آیتالله محمداسحاق فیاض از مراجع نامدار افغانستانی بود که اخیرا در عراق از دنیا رفت. وقتی زندگینامهی او را میخوانیم، به همان الگویی بر میخوریم که در تمام موارد مشابه -در حوزهی دانش و تخصص- در افغانستان تکرار میشود: فردی در افغانستان به دنیا میآید، اما در افغانستان رشد نمیکند و تخصص پیدا نمیکند. مسیر رشد و تخصص معمولا در کشورهای دیگر پیش پای او باز میشود. این رشد در بیرون از کشور البته پس از آن محقق میشود که فرد در وطن خود (افغانستان) تجربهی درماندگی و بنبست را به صورت مکرر از سر گذرانده است. این تعارض تجربی، یعنی آن پیشینهی وطنی دردآلود و آن گشایش در هجرت، برای همیشه در ذهن فرد این تصور را نقش میزند: آدم در افغانستان ضایع میشود. برای رشد از این وطن برو.
در میان کسانی که به دانشهای دینی-شیعی علاقه دارند و این علاقه شدید است، آیتالله فیاض یک الگوی جذاب است. اما این الگو فقط از نظر زادگاه افغانستانی است؛ بقیهی صلاحیتهای علمی و فنی خود را مدیون فضاهای دیگر بیرونی، در کشورهای دیگر، است. در مورد چهرههای شاخص و مشهور در حوزههای دیگر نیز همینطور است. یک جراح درجهیک افغانستانی در افغانستان به آن پایه نرسیده است. یک فیزیکدان کمنظیر -که امروز در اروپاست و زادگاهش یکی از شهرها یا ولایات افغانستان بوده- آن دانش را در افغانستان نیاموخته است. بر این قیاس، دهها مورد را میتوان یافت.
آیا دانش آموختن و به سطوح عالی تخصص رسیدن در کشوری جز وطن خود عیب دارد؟
پاسخ ساده به این سوال این است که نه، عیب ندارد. هرجا که علم بود، میتوان و یا باید از پی آن رفت. دانش چینی و افغانی و ایرانی و امریکایی و عربی نیست. اما این پاسخ ساده بعضی از وجوه پیچیدهتر ماجرا را بازتاب نمیدهد. تصور کنید که این نگرش در یک ملک قوت بگیرد، چنان که در افغانستان قوت گرفته و تحکیم شده است: «وطن من با هر حسن دیگری که ممکن است داشته باشد، جای رشد فردی، فکری و علمی نیست»؛ و تصور کنید که این نگرش توسط اکثر روایتها و تجربهها نیز تایید شوند؛ قوت گرفتن این نگرش در مورد یک «وطن» پیامدهای سنگینی برای آن وطن دارد. نخستین پیامد، افزایش میل به مهاجرت و ترک وطن است. این میل به ترک وطن مخصوصا وقتی در میان کسانی گسترش مییابد که اشتیاق سوزانی برای پیشرفت دارند، حاصلش همان چیزی است که «فرار مغزها» نامیده شده است. در این صورت، آیتالله فیاضهای بعدی (بخوانید نامآوران علمی دیگر بعدی) پیشاپیش وطن دیگری برای خود تعریف میکنند و برای خروج از افغانستان راه و چاره میجویند.
آیتالله فیاض، در حدی که توان فکری و عملی یک آیتالله از خارج مجال میداد، کوشید پیوند خود با زادگاه خود (افغانستان) را به صورت معناداری مفید نگه دارد. او از طریق ساختن موسسهی خیریه و کلینیک مقداری -به قول خود علمای دینی- باقیات صالحات از خود برجا گذاشت. این تلاشهای او برای کمک به مردمی که در زادگاه او گرفتار رنج و حرمان بودند و هستند، ارزش بسیار داشتند و دارند. اما بدیهی است که آن خالیگاه اصلی -موضوع اصلی این یادداشت- را پر نمیکنند. آن خالیگاه این است: چرا هر فرد افغانستانی که بخواهد آیتالله بزرگی شود، جراح ناموری شود و در یکی از عرصههای اساسی علم و تخصص آدم کلانی شود، حتما باید از افغانستان بیرون برود؟ چرا افغانستان در ذهن شهروندان دورشدهازوطن فقط جایی برای خاطرات عاطفی ابتدایی بماند و برای رشد فردی، فکری و علمی حتا از خاطر کسی هم نگذرد که در افغانستان بماند؟
آیتالله شدن محمداسحاق فیاض در عراق یک تجربهی افغانی نیست؛ از دنیا رفتنش در آن ملک نیز یک ضایعهی افغانی نیست. شهروندان افغانستان از وطن خود رانده میشوند و رشد و پایانشان در خارج از آنچه «وطن» میخوانیم رخ میدهد. به همین خاطر، افغانستان نه چیزی میپرورد و نه چیزی از دست میدهد.