومت. این روند تنها به کاهش سطح سواد رسمی منجر نمی‌شود. پی‌آمد عمیق‌تر آن، از بین رفتن توانایی ارزیابی اطلاعات، مقایسه‌ی روایت‌های مختلف و پرسیدن از تصمیم‌های حکومت است. از دست رفتن این توانایی، جامعه را در برابر تبلیغات، روایت‌های یک‌سویه و بازتولید مستمر ایدئولوژی رسمی آسیب‌پذیرتر می‌سازد.

از سوی دیگر، نزاع امروز طالبان با آموزش، دانشگاه و رسانه، صرفا نزاعی بر سر محتوا یا نصاب درسی نیست؛ بلکه نزاعی است بر سر تعریف انسان. جامعه‌ای که قدرت پرسشگری خود را حفظ کند، دیر یا زود خواهان پاسخ‌گویی و مشارکت سیاسی خواهد شد. اما جامعه‌ای که مسیر دسترسی‌اش به آگاهی و اطلاعات به‌صورت نظام‌مند مسدود شود، رفته‌رفته از توانایی نقد قدرت و دفاع از حقوقش فاصله می‌گیرد. این‌گونه است که «مهندسی جهل» نه یک سیاست آموزشی، بلکه یکی از کارآمدترین ابزارهای مهندسی قدرت سیاسی می‌شود و جامعه‌ای می‌سازد که در آن نادانی نه اتفاقی، که محصول سیاست‌های آگاهانه و مستمر است.

قطع زنجیره‌ی دانایی بین‌نسلی؛ وقتی آموختن برای دختران جرم می‌شود

فریبا، آموزگار زبان انگلیسی در ولایت هرات بود. حالا در همان خانه‌ای که روزی برای درس دادن از آن هر صبح بیرون می‌رفت، مثل یک زندانی زندگی می‌کند. او می‌گوید: «دلم می‌خواهد بروم به مرکز آموزشی برای دختران زبان یاد بدهم، اما خانواده‌ام اجازه نمی‌دهند. خودم هم می‌ترسم. از روبه‌رو شدن با مأموران امر به معروف و نهی از منکر طالبان نفرت دارم. از سؤال و جواب بی‌موردشان، حتا از صدای نفرت‌انگیزشان.» فریبا این حرف‌ها را آرام می‌گوید، اما صدایش از خستگی و خشم پر است. او تداوم این وضعیت را برای آینده‌ی دختران فاجعه‌بار می‌داند و باور دارد که بنیان حکومت طالبان بر جهل و نادانی استوار است و بر همین اساس از هیچ تلاشی برای افزایش محدودیت بر زندگی و آزادی زنان دریغ نمی‌ورزند.

از این‌رو، ممنوعیت آموزش دختران از نظر فریبا، بخش اساسی پروژه‌ی مهندسی جهل از سوی حکومت طالبان است. هیچ سیاستی به اندازه‌ی محروم ساختن زنان از آموزش، توانایی بازتولید آگاهی و پویایی فرهنگی یک جامعه را هدف نمی‌گیرد. به عقیده‌ی او، از زمان بازگشت طالبان به قدرت، ده‌ها فرمان و دستورالعمل رسمی در حوزه‌ حقوق زنان صادر شده که بخش بزرگی از آن‌ها به محدود کردن دسترسی زنان به آموزش، کار و حضور اجتماعی اختصاص دارد. در میان این محدودیت‌ها، ممنوعیت آموزش متوسطه و عالی جایگاه ویژه‌ای دارد. پی‌آمدهای آن تنها به نسل کنونی محدود نمی‌شود، بلکه برای دهه‌ها ساختار اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی کشور را درگیر خواهد کرد.

به عقیده‌ی فریبا، آموزش زنان نقش تعیین‌کننده‌ای در سلامت عمومی، کاهش فقر، بهبود تغذیه‌ی کودکان و کاهش ازدواج‌های زودهنگام دارد. افزایش سطح تحصیل زنان مستقیما با کاهش مرگ‌ومیر کودکان، افزایش امید به زندگی و رشد اقتصادی هم‌بسته است. محروم کردن زنان از آموزش، در واقع محروم کردن کل جامعه از این دست‌آوردها است. این نوعی خشونت ساختاری است که آثارش در نسل‌های آینده نیز دامن خواهد گسترد. به‌گفته‌ی وی، این ممنوعیت زنجیره‌ای از دانایی بین‌نسلی را قطع می‌کند. زنان آموزش‌دیده نه‌تنها خودشان از مهارت و آگاهی بهره می‌برند، بلکه این آگاهی را به فرزندان‌شان منتقل می‌کنند. مادری که خواندن و نوشتن نداند، نمی‌تواند به درس فرزندش کمک کند. مادری که از بهداشت چیزی نداند، نمی‌تواند کودکش را در برابر بیماری‌های قابل پیشگیری حفظ کند. طالبان با بستن دروازه‌های آموزش به‌روی دختران، آینده‌ی نسل‌هایی را که هنوز به دنیا نیامده‌اند نیز تاریک می‌کنند.

دانشگاه در خدمت وفاداری

تجربه‌ی تاریخی نشان می‌دهد که دانشگاه‌ها همواره یکی از نخستین نهادهایی هستند که زیر فشار حکومت‌های ایدئولوژیک قرار می‌گیرند. به این دلیل که دانشگاه تنها محل آموزش تخصص نیست، بلکه فضایی برای شکل‌گیری گفت‌وگو، تولید اندیشه و نقد قدرت است. حکومتی که مشروعیتش را نه از رضایت مردم، بلکه از روایت انحصاری می‌گیرد، دانشگاه مستقل را رقیبی برای اقتدار خود می‌بیند، نه سرمایه‌ای ملی. از همین جهت، وزارت تحصیلات عالی طالبان براساس دستورالعمل‌های رسمی، بسیاری از مواد درسی را به‌طور کامل از دانشگاه‌های دولتی و خصوصی حذف کرده یا دستخوش تغییرات بنیادی ساخته است. بخش بزرگی از این تغییرات متوجه رشته‌هایی چون علوم سیاسی، حقوق، فلسفه، جامعه‌شناسی، روابط بین‌الملل و حقوق بشر بوده؛ رشته‌هایی که ذاتا با تحلیل قدرت، دولت و آزادی‌های عمومی سر و کار دارند. در کنار این تغییرات، واحدهای درسی «الثقافة الاسلامیه» در تمام رشته‌های دانشگاهی افزایش یافته است. آموزش تخصصی با آموزش ایدئولوژیک جایگزین می‌شود. وقتی بخش چشم‌گیری از ظرفیت دانشگاه صرف آموزش قرائتی واحد از دین شود، دیگر فرصتی برای آموزش علوم پایه، طبی و مهارت‌های تخصصی باقی نمی‌ماند.

نمونه‌ی روشن در این زمینه، روایت استاد حمید است. او سال‌ها در دانشگاه بامیان فلسفه تدریس می‌کرد. محدودیت‌های سخت‌گیرانه‌ی طالبان او را ناچار به کناره‌گیری از تدریس کرد و امروز در کویته‌ پاکستان زندگی می‌کند. او می‌گوید: «از نظر طالبان و شیوه‌ی حکومت‌داری‌شان، هر چیزی که فکر انتقادی، پرسشگری و استدلال را تقویت کند، تهدید به شمار می‌رود. فلسفه دقیقا همین کار را می‌کند. وقتی از دانشجو می‌پرسی چرا، چگونه و بر چه اساسی، دیگر نمی‌توانی او را با دستور و تهدید ساکت کنی. برای همین محدودیت‌ها و امر و نهی‌ها از سوی حاکمیت طالبان با گذشت هر روز افزایش یافت.» او به یاد می‌آورد که چگونه پس از بازگشت طالبان، فضای دانشگاه به‌ سرعت تغییر کرد. کتاب‌هایی که سال‌ها تدریس می‌شد، از برنامه‌ی درسی حذف شدند. بحث‌های آزاد جای خود را به سکوت و ترس دادند. بسیاری از همکارانش یا کشور را ترک کردند یا ترجیح دادند از صحنه کنار بروند تا مبادا برای خود یا خانواده‌ی‌شان دردسر بسازند.

از سوی دیگر، طالبان با تحمیل تعهدنامه‌های اجباری، میان پیشرفت علمی و وفاداری سیاسی پیوند برقرار کرده‌اند. الزام به رعایت الگوهای خاص پوشش، حضور اجباری در نماز جماعت، پیروی از تفسیر رسمی فقه حنفی و اعلام وفاداری به امارت اسلامی، نشان می‌دهد که دانشگاه دیگر تنها محل تحصیل نیست، بلکه فضایی برای نظارت بر رفتار و باورهای دانشجویان نیز شده است. در چنین محیطی، استقلال فکری جای خود را به خودسانسوری می‌دهد. دانشجو پیش از آن‌که نگران کیفیت تحقیقاتش باشد، ناگزیر است درباره‌ی پی‌آمدهای بیان دیدگاهش فکر کند. این همان نقطه‌ای است که دانشگاه، به‌ جای پرورش شهروندان آگاه، به ابزار تثبیت اقتدار تبدیل می‌شود.

خاموش کردن رسانه‌ها؛ وقتی جامعه در تاریکی می‌ماند

در علوم سیاسی، میان قدرت و کنترل روایت رابطه‌ای مستقیم وجود دارد. قدرت سیاسی تنها با ابزارهای نظامی یا اداری پایدار نمی‌ماند؛ باید بتواند برداشت عمومی از واقعیت را نیز مدیریت کند. وقتی شهروندان فقط یک روایت از رویدادها، بحران‌ها و عملکرد حکومت بشنوند، امکان مقایسه، ارزیابی و داوری مستقل را از دست می‌دهند. کنترل رسانه در حکومت‌های ایدئولوژیک فقط بستن چند روزنامه یا تهدید خبرنگار نیست. هدف، انحصاری کردن خودِ حقیقت است. بر همین اساس، طالبان از نخستین روزهای بازگشت به قدرت این مسیر را دنبال کردند. ده‌ها رسانه تعطیل شدند، صدها خبرنگار کشور را ترک کردند و بسیاری از رسانه‌های محلی، به‌ویژه در ولایت‌ها، زیر فشارهای امنیتی و اقتصادی خاموش شدند. این تحول تنها از بین رفتن فرصت‌های شغلی نیست؛ بلکه حذف بخشی از حافظه‌ی حرفه‌ای رسانه‌های افغانستان است.

در همین حال، بسیاری از خبرنگارانی که پس از بازگشت طالبان به قدرت در افغانستان مانده‌اند، با پذیرش خطرهای جدی به کار خود ادامه می‌دهند. یکی از آن‌ها قیوم است؛ فردی که با احتیاط بسیار در حوزه‌ اطلاع‌رسانی فعالیت می‌کند. پیش‌تر گزارشگر یکی از روزنامه‌های معتبر کشور بود، اما حالا نوشته‌هایش را به نام خودش منتشر نمی‌کند. خودش می‌گوید: «من با حس مسئولیت به کارم ادامه دادم. با این شرایط، تصور می‌کنم وجود دارم، اما انگار نیستم؛ مثل سایه. همین سایه‌بودن هم برایم استرس‌زا است. بااین‌حال، از این‌که هنوز می‌نویسم و در بدترین شرایط به مسئولیتم عمل می‌کنم، خوشحالم.»

قانون امر به معروف و نهی از منکر و کنترل زندگی روزمره

تصویب قانون «امر به معروف و نهی از منکر» در سال ۲۰۲۴ را باید در امتداد همین روند دید. این قانون صرفا مجموعه‌ای از مقررات اخلاقی یا دینی نیست؛ دامنه‌ی کنترل حکومت را از نهادهای رسمی به فضای عمومی، رسانه‌ها و حتا روابط روزمره‌ی شهروندان می‌گستراند. ممنوعیت انتشار تصاویر موجودات زنده، ممنوعیت پخش صدای زنان در بسیاری از رسانه‌ها و محدودیت‌های گسترده برای رسانه‌های دیداری و شنیداری، تنها بخشی از پی‌آمدهای این قانون است.

نتیجه‌ی عملی چنین مقرراتی، کاهش تنوع روایت‌ها و محدود شدن حضور گروه‌های مختلف اجتماعی در عرصه‌ی عمومی است. وقتی نیمی از جامعه امکان حضور آزاد در رسانه‌ها را از دست می‌دهد، تصویر ارائه‌شده از جامعه هم ناقص و یک‌سویه می‌شود. اما اثر این قانون از رسانه فراتر می‌رود. وقتی شهروندان ندانند چه سخنی ممکن است مصداق تخلف تلقی شود، خودسانسوری به رفتاری فراگیر تبدیل می‌شود. در چنین وضعیتی، مردم پیش از آن‌که حکومت آن‌ها را سانسور کند، خودشان مرزهای سخن گفتن را محدود می‌کنند. این همان مرحله‌ای است که کنترل سیاسی از بیرون به درون جامعه منتقل می‌شود؛ مرحله‌ای که حکومت برای خاموش کردن هر صدا نیاز به مداخله‌ی مستقیم ندارد، زیرا ترس و ابهام خود به ابزار تنظیم رفتار اجتماعی تبدیل شده‌اند.

جمع‌بندی؛ هزینه‌ای که نسل‌های آینده می‌پردازند

تاریخ نشان داده که حکومت‌های ایدئولوژیک از آگاهی می‌هراسند و این ترس، هم‌زمان هم ضعف آن‌ها است و هم نشانه‌ی شکست‌پذیری‌شان. سیاست‌های طالبان نیز اعتراف ضمنی به قدرت آگاهی است. آن‌ها می‌دانند که قدرت پایدار نه بر پایه‌ی جهل، بلکه بر پایه‌ی رضایت آگاهانه‌ی شهروندان بنا می‌شود. همین است که آگاهی را مهندسی می‌کنند و از دانایی می‌ترسند و از هیچ تلاشی در جهت پایداری جهل و نفرت دریغ نمی‌ورزند.

بااین‌حال، تا زمانی که این ترس بر سیاست‌گذاری‌ها حاکم باشد، افغانستان نه‌تنها از توسعه باز خواهد ماند، بلکه در چرخه‌ای از وابستگی، فقر بین‌نسلی و فرسایش سرمایه‌ی انسانی گرفتار خواهد بود. بسیاری از دختران هنوز آرزو دارند روزی به دانشگاه بروند. آموزگارانی که امروز در خانه زندانی‌ اند، هنوز می‌گویند که درس دادن را فراموش نکرده‌اند. بی‌شمار دختران و زنان در این شرایط دشوار در افغانستان می‌نویسند و روایت می‌کنند، حتا اگر کسی نخواند. این آدم‌ها، پیش از آن‌که قربانیان یک سیاست باشند، شاهدان زنده‌ی یک جنایت دیررس علیه آینده‌ی افغانستان هستند. و ترمیم این آسیب، اگر روزی ممکن شود، دهه‌ها زمان خواهد خواست.

نوت: اسامی افراد به‌دلیل مسائل امنیتی و مصونیت آنان، مستعار آمده‌اند.

از روزنامه‌نگاری مستقل حمایت کنید

محدودیت‌های گسترده بر رسانه‌ها و فضای عمومی در افغانستان، دسترسی شهروندان به اطلاعات مستقل را محدود کرده است. در چنین شرایطی، «اطلاعات روز» متعهدانه و مستقل به کار خود ادامه می‌دهد تا حقیقت قربانی خاموشی و فراموشی نشود.

ما وابسته به هیچ قدرتی نیستیم و تنها برای مردم می‌نویسیم.

مأموریت ما افشای فساد، بازتاب صدای سرکوب‌شدگان، تقویت پاسخگویی صاحبان قدرت، و پشتیبانی از چشم‌اندازی است که در آن همه شهروندان افغانستان از حقوق و آزادی‌های برابر برخوردار باشند و در صلح زندگی کنند.

خبرنگاران ما در شرایط دشوار و گاه خطرناک فعالیت می‌کنند تا گزارش‌های دقیق، منصفانه و مبتنی بر واقعیت منتشر شود و روایت‌های مردم به حاشیه رانده نشود. تداوم این کار، به حمایت مخاطبان و حامیان مستقل وابسته است.

هر کمک، فارغ از میزان آن، به ادامه روزنامه‌نگاری مستقل کمک می‌کند. اگر امکان کمک مالی ندارید، همرسانی این درخواست و تشویق دیگران به حمایت نیز سهمی مهم در تقویت این مسیر دارد.

در کنار حقیقت بایستید
از اطلاعات روز حمایت کنید

برای حمایت اینجا کلیک کنید
با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه