مجتبی معصومی اسرار
ایران در سالهای اخیر به نقطهای رسیده که دیگر نمیتوان آن را صرفا یک مسألهی داخلی یا منطقهای دانست. این کشور به میدان برخورد منافع قدرتهای بزرگ تبدیل شده است؛ میدانی که در آن انرژی، امنیت، پول و سلطهی جهانی به هم گره خوردهاند. آنچه پیرامون ایران جریان دارد، نه حاصل اختلافات مقطعی است و نه نتیجهی سوءتفاهم سیاسی، بلکه بخشی از یک رقابت خشن و حسابشده بر سر قدرت و منافع اقتصادی کلان است. بااینحال، نباید نقش تحولات داخلی، اقتصاد، جامعه و سیاست داخلی ایران را نادیده گرفت؛ نارضایتیهای اجتماعی، محدودیتهای نهادی، اختلافات جناحی و چالشهای اقتصادی به همان اندازه بر پویایی این بحران تأثیرگذار اند. افزون بر این، تحولات بینالمللی و منطقهای غیرمستقیم، از جمله اوضاع سیاسی و امنیتی کشورهای همسایه، تحولات بازار جهانی انرژی و حرکت سایر قدرتهای منطقهای، نیز بر شرایط ایران اثرگذار است و رفتار بازیگران کلیدی را تحت تأثیر قرار میدهد.
ایالات متحده در این معادله اهدافی کاملا روشن و عملی دارد، اما اهدافی فراتر از آنچه در عرصهی عمومی گفته میشود را نیز دنبال میکند. هدف اول امریکا حفظ سلطهی خود بر نظم جهانی برای دههها و جلوگیری از انتقال مرکز قدرت به چین است؛ به این معنا که حتا حاضر است تنشهای مستمر، تحریمهای گسترده و بحرانهای منطقهای را مدیریت کند تا هیچ رقیبی نتواند جایگاه آن را به چالش بکشد. هدف دوم، کنترل بازار جهانی انرژی و جلوگیری از شکلگیری مسیرهای مستقل نفت و گاز خارج از نفوذ واشنگتن است؛ امریکاییها حاضر اند برای تضمین جریان پایدار انرژی به متحدان و رقبای خود فشار بیاورند و حتا از بحرانهای محدود اقتصادی کوتاهمدت چشمپوشی کنند. هدف سوم، حفظ وابستگی امنیتی خاور میانه به امریکا و جلوگیری از استقلال نظامی کشورهای منطقه است؛ واشنگتن حاضر است حتا هزینههای مادی و سیاسی سنگینی بپردازد تا هیچ کشور منطقهای توان تهدید مستقیم یا ایجاد بلوکهای مستقل امنیتی را پیدا نکند. ایران دقیقا در نقطهای قرار دارد که هر سه هدف را تهدید میکند. در عین حال، تحولات داخلی ایران، از جمله مدیریت اقتصاد، ثبات اجتماعی و انسجام سیاسی، میتواند توان بازدارندگی و سیاست خارجی ایران را تحت تأثیر قرار دهد.
به همین دلیل، سیاست امریکا نه نابودی سریع ایران است و نه پذیرش آن بهعنوان یک قدرت عادی. هدف اصلی، نگهداشتن ایران در وضعیت فشار دائمی و مدیریتشده است؛ کشوری که آنقدر ضعیف باشد که نظم موجود را بر هم نزند، اما آنقدر زنده بماند که تهدیدش قابل استفادهی سیاسی و اقتصادی باشد. تحریمها، فشارهای مالی و محدودسازی صادرات نفت، ابزارهای همین راهبرد هستند. در کنار فشار خارجی، بحرانهای اقتصادی داخلی و محدودیتهای نهادی ایران، به امریکا امکان میدهد اثرگذاری خود را بر تهران افزایش دهد.
در سایه این تهدید کنترلشده، امریکا به بزرگترین برندهی بازار تسلیحات در خاور میانه تبدیل شده است. کشورهای عربی خلیج فارس با برجستهسازی خطر ایران، به خریداران دائمی جنگندهها، سامانههای پدافندی، موشکها، پهپادها و تجهیزات اطلاعاتی امریکا بدل شدهاند. تداوم بحران ایران، برای واشنگتن هم تضمین نفوذ امنیتی است و هم تضمین فروش تسلیحات. پایان بحران، این وابستگی را کاهش میدهد؛ چیزی که امریکا به هیچوجه تمایلی به آن ندارد، زیرا برای آنها فروش تسلیحات، قدرت سیاسی و نفوذ منطقهای درهمتنیده است.
از منظر واشنگتن، هرچه تنش باقی بماند، دالر در گردش نظامی و نفتی منطقه قویتر میماند، پایگاههای نظامی مشروعیت خود را حفظ میکنند و کشورهای منطقه دلیلی برای فاصلهگرفتن از چتر امنیتی ایالات متحده پیدا نمیکنند. به همین دلیل، سیاست امریکا مدیریت بحران است، نه حل آن؛ حتا اگر این مدیریت هزینههای سیاسی و اقتصادی کوتاهمدت داشته باشد.
در این چارچوب، چین بهعنوان تهدید اصلی بلندمدت امریکا دیده میشود. هرگونه نزدیکی راهبردی ایران و چین، از نگاه واشنگتن، به معنای شکستن حلقهی کنترل انرژی و تجارت جهانی است. بنابراین، یکی از اهداف اصلی فشار بر ایران، قطع یا محدودکردن پیوند عمیق ایران با چین است، نه صرفا تغییر رفتار هستهای یا منطقهای تهران. از سوی دیگر، ظرفیتهای اقتصادی، تجاری و زیرساختی ایران به چین این امکان را میدهد که بدون تنش مستقیم، دسترسی پایدار به انرژی و بازار منطقهای داشته باشد؛ چیزی که چین حاضر است برای رسیدن به آن استراتژیهای بلندمدت خود را دقیق و بیصدا پیگیری کند.
هدف واقعی چین چیز دیگری است. پکن بهدنبال جنگ یا تقابل نظامی با امریکا نیست، بلکه بهدنبال دسترسی پایدار به انرژی، گسترش نفوذ اقتصادی و فرسایش تدریجی سلطهی امریکا بدون پرداخت هزینهی امنیتی مستقیم است. ایران برای چین یک منبع انرژی، یک مسیر دورزدن فشارهای غرب و یک ابزار مشغولکنندهی امریکا در خاور میانه است. بااینحال، چین هرگز بهدنبال قدرتمندشدن کامل ایران نیست؛ بقای ایران برای پکن مفید است، اما تبدیلشدن آن به یک قدرت مستقل و غیرقابلکنترل، نه.
روسیه نیز با منطق ابزارمحور وارد این بازی شده است. هدف مسکو استفاده از بحران ایران برای افزایش قدرت چانهزنی در برابر غرب، فروش تسلیحات و ایجاد فشار ژئوپلیتیک بر امریکا و اروپا است. روسیه نه خواهان فروپاشی ایران است، زیرا بیثباتی شدید به ضررش تمام میشود، و نه خواهان قدرتگیری کامل ایران، زیرا آن را رقیبی بالقوه در بازار انرژی و نفوذ منطقهای میداند. ایرانِ درگیر و محتاج، بهترین حالت برای مسکو است؛ حالتی که آن را قادر میسازد اهداف اقتصادی و سیاسی خود را در سطح جهانی دنبال کند.
کشورهای عربی اهدافی کاملا عملگرایانه دارند. آنها از بحران ایران بهعنوان ابزار بقا استفاده میکنند. تهدید ایران بهانهای است برای خرید گستردهی تسلیحات، جلب حمایت نظامی امریکا و توجیه سرکوب داخلی تحت عنوان امنیت ملی. این کشورها نه جنگ تمامعیار میخواهند و نه صلح پایدار؛ جنگ موجودیت آنها را تهدید میکند و صلح، وابستگی امنیتیشان را بیمعنا میسازد. در پسِ پرده، این کشورها حاضر اند برای حفظ منافع استراتژیک و موقعیت سیاسی خود، هزینههای پنهان و آشکار زیادی متحمل شوند.
و اما اسرائیل؛ هدفی ساده، صریح و بدون ابهام دارد: جلوگیری از تبدیل ایران به یک قدرت بازدارنده واقعی. فرسایش توان نظامی ایران، تضعیف شبکههای نیابتی و حفظ برتری مطلق نظامی، اولویت اصلی تلآویو است. در کنار آن، تداوم بحران به توسعهی صادرات فناوریهای نظامی، سایبری و امنیتی اسرائیل نیز کمک کرده است. اسرائیل از بحران دائمی سود میبرد؛ نه از جنگ فراگیر و نه از صلح پایدار، و برای این اهداف حتا حاضر است هزینههای سیاسی و امنیتی بلندمدت را بپذیرد.
در این میان، ایران نه صرفا قربانی، بلکه بازیگری در موقعیت دفاعی است. هدف تهران بقا، جلوگیری از تحمیل شکست راهبردی و حفظ حداقلی از بازدارندگی است. توان موشکی، پهپادی و شبکههای نیابتی، ابزارهایی برای افزایش هزینهی درگیری اند، نه ابزار پیروزی قاطع. ایران میداند که فرسایش هزینهبر است، اما فروپاشی را پرهزینهتر میداند. در کنار این عوامل، ظرفیتهای داخلی ایران -اقتصاد، اجتماع، سیاست و نهادها- بر قدرت بازدارندگی و انعطافپذیری کشور تأثیر مستقیم دارند و تحلیلهای صرفا خارجی را تکمیل میکنند. همچنین تعاملات منطقهای غیرمستقیم، مانند تغییرات امنیتی و سیاسی همسایگان، تحولات بازار جهانی انرژی و تحرکات سایر قدرتهای منطقهای، به شکلی غیرقابلتفکیک بر رفتار بازیگران کلیدی و معادلات داخلی ایران اثر میگذارند.
مذاکرات در این فضا نه مسیر حل بحران، بلکه ابزار تنظیم شدت آن هستند. امریکا برای کنترل بازار انرژی و مهار تنش مذاکره میکند و ایران برای کاهش فشار و خرید زمان. چین و روسیه برای جلوگیری از بیثباتی کنترلنشده از مذاکرات حمایت میکنند و کشورهای عربی برای ادامهی خرید سلاح و تضمین حمایت. هیچکدام بهدنبال پایان واقعی بحران نیستند، زیرا پایان آن منافع فعلی را بر هم میزند. در عین حال، مذاکرات و تعاملات دیپلماتیک داخلی و بینالمللی بر اقتصاد، مشروعیت سیاسی و توان دفاعی ایران اثرگذار اند و ابعاد انسانی و اجتماعی بحران را نیز شکل میدهند.
در نهایت، در کوتاهمدت هیچیک از بازیگران اصلی برای جنگ گسترده انگیزهی خالصی ندارد؛ بنابراین، احتمال درگیری فراگیر بسیار پایین است. بااینحال، بحران همچنان ادامه مییابد و روندی نوسانی خواهد داشت؛ تنشها، مذاکرات محدود، حملات موضعی و عقبنشینیهای تاکتیکی همگی بخشی از این فرآیند هستند. ایران در این شرایط تضعیف میشود، اما فرو نمیپاشد و توانایی امریکا برای مهار آن وجود دارد؛ اما رسیدن به پیروزی قاطع امکانپذیر نیست. منطقه بیثبات باقی میماند، اما خطر انفجار گسترده یا جنگ فراگیر بسیار کم است.
در بلندمدت، در صورتی که تغییر بنیادینی در توازن قدرت جهانی رخ ندهد، این بحران به شکلی نهادینه باقی خواهد ماند. نه جنگ پایانبخش رخ میدهد و نه صلح پایدار برقرار میشود. در این وضعیت، ایران بهطور تدریجی فرسوده میشود، فروشندگان امنیت و تسلیحات سود مستمر خود را حفظ میکنند و نظمی باقی میماند که در آن، بحران برای قدرتهای بزرگ همواره مفیدتر از پایان آن است. افزون بر آن، تحولات داخلی و ظرفیتهای اقتصادی، اجتماعی و نهادی ایران تعیینکنندهی استمرار یا تغییر ماهیت این بحران خواهند بود و تعاملات منطقهای غیرمستقیم نیز هرگونه تغییر در توازن قدرت و امنیت همسایگان را به شکلی مستقیم و غیرقابلانکار بر این بحران اثر میدهد.