نویسنده: نعیم قیام
کتاب «فرهنگ هزاره در سیمای مالستان»، اثر استاد عزیزالله علیزاده مالستانی، یکی از آثار حجیم و کمنظیر در حوزه ثبت فرهنگ شفاهی و تاریخ بومی منطقهی مالستان در افغانستان است. نویسنده، عالم دینیای است که دههها در مالستان، قم ایران و غزنی حضور فعال داشته و کارنامهی تألیفیاش آثار متعددی در حوزههای دینی، اجتماعی و فرهنگی را دربرمیگیرد. این اثر که گفته میشود جلد دوم مجموعهی «نامهی اعمال» نیز به شمار میرود، با بیش از ۱۰۰۰ صفحه محتوا، بلندپروازانهترین نوشتهی او تا کنون محسوب میشود.
مواجههی روشمند با چنین اثری ایجاب میکند که بدون گرفتار شدن در تعارفات مرسوم، آن را زیر ذرهبین نقد قرار دهیم. هدف اصلی این بررسی، انکار ارزشهای واقعی کتاب نیست؛ بلکه نشان دادن فاصلهای است که میان ظرفیت بالقوهی آن و استانداردهای علمی و آکادمیک امروز وجود دارد. پرسش محوری این است: کتابی که قرار است سندی از فرهنگ یک قوم باشد، از نظر ساختاری و محتوایی تا چه اندازه توانسته میان ثبت گذشته و گشودن راهی برای آینده تعادل برقرار کند؟ این واکاوی میکوشد با نگاهی ساختاری، چالشها، تعارضهای معرفتی و فرصتهای ازدسترفته را بررسی کند تا شاید مسیری برای نوسازی فکری نسل جدید گشوده شود.
معرفی اثر
پیش از ورود به نقد، لازم است بدانیم با چه چیزی روبهرو هستیم. این کتاب، به کوشش روحالله فرهنگ و با مقدمهی سید ابوطالب مظفری، در پنج بخش اصلی سامان یافته است: مالستانشناسی (جغرافیای طبیعی و انسانی)، فرهنگ هزارگی در مالستان (مردمشناسی، آداب و باورها، ضربالمثلها و افسانهها)، فرهنگ لغات عامیانه (واژهنامهی گویش هزارگی منطقه)، خاطرات شخصی و تاریخی نویسنده، و نگارخانهی تصاویر. حجم بیش از ۱۰۰۰ صفحهای اثر، به تنهایی گویای زحمت چنددههای است که نویسنده در گردآوری آن صرف کرده است.
از منظر تاریخنگاری، این کتاب سندی کمنظیر است. بسیاری از واژهها، آداب و روایتهای ثبتشده در آن، اگر امروز نوشته نمیشدند، احتمالا با گذر نسلها از حافظهی جمعی مالستان محو میشدند. از این حیث، ارزش کتاب بهعنوان بایگانی فرهنگی قابل انکار نیست. اما همین جایگاه رفیع، دلیلی برای عبور از نقد نیست؛ برعکس، هرچه اثری بیشتر در معرض دیده شدن و ارجاع قرار میگیرد، بررسی روشمند آن اهمیت بیشتری پیدا میکند. کتابی که قرار است مرجع باشد، باید بتواند در برابر پرسشهای سختگیرانه هم بایستد و پاسخ داشته باشد.
نامگذاری اثر؛ فرهنگ هزاره یا فرهنگ مالستان؟
نخستین و شاید مهمترین ایراد که بر عنوان کتاب وارد است، خلط میان دو سطح جغرافیایی متفاوت است. «هزاره» نام یک قوم بزرگ است که در مناطق گستردهای از افغانستان مرکزی زندگی میکند: بهسود، جاغوری، قرهباغ، دایکندی، بامیان، ارزگان، لعلوسرجنگل، یکاولنگ، پنجاب، ورس، ناهور، مزار شریف، پنجشیر، سمنگان، بغلان و دهها منطقهی دیگر. هر یک از این مناطق، با آنکه در چارچوب کلی فرهنگ هزارگی جای میگیرند، تفاوتهای محسوسی در لهجه، آداب و رسوم محلی، باورهای عامیانه، بازیهای بومی و حتا جزئیات معیشتی دارند. کسی که در جاغوری بزرگ شده، ممکن است با بسیاری از اصطلاحات یا آیینهای ثبتشده در این کتاب -که مختص مالستان است- آشنا نباشد.
این فاصله میان عنوان و محتوا مشکل تازهای نیست؛ هر کسی که با مطالعات مردمشناسی سروکار داشته باشد، میداند وقتی دادهها از یک روستا یا یک ولسوالی جمع میشود، اما عنوان کتاب کل یک قوم را در بر میگیرد، خوانندهای که از تنوع درونی آن قوم بیخبر است، به راحتی گمان میکند آنچه خوانده، تصویر کل جامعه است. اینجا دیگر بحث بر سر دقت زبانی عنوان نیست؛ بحث بر سر این است که یک نمونهی محلی، بیآنکه هیچجا محدودیتش گفته شود، جای کل را میگیرد.
برای اینکه ادعای تعمیم جزء به کل صرفا یک گزارهی انتزاعی نماند، بهتر است آن را با نمونههای ملموس نشان داد. اگر خوانندهای فهرست باورها در فصل هفتم بخش دوم کتاب را بخواند -مواردی مانند آلخاتو (ص ۳۱۵)، زن ناصاف (ص ۳۲۲)، یا نذر خوجه گورو (ص ۳۲۷)- به احتمال زیاد در بهسود یا دایکندی با نامها و جزئیات کاملا متفاوتی از همین باورها روبهرو میشود، چون هر یک از این مناطق در طول تاریخ مسیر جداگانهای از تماس با اقوام همسایه، زبانهای محلی و جریانهای مذهبی داشتهاند. حتا درون خود ولایت غزنی، تفاوت لهجهای میان مالستان و جاغوری به قدری محسوس است که یک واژهشناس میتواند در چند جمله، خاستگاه گوینده را تشخیص دهد.
ناهمگونی محتوایی کتاب
با مرور محتوای کتاب، به روشنی میشود دید که پنج بخش آن اصلا از یک جنس نیستند. بخش اول و دوم، تکنگاری جغرافیایی و مردمشناختی اند؛ مانند روستاها، رودخانهها، آداب، باورها، ضربالمثلها- همان چیزی که واقعا «فرهنگ عامه» خوانده میشود و بیشترین همخوانی را با عنوان کتاب دارد. بااینحال، حتا در چینش درونی این بخش نیز آشفتگی ساختاری به چشم میخورد؛ بهعنوان نمونه، عنوان «فصل دوم» در بخش اول دو بار تکرار شده است: یکبار با موضوع «تقسیمات جغرافیایی و روستاهای مالستان» (ص ۶۲) و بار دیگر با موضوع «رودخانهها و سنگها» (ص ۸۶).
بخش سوم چیز دیگری است؛ یک واژهنامهی کامل از گویش هزارگی مالستان که به تنهایی میتوانست کتاب مستقلی باشد. و بخش چهارم، که خاطرات شخصی و تاریخی نویسنده را در بر میگیرد -از خدمت عسکری و کوچهای همجوار مالستان تا حکومت پیش از کودتای هفت ثور، رویدادهای تاریخی ناگوار، سفرها، فعالیت در شبکهی اجتماعی فیسبوک، حتا فصلی مستقل با عنوان «ماجراهای حقوقی» که شامل فیصلهی زمین، اجرای حدود شرعی و فیصلهی قتلها با پرداخت دیه است- از نظر ماهیت نگارشی، دیگر «فرهنگنامه» نیست؛ بلکه خودزندگینامهنویسی (اتوبیوگرافی) و خاطرهنگاری تاریخی است، و بهگفتهی سید ابوطالب مظفری در مقدمهی کتاب، در واقع ادامهی طبیعی کتاب پیشین نویسنده یعنی «نامهی اعمال» محسوب میشود.
مظفری در مقدمهاش، با احترام و صراحتی که برازندهی یک مقدمهنویس آگاه است، به همین نکته اشاره میکند. او مینویسد که استاد علیزاده در جلد دوم «کمی از سمت جلد اول عدول کرده» و شرح و بسطهایی به کتاب افزوده که «کتاب را از تمرکز و یکدستی انداخته است». او پیشنهاد میدهد که این شاخوبرگها میتوانستند در مجلدات جداگانه و با عناوین مناسب خودشان بیایند تا کتاب اصلی، یعنی «نامهی اعمال»، در حوزه تجربهها و روایتهای شخصی نویسنده محدود و یکدست بماند.
پیآمد عملی این ناهمگونی چیست؟ نخست، از بین رفتن تمرکز موضوعی است. وقتی اثری همزمان مدعی ارائهی فرهنگ عامه، جغرافیای انسانی، خودزندگینامه و مجموعه اسناد حقوقی است، هیچکدام از این لایهها به اندازهی کافی عمیق و روشمند پرداخته نمیشود. دوم، سنگینی خوانش برای مخاطب. پژوهشگری که برای مطالعهی گیاهشناسی یا فولکلور مالستان به کتاب مراجعه میکند، ناچار است حجم زیادی از خاطرات شخصی یا یادداشتهای اجتماعی نویسنده را نیز از سر بگذراند، و برعکس، خوانندهای که بهدنبال زندگینامهی نویسنده است، باید صدها صفحه اطلاعات جغرافیایی را دور بزند. سوم، افت ارزش استنادی. در نشر علمی معاصر، انباشت دادههای ناهمگون در یک کتاب واحد -آنچه در سنت نگارش فارسی گاهی «کشکولنگاری» خوانده میشود- معمولا ارزش ارجاع پژوهشی اثر را در چشم محققان بعدی کاهش میدهد، چون مرزهای موضوعی روشنی برای استناد دقیق وجود ندارد.
مدارس دینی، وجوه شرعی و سهم امام
شاید مهمترین بخش این نقد، جایی است که کتاب بهطور غیرمستقیم، کارنامهی چند دههای متولیان مدارس دینی مالستان -از جمله خود نویسنده بهعنوان یک عالم دینی که سالها ادارهی مدرسهی دینی را برعهده داشته- را در معرض دید میگذارد. فصل هشتم بخش اول (علما، طلاب، محصلان و مدارس دینی) (صص ۱۵۶–۱۲۶) و فصل نهم (معلمان، مکاتب و مراکز آموزشی) (صص ۱۸۱–۱۵۷) کنار هم، تصویری روشن از دو مسیر موازی آموزش در مالستان ارائه میدهند: مدرسهی دینی سنتی از یکسو، و مکتب و لیسهی مدرن از سوی دیگر.
پرسش اصلی این است: منابع مالی عظیمی که سالها از محل وجوه شرعی و سهم امام در اختیار نهادهای دینی این منطقه قرار گرفته، چگونه هزینه شده است؟ سهم امام و وجوه شرعی، در فقه شیعی، سرمایهای عمومی است که کارکردهایی چون رفع فقر، حمایت از طلاب و خدمت به مصالح عمومی جامعه را دنبال میکند. با مرور فصلهای مربوط به مدارس دینی در این کتاب، آنچه از الگوی مصرف این منابع برمیآید، عمدتا محدود به نگهداری فیزیکی مدارس، پرداخت شهریههای ناچیز به طلاب و کمکهای پراکنده و موردی به نیازمندان است.
این الگو را باید با نمونههای موفق سایر کشورها مقایسه کرد؛ جایی که نهادهای دینی توانستهاند سرمایهی دینی را به موتور واقعی توسعه تبدیل کنند. برای مثال، در ترکیه و مصر، مؤسسات دینی-آموزشی توانستهاند تحصیلات حوزوی را با علوم تجربی و ریاضیات تلفیق کنند و مدارس فنی مدرن بسازند. در مصر و لبنان، بنیادهای وقف شبکههای درمانی و شفاخانههای تخصصی راهاندازی کردهاند که تماما بر پایه وجوه شرعی و وقف اداره میشوند. در اندونزیا و مالزیا نهادهای زکات وجوه شرعی را به وامهای خرد کارآفرینی و تعاونیهای زراعتی تبدیل کردهاند که مستقیما فقر را هدف میگیرند، نه فقط تسکین موقت آن را. و در همان اندونزیا، جنبشهای زنانهی وابسته به نهادهای دینی از بودجههای مذهبی برای ایجاد کارگاههای خوداشتغالی زنان و مراکز صحت باروری استفاده کردهاند.
هدف از این مقایسه، نشان دادن فرصتهای ازدسترفته توسط نهادهای دینی مالستان است. متولیان دینی این منطقه، از اعتماد عمومی بینظیری در میان مردم و از یک منبع مالی نقد و پایدار (وجوه شرعی) برخوردار بودهاند؛ سرمایهای که در بسیاری از جوامع دیگر، اهرم اصلی جهش توسعهای شده است. آنچه از کارنامهی بازتابیافته در این کتاب برمیآید، این است که این سرمایه، عمدتا صرف بازتولید فیزیکی و فکری همان ساختار سنتی حوزه شده است، نه صرف ساخت زیربناهای توسعه مانند مدارس فنی-حرفهای، کتابخانههای عمومی یا صندوقهای توسعهی اقتصادی.
کتاب خودش نشان میدهد که این پولها با نیت خوب خرج شدهاند- فصل «سخاوتمندان» (صص ۸۷۵–۸۶۵) و بخشهای کمک به آسیبدیدگان (ص ۷۳۰)، تصویر آدمهایی را میسازد که واقعا بخشی از داروندارشان را به نیازمندان دادهاند. اما نیت خوب کافی نیست. مسأله، غیبت یک چارچوب نهادی و بلندمدت برای تبدیل نیت خیر به تأثیر پایدار است. کمکی که بهصورت نقد و موردی به یک خانوادهی نیازمند داده میشود، در همان لحظه اثر میگذارد و تمام میشود؛ اما همان مبلغ، اگر در قالب یک صندوق وقفی کوچک یا یک تعاون زراعتی سرمایهگذاری شود، میتواند سالها بازده تولید کند و دهها خانواده را پوشش دهد.
سواد مدارس دینی در برابر سواد از نگاه یونسکو
وقتی فصل ششم از بخش دوم کتاب (خاستگاه خط و سواد) را میخوانیم، آنچه توصیف میشود عبارت است از ملزومات همراه طلبه، مضامین درسی سنتی، آموزش الفبا و کلمات ساده، و آموختن صرف و نحو و علم اصول (صص ۳۱۰–۳۰۱). این توصیف، صادقانه و دقیق است؛ اما همین صداقت، ما را به یک نتیجهی ناگزیر میرساند که نظام آموزشی توصیفشده در این کتاب، برای پاسخگویی به تعریف جدید سازمان بینالمللی یونسکو از سواد طراحی نشده است. طلبهای که از این مدارس بیرون میآید، میتواند بخواند، بنویسد و متون دینی را بفهمد؛ اما همین طلبه وقتی بهدنبال کار در یک شرکت یا حتا یک ادارهی دولتی میرود، معمولا نه با کمپیوتر آشنا است، نه تجربهی حل مسألهی عملی دارد، و نه چیزی از آنچه امروز «سواد» نامیده میشود، در چارچوبهای بینالمللی، آموخته است.
در جایی که هیچ مکتب دیگری نبوده، همین مدرسهی دینی جلو بیسوادی مطلق را گرفته است، و این کمچیزی نیست. اما جامعهای که برای بیرون رفتن از فقر به انجنیر، کارشناس زراعت و مدیر صحی نیاز دارد، نمیتواند فقط با صرف و نحو و آموختن الفبا به جایی برسد. پرسش این است که آیا صرفا جلوگیری از بیسوادی مطلق، برای جامعهای که در قرن بیستویکم زندگی میکند، کافی است؟ جامعهی امروز افغانستان برای عبور از بحران فقر و توسعهنیافتگی، به متخصصان مهندسی، زراعت، مدیریت، صحت عامه و اقتصاد نیاز دارد؛ نیرویی که نظام مدرسهای توصیفشده در این کتاب، به تنهایی قادر به تربیت آن نیست.
پارادوکس نگاه کتاب به آواز، غزل و مختهگری
یکی از چالشبرانگیزترین بخشهای کتاب، فصل ششم بخش اول است که با عنوان «ادب و هنر در مالستان» (ص ۱۱۴) آمده است. در این فصل، شاعران معروف، آوازخوانی و غزلخوانی، و خطاطی و خوشنویسی در کنار هم معرفی شدهاند. اما در فصل یازدهم همان بخش، تحت عنوان «مشاهداتی از تعبد، مناسک و زیارتگاهها» (ص ۲۰۶)، «هنر مختهگری» (ص ۲۰۸) یعنی شیون و نوحهسرایی موزون زنان در مراسم عزاداری، در کنار سوگواریهای محرم آورده شده است.
این جانمایی، اگرچه ممکن است ناخواسته باشد، این الگوی معنادار را آشکار میکند که آوازخوانی و غزلخوانی، که کارکردی شادیآور یا زیباییشناختی مستقل دارند، در فصل «ادب و هنر» جا گرفتهاند؛ اما مختهگری، که کارکردی مناسکی و مذهبی دارد، عنوان صریح «هنر» گرفته و در کنار تعبد و زیارت طبقهبندی شده است. این تفکیک، بازتابی است از آنچه میتوان «ارزشگذاری هنر بر پایه کارکرد مذهبی» نامید. از منظر یک فقیه سنتی، شکلهایی از اجرا که در خدمت سوگواری، تعبد و حفظ شعائر دینی هستند، اعتبار و اصالت بیشتری نسبت به هنرهایی مییابند که صرفا بیانگر شادی، زیباییشناسی یا زیستبوم معاصر اند.
نتیجهی این نگاه در عمل، این است که طیفی محدود از بیان هنری -آنکه به تعبد گره خورده- تقدیس میشود، در حالی که موسیقی بومی و اشکال شادیآور بیان هنری، در بهترین حالت خنثا و در بدترین حالت مشکوک تلقی میشوند. این الگو، در بسیاری از جوامع سنتی تکرار میشود و به همین دلیل هم قابل درک است؛ اما ثبت آن در یک اثر مرجع فرهنگی، بدون هیچ اشارهی تحلیلی به این دوگانگی، فرصتی ازدسترفته برای روشن کردن یکی از پیچیدهترین گرههای فرهنگ سنتی است.
نقد آزادی نسل جدید و بهرهمندی از پول همان نسل
شاید صریحترین پارادوکس رفتاریای که میتوان از لابهلای این کتاب استخراج کرد، به مسألهی مهاجرت و آزادیهای مدنی نسل جدید برمیگردد. روحانیان و متولیان دینی سنتی، در بسیاری از جوامع هزارهنشین، معمولا موضوع مهاجرت جوانان و بهویژه زنان به کشورهای غربی را با احتیاط یا نقد مینگرند؛ چرا که آن را عاملی برای انحراف از اخلاق سنتی، تضعیف تعبد و کمرنگ شدن هویت دینی و قومی میدانند. اما در همان حال، بخشهایی از کتاب از جمله فصلهای مربوط به کمکرسانی (صص ۷۳۳–۷۳۰)، ساخت مدارس و سفر تبلیغی نویسنده به استرالیا (ص ۸۱۳) نشان میدهند که سرمایهها و وجوه مالی تولیدشده در همان جوامع غربی، از سوی مهاجران استرالیا، اروپا و دیگر نقاط، برای حل مشکلات مسکن، نگهداری مدارس دینی، یا کمک به نیازمندان پذیرفته و مصرف شدهاند. این را نباید به حساب فرد خاصی گذاشت. همین الگو در خیلی از جوامع دینی-سنتی دیگر هم دیده میشود: انتقاد از سبک زندگی جدید در دیاسپورا، در حالی که از ثمرات اقتصادی همان دیاسپورا بهرهبرداری میشود.
نکتهی مهمتر، غیبت یک تحلیل ریشهای در کتاب است. چرا جوانان و زنان جامعهی محروم مالستان مهاجرت میکنند؟ نویسنده در بخشهای مختلف کتاب، فقر، محرومیت و گرسنگی را روایت میکند. «سال مشهور به بنگلادش» (ص ۷۲۸)، «کمکرسانی به آسیبدیدگان» (ص ۷۳۵)، «فقر و بیکاری این سالها» (ص ۷۲۸)، همه شواهدی هستند از اینکه علت اصلی مهاجرت جوانان مالستان، نه آزادیطلبی یا انحرافات اخلاقی، بلکه فقر ساختاری، بیکاری، نبود آموزش مسلکی و غیاب زیرساختهای توسعهای است. معلوم است که در چنین بستری، انتخاب مهاجرت نه یک انحراف اخلاقی، بلکه یک انتخاب عقلانی برای بقا است. کتاب فرهنگی که ادعا میکند آیینهی فرهنگ هزاره و سیمای مردم یک ولسوالی است، باید این تحلیل ساختاری را ارائه دهد، نه اینکه علت را در سطح اخلاق و عدم تعبد جستوجو کند.
محصور کردن زن در نقشهای انفعالی
تصویر زن در بخشهای مختلف کتاب، بازتابدهندهی نگاه سنتی حوزوی است که زن را فاقد عاملیت اجتماعی دانسته و او را صرفا در نقشهای سنتی، خانگی و انفعالی محصور میسازد. نویسنده در بررسی جایگاه زنان، صفحههای بسیاری را به زنان و تعبد (ص ۲۰۶)، محجوبیت زنان (ص ۲۰۷)، آرایش موی زنان، سرغود (ص ۲۴۱)، لباسهای شخصی، گلدوزی و صنایع دستی پشمی (صص ۲۶۱–۲۵۸) اختصاص داده است. اما در این کتاب ۱۰۱۶ صفحهای، کمترین تحلیلی دربارهی روند تحصیل دختران در مالستان، موانع فرهنگی زایمانهای سنتی و مرگومیر مادران، و نقش فعال زنان در معیشت و مدیریت اقتصادی خانواده دیده نمیشود. زنان تنها زمانی در متن حضور دارند که یا در حال مختهگری و گریه در محرم هستند، یا درگیر باورهای خرافی مانند «آلخاتو» و «نذر بیبی» توصیف میشوند.
در حالی که واقعیت امروز دختران مالستان چیز دیگری است. زنان در مهاجرت، در آموزش و پرورش، در فعالیتهای مدنی و در کارآفرینی نقشآفرینی کردهاند. دختران مالستان در دوران جمهوریت بیشترین نرخ حضور در دانشگاهها را در میان سایر ولسوالیهای محروم داشتند. زنان هزارهی مالستانی در استرالیا، اروپا و ایران دانشگاه میروند، کار میکنند و حواله میفرستند. این واقعیت پویا کجای کتابی است که ادعای ثبت «فرهنگ هزاره در سیمای مالستان» را دارد؟
در فصل یازدهم بخش دوم (حاضرجوابی، طنز و دشنام) (ص ۳۸۸)، برخی محتوا از دیدگاه جنسیتی قابل تأمل است. مثلا «دیگ بیسرپوش» (ص ۳۹۴) یا خاطرهای از میدان هوایی کابل که زنی در لباس نظامی را، که مسئول راهنمایی مسافران است، به مادگاو چاق تشبیه میکند. ساکش در طیاره و خودش از پرواز ایران جا میماند. به زن اعتراض میکند که چرا خبر نکرده است. زن میگوید اشاره کردم… در دلش میگوید: «خاک بر سر آن شویی که با تو در یک بستر بخوابد؛ جونه گون قُشُنگ برای تو خوب است» (ص ۷۷۴). در متون فرهنگ عامهای که یک عالم دینی برای نسل آینده تدوین میکند، انتظار میرفت که دستکم یک نگاه نقادانه به کلیشههای جنسیتی موجود در فرهنگ شفاهی وجود داشته باشد. این تفاوت میان ثبت فرهنگ عامه و بازتولید بینقد کلیشههای آسیبرسان است که در علم فرهنگشناسی معاصر از آن بهعنوان مسئولیت اخلاقی پژوهشگر یاد میشود.
باورها و نذرها؛ میراث اصیل یا خرافه؟
فصل هفتم بخش دوم کتاب، با عنوان «باورها»، فهرست بلندبالایی از اعتقادات عامیانهی مالستان را در بر میگیرد (صص ۳۳۰–۳۱۱). احترام دیدگو، احترام سید، اسپند چودو، اعتقاد به پیرگیری، برکت کندوی آرد، تعویذنویسی، نوشتن روی تخممرغ برای دفع چشمزخم، طالعبینی و فالبینی، و دهها نمونهی دیگر. ثبت این باورها -حتا آنهایی که امروز خرافه به نظر میرسند- کار درستی است. اینها بخشی از حافظهی جمعی مالستان اند و اگر نویسنده ثبتشان نمیکرد، احتمالا با نسل بعدی از یاد میرفتند. مشکل، ثبت کردن نیست؛ نقد در شیوهی ارائه است. کتاب این باورها را عمدتا بهصورت خنثا و بدون هیچ فاصلهی تحلیلی فهرست میکند؛ در حالی که برخی از همان باورها مانند داغ نهادن بر بدن بیمار یا خواباندن بیمار در چاه که در فصل تجربیات درمانی نیز به آنها اشاره شده، میتوانند پیآمدهای مستقیم بر سلامت جسمی افراد داشته باشند. وقتی نویسندهای که خود عالم دینی و دارای جایگاه مرجعیت اجتماعی است، چنین مواردی را بدون هیچ یادداشت هشدارآمیز یا توضیح آسیبشناسانه کنار هم میچیند، این خطر وجود دارد که خوانندهی عادی، مرز میان میراث فرهنگی قابل احترام و رویهای که میتواند به سلامت آسیب برساند را گم کند.
گسست میان تصویر و متن
بخش پنجم کتاب، با عنوان «نگارخانه»، مجموعهای متراکم از تصاویر شخصی نویسنده، تصاویر تاریخی و فرهنگی، نسخههای خطی مالستان و گیاهان کوهی را در انتهای کتاب گرد هم آورده است (صص ۱۰۱۶–۹۴۲). از منظر ویرایش تخصصی و مستندسازی پژوهشی، این تصمیم قابل نقد است.
عکسها همه در انتهای کتاب جمع شدهاند، جدا از متنی که به آنها مربوط میشود. خواننده وقتی فصل گیاهان کوهی را میخواند، نمیداند اصلا عکسی از آن گیاه هست یا نه. زیر بیشتر عکسها هم نام عکاس، تاریخ، یا محل دقیق نیامده است و بدون اینها، یک عکس دیگر سند نیست، فقط تزیین است.
اگر تدوین این بخش براساس اصول ویرایش فنی و مستندسازی علمی انجام میشد، تصاویر میتوانستند بهصورت مستند، همراه با زیرنویس، تاریخ، نام منبع، و ارجاع درونمتنی در کنار فصلهای مرتبط قرار گیرند تا مکمل واقعی بخشهای نوشتاری باشند، نه ضمیمهای جداافتاده در انتهای اثر.
نقاط قوت اثر؛ نگاهی منصفانه
با همهی این ایرادها، کتاب چیزهایی دارد که کمتر اثری در حوزه مالستان دارد. کتاب «فرهنگ هزاره در سیمای مالستان» دستکم از سه جهت اثری برجسته و کمنظیر است.
نخست، ارزش تاریخ شفاهی. بسیاری از دادههای این کتاب -نام روستاها با تلفظ آوانگاریشده، اسامی بزرگان طوایف، خاطرات جنگ و کوچ، و باورهای عامیانهی در حال فراموشی- اگر امروز ثبت نمیشدند، به احتمال زیاد با درگذشت نسل حامل این حافظه، برای همیشه از دست میرفتند. این کار میدانی، صرفنظر از هر نقد ساختاری، ارزشی ماندگار دارد.
دوم، غنای زبانشناختی. بخش سوم کتاب، یعنی فرهنگ لغات عامیانهی گویش هزارگی مالستان، به تنهایی یک اثر مرجع درجهیک برای زبانشناسان و پژوهشگران گویشهای ایرانی محسوب میشود. واژههایی که ریشه در فارسی کهن، اوستایی و حتا پهلوی دارند و در گویش روزمرهی مالستان زنده ماندهاند، سندی است که کمتر پژوهشگری فرصت یا صبر گردآوری آن را داشته است.
سوم، صداقت نگارشی. همانطور که سید ابوطالب مظفری در مقدمهی کتاب به درستی اشاره میکند، نثر استاد علیزاده بهویژه در بخشهای شخصی و خاطرهمحور، بیتکلف، صمیمی و در عین سادگی، جذاب است. آمیختن مطالب معلوماتی با خاطرات شخصی، نویسنده را از یک راوی صرفا اطلاعاتی، به یک همراه قابل اعتماد برای خواننده تبدیل میکند؛ ویژگیای که بسیاری از نویسندگان حرفهای در دستیابی به آن ناکام میمانند.
سخن پایانی
کتاب «فرهنگ هزاره در سیمای مالستان» اثری است که باید آن را در دو سطح جداگانه ارزیابی کرد. از منظر ارزش محتوایی و تلاش برای ثبت دادههای بومی، این کتاب سرمایهای گرانبها برای حافظهی فرهنگی مالستان و بهطور کلیتر، بخشی از میراث فرهنگی هزارهجات است. اما از منظر روششناختی -یعنی دقت در نامگذاری، انسجام ساختاری، و شیوه ارائهی محتوا- این اثر نیازمند بازنگری جدی است. چنین بازنگریای، نهتنها ارزش علمی اثر را افزایش میدهد، بلکه آن را برای طیف وسیعتری از خوانندگان -از پژوهشگر دانشگاهی تا خوانندهی عمومی علاقهمند به فرهنگ محلی- در دسترستر میسازد.
در هر حال، خواندن این اثر با نگاهی نقادانه، نه از سر کملطفی به زحمات نویسنده، که از سر احترام به همان سرمایهای است که او با صبر و دقت گردآوری کرده است؛ سرمایهای که سزاوار آن است تا نسل بعد، به جای تکرار و تقدیس صرف، آن را نقطهی آغاز یک گفتوگوی جدیتر دربارهی آموزش، مدیریت منابع و مسیر توسعه در مالستان قرار دهد. شاید بزرگترین خدمتی که یک نقد روشمند میتواند به چنین اثری بکند، همین باشد: بیرون آوردن آن از جایگاه یک یادگار محترم و نشاندنش در جایگاه یک نقطهی شروع. یادگارها را میستاییم و در قفسه میگذاریم. نقطههای شروع را میخوانیم، به چالش میکشیم و از دلشان چیزی تازه میسازیم.