پرونده‌ نیم‌قرن نامرئی‌سازی مهاجران افغانستانی در ایران

(از انقلاب اسلامی تا دوره‌ی پزشکیان)

اطلاعات روز
اطلاعات روز

سارا عنان

از کودتای هفت ثور ۱۳۵۷ در کابل تا بازگشت دوباره‌ی طالبان در اسد ۱۴۰۰، ایران به‌مثابه‌ی یکی از اصلی‌ترین پناهگاه‌های مردم افغانستان، میزبان امواج پیاپی از مهاجران بوده است. در این مدت، سیاست‌های مهاجرتی ایران نیز همواره میان دو قطب مهمان‌نوازی ایدئولوژیک و ملاحظات امنیتی و اقتصادی نوسان داشته است. گاه با گفتمان امت اسلامی درهای همدلی را گشوده و گاه با سازوکارهای اداری و محدودیت‌های حقوقی، مرزهای ناپیدای طرد را بازتولید کرده است. حالا در آستانه‌ی نیم‌قرن حضور، مهاجر افغانستانی دیگر آن برادر ایمانی دهه‌ی ۶۰ نیست، بلکه به یک بیگانه‌ی غیرمجاز و مخل امنیت تقلیل یافته است.

این گزارش، تلاشی است برای واکاوی ۴۷ سال زندگی مهاجران افغانستانی در ایران. در این بازه‌ی زمانی، مهاجران افغانستانی با چالش‌های ثابت روبه‌رو نبوده‌اند، بلکه این چالش‌ها از شکلی به شکل دیگر تغییر یافته‌اند. از رنج گلوله و هجرت در دهه‌ی ۶۰، به رنج نامرئی‌شدن و استثمار در دهه‌های ۷۰ و ۸۰، و سرانجام به رنج بی‌سرزمینی مطلق در سال‌های پس از ۱۴۰۰. با بررسی و مرور مستندات، با تقویمی مواجهیم که روزهایش با زخم‌های کاری بر پیکر کارگری، محرومیت از تحصیل فرزندان و تحقیرهای ساختارمند علامت‌گذاری شده است. در این میان، در حالی که ادبیات و هنر مهاجرت سعی در حفظ حافظه‌ی جمعی دارد، سیاست‌های کلان دولت اما در تلاش حذف سیستماتیک مهاجران از روایت رسمی است.

سیر تطور سیاست‌های مهاجرتی

سیاست‌های مهاجرتی ایران طی نزدیک به نیم‌قرن گذشته، هرگز مسیری خطی و باثبات را طی نکرده است. این سیاست‌ها، بیش از آن‌که مبتنی بر کنوانسیون‌های بین‌المللی یا حقوق انسانی پناه‌جویان باشد، بازتابی از تغییر اولویت‌های کلان نظام سیاسی ایران بوده است. در حالی که سال‌های اولیه با گشودگی مرزها و اعطای حقوق شهروندی تحت عنوان رابطه‌ی «مهاجر و انصار» شناخته می‌شد، با پایان جنگ و آغاز دوران سازندگی، محاسبات اقتصادی جایگزین برادری ایمانی شد. این گذار، پناه‌جویان را از بافت اجتماعی به حاشیه راند و با تبدیل شناس‌نامه‌های هویتی دائم به مجوزهای موقت در طرح‌های آمایش، نخستین لایه‌های «بیگانه‌سازی» و طرد اجتماعی را در ساختار اداری نهادینه کرد.

به‌دنبال آن، این روند با انتقال پرونده‌ی مهاجرت به پوشه‌های امنیتی و تعریف مناطق ممنوعه، صورت دیگری گرفته است. در دهه‌ی اخیر، این سیاست‌ها در قالب اخراج و پاک‌سازی به اوج خود رسید، به‌طوری که تمرکز دولت از مدیریت و سامان‌دهی، به‌سمت اخراج گروهی و فرسایش روانی مهاجران تغییر یافت. ابطال گسترده‌ی مدارک اقامتی در آغاز سال ۱۴۰۴ و محدودیت‌های شدید آموزشی و خدماتی، همگی نشان‌گر رویکردی است که هدف نهایی آن اجبار مهاجران به بازگشت ناخواسته به افغانستان است.

روند بازداشت و اخراج مهاجران

فرآیند بازداشت و رد مرز مهاجران افغانستانی در ایران، یک روند اداری-پلیسی در قالب «طرح سامان‌دهی اتباع خارجی» است. این روند با شناسایی و توقف افراد فاقد مدرک در گشت‌های شهری یا طرح‌های ضربتی آغاز شده و پس از نگه‌داری موقت در کلانتری جهت ثبت مشخصات، به اردوگاه‌های مراقبتی (نظیر عسکرآباد) منتقل می‌شوند. در این مراکز، پس از تفتیش مدارک و ثبت بایومتریک، افراد با هزینه‌ی شخصی به اردوگاه‌های مرزی (مانند سفیدسنگ یا الغدیر) اعزام شده و در نهایت از طریق مرزهای دوغارون یا میلک به مقامات مرزی افغانستان تحویل داده می‌شوند.

ازسوی دیگر، شبکه‌ای از اردوگاه‌های عملیاتی در سراسر ایران، از قلب تهران تا نوار مرزی، شریان اصلی فرآیند بازداشت و اخراج مهاجران را تشکیل می‌دهند. این مراکز، همچون اردوگاه بدنام عسکرآباد ورامین و مرکز گردنه‌ی تنباکو در خاوران تهران، به‌عنوان نقاط آغازین این مسیر عمل کرده و بازداشت‌شدگان را به سمت استان‌های مرزی هدایت می‌کنند. در شرق ایران، استان‌های خراسان رضوی و سیستان و بلوچستان با بهره‌گیری از مراکزی نظیر سفیدسنگ، حسن‌آباد و الغدیر زاهدان، نقش ایستگاه‌های نهایی قبل از خروج از مرزهای دوغارون و میلک را ایفا می‌کنند. بااین‌حال، ورای این تقسیم‌بندی‌های جغرافیایی، آنچه تمامی این مراکز، از کرمان تا البرز، را به هم پیوند می‌دهد، گزارشی مشترک از فاجعه‌ای انسانی است. ازدحام طاقت‌فرسا، گرسنگی مفرط و فقدان بهداشت با رفتارهای تحقیرآمیز و خشن در هم آمیخته و تصویری عریان از نقض سیستماتیک کرامت انسانی را به نمایش می‌گذارد.

پیروزی‌ها و فداکاری‌ها

در دهه‌ی ۱۳۶۰، هزاران جوان افغانستانی که به ایران پناه آورده بودند، در جبهه‌های جنگ ایران و عراق حضور یافتند. براساس برخی گزارش‌ها و روایت‌های شفاهی، بین ۳۰۰۰ تا ۴۰۰۰ نفر از آنان جان باختند. بااین‌حال، نام و خاطره‌ی بسیاری از این افراد در روایت‌های رسمی کمتر بازتاب یافته و خانواده‌هایشان اغلب در پیچ‌وخم‌های اداری و تغییرات بعدی سیاست‌ها، از حقوق شهروندی محروم مانده‌اند. همچنین در سال‌های حضور در سوریه تحت عنوان لشکر فاطمیون، بسیاری از جوانان افغانستانی با وعده‌هایی مانند امنیت خانواده و امکان دریافت مدارک، به جبهه‌ها اعزام شدند. پس از پایان درگیری‌ها، شماری از این افراد می‌گویند وعده‌ها محقق نشده و همچنان با محدودیت‌های اقامتی و خدماتی روبه‌رو هستند.

تمرینات تیپ مهاجران افغانستانی، در جنگ ایران و عراق
منبع: کتاب «نیم‌قرن میزبانی» از غلام‌عباس حسینی (راهان پارسی)

از این رو، فراموشی تاریخی در قبال مهاجران افغانستانی، تنها یک عارضه‌ی ذهنی یا فراموشی ساده نیست، بلکه یک تصمیم و رویکرد هدفمند از سوی حکمرانی است. هدف این فراموشی، زدودن سهم مهاجر از لحظات سرنوشت‌ساز تاریخ معاصر ایران است، در حالی که رد پای پیروزی و فداکاری آن‌ها در حساس‌ترین سنگرهای این سرزمین حک شده است.

بدن‌های رنج‌دیده و مبارزه برای بقا

روایت‌های شواهد عینی از زندگی مهاجران افغانستانی در ایران نشان می‌دهند که مهاجر دیگر تنها یک نیروی فیزیکی برای پیشبرد پروژه‌های عمرانی نیست، بلکه حامل نقشه‌ای جغرافیایی از نابرابری و فرسایش نیز هست. در فضایی که سیاست‌های کلان بر نامرئی‌سازی سیستماتیک پناه‌جویان استوار است، تن رنجور مهاجر، حامل زخم‌های نانوشته‌ای از نیم‌قرن رنج، اضطراب و طرد است که در غیاب ساختارهای حمایتی، بیمه و حقوق شهروندی دوام می‌آورد. هر جای زخمی که بر پیکر یک کارگر مهاجر نقش بسته، روایتی نادیده از سهم آنان در بنای تمدن و زیرساخت‌های کشور میزبان است. از بند انگشتی که در چرخ‌دنده‌های سنگ‌بری جا مانده تا ریه‌هایی که در غبار خفقان‌آور کوره‌پزخانه‌ها از کار افتاده‌اند، همگی «امضاهای خونین» پناه‌جویان بر پای جاده‌ها و ساختمان‌های سربه‌فلک‌کشیده‌ی تهران هستند.

همچنین این نابرابری تنها در ابعاد فیزیکی خلاصه نمی‌شود، بلکه در قالب یک شکنجه‌ی تدریجی و روانی در اعماق جان مهاجران ریشه دوانده است. بخش اعظمی از رنج‌ها ناشی از تحقیر و خشونت توسط پولیس در راهروهای سرد کلانتری و پشت حصارهای بلند اردوگاه‌هایی چون گردنه‌ی تنباکو، عسگرآباد یا سفیدسنگ شکل گرفته‌اند. تحقیرهای سیستماتیک در بازداشتگاه‌ها، از جمله تراشیدن اجباری سر (به‌مثابه‌ی سلب هویت) و ایستادن‌های طولانی زیر آفتاب داغ یا سرمای استخوان‌سوز، بخشی از متد سازمان‌یافته برای درهم‌شکستن اراده‌ی آن‌ها بوده است. این فشارها به‌مرور زمان، روح و آرامش مهاجر را متأثر ساخته است؛ طوری که حالا اکثریت آن‌ها فقط با دیدن ماشین گشت پولیس، واکنش فیزیولوژیک آنیِ بالا رفتن ضربان قلب و سرعت نفس را تجربه می‌کنند.

همچنین این نابرابری تنها در ابعاد فیزیکی خلاصه نمی‌شود، بلکه در قالب یک شکنجه‌ی تدریجی و روانی در اعماق جان مهاجران ریشه دوانده است. بخش اعظمی از رنج‌ها ناشی از تحقیر و خشونت توسط پولیس در راهروهای سرد کلانتری و پشت حصارهای بلند اردوگاه‌هایی چون گردنه‌ی تنباکو، عسگرآباد یا سفیدسنگ شکل گرفته‌اند. تحقیرهای سیستماتیک در بازداشتگاه‌ها، از جمله تراشیدن اجباری سر (به‌مثابه‌ی سلب هویت) و ایستادن‌های طولانی زیر آفتاب داغ یا سرمای استخوان‌سوز، بخشی از متد سازمان‌یافته برای درهم‌شکستن اراده‌ی آن‌ها بوده است. این فشارها به‌مرور زمان، روح و آرامش مهاجر را متأثر ساخته است؛ طوری که حالا اکثریت آن‌ها فقط با دیدن ماشین گشت پولیس، واکنش فیزیولوژیک آنیِ بالا رفتن ضربان قلب و سرعت نفس را تجربه می‌کنند.

علاوه بر آن، محرومیت از امکانات اولیه‌ی زندگی، مانند سیم‌کارت یا کارت بانکی، تنها یک محدودیت اداری نیست، بلکه راندن انسان مهاجر به قلمرو نگرانی و مخاطرات است. وقتی یک کارگر از روی ناگزیری، با تمنا از کارفرما، کارت عابربانک به امانت طلب می‌کند، یا برای طلب حقوق ماهانه یا روزانه‌اش او را در وضعیت تضرع قرار می‌دهد، عملا دیگر عزت‌نفس برای او باقی نمی‌ماند.

نمونه‌های عینی آشکار از این رنج و بی‌سرنوشتی مهاجران را می‌توان در ایام مراسم عاشورا و زیارت مزار غریبان در «بهشت زهرا» مشاهده کرد. وقتی که جوانان مهاجر در یکی از روزهای دهه‌ی محرم، بر سر گور هم‌تباران‌شان که بیشتر آن‌ها هنگام کارگری از داربست‌های بلند ساختمان‌های تهران سقوط کرده‌اند، ادای احترام و سوگواری می‌کنند. در اوج این مراسم، آیین «علم‌آوری» و طنین شعار «این علم از کیست که بی‌صاحب است؟» پیوندی عمیق با حافظه‌ی تاریخی و جمعی مهاجران برقرار می‌کند. در آن هنگام، ضجه‌های بی‌پرده‌ی این جوانان زیر سقف حسینیه‌ها، طغیان روح‌های خسته‌ای است که میان دو مرز، بی‌سرپناه و بی‌صاحب رها شده‌اند؛ بازتاب وضعیت انسانی کسانی است که نه در وطن خود امنیت و جایگاه دارند و نه در کشور میزبان پس از چهار دهه، سیاست روشنی برای تعیین سرنوشت‌شان تدوین شده است.

ادبیات و هنر به‌مثابه‌ی حافظه‌ی بیدار

در مقابل فراموشی تاریخی و سیاست تعلیق و انتظار، ادبیات مهاجرت افغانستان در ایران به‌مثابه‌ی یک حافظه‌ی درخشان قد علم کرده است. این موقعیت پیچیده، بستری برای شکل‌گیری یک جریان غنی و چندوجهی در ادبیات و هنر مهاجرت شده است. این جریان با آثاری شاخص توانسته است از تصویر کلیشه‌ای کارگر ساده فراتر رفته و به بازنمایی مفاهیم عمیقی چون بحران هویت معلق، تجربه‌ی دیگری‌سازی و تبعیض بپردازد. نویسندگان و شاعرانی چون محمدکاظم کاظمی، ابوطالب مظفری و آصف سلطان‌زاده، رنج پراکنده را به تجربه‌ای تاریخی مبدل کرده‌اند تا اجازه ندهند فاجعه و رنج‌ها به اتفاقی منحصر‌به‌فرد تقلیل یابد.

محمدکاظم کاظمی در «مثنوی بازگشت» (۱۳۷۰)، با مخاطب قرار دادن همسایه‌ی ایرانی، از فراموشی‌ای می‌گوید که سهم مهاجر را در سفره‌ی مشترک نادیده گرفته است. این شعر در سال‌های اخیر و با تشدید موج اخراج‌ها، دوباره به‌عنوان یک نیروی احضارگر حال مطرح شده است تا علیه استبداد و نژادپرستی شهادت دهد.

«غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت

پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت…»

این ابیات، روایتگر سوژه‌ای است که اگرچه مکان زندگی‌اش توسط سیاست‌های نامرئی‌سازی عمدی ویران شده، اما هنوز توانایی خیال‌ورزی رهایی‌بخش را از دست نداده است.

در آثار آصف سلطان‌زاده، بدن کارگر مهاجر به‌وضوح ترسیم می‌شود؛ بدنی که در شکاف‌های لرزان صخره‌ها و در راز شب‌های ترسیم‌ناپذیر به دنبال بقاست. این ادبیات، پاسخی است به آن جریانی که می‌خواهد مهاجر را به یک ابژه‌ی بیمار و ناتوان تقلیل دهد. نویسندگان مهاجر با حفظ زبان و انتقال روایت‌های شخصی، نوعی مقاومت فرهنگی را سازمان دادند که هدف آن پاسداری از هویت در دل بحران است.

در این میان، رمان «افغانی‌کشی»، نوشته‌ی محمدرضا ذوالعلی، به‌خوبی معضل بحران هویت معلق را به تصویر می‌کشد. شخصیت اصلی داستان، فیروزه، دختری افغانستانی متولد ایران است که هویت خود را پنهان می‌کند و برای پذیرفته‌شدن در جامعه‌ی میزبان تلاش می‌کند. عنوان کتاب، «افغانی‌کشی»، خود به شغلی اشاره دارد که به جابه‌جایی غیرقانونی مهاجران می‌پردازد و استعاره‌ای از وضعیت پرخطر و بی‌ثبات زندگی آنان است. این اثر، تقابل میان نسل‌ها و سردرگمی هویتی نسل دوم مهاجران را که نه خود را کاملا متعلق به ایران می‌دانند و نه به افغانستان، به‌درستی نمایش می‌دهد.

از سوی دیگر، مجموعه‌ی داستان «چشم سگ»، اثر عالیه عطایی، با فاصله گرفتن از تصویر کلیشه‌ای کارگر ساختمانی، سراغ شخصیت‌ها و موقعیت‌های جدیدی می‌رود. او در داستان‌های خود به موضوعاتی چون قاچاق حیوانات کمیاب یا زندگی مهاجران در لایه‌های پنهان شهری می‌پردازد و از این طریق، مخاطب را با وجوه کمتر دیده‌شده‌ی زندگی مهاجران آشنا می‌کند. این مجموعه با تکیه بر نظریاتی چون «بیگانگی» ژولیا کریستوا، به مفاهیمی چون «آلوده‌انگاری» مهاجر از سوی جامعه‌ی میزبان، عدم تعلق به سرزمین جدید و حس تعلیق در فضا و زمان می‌پردازد. شخصیت‌های عطایی اغلب در تلاشی برای یافتن عشق و پذیرفته‌شدن، با ناکامی روبه‌رو می‌شوند که بازتابی از استیصال انسان در برابر مرزبندی‌های سیاسی و جغرافیایی است.

همچنین فیلم «چند متر مکعب عشق»، به کارگردانی جمشید محمودی، یک درام عاشقانه میان یک پسر ایرانی و یک دختر مهاجر افغانستانی را روایت می‌کند. فیلم با به تصویر کشیدن موانع فرهنگی و اجتماعی بر سر راه این عشق، به شکلی نمادین به تجربه‌ی دیگری‌سازی و مرزهای سخت میان دو جامعه می‌پردازد. فضای کارگاهی و کانتینری که عشق شخصیت‌ها در آن شکل می‌گیرد، استعاره‌ای از زندگی حاشیه‌ای، محدود و در عین حال پر از آرزوی مهاجران است. پایان تراژیک فیلم، بر عمق شکاف‌ها و دشواری‌های پذیرش و ادغام تأکید می‌کند.

کتاب «وطن‌دار»، که به کوشش محمدسرور رجایی گردآوری شده، مجموعه‌ای از روایت‌های ۲۸ چهره‌ی افغانستانی از تجربه‌ی مهاجرت به ایران است. این کتاب، صدای مردم خاموشی است که کمتر فرصت بازگویی تجربیات خود را داشته‌اند. کتاب با ارائه‌ی روایت‌هایی از نخبگان، هنرمندان و فعالان فرهنگی، تصویر جامعه‌ی مهاجر را از یک جمعیت کارگری صرف به اجتماعی متنوع و دارای ظرفیت‌های فکری و فرهنگی ارتقا می‌دهد و فرصتی برای گفت‌وگوی مستقیم و بی‌واسطه میان دو ملت فراهم می‌کند.

درکنار خلق آثار فردی، شکل‌گیری محافل فرهنگی نیز نقشی حیاتی در تحول و تکامل جریان ادبیات و هنر مهاجرت داشته است. این محافل، فضایی برای هم‌فکری، تبادل تجربه و تربیت نسل جدیدی از شاعران و نویسندگان فراهم کردند و به‌تدریج، صدای مهاجران را از بازتاب صرف رنج و اندوه، به صدایی مستقل، خلاق و تأثیرگذار در سپهر فرهنگی زبان فارسی بدل ساختند.

مؤسسه‌ی فرهنگی «درّ دری»، که فعالیت خود را با انتشار فصلنامه‌ای به همین نام از سال ۱۳۷۶ در مشهد آغاز کرد، یکی از قدیمی‌ترین و تأثیرگذارترین نهادهای فرهنگی مهاجران افغانستانی است. درّ دری، با هدف ایجاد یک حرکت فرهنگی مستقل و تخصصی، بر مدار وحدت ملی و به دور از بهره‌برداری‌های سیاسی شکل گرفت. این مؤسسه با برگزاری نشست‌های مشترک با حضور چهره‌های برجسته‌ی ادبی از ایران، افغانستان و تاجیکستان و انتشار ده‌ها کتاب، به گسترش ارتباطات میان جامعه‌ی ادبی مهاجر و میزبان کمک شایانی کرد و در تحول ادبیات مهاجرت نقشی مهم ایفا نمود.

همچنان «خانه‌ی ادبیات افغانستان»، که در سال ۱۳۸۲ در تهران پایه‌گذاری شد، از دل دغدغه‌های نسل دوم فرهنگیان مهاجر و با ایده‌ی نوگرایی در فضای فرهنگی و ادبی شکل گرفت. خانه‌ی ادبیات افغانستان با برگزاری جلسات نقد شعر و داستان و جشنواره‌های ادبی مانند «قند پارسی»، فضایی برای کشف و پرورش استعدادهای جوان ایجاد کرد. این نهاد، در کنار مؤسسه‌ی «درّ دری»، به سازمان‌دهی و تثبیت جریان شعر و ادبیات مهاجرت کمک کرد و آن را از پراکندگی فردی به یک جریان ادبی منسجم و قابل تشخیص تبدیل نمود. بستری فراهم آورد که نه‌تنها روایتگر رنج‌ها، بلکه بیانگر امیدها، خلاقیت‌ها و هویت پویای یک ملت در تبعید است.

آموزش و تحصیل کودکان

یکی از نقاط عطف سیاست‌گذاری دو دهه‌ی اخیر ایران برای مهاجران افغانستانی، مسأله‌ی آموزش بود. فرمان سید علی خامنه‌ای، رهبر ایران، در سال ۱۳۹۴ مبنی بر لزوم تحصیل تمام کودکان افغانستانی (حتی فاقدان مدرک)، نقطه‌ی عطفی بود که امیدهای بسیاری برانگیخت. اما این سیاست، طی سال‌های اخیر در پیچ‌وخم بوروکراسی امنیتی به بند کشیده شد. وضعیت، به‌ویژه پس از تسلط مجدد طالبان بر افغانستان در سال ۱۴۰۰ که موج جدیدی از مهاجرت را به سوی ایران روانه کرد، نظام آموزشی ایران را با چالشی مضاعف روبه‌رو ساخت.

  • تغییر آیین‌نامه‌ها و مدارک مورد نیاز: یکی از اصلی‌ترین چالش‌ها، تغییرات مداوم در بخشنامه‌ها و پیچیدگی‌های اداری بود. در حالی که در سال‌های ابتدایی، ثبت‌نام حتی برای دانش‌آموزان فاقد مدرک با ارائه‌ی یک تعهدنامه ممکن بود، به‌تدریج مدارک مورد نیاز سخت‌گیرانه‌تر شد. الزام به دریافت «کد یکتا» از دفاتر کفالت و معرفی‌نامه‌های هولوگرام‌دار از سوی وزارت داخله، فرایندی زمان‌بر و سردرگم‌کننده برای خانواده‌ها ایجاد کرد.
  • ناهماهنگی بین نهادها: ناهماهنگی میان وزارت آموزش و پرورش، وزارت داخله و دفاتر کفالت، به سرگردانی خانواده‌های مهاجر دامن می‌زد. صدور دیرهنگام بخشنامه‌ها، اغلب نزدیک به شروع سال تحصیلی، باعث ازدحام در مراکز مربوطه و تکمیل ظرفیت مکاتب می‌شد و عملاً فرصت ثبت‌نام را از بسیاری می‌گرفت.
  • محدودیت برای دارندگان برگه‌ی سرشماری: در سال‌های اخیر، سیاست‌ها به سمت محدود کردن بیشتر حرکت کرد. در سال ۱۴۰۴ اعلام شد که دانش‌آموزان دارای «برگه‌ی سرشماری» که در گذشته مدرکی برای ثبت‌نام محسوب می‌شد، دیگر مجاز به تحصیل در مکاتب دولتی نیستند. این تصمیم به‌تنهایی منجر به بازماندن صدها هزار دانش‌آموز از تحصیل شد.
  • خودداری مکاتب از ثبت‌نام: با وجود در دست داشتن مدارک رسمی صادرشده از سوی وزارت داخله، بسیاری از خانواده‌ها با برخورد سلیقه‌ای مدیران مکاتب و پاسخ‌هایی نظیر «ظرفیت نداریم»، «سامانه باز نیست» یا «اتباع ثبت‌نام نمی‌کنیم» مواجه می‌شدند.
  • کمبود ظرفیت و تراکم کلاس‌ها: افزایش چشمگیر تعداد دانش‌آموزان اتباع، به‌ویژه در مناطق حاشیه‌ای و شهرهایی که تمرکز مهاجران در آن‌ها بالاست (مانند حوزه‌های تهران)، فشار مضاعفی بر مکاتب دولتی وارد کرد. این امر منجر به افزایش تراکم دانش‌آموزان در کلاس‌های درس و گاهی افت کیفیت آموزش شد.

بن‌بست هویتی نسل دوم و سوم مهاجران

نسل دوم و سوم مهاجران افغانستانی در ایران، در شکافی عمیق میان زادگاه و وطن قانونی زندگی می‌کنند. این نسل که در ایران متولد شده و جهان‌بینی‌اش در نظام آموزشی این کشور شکل گرفته، در بدو ورود به اجتماع با دیوار ستبر قوانین اقامتی مواجه می‌شود. محرومیت از حقوق اولیه‌ای چون مالکیت حساب و کارت بانکی، سیم‌کارت یا جواز رانندگی، مدام به آن‌ها یادآوری می‌کند که علی‌رغم تولد در این خاک، همچنان بیگانه به شمار می‌آیند. این ابهام هویتی باعث شده تا آن‌ها نه در جامعه‌ی میزبان به رسمیت شناخته شوند و نه در افغانستان ناآشنا احساس تعلق کنند.

فشار روانی این تعلیق زمانی به تروما تبدیل می‌شود که با سیاست‌های جدی اخراج (رد مرز) پیوند می‌خورد. برای جوانی که تمام حافظه‌ی تصویری‌اش در کوچه‌های ورامین یا گلشهر مشهد شکل گرفته، اخراج به کشوری که هیچ تصویری از آن ندارد، به‌مثابه‌ی تبعید از وطن غیررسمی است. این بن‌بست هویتی، منجر به سرخوردگی گسترده‌ای شده که خروجی آن یا بی‌تفاوتی نسبت به آینده است یا جست‌وجوی راهی برای مهاجرت دوباره به سایر کشورها.

از منظر حقوقی، انسداد قوانین مبتنی بر سیستم خون در ایران، مانع از کسب تابعیت این نسل شده است. این محرومیت ساختاری، نه‌تنها یک بحران اقتصادی، بلکه یک زخم هویتی است؛ حکایت جوانی که بذری در زمینی می‌کارد اما هرگز اجازه‌ی درو آن را ندارد. در لایه‌ی اجتماعی نیز، تحت فشار مشکلات اقتصادی، نگاه جامعه‌ی میزبان از همزیستی به تقابل تغییر کرده است. القابی نظیر اتباع و بیگانه در فضای عمومی، روح و روان نسلی را که در ایران متولد یافته و زندگی ساخته و هیچ خانه‌ای جز ایران نمی‌شناسد، متلاشی می‌کند.

سیمای اقتصادی؛ از کارگری تا سرمایه‌گذاری و کارآفرینی

تاریخ حضور مهاجران افغانستانی در ایران، تنها روایت رنج و آوارگی نیست، بلکه داستان تحولی عمیق در سیمای اقتصادی جامعه‌ای است که از نیروی کارگر ساده شروع و به یک بازیگر کلیدی در عرصه‌ی سرمایه‌گذاری و کارآفرینی تبدیل می‌شود. در موج نخست مهاجرت، مهاجران برای بقا به سخت‌ترین و پرخطرترین مشاغل روی آوردند. در دهه‌های ۱۳۶۰ و ۱۳۷۰، اقتصاد ایران که از یک سو درگیر جنگ و از سوی دیگر نیازمند بازسازی بود، به‌شدت به نیروی کار ارزان و پرتوان متکی بود. در این دوران، کارگران افغانستانی به ستون فقرات بخش‌هایی چون ساختمان‌سازی، زراعت و کارهای طاقت‌فرسای صنعتی مانند کوره‌پزخانه‌ها و چاه‌کنی تبدیل شدند. مهاجران شکافی را پر کردند که نیروی کار بومی به‌دلیل سختی کار و دستمزد پایین، تمایلی به حضور در آن نداشت. این کارگران، در شرایطی نامرئی، بدون پوشش بیمه و با حداقل امنیت شغلی، شهرها و زیرساخت‌های ایران مدرن را بنا نهادند.

با گذشت زمان و با وجود تمام محدودیت‌های قانونی و اجتماعی، نسل جدیدی از مهاجران که یا در ایران متولد شده بودند یا مهارت‌های جدیدی کسب کرده بودند، از الگوی کارگری صرف فاصله گرفتند. دهه‌های ۱۳۸۰ و ۱۳۹۰ شاهد ظهور تدریجی کسب‌وکارهای خرد و کارگاه‌های کوچکی بود که توسط مهاجران افغانستانی اداره می‌شد. این تحول، پارادایم اقتصادی آن‌ها را از نیروی کار به کارآفرین تغییر داد. این کارآفرینان نوظهور در بخش‌هایی چون تولید پوشاک، صنایع غذایی، خدمات و توزیع کالا فعال شدند. هرچند بسیاری از این فعالیت‌ها به‌دلیل موانع قانونی به نام معتمدان ایرانی ثبت می‌شد، اما در عمل، موتور محرکه‌ی آن‌ها ذهن خلاق و سرمایه‌های کوچک مهاجران بود.

بعد از سقوط کابل در اسد ۱۴۰۰، بسیاری از تجار و سرمایه‌داران بزرگ افغانستانی، ایران را به‌دلیل اشتراکات فرهنگی، زبانی و نزدیکی جغرافیایی، مقصدی امن برای سرمایه‌های خود یافتند. براساس آمارهای رسمی اتاق بازرگانی ایران، شهروندان افغانستان اکنون به بزرگ‌ترین گروه سرمایه‌گذار خارجی در ایران تبدیل شده‌اند. طبق گزارش‌ها، حجم سرمایه‌گذاری رسمی ثبت‌شده‌ی آن‌ها به بیش از ۳ میلیارد دلار می‌رسد و بیش از ۵۰ درصد شرکت‌های با مالکیت خارجی در ایران، به اتباع افغانستان تعلق دارد. این ارقام، بدون در نظر گرفتن سرمایه‌گذاری‌های غیررسمی و کسب‌وکارهای خرد، به‌وضوح نشان‌دهنده‌ی یک جهش بزرگ است.

با وجود این نقش کلیدی، سرمایه‌گذاران و کارآفرینان افغانستانی همچنان با مجموعه‌ای از موانع ساختاری و قانونی روبه‌رو هستند. مشکلاتی چون محدودیت در تملک املاک، مسدود شدن ناگهانی حساب‌های بانکی، ابطال کارت‌های بازرگانی و پیچیدگی‌های بوروکراتیک برای تمدید اقامت، فضایی از عدم اطمینان را بر فعالیت‌های اقتصادی آن‌ها حاکم کرده است. این پارادوکس که در آن از یک سو از سرمایه‌گذار خارجی استقبال می‌شود و از سوی دیگر حقوق اولیه‌ی اقتصادی او به رسمیت شناخته نمی‌شود، بسیاری از سرمایه‌گذاران را به سمت بازارهای جایگزین مانند ترکیه و امارات سوق داده است.

سیاست‌های جدید مهاجرتی

با تغییر رویکرد کلان حاکمیت ایران از مدیریت سنتی و پراکنده به سمت یک نظم‌بخشی اقتدارگرا و هوشمند، «سازمان ملی مهاجرت» شکل گرفت. تا قبل از سال ۱۴۰۰، مدیریت اتباع خارجی میان نهادهای متعددی از جمله اداره‌ی کل اتباع وزارت داخله، نیروی انتظامی، وزارت کار و نهادهای امنیتی تقسیم شده بود. فلسفه‌ی وجودی سازمان مهاجرت که در دولت سیزدهم قوام یافت، بر این اصل استوار است که مهاجرت به سطح تشکیلاتی-سیاسی ارتقا یابد تا تمام ابعاد اقتصادی، امنیتی و اجتماعی حضور آن‌ها زیر یک چتر واحد مدیریت شود.

طبق ساختار این سازمان، هرگونه حق دسترسی به خدمات اولیه، از جمله افتتاح حساب بانکی، خرید سیم‌کارت، ثبت‌نام مکتب و حتی تردد بین‌شهری، به داشتن «شناسه‌ی یکتا» و مشارکت مالی منوط شده است. این کارکرد در واقع نوعی «مدیریت اقتصادی-امنیتی» است که تلاش می‌کند هزینه‌های حضور مهاجران را از دوش دولت برداشته و در عین حال، لایه‌های پنهان جمعیت مهاجر را از طریق نیاز به خدمات، به سطح بیاورد و قابل رصد کند.

در بُعد اشتغال، کارکرد این سازمان به سمت مدل «کفالت‌محور» سوق یافته است. این سازمان، با پیوند زدن تمدید اقامت به تأیید کارفرما در سامانه‌های هوشمند، عملاً نیروی کار مهاجر را به نیاز بازار کار رسمی واسطه ساخته است. بر این اساس، کارفرمایان ایرانی می‌توانند از طریق «سامانه‌ی اشتغال اتباع خارجی» برای جذب نیروی کار افغانستانی درخواست دهند. پس از تأیید، برای ورود کارگر به ایران، ویزای کار یک‌ماهه صادر می‌شود که بعداً در دوره‌های سه‌ماهه توسط دفاتر کفالت قابلیت تمدید دارد.

با این حال، سیاست‌های مطرح‌شده، نگرانی‌های جدی در مورد امنیت شغلی و زندگی روزمره‌ی مهاجران به وجود می‌آورد. یکی از این نگرانی‌ها، گره زدن اقامت به کارفرما و نیاز بازار کار است؛ به‌طوری که تمدید ویزا در دفاتر کفالت منوط به رضایت کارفرما است. این وابستگی مستقیم، قدرت چانه‌زنی کارگر را به‌شدت تضعیف کرده و او را در برابر استثمار آسیب‌پذیرتر می‌سازد. کارگر مهاجر که اقامت قانونی‌اش به رضایت کارفرما بستگی دارد، به‌سختی می‌تواند به شرایط کاری نامناسب، دستمزد پایین یا عدم پرداخت حقوق اعتراض کند، زیرا هرگونه اعتراضی می‌تواند به از دست دادن شغل و در نتیجه، ابطال اقامت و خطر اخراج منجر شود.

علاوه بر این، قوانین سخت‌گیرانه و جریمه‌های سنگین برای کارفرمایانی که اتباع غیرمجاز را به کار گیرند، باعث شده است که بسیاری از کارفرمایان از استخدام مهاجران فاقد مجوز سر باز زنند. این امر، دایره‌ی فرصت‌های شغلی را برای بخش بزرگی از مهاجران که فاقد مدارک رسمی هستند، تنگ‌تر کرده و آن‌ها را به سمت مشاغل زیرزمینی و پرخطرتر سوق می‌دهد.

نتیجه‌گیری

پنج‌دهه حضور مهاجران افغانستانی در ایران، مسیری پرتلاطم از پذیرش اولیه تا محدودیت‌های گسترده‌ی کنونی را نشان می‌دهد. سیاست‌های مهاجرتی در این سال‌ها میان رویکردهای ایدئولوژیک اولیه و ملاحظات امنیتی-اقتصادی سال‌های اخیر در نوسان بوده است. بدن‌های زخمی کارگران، هویت معلق نسل‌های متولد ایران، فداکاری‌های کمتر ثبت‌شده در جنگ‌ها و چالش‌های دسترسی به آموزش، همگی از ابعاد پیچیده‌ی این حضور طولانی حکایت دارند. تأسیس سازمان ملی مهاجرت و پیوند دسترسی به خدمات اولیه با شناسه‌ی یکتا و تأیید کارفرما، نشان‌دهنده‌ی تغییر به سمت سیستمی متمرکزتر و مبتنی بر رصد و کفالت است. این تغییرات، پرسش‌هایی جدی درباره‌ی آینده‌ی حضور این جمعیت در ایران ایجاد کرده است؛ آینده‌ای که پس از نزدیک به نیم‌قرن، هنوز به راه‌حلی پایدار و روشن نرسیده است.

منابع:

۱. اصفهانی، آرش نصر، (۱۴۰۰). در خانه‌ی برادر (پناهندگان افغانستانی در ایران). تهران: پژوهشگاه فرهنگ، هنر و ارتباطات.

2. رجایی، محمدسرور، (۱۴۰۰). وطن‌دار (روایت ۲۸ افغانستانی از مهاجرت به ایران)، تهران: مؤسسه فرهنگی مطبوعایت جام‌‌جم.

3. سعیدی، سعیده، (۱۴۰۱). زندگی در پاورقی (تجربه‌ زیسته‌ی شهروندان افغانستانی در نهاد آموزش ایران)، تهران: مؤسسه مطالعات فرهنگی و اجتماعی.

4. حسینی (راهان پارسی)، غلام عباس، (1403). نیم‌قرن میزبانی (سیاست‌های مهاجرتی جمهوری اسلامی ایران در برابر اتباع افغانستانی 1403-1357)، تهران: مؤسسه انتشارات عرفان.

5. حقیقت‌طلب و همکاران، سید پیمان، (1403). بازماندگی از تحصیل کودکان مهاجر در ایران، تهران: دیاران.

از روزنامه‌نگاری مستقل حمایت کنید

محدودیت‌های گسترده بر رسانه‌ها و فضای عمومی در افغانستان، دسترسی شهروندان به اطلاعات مستقل را محدود کرده است. در چنین شرایطی، «اطلاعات روز» متعهدانه و مستقل به کار خود ادامه می‌دهد تا حقیقت قربانی خاموشی و فراموشی نشود.

ما وابسته به هیچ قدرتی نیستیم و تنها برای مردم می‌نویسیم.

مأموریت ما افشای فساد، بازتاب صدای سرکوب‌شدگان، تقویت پاسخگویی صاحبان قدرت، و پشتیبانی از چشم‌اندازی است که در آن همه شهروندان افغانستان از حقوق و آزادی‌های برابر برخوردار باشند و در صلح زندگی کنند.

خبرنگاران ما در شرایط دشوار و گاه خطرناک فعالیت می‌کنند تا گزارش‌های دقیق، منصفانه و مبتنی بر واقعیت منتشر شود و روایت‌های مردم به حاشیه رانده نشود. تداوم این کار، به حمایت مخاطبان و حامیان مستقل وابسته است.

هر کمک، فارغ از میزان آن، به ادامه روزنامه‌نگاری مستقل کمک می‌کند. اگر امکان کمک مالی ندارید، همرسانی این درخواست و تشویق دیگران به حمایت نیز سهمی مهم در تقویت این مسیر دارد.

در کنار حقیقت بایستید
از اطلاعات روز حمایت کنید

برای حمایت اینجا کلیک کنید
با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه