[یادداشت اطلاعات روز: اطلاعات روز دیدگاههای مختلف در مورد مسائل گوناگون جامعهی افغانستان را بازتاب میدهد. این دیدگاهها لزوما منعکسکنندهی نظر و موضع اطلاعات روز و گردانندگان آن نیستند. اطلاعات روز فقط مجالی برای بیان دیدگاهها فراهم میکند و دربارهی دیدگاههای وارده نفیا و اثباتا موضعگیری نمیکند. تمام دیدگاههای بیانشده در مقالات و یادداشتها و صحتوسقم ادعاهای مطرحشده به خود نویسندگان مربوط است. اطلاعات روز از نقد دیدگاههای منتشرشده در بخش مقالات وارده نیز استقبال میکند]
نویسنده: یاسین احمدی
هرساله روز جهانی فرهنگ هزارهها در سراسر جهان به شکل پرشکوهی از سوی این مردم برگزار میگردد؛ از انتهای استرالیا تا نهایت اروپا و امریکا. این امر میرساند که هزارهها در حال شکلدهی یک کنفدراسیون مجازی اند که به شکل خواسته یا ناخواسته میتواند نمای یک ملت بیدولت را زنده سازد. در تمامی این مراسم گسترده، رقص و لباس دستدوز بهعنوان نماد فرهنگ هزاره به نمایش درمیآید. رقص نوعی عصیان علیه سانسورهای تاریخ سیاسی است که اینک در پی رهایی است.
موضوع این نوشتار چیزی فراتر از این نمادها است. به باور من، برای فهم و شناخت فرهنگ و جامعهی هزاره، باید از دو خطای رایج فاصله بگیریم؛ خطای اول اینکه این جامعه را فقط از دریچهی رنج، تبعیض و مظلومیت ببینیم؛ و دیگری اینکه از آن تصویری آرمانی و بینقص بسازیم؛ گویی جامعهای استثنایی است که فقط فضیلت دارد و از تناقض و ضعف خالی است. حقیقت نه در این اغراق تاریک نهفته است و نه در آن غلوی روشن. جامعهی هزاره، مانند هر جامعهی زندهی دیگر، مجموعهای از فضیلتهای واقعی، زخمهای تاریخی، ناهنجاریهای درونی و فرصتهای نهفته است. اگر بخواهیم آن را درست بفهمیم، باید همهی این لایهها را همزمان ببینیم.
نخست باید از فضیلتهای ساختاری و سرمایههای واقعی این جامعه سخن بگوییم؛ ویژگیهایی که باعث شده این جامعه با وجود فشارهای مرگبار تاریخی، بارها خود را بازسازی کند. مسألهی مهمتر از سربرآوردن از دل مرگ اما این است که چرا این رنج هیچگاهی نتوانسته به قدرت تبدیل شود. بسیاری از جوامع زخمی، پس از گذار از شرایط دردبار فشار حذف و نابودی، یا در حافظهی قربانیبودن خود اسیر میمانند، یا از همان حافظه، عقل سیاسی، اقتصاد جمعی، نهاد، شبکه و آینده میسازند. برای نمونه به دو کوریای شمالی و جنوبی و دو آلمان توجه کنید. هزارهها نیز امروز در همین نقطه ایستادهاند؛ میان زخمی که هنوز تازه است و فرصت نگاه به آینده را نمیدهد و امکانی که هرگز به درستی فهم نمیشود.
این جامعه از دل تبعیض، کوچ اجباری، فقر، تحقیر و حاشیهنشینی، توانسته است نسل بزرگی از درسخواندهها، مهاجران، کارگران سختکوش، زنان مقاوم، جوانان دیجیتال، فعالان مدنی و خانوادههای آیندهمحور تولید نماید. اما پرسش بیپاسخ ما این است که چرا این همه ظرفیت، هنوز به یک نهاد که قدرت منظم و قابل لمس بیافریند، تبدیل نشده است؟ با نگاه به مردم هزاره و مقایسه با سایر اقوام کشور، درمییابیم که مشکل هزاره، مشکل کمبود استعداد نیست؛ بلکه کمبود و درد ما معماری قدرت است. یعنی هزارهها ظرفیت تولید مواد خام قدرت را دارند، اما میان این مواد، پیوند نهادی ساخته نشده است. برای همین، آموزش هزارهها به اقتصاد جمعی وصل نشده است، مهاجرت نیز منجر به شکلگیری یک شبکهی فرامرزی منظم نگردیده است. درد تاریخی ما به آرشیف حقوقی و فشار سیاسی پایدار تبدیل نشده است. همچنین رسانهی ما هم به زیرساخت قدرت وصل نشده است. نهادی که بتواند نخبگان ما را نگه دارد وجود ندارد؛ سرمایههای کوچک و نیمهبزرگ هم داریم، اما اعتماد اقتصادی جمعی خلق نشده است. شعارهای هزارهها از بس آرمانی است نمیتواند به استراتژی تبدیل شود. همینجا است که هزارهها هرچند جامعهای با افراد توانمند دارند، اما همچنان از نظر ساختاری آسیبپذیر و شکننده باقی ماندهاند.
من بر این باورم که در بسیاری خانههای هزاره، تاریخ به جای شروع با کتاب، با چهرهی پدر و مادر آغاز میشود؛ پدری که نام دانشگاه فرزندش را درست تلفظ نمیتواند، اما سالها در کان کوله سند و بولان، شغل جوالی، ساختمان، یا کارخانههای سنگبری ایران فرسوده شده تا فرزندش بتواند به دانشگاه برسد. مادری که شاید هیچگاه نامش در هیچ سند تاریخی نیاید، اما اقتصاد خانه، آبروی خانواده، غم مهاجرت، درس فرزندان و رنج خاموش خود را یکجا حمل کرده است. اینها آدمهای معمولی نیستند؛ ستونهای بینام یک انتقال خاموش و بیصدای تاریخی اند. اما پرسش این است که حاصل این همه فداکاری به کجا سرازیر میشود؟ آیا فقط در نجات چند فرزند؟ یا در ساختن جامعهای که نسل بعد دیگر مجبور نباشد در کاج و موعود یا سیدالشهدا در سودای سواد ابدی شوند، و پدر و مادر نیز هر بار از صفر شروع کنند؟ ما میدانیم که هزارهها راه مکتب را پیدا کردهاند، اما از مسیر مکتب هرگز راه بانک قدرت را نیافتهاند. هزارهها راه دانشگاه را هم باز کردند، اما هیچوقت این راه به ایجاد اتاق فکر منتهی نشد. راه مهاجرت را نیز یافتند، اما راه دیاسپورای سازمانیافته و دارای مسئولیت تاریخی را گم کردند. هزارهها در بعد فردی مسیر موفقیت را یافتهاند، اما راه اقتدار جمعی هنوز ناپیدا است. همین فاصله است که میان جامعهی باسواد و جامعهی قدرتمند مرز میکشد. جامعهی باسواد میتواند داکتر، استاد، کارمند و نویسندهی موفق تولید کند؛ اما نمیتواند مانند جامعهی نهادمند، نهاد حقوقی، شبکهی اقتصادی، آرشیف تاریخی و توان چانهزنی بیافریند.
جزیرههای بیپل
یکی از بیماریهای پنهان جامعهی هزاره، جزیرهایشدن افراد موفق است. هرکسی که کمی بالا میرود، خود را یک جزیرهی مستقل قدرت میپندارد؛ استاد با مدرک خود، ژورنالیست با صفحهی اجتماعی، سیاستمدار با سابقهی سیاسی، سرمایهدار با پول خود. ممکن است در ظاهر این تکثر نشانهی زندهبودن جامعه باشد؛ اما وقتی میان این جزیرهها پل ساخته نشود، نتیجهی آن پراکندگی و تنهایی نابودکننده است. جامعهی هزاره جامعهای است که هزاران چراغ روشن دارد، اما شبکهی برق ندارد. چنین جامعهای تا ابدیت در تاریکی ساختاری زندگی خواهد کرد. میدانیم جزیرهایشدن هزارهها ناشی از تجربهی تاریخ ناامنیشان است. جامعهای که بارها خیانت، شکست رهبری، معاملهی سیاسی، کوچ و حذف را تجربه کرده، برای همین هزارهها به خودشان هم نمیتوانند اعتماد کنند و به آسانی به پروژهی جمعی اعتماد نمیکنند. هر ابتکار تازهای را با پرسش و سوءظن دنبال میکنند که پشت این کار کیست؟ پول کجا میرود؟ چهکسی سود میبرد؟ چرا من در ردیف اول این مزایا نیستم؟ آیا باز هم کسی به نام ما برای خود جوال میدوزد؟ این بدگمانی اما اگر درمان نشود، آینده را بیش از پیش فلج میکند.
جایگاه نخبگان در میان هزارهها
در کنار این، رابطهی هزارهها با نخبه و رهبر رابطهای سرشار از تناقض است. جامعه از یک طرف دنبال نخبه، رهبر، صدای قوی و چهرهی نجاتبخش میگردد؛ از طرف دیگر، وقتی چنین فردی پیدا میشود، خیلی زود علیه او جنگ عمومی آغاز میکند. نخست از او امید افراطی میسازد، بعد توقعات ناممکن بر دوشش میگذارد، سپس ضعفهای انسانی او را بزرگ میکند، و در نهایت تخریبش را کلید میزند. برای نمونه، یک سال قبل داکتر سیما بهخاطر یک مصاحبهی مصلحتگرایانه چگونه زحمات نیمقرن تلاش صادقانهاش پای احساسات نخبهکشی مردمش به فنا رفت؟ حتا مطرحترین شاعران و چهرههای ادبیمان علیه داکتر سیما، لشکری از واژههای با بار سنگین خیانت و نفرت را گسیل داشتند. هزاره جامعهای بینهاد است و جامعهی بینهاد ناچار به چهره پناه میبرد؛ اما چون سنت نقد سالم، تقسیم مسئولیت و حمایت نهادی ندارد، رابطهاش با چهرهها بیمار میشود. یا همانند مزاری تقدیس شده و شکلگیری گفتمان حول کارکردش را هم کفر میشمارد یا همانند داکتر سیما کورکورانه تخریب میشود؛ اینچنین است که جامعهی بینهاد از نخبهاش یا قهرمان میسازد یا خائن. من ایمان دارم که آیندهی هزاره را قهرمانانی چون مزاری و ابوذر نمیسازند؛ بلکه نهادهای شفاف، پیگیر و قابل اعتماد خواهد ساخت.
سرگشتگی عصر دیجیتال
بیماری خودخوری که یکی از شایعترین بیماریهای هزارهها است، در عصر دیجیتال شدت بیشتری گرفته است. فضای مجازی که ذاتا میتوانست ابزار اتصال و آگاهی باشد، اما برای هزارهها به میدان ترور شخصیت، شایعه، عقدهگشایی و قضاوت فوری تبدیل شده است. میدانیم نقد برای بلوغ جامعه ضروری است، اما تخریب شخصیت نقد نیست؛ ویرانکردن سرمایهی انسانی است. گاهی زحمت ۲۰ سالهی یک استاد، فعال، یا چهرهی اجتماعی، در چند ساعت زیر موج اکانتهای بینام، کامنتهای خشمگین و اتهامهای بیمسئولیت دفن میشود. جامعهای که نمیتواند میان نقد و تخریب فرق بگذارد، نخبگانش را پیش از آنکه دشمن بیرونی بکشد، از درون فرسوده میکند. این یک تجربهی مدرن است که معماری قدرت بدون اخلاق زیست دیجیتال ره به جایی نمیبرد.
شرم تاریخی
یکی از بدترین آسیبهای جامعهی هزاره شرم تاریخی تحصیلکردگان و مهاجران است. یعنی اینکه بخشی از نسل جدید، وقتی وارد دانشگاه، غرب، شهر و جهان مدرن میشود، آرامآرام از تاریخ خود فاصله میگیرد. این فاصله همیشه از بیوفایی نمیآید؛ گاهی از شرم میآید؛ یعنی شرم از لهجه، روستا، از پدر کارگر و مادر بیسواد. شرم تعلق به چهرهای که غبار رنج تاریخ بر آن نشسته است، یا گذشتهای که با محرومیت و سادگی پیوند ازلی دارد.
جوانی را تصور کنید که در غرب بزرگ شده و وقتی مادرش با لهجهی هزارگی در جمع حرف میزند، ناخودآگاه سعی میکند صدای او را ساکت کند؛ این عمل از بیمحبتی نیست، بلکه از زخم پنهانی است که ریشه در شرم فرهنگی دارد. این لحظهی کوچک، فقط یک رفتار خانوادگی نیست؛ نشانهی شکاف عمیق میان صعود اجتماعی یک فرد و آشتی با ریشهی تاریخی است. من بسیاری از خوانندگان مطرح کشور و بسیاری از نویسندگان و هنرمندان هزاره را میشناسم که خودشان را متعلق به اقوام دیگر خواندهاند؛ بسیاری از تحصیلکردگان غرب را دیدهام که برای دوری از فرهنگ فقر و درد قومش، هویت هزارهبودنش را انکار میکند. به نظر من مدرنشدن اگر با انکار ریشه همراه شود، ممکن است انسان را در صف شیکهای تصوری قرار دهد، اما هرگز عمیقتر و انسانیتر نمیکند. تحصیل اگر انسان را از مردم خود دور کند، فقط یک ارتقای فردی است، نه روشنایی جمعی. مهاجرت اگر آدم را از مسئولیت تاریخی جدا کند، سرمایهی اجتماعی نمیتواند باشد. فاجعه فقط این نیست که جوان هزاره از لهجهی خود شرم میکند؛ فاجعه عمیقتر این است که او از همان تاریخی فاصله میگیرد که میتوانست به او جهت، مسئولیت و فهم قدرت بدهد. جامعهای که نخبگانش از حافظهی خود شرم کنند، تاریخش بیسرپرست و یتیم میماند.
البته اگر اندکی منصفانهتر بیندیشیم، نباید این نسل را فقط سرزنش کرد. زیرا او میان دو فشار بزرگ زندگی میکند؛ از یکسو گذشتهای پر از رنج و تحقیر، از سوی دیگر جهانی که برای پذیرفتهشدن در آن باید ظاهرا بیزخم، روان، مدرن و بیلهجه بود. مهاجر موفق هزاره ممکن است پاسپورت بگیرد، خانه بخرد و کار خوب داشته باشد، اما هر بار که خبری از زایشگاه ۱۰۰ بستر برچی و آسمانیشدن دانشجویان کاج و دانشگاه مرکز را میشنود، درمییابد که نجات فردی پایان اضطراب تاریخی نیست. درست است که او از خطر فیزیکی دور شده، اما از سرنوشت جمعی خود هرگز جدا نشده است. همین لحظه مرا به این باور میرساند که مهاجرت باید از نمایش موفقیت به مسئولیت ساختاری نهادمند تبدیل شود.
هزاره و هزار راه
تفرقههای داخلی در میان هزارهها بخشی دیگر از یک معماری معیوب و ناتمام است. هزارهی بامیان، دایکندی، غزنی، کابل، کویته، ایران، اروپا، استرالیا و کانادا تجربهی واحد ندارد. هزارهی داخل با زبان نان، امنیت، خطر و بقا حرف میزند؛ هزارهی مهاجر با زبان حقوق، فرصت، آزادی، هویت و استیلای فردی سخن میگوید. هزارهی کارگر در ایران با تحقیر روزمره و بیثباتی حقوقی بزرگ شده است؛ هزارهی غرب با دانشگاه، شهروندی و بحران هویت نسل دوم سر کرده است. زن هزاره تجربهای دارد که مرد هزاره به تنهایی نمیتواند آن را نمایندگی کند. نسل قدیم ما از بقا حرف میزند؛ نسل جدید از معنا، آزادی و کرامت فردی. انکار این تفاوتها وحدت نمیآورد؛ فقط زخمها را زیر قالیچه پنهان میکند و جامعه را به کتمان و تحمل وامیدارد، سپس برای خلق مصروفیت، وظیفهی تخریب و نابودی همدیگر را روی دست میگیرد. به این شکافها باید تفاوت طبقاتی را نیز اضافه کنیم. هزارهی فقیر، هزارهی متوسط، هزارهی تاجر، دانشگاهی، کارگر، مهاجر تازهوارد و هزارهی نسل دوم غرب، همه با یک زبان زندگی نمیکنند. یکی هنوز درگیر کرایهی خانه، کار روزانه و ترس از فردا است؛ دیگری از هویت، سیاست، رسانه و آیندهی دیجیتال حرف میزند. یکی سرمایه دارد اما دغدغهی نهادی ندارد؛ دیگری آگاهی دارد اما ابزار اقتصادی ندارد. اگر این تفاوت طبقاتی دیده نشود، تحلیل هزاره به صدای طبقهی تحصیلکرده و مهاجر محدود میشود و اکثریت خاموشتر جامعه از متن زندگی حذف میشوند.
در مورد اختلافات درونی، مشکل زمانی خطرناک میشود که تفاوتها به تحقیر متقابل تبدیل شوند. هر منطقه، هر نسل، هر طبقه و هر تجربهی مهاجرتی گاهی خود را معیار و نمایندهی اصلی هزارهبودن میپندارد و هرکه در دایرهی تصورش نگنجد، دیگر هزارهاش هم نمیداند. یکی خود را اصیلتر میداند، دیگری آگاهتر، آن یکی مدرنتر، یکی رنجکشیدهتر، آخری هم سیاسیتر. در چنین وضعیتی، تفاوتها نمیتواند به سرمایه تبدیل شود، همهاش به خط نفاق و شکست پایان مییابد. آیا فکر میکنید وحدت واقعی یعنی همه یکسان فکر کنند؟ نه، هرگز. وحدت واقعی یعنی جامعه بتواند با وجود تفاوت، بر سر امنیت، کرامت، آموزش، اقتصاد، روایت تاریخی، حضور سیاسی و آیندهی نسل بعد توافق کند.
در این میان، جغرافیای مرکزی افغانستان بهعنوان خاکریز هویتی هزاره نیز نباید از نگاه دور بماند. هزارجات فقط یک خاطرهی عاطفی یا پناهگاه فرهنگی نیست؛ جغرافیایی است که قرنها با کوهستان، دشواری راه، محرومیت مواصلاتی، به قول اشرف، زندان جغرافیایی، اقتصاد بسته و فاصله از مرکز قدرت تعریف شده است. قدرت آینده نمیتواند فقط در دیاسپورا، رسانه یا دانشگاه ساخته شود و از جغرافیای واقعی مردم جدا بماند. همانگونه که هزاره به شبکهی جهانی نیاز دارد، به بازتعریف سرزمین هزارجات نیز نیاز دارد. ایمان دارم که رابطه میان هویت و سرزمین یک رابطهی دیالکتیک ابدی است؛ یعنی تا سرزمینی نباشد هویت شکل نمیگیرد و تا هویت نباشد سرزمین حفظ نمیشود. برای همین، این جغرافیا نه باید فقط موزیم رنج بماند، نه باید از خیال آینده حذف شود؛ باید به زیرساخت امکان تبدیل گردد.
نقش دین و مذهب در بافتار اجتماعی
یکی از ضروریات جامعهی هزاره این است که نقش دین و روحانیت را نباید با تقدیس و انکار فهم کند. روحانیت در دورههایی برای جامعهی هزاره مدرسه، پناه روانی، حافظهی جمعی و مرکز تصمیمگیری بوده است. در زمانی که دولت غایب یا دشمن بوده، مسجد و منبر میتوانستند نقش اتصال اجتماعی بازی کنند. اما همین ساختار، در سوی دیگر، میتواند اطاعت بیپرسش، سلسلهمراتب خشک، محدودیت نقد، وابستگی بیرونی و رقابتهای بسته هم تولید کند. جامعهای که میخواهد آینده بسازد، نه باید دین را از حافظهی اجتماعی خود حذف کند و نه نیز باید عقل جمعی و سیاست را به اطاعت مذهبی تقلیل دهد. مسألهی اصلی این است که دین در معماری قدرت آینده چه جایگاهی داشته باشد؟ دین تا وقتی به همبستگی، اخلاق و کرامت انسان کمک کند، بخشی از سرمایهی جامعه است؛ اما وقتی جای پرسش، نهاد، مشارکت زنان و عقل اقتصادی را بگیرد، دیگر تکیهگاه نیست، مانع آینده میشود. برای همین، مسألهی جامعهی هزاره این نیست که دین از زندگیاش حذف شود یا بماند؛ مسأله این است که منبر، مسجد و روحانیت جای نهاد مدرن، نقد آزاد و تصمیمگیری جمعی را نگیرد.
هزارهها و فهم محیط
یکی از خطاهای مهم دیگر هزاره، فهم بیش از حد اخلاقی از محیط بینالملل است. هزارهها، بهدلیل تجربهی رنج، جهان را میدان وجدان و اخلاق میبینند؛ فکر میکنند اگر حقیقت گفته شود و درد نشان داده شود، اگر نسلکشی قرن نوزدهم به رسمیت شناخته شود، اگر چند گزارش حقوق بشر منتشر شود، عدالت خودبهخود اجرا شده و ما را منتفع میسازد. این نگاه از نظر انسانی قابل فهم است، ولی از نظر سیاسی اشتباه وحشتناکی است. هزارهها هنوز نمیدانند که جهان فقط با حق و باطل حرکت نمیکند؛ با هزینه، امنیت، توازن منافع و بازار حرکت میکند. حقانیت بدون قدرت سازمانیافته، اول شنیده نمیشود و اگر هم شنیده شود، هرگز تعیینکننده نیست. گیرم که جهان روزی نسلکشی هزارهها در قرن نوزدهم را به رسمیت بشناسد، گیرم که جهان قبول کند که هزارهها مظلومان تاریخ اند، اما پرسش اصلی، به قول عربها، همچنان باقی میماند: «ثم ماذا؟» بعد از آن چه؟ اگر پشت این بهرسمیتشناسی، نهاد پیگیر، تیم حقوقی، آرشیف مستند، شبکهی لابی، و استراتژی داخلی نباشد، این پیروزی بیشتر نمادین خواهد بود تا راهبردی. ارزش اخلاقی دارد، زخم انکارشده را بر زبان میآورد، حافظهی جمعی را تقویت میکند؛ اما هرگز قدرت تولید نمیکند و آیندهای را هم تضمین نمیتواند. نماد مهم است، اما نماد جای زیرساخت را نمیگیرد. تا هزارهها به نهاد و زیرساخت قدرت نیندیشند، هیچگاهی وضعشان تغییر نخواهد کرد.
هزارهها و رسانه
در جهان امروز، قومی که نتواند روایت خود را بسازد، دیگران برایش روایت میسازند؛ یا مظلومش میکنند، یا خطرناکش. اما رسانه وقتی تبدیل به قدرت میشود که به نهاد و زیرساخت وصل باشد. اگر رسانه فقط فریاد، واکنش، هشتگ، موج عاطفی و دیدهشدن کوتاهمدت تولید کند، بیشتر مصرف احساسی میسازد تا اثر پایدار. جامعهی هزاره گاهی بیش از اندازه به دیدهشدن اهمیت میدهد، اما کمتر میپرسد پس از دیدهشدن چه میشود. یک ویدیو، یک کارزار، یک سخنرانی یا یک چهرهی رسانهای تا وقتی به نهاد، سرمایه، پیگیری و فشار سیاسی وصل نشود، خیلی زود مصرف میشود و جای خود را به موج بعدی میدهد. این وضع را در دوران جمهوریت دیدیم؛ مسابقهای برای حضور در رسانهها بین هزارهها شکل گرفته بود، اما چون این وضعیت نمادین از داشتن زیرساخت نهادی محروم بود، با یک تلنگر کوتاه طالبان فروپاشید و هیچ اثری برجای نگذاشت. دیدهشدن مهم است، اما اگر پشت آن رسانهی پایدار و نیروی چانهزنی نباشد، فقط یک لحظهی کوتاه در حافظهی رسانه میماند. اینکه جهان هزارهها را مظلوم، آموزشدوست، مدنی، دموکراسیخواه و بافرهنگ بداند، خوب است؛ اما در معاملات سخت سیاسی، جهان روی کسانی حساب میکند که توان فشار، ائتلاف، هزینه و منفعت را دارند. هزاره اگر فقط قوم خوب و مظلوم باقی بماند، شاید و شاید گاهی تحسین شود، اما هرگز جدی گرفته نمیشود. جامعه زمانی جدی گرفته میشود که تصویر مثبتش پشتوانهی نهادی داشته باشد.
آموزش نهادی
جامعهی هزاره سالها بر آموزش تمرکز کرده است. در این راه هزاران سروقامت خمیده دارد و هزاران داکتر، ماستر و پروفیسور دارد، اما هیچوقت به اینکه آموزش چگونه به ثروت جمعی تبدیل شود، نیندیشیده است. هزارهها نمیدانند که ثروت چگونه به نفوذ و نفوذ چگونه به امنیت و آینده تبدیل میشود. اقتصاد قدرت فقط با پسانداز، دکان، زمین، خانه و تجارتهای خرد ساخته نمیشود. اینها برای بقا مهم اند، اما برای اقتدار و تضمین بقای امن کافی نیستند. بخشی از سرمایهی هزاره مانند خرید ملک، تجارت خانوادگی، مصرف منزلتی یا سرمایهگذاری پراکنده هنوز در منطق سنتی حرکت میکند. در حالی که قدرت اقتصادی مدرن به شرکت، صندوق، تولید، تکنولوژی، دانشگاه خصوصی، رسانهی حرفهای، بنگاه صنعتی و سرمایهگذاری روی نسل جوان نیاز دارد. تاجر هزاره اگر فقط برای خانوادهی خود ثروت بسازد، محترم است؛ اما اگر بخشی از سرمایهاش را به زیرساخت آموزشی، تولیدی، رسانهای و تکنولوژیک جامعه وصل کند، از ثروتمند فردی به معمار قدرت جمعی تبدیل میشود. خانوادهها فرزند تحصیلکرده ساختهاند، اما صندوقهای شفاف سرمایهگذاری جمعی نساختهاند. مهاجران موفق شدهاند، اما شبکهی اقتصادی پایدار نساختهاند. فعال سیاسی هست، اما اتاق فکر دادهمحور و پایدار نیست. درد تاریخی وجود دارد، اما آرشیف حقوقی جهانی اصلا وجود ندارد. اینها نشان میدهد مشکل اصلی نبود ظرفیت نیست؛ نبود زنجیرهی تبدیل ظرفیت به قدرت و فرصت است. معماری قدرت یعنی حلقههای آموزش به اقتصاد، اقتصاد به رسانه و حقوق، حقوق به سیاست و لابی، لابی به امنیت و فرهنگ، و فرهنگ به نسل آینده گره بخورد. در جامعهی هزاره این حلقهها یکسره جدا ماندهاند. از استاد دانشگاه گرفته تا فعال حقوق زن و سیاستمدار و سرمایهدار بدون اتصال به یک نهاد، راه خود را میرود. وقتی این حلقهها به هم وصل نشوند، جامعه به جای حرکت منظم، فقط تکانهای پراکنده دارد؛ گاهی پرصدا، گاهی امیدبخش، اما کوتاهنفس که سرانجامش به حسرت داشتن رمقی از بقا و امنیت ختم میشود.
زنان هزاره
در بسیاری از خانوادههای هزاره، زن بار واقعی انتقال رنجهای تاریخی این قوم را حمل میکند؛ او هم خانه را نگه داشته، هم با بافتن شال و برداشت تخممرغ فرزندش را به دانشگاه فرستاده، هم با فقر جنگیده، هم با سنتهای محدودکننده کنار آمده یا در برابرشان ایستاده است. دختری که از دل خانوادهای سنتی به دانشگاه میرسد، فقط یک فرد موفق نیست؛ نشانهی حرکت یک جامعه از سکوت تاریخ به حضور زمان است. اما اگر این حضور به نهاد، رهبری فکری، اقتصاد، رسانه و تصمیمسازی وصل نشود، بازهم در سطح نماد باقی میماند که متأسفانه تا امروز چنین شده است. جامعهای که زنانش را فقط در وقت تولید فرزند یاد کند، اما در معماری قدرت سهم واقعی ندهد، نیمی از ظرفیت آیندهی خود را خاکستر کرده است. هرچند هزاره اقلا اندکی و بیشتر از دیگر اقوام کشور در این راستا جلوتر است، اما کافی نیست.
تأثیر مهاجرت بر پیوند تاریخ
نسل دوم مهاجر هزاره در کشورهای مقصد نیز مسألهای جداگانه است. کودکی که در کانادا، استرالیا، اروپا یا امریکا بزرگ میشود، شاید افغانستان را فقط از قصههای پدر و مادر، عکسهای قدیمی، خبرهای تلخ و مراسم فرهنگی بشناسد. او ممکن است زبان مادری را نیمه بفهمد، رنج تاریخی را کامل حس نکند، اما بار هویت را به شکل دیگری حمل میکند. اگر برای این نسل روایت روشن، زبان انسانی، آموزش تاریخی و نقش واقعی ساخته نشود، یا از ریشه جدا میشود یا هویت را به شکل سطحی و نمایشی مصرف میکند. حفظ نسل دوم با شعار ممکن نیست؛ به زبان تازه، روایت تازه، نهاد آموزشی تازه و پیوند عاطفی سالم نیاز دارد.
با این همه، قدرت هزاره نباید به معنای دیوارکشیدن دور خویش فهم شود. هیچ جامعهای در افغانستان در خلاء زندگی نمیکند و هیچ قومی به تنهایی آیندهای پایدار نمیسازد. جامعهای که فقط خود را میبیند، دیر یا زود در انزوای سیاسی گرفتار میشود. قدرت واقعی آن است که هزارهها ضمن حفظ حافظه، هویت و منافع تاریخی خود، بتوانند با دیگر اقوام، جریانهای دموکراتیک، نیروهای عدالتخواه، زنان، جوانان و گروههای محروم دیگر زبان مشترک بسازند.
ائتلافسازی به معنای حلشدن در دیگران نیست؛ به معنای تبدیل هویت زخمی به نیروی گفتوگو، چانهزنی و ساختن منافع مشترک انسانی است. جامعهای که فقط اعتراض میکند، معامله میشود؛ اما جامعهای که ائتلاف میسازد، معامله میکند. در سطح روانی، جامعهی هزاره باید از تقدس قربانیبودن عبور کند، بیآنکه قربانیان خود را فراموش کند. عبور از ذهنیت قربانی به معنای انکار تبعیض عینی نیست. هزارهها هنوز با شکلهای مختلف حذف، ناامنی، تحقیر و محدودیت ساختاری روبهرو هستند؛ چه در داخل افغانستان، چه در تجربههای مهاجرتی منطقهای، و چه در حافظهی سیاسیای که بارها آنان را قابل معامله دانسته است. اما اگر رنج به تنها ستون هویت هزارهها تبدیل شود، جامعه را در حالت دفاعی نگه میدارد. جامعهای که تبعیض را فقط تحمل یا روایت میکند، قربانی ابدی باقی میماند؛ جامعهای که تبعیض را به شکل مستند، حقوقی، رسانهای، اقتصادی و سیاسی پیگیری میکند، از رنج خود ابزار مقاومت میسازد.
بااینحال، نباید از سوی دیگر به خودستایی قومی افتاد. پرهیز از خودستایی گاهی به معنای دوری از تکریم عناصر مبتذل نیز هست. اگر تاجیکان از رزاق مأمون و هزارهها از «موزهموزه» قدردانی کنند، این بیشتر روح فرسودهی فرهنگ ما را نشان میدهد. هزارهها مانند دیگران نه فرشتهاند، نه فقط قربانی، نه همیشه روشناندیش و نه از ضعفهای درونی مبرا. در این جامعه حسادت، رقابت ناسالم، قهرمانسازی و قهرمانکشی، نفاق منطقهای و میل به شعار، تنبلی نهادی وجود دارد. در این جامعه بیشتر از سایر اقوام، نمایش و شعار جای ساختن و عمل را گرفته است. گفتن اینها توهین به هزارهها نیست؛ شرط بلوغ اجتماعی است. این نقد برای کوچککردن هزاره نیست؛ برای این است که ظرفیتهایش در میان رنج، غرور، بدگمانی و پراکندگی ضایع نشود.
هزارهها و هستی آیندهیشان
آیندهی دیجیتال یکی از میدانهایی است که میتواند معادله را تغییر دهد، اما فقط اگر درست فهم شود. دیجیتال یعنی بیشتر از صفحهی اجتماعی، ویدیو، یا شهرت آنلاین. دیجیتال یعنی توان ثبتکردن خود در حافظهی جهان. یعنی تاریخ هزاره فقط در پینهی دست مردان و اشک خشکیده در درون مادران روایت نشود؛ به آرشیف و پرونده حقوقی تبدیل شود. در جهان آینده، جامعهای که داده ندارد، انگار بخشی از وجود سیاسیاش ناقص است. هر جامعهای با ثبتنکردن رنج تاریخیاش قابل انکار میشود. اگر حافظهی تاریخی سازمان نیابد، با مرگ نسلها میمیرد.
برای رسیدن به بقا اما فقط ثبت رنج کافی هم نیست. هزارهها باید تواناییهای خود را نیز ثبت و سازمان دهند. چند متخصص هزاره در جهان وجود دارد؟ در چه رشتههایی؟ چهکسانی در حقوق بینالملل، تکنولوژی، طب، اقتصاد، رسانه، آموزش، سیاست، تجارت و دانشگاه فعال اند؟ چهکسانی سرمایه دارند؟ چهکسانی میتوانند بورسیه بسازند؟ چهکسانی میتوانند برای نسل داخل آموزش آنلاین فراهم کنند؟ چهکسانی میتوانند در نهادهای مدنی و سیاسی کشورهای میزبان اثر بگذارند؟ تا وقتی این نقشه وجود ندارد، دیاسپورا بیشتر یک احساس شیک است تا قدرت. دیاسپورا وقتی نقشه و برنامه ندارد، فقط جمعی از مهاجران موفق است؛ وقتی نقشه پیدا کند، میتواند به پشتوانهی سیاسی، اقتصادی و فرهنگی یک جامعه تبدیل شود.
راه برونرفت از این گسستهای تاریخی از مسیر شعار آغاز نمیشود؛ بلکه از ساختار آغاز میشود. هزارهها زیاد گفتهاند که باید متحد شویم، باید حق خود را بگیریم، باید جهان صدای ما را بشنود، باید تاریخ ما به رسمیت شناخته شود. اینها همه درست اند، اما کافی نیستند. پرسش اصلی این است: با کدام نهاد یا صندوق؟ آیا تیم حقوقی برای پیگیری آن دارند؟ سرانجام با کدام استراتژی اقتصادی؟ بدون پاسخ به این پرسشها، شعار هرچند زیبا باشد، در نهایت به مصرف احساسی و برانگیختن حساسیت دیگران میانجامد.