علم، دانش و تخصص

علم چیست، دانشمند کیست و مرز علم کجاست؟

اطلاعات روز
Photo: AI Generated

نویسنده: کیامهر حیدری


1- مقدمه: چرا این پرسش اهمیت دارد؟

در زندگی روزمره بارها با افرادی روبه‌رو می‌شویم که با عناوینی چون «عالم»، «متخصص»، «کارشناس»، «پژوهشگر» و «دانشمند» معرفی می‌شوند. یک فیزیکدان، یک پزشک، یک جامعه‌شناس، یک حقوقدان، یک فیلسوف، یک الهی‌دان یا یک فقیه، همگی ممکن است در حوزه‌ی خود صاحب‌نظر و مرجع فکری تلقی شوند. اما آیا همه‌ی این افراد به یک معنا دانشمند (Scientist) هستند؟ آیا تمامی رشته‌هایی که در دانشگاه‌ها، حوزه‌های علمی یا مراکز پژوهشی تدریس می‌شوند را می‌توان علم (Science) نامید؟ و اساسا معیار تمایز علم از سایر اشکال معرفت چیست؟

این پرسش‌ها در نگاه نخست صرفا مباحث نظری در فلسفه‌ی علم (Philosophy of Science)[1] یا معرفت‌شناسی (Epistemology)  [2]به نظر می‌رسند، اما در واقع پی‌آمدهای گسترده‌ای در عرصه‌های اجتماعی، سیاسی و فرهنگی دارند. در بسیاری از جوامع، اعتبار اجتماعی افراد و نهادها بر پایه‌ ادعای برخورداری از «علم» و «تخصص» شکل می‌گیرد. تصمیم‌گیری‌های کلان در حوزه‌هایی مانند آموزش، اقتصاد، سیاست، سلامت عمومی و حتا اخلاق اجتماعی نیز غالبا با استناد به دیدگاه کسانی انجام می‌شود که صاحب علم یا متخصص معرفی می‌شوند. از این‌رو، روشن شدن مفهوم علم و معیارهای دانشمندی نه‌تنها یک دغدغه‌ی فلسفی، بلکه مسأله‌ای مرتبط با کیفیت تصمیم‌گیری و عقلانیت عمومی در جامعه است.

از سوی دیگر، گسترش بی‌سابقه‌ی اطلاعات (Information)، داده‌ها (Data) و دانش (Knowledge) و خرد (Wisdom) در عصر دیجیتال، پرسش از ماهیت علم را پیچیده‌تر کرده است[3]. امروزه حجم عظیمی از اطلاعات در دسترس همگان قرار دارد، اما دسترسی به اطلاعات لزوما به معنای دسترسی به علم نیست. همچنین وجود حوزه‌های متنوع معرفتی، از علوم طبیعی (Natural Sciences) و علوم اجتماعی (Social Sciences) گرفته تا فلسفه (Philosophy)، الهیات (Theology)، حقوق (Law) و مطالعات دینی (Religious Studies)، این پرسش را پیش روی ما قرار می‌دهد که آیا همه‌ی این رشته‌ها از یک نوع روش‌شناسی (Methodology) و اعتبار معرفتی برخوردار اند یا میان آن‌ها تفاوت‌های بنیادین وجود دارد.

هدف این نوشتار بررسی مفهوم علم، معیارهای تمایز آن از سایر اشکال معرفت، جایگاه رشته‌های مختلف علمی و معنای دقیق دانشمند است. پرسش محوری این نوشتار آن است که آیا همه‌ی رشته‌های معرفتی را می‌توان علم نامید و آیا همه‌ی متخصصان را می‌توان دانشمند دانست؟ پاسخ به این پرسش ما را به یکی از مهم‌ترین مباحث فلسفه‌ی علم و شناخت در جهان معاصر رهنمون خواهد شد و کمک خواهد کرد تا مفاهیم را به شکل دقیق‌تری درک کنیم.

تصویر 1: رابطه بین دیتا، اطلاعات، دانش و خرد در این تصویر نشان داده شده است.

2- علم چیست؟ از معنای سنتی تا معنای مدرن

پیش از آن‌که درباره‌ی دانشمند، علوم انسانی، علوم طبیعی یا علوم دینی داوری کنیم، باید روشن سازیم که اساسا «علم» چیست. این پرسش در نگاه نخست ساده به نظر می‌رسد، اما یکی از پیچیده‌ترین مباحث در فلسفه‌ی علم و معرفت‌شناسی به شمار می‌رود. یکی از دلایل اصلی این پیچیدگی آن است که واژه‌ی «علم» در طول تاریخ معانی متفاوتی داشته و آنچه امروزه با عنوان علم (ساینس) شناخته می‌شود، دقیقا همان چیزی نیست که در گذشته از آن با عنوان «علم» یاد می‌شد.

در معنای سنتی، علم به معنای دانایی، آگاهی یا شناخت (Knowledge) بود. در سنت اسلامی، واژه‌ی «علم» دامنه‌ی بسیار گسترده‌ای داشت و تقریبا هر نوع معرفت نظام‌مند را در بر می‌گرفت. از این‌رو، اصطلاحاتی مانند علم نحو، علم صرف، علم منطق، علم فقه، علم اصول، علم حدیث، علم کلام و علم تفسیر همگی در شمار علوم قرار می‌گرفتند. در این چارچوب، معیار اصلی علم بودن یک حوزه، نظام‌مندی، انسجام و برخورداری از قواعد مشخص برای آموزش و انتقال معرفت بود، نه لزوما مشاهده و آزمایش تجربی. به همین دلیل، یک فقیه، متکلم یا مفسر نیز «عالم» نامیده می‌شد؛ زیرا صاحب دانش تخصصی در یک حوزه‌ی مشخص تلقی می‌گردید.

اما از سده‌های شانزدهم و هفدهم میلادی و هم‌زمان با آنچه مورخان از آن با عنوان «انقلاب علمی» (Scientific Revolution) یاد می‌کنند، معنای علم به تدریج دگرگون شد. اندیشمندانی چون فرانسیس بیکن (Francis Bacon)، گالیلئو گالیله (Galileo Galilei) و آیزاک نیوتن (Isaac Newton) نقش مهمی در شکل‌گیری علم مدرن و روش علمی ایفا کردند. در این رویکرد، شناخت معتبر از جهان نه صرفا از طریق تأمل عقلی یا تفسیر متون، بلکه از راه مشاهده (Observation)، تجربه (Experience)، اندازه‌گیری (Measurement)، آزمایش (Experiment) و آزمون فرضیه‌ها (Hypothesis Testing) به‌دست می‌آید (Losee, 2001).

در نتیجه، مفهوم مدرن علم یا ساینس به مجموعه‌ای از روش‌ها و فعالیت‌های پژوهشی اطلاق شد که هدف آن‌ها کشف الگوها و قوانین حاکم بر طبیعت و جامعه از طریق شواهد تجربی و استدلال عقلانی است. شکل‌گیری «روش علمی» (Scientific Method) یکی از مهم‌ترین دست‌آوردهای این تحول بود؛ روشی که بر مشاهده‌ی دقیق، تدوین فرضیه، آزمون تجربی و امکان نقد و بازبینی نتایج تأکید دارد (Chalmers, 2013). 

از این‌رو، هنگامی که امروزه درباره‌ی «علم» سخن می‌گوییم، باید توجه داشته باشیم که این واژه دست‌کم دو معنای متفاوت دارد: معنای سنتی که تقریبا هر نوع دانش نظام‌مند را شامل می‌شود، و معنای مدرن که عمدتا به علوم تجربی و روش علمی اشاره دارد. بسیاری از سوءتفاهم‌ها و مناقشات معاصر درباره‌ی جایگاه رشته‌هایی مانند فلسفه، الهیات، فقه یا علوم اجتماعی نیز از همین تفاوت معنایی ناشی می‌شود. در واقع، بخشی از اختلافات موجود نه بر سر واقعیت علم، بلکه بر سر معنای واژه‌ی «علم» است.

تصویر شماره ۲: علوم طبیعی با استفاده از روش علمی، به کشف قوانین جهان طبیعی و فهم آن می‌پردازند.

3- مسأله‌ی مرزبندی: چگونه علم را از غیرعلم تشخیص دهیم؟

اگر علم یکی از معتبرترین اشکال معرفت بشری است، چگونه می‌توان آن را از غیرعلم تشخیص داد؟ آیا هر ادعایی که ظاهر علمی داشته باشد واقعا علم است؟ آیا میان نظریه‌های علمی و باورهای ایدئولوژیک، مذهبی یا شبه‌علمی (Pseudoscience) مرزی روشن وجود دارد؟ این پرسش که در فلسفه‌ی علم با عنوان «مسأله‌ی مرزبندی (Demarcation Problem)» شناخته می‌شود، یکی از مهم‌ترین مباحث معرفت‌شناسی معاصر است.

برجسته‌ترین پاسخ به این مسأله را فیلسوف اتریشی-بریتانیایی، کارل پوپر (Karl Popper)، ارائه کرد.  پوپر در کتاب مشهور خود، «منطق اکتشاف علمی (The Logic of Scientific Discovery)»، استدلال کرد که ویژگی اصلی نظریه‌های علمی «ابطال‌پذیری (Falsifiability)» است. به‌باور او، هیچ نظریه‌ی علمی را نمی‌توان به‌صورت قطعی و نهایی اثبات کرد، اما می‌توان شرایطی را مشخص نمود که در صورت وقوع آن‌ها، نظریه نادرست از آب درآید (Popper, 1959)[4]

برای مثال، نظریه‌ی جاذبه‌ی نیوتن (Newtonian Gravity) پیش‌بینی‌های مشخصی درباره‌ی حرکت اجرام آسمانی ارائه می‌کند. اگر مشاهدات تجربی به‌طور مداوم با این پیش‌بینی‌ها ناسازگار باشند، نظریه باید اصلاح یا کنار گذاشته شود. همچنین نظریه‌ی نسبیت عام (General Relativity) آلبرت اینشتین پیش‌بینی‌های دقیقی درباره‌ی انحراف نور ستارگان در میدان گرانشی ارائه کرده بود که در سال ۱۹۱۹ مورد آزمون قرار گرفت. از دید پوپر، چنین نظریه‌هایی علمی‌ اند، زیرا امکان رد شدن آن‌ها از طریق مشاهده و آزمایش وجود دارد.

تصویر شماره ۳: نیوتن با پیوند دادن مشاهده، ریاضیات و آزمایش، بنیان‌های علم مدرن را استوار ساخت.

در مقابل، پوپر معتقد بود برخی نظام‌های فکری به‌گونه‌ای طراحی شده‌اند که هیچ شاهدی نمی‌تواند آن‌ها را رد کند. او در نوشته‌های خود نمونه‌هایی مانند طالع‌بینی (Astrology) و برخی قرائت‌های روان‌کاوی فرویدی (Freudian Psychoanalysis) را مطرح می‌کند و استدلال می‌کند که این دیدگاه‌ها تقریبا هر رویدادی را می‌توانند به نفع خود تفسیر کنند و بنابراین در معرض ابطال واقعی قرار نمی‌گیرند (Popper, 1963). 

نظریه‌ی پوپر تأثیر عمیقی بر فلسفه‌ی علم گذاشت و چند نقطه‌ی قوت مهم داشت. نخست آن‌که بر نقدپذیری (Criticism) و آزمون مداوم نظریه‌ها تأکید می‌کرد و علم را فعالیت باز و اصلاح‌پذیر می‌دانست. دوم آن‌که با جزم‌اندیشی (Dogmatism) مقابله می‌کرد و یادآور می‌شد که هیچ نظریه‌ای نباید از نقد و بررسی مصون باشد. از این منظر، پیشرفت علم نه از طریق اثبات نهایی، بلکه از طریق شناسایی خطاها و اصلاح مستمر نظریه‌ها حاصل می‌شود.

تصویر شماره ۴: در عقل‌گرایی انتقادی پوپر، دانش همواره موقتی و نقدپذیر است و پیشرفت علم از طریق آزمون، خطا و اصلاح مستمر نظریه‌ها حاصل می‌شود.

با وجود نفوذ گسترده‌ی اندیشه‌ی پوپر، دیدگاه او با انتقادهای جدی نیز روبه‌رو شد. توماس کوهن (Thomas Kuhn) در کتاب «ساختار انقلاب‌های علمی (The Structure of Scientific Revolutions[5])» نشان داد که دانشمندان در عمل، با مشاهده‌ی نخستین شواهد ناسازگار فورا نظریه‌های خود را کنار نمی‌گذارند. به اعتقاد کوهن، فعالیت علمی در چارچوب «پارادایم (Paradigm)[6]» انجام می‌شود و تغییرات بنیادین علمی معمولا در قالب انقلاب‌های علمی رخ می‌دهد، نه صرفا از طریق ابطال یک فرضیه (Kuhn, 1962).

پس از او ایمره لاکاتوش (Imre Lakatos) نظریه‌ی «برنامه‌های پژوهشی علمی (Scientific Research Programmes)»[7] را مطرح کرد. لاکاتوش معتقد بود که دانشمندان معمولا از هسته‌ی اصلی نظریه‌های خود دفاع می‌کنند و به جای کنار گذاشتن فوری آن‌ها، فرضیات کمکی را اصلاح می‌کنند. بنابراین، فرآیند علم پیچیده‌تر از آن است که بتوان آن را صرفا با معیار ابطال‌پذیری توضیح داد (Lakatos, 1978). 

در همین راستا، پل فایرابند (Paul Feyerabend) حتا پا را فراتر گذاشت و در کتاب «علیه روش (Against Method)» استدلال کرد که تاریخ علم نشان می‌دهد هیچ روش ثابت و جهان‌شمولی برای تمامی علوم وجود ندارد. او با شعار مشهور «هر چیزی مجاز است (Anything Goes)» بر تنوع روش‌های علمی تأکید می‌کرد و نسبت به تبدیل روش علمی به یک ایدئولوژی جدید هشدار می‌داد (Feyerabend, 1975).

تصویر شماره ۵: توماس کوهن و کتاب مشهورش: پیشرفت علم با تغییر «پارادایم‌ها» و وقوع «انقلاب‌های علمی» جهش‌های بنیادین پیدا می‌کند.

امروزه بسیاری از فلاسفه‌ی علم معتقد اند که هیچ معیار واحد و کاملا پذیرفته‌شده‌ای برای تمایز علم از غیرعلم وجود ندارد. بااین‌حال، همچنان میان علوم طبیعی و سایر حوزه‌های معرفتی تفاوت‌های مهم وجود دارد. استفاده از مشاهده، آزمون تجربی، اندازه‌گیری، قابلیت بازبینی نتایج و اتکا به شواهد، همچنان از مهم‌ترین ویژگی‌های علوم طبیعی به شمار می‌رود. به همین دلیل، اگرچه مسأله‌ی مرزبندی هنوز به‌طور کامل حل نشده است، اما روش تجربی همچنان یکی از بنیادی‌ترین مؤلفه‌های علم مدرن محسوب می‌شود.

4- آیا همه‌ی علوم یکسان‌ اند؟

پس از بررسی مفهوم علم و مسأله‌ی مرزبندی، پرسش مهم دیگری مطرح می‌شود: آیا همه‌ی علوم از یک ماهیت برخوردار اند؟ در نگاه نخست، ممکن است تصور شود که تمامی رشته‌هایی که عنوان «علم» را یدک می‌کشند از روش، اعتبار و درجه‌ی قطعیت یکسانی برخوردار اند. اما بررسی تاریخ علم و فلسفه‌ی علم نشان می‌دهد که میان شاخه‌های مختلف دانش تفاوت‌های مهمی در موضوع مطالعه، روش تحقیق و نوع نتایج وجود دارد.

علوم طبیعی (Natural Sciences) مانند فیزیک، کیمیا، بیولوژی و نجوم عمدتا به مطالعه‌ی جهان طبیعی و پدیده‌های مادی می‌پردازند. ویژگی مشترک این علوم آن است که موضوعات مورد مطالعه‌ی آن‌ها، دست‌کم در بسیاری از موارد، قابل مشاهده، اندازه‌گیری و آزمون تجربی هستند. پژوهشگران این حوزه‌ها می‌توانند فرضیه‌هایی را مطرح کنند، آن‌ها را در شرایط کنترل‌شده بیازمایند و نتایج را بارها تکرار کنند. برای مثال، واکنش‌های شیمیایی، حرکت سیارات یا رفتار بسیاری از سیستم‌های فیزیکی را می‌توان با دقت نسبتا بالایی اندازه‌گیری و پیش‌بینی کرد (Godfrey-Smith, 2021).

در مقابل، علوم انسانی و اجتماعی (Social Sciences and Humanities) با موضوعاتی سروکار دارند که به رفتار انسان، نهادهای اجتماعی، فرهنگ، سیاست و اقتصاد مربوط می‌شوند. رشته‌هایی مانند جامعه‌شناسی، علوم سیاسی، اقتصاد، روان‌شناسی، علوم تربیتی، مدیریت و نظایر این‌ها می‌کوشند الگوهای رفتار فردی و جمعی انسان‌ها را شناسایی و تبیین کنند. بااین‌حال، انسان برخلاف بسیاری از پدیده‌های طبیعی، موجودی آگاه، دارای اراده، ارزش‌ها، باورها و انگیزه‌های متغیر است. همین امر مطالعه‌ی او را پیچیده‌تر می‌سازد و امکان دستیابی به قوانین دقیق و جهان‌شمول را دشوارتر می‌کند (Rosenberg, 2016). 

یکی از تفاوت‌های اساسی میان علوم طبیعی و علوم اجتماعی، میزان امکان آزمایش (Experimentation) و پیش‌بینی (Prediction) است. در بسیاری از شاخه‌های فیزیک یا شیمی، پژوهشگر می‌تواند متغیرهای مزاحم را تا حد زیادی کنترل کند و آزمایش را در شرایط مشابه بارها تکرار نماید. اما در علوم اجتماعی، کنترل کامل متغیرها غالبا ناممکن است؛ زیرا پدیده‌های اجتماعی تحت تأثیر عوامل متعدد تاریخی، فرهنگی، اقتصادی و روانی قرار دارند. برای مثال، پیش‌بینی رفتار یک بازار اقتصادی یا نتیجه‌ی یک انتخابات سیاسی معمولا با عدم قطعیت بیشتری همراه است تا پیش‌بینی مسیر حرکت یک سیاره (Okasha, 2016).

تفاوت دیگر به میزان قطعیت نتایج مربوط می‌شود. علوم طبیعی نیز هرگز به یقین مطلق دست نمی‌یابند، اما در بسیاری از موارد می‌توانند به پیش‌بینی‌هایی با دقت بسیار بالا برسند. در مقابل، نظریه‌های علوم اجتماعی اغلب احتمالی (Probabilistic) هستند و بیشتر از آن‌که قوانین قطعی ارائه دهند، گرایش‌ها، الگوها و روابط آماری را توضیح می‌دهند. این امر به معنای ضعف یا ناکارآمدی علوم انسانی نیست، بلکه نتیجه‌ی پیچیدگی موضوع مورد مطالعه است. به تعبیر فیلسوف علم، ارنست نیکل (Ernest Nagel)[8]، تفاوت میان علوم بیش از آن‌که ناشی از تفاوت در عقلانیت علمی باشد، ناشی از تفاوت در موضوعات مورد بررسی است ((Nagel, 1961).

بااین‌حال، نباید این تفاوت‌ها را به معنای تقابل یا ارزش‌گذاری میان علوم دانست. علوم انسانی و اجتماعی نیز از روش‌های نظام‌مند پژوهش، گردآوری داده، تحلیل شواهد و ارزیابی انتقادی بهره می‌گیرند، هرچند ابزارها و روش‌های آن‌ها با علوم طبیعی یکسان نیست. امروزه بسیاری از فلاسفه‌ی علم بر این باور اند که به جای تقسیم‌بندی ساده‌ی علوم به «علمی» و «غیرعلمی»، باید تنوع روش‌های علمی را پذیرفت و هر رشته را متناسب با موضوع و روش خاص آن ارزیابی کرد (Chalmers, 2013). 

تصویر شماره ۶: شناخت انسان و جامعه؛ محور اصلی علوم اجتماعی و انسانی در فهم جهان پیرامون ما

در نتیجه، همه‌ی علوم یکسان نیستند؛ موضوعات متفاوت، روش‌های متفاوت و درجات متفاوتی از قطعیت و پیش‌بینی‌پذیری دارند. اما تفاوت در روش و موضوع مطالعه به معنای بی‌اعتباری علوم انسانی و اجتماعی نیست. همان‌گونه که نمی‌توان جامعه را با قوانین فیزیک توضیح داد، نمی‌توان انتظار داشت که علوم انسانی نیز دقیقا همان روش‌ها و نتایج علوم طبیعی را داشته باشند. هر یک از این حوزه‌ها بخشی از واقعیت را مطالعه می‌کنند و ارزش معرفتی آن‌ها باید در چارچوب موضوع و روش خاص خود سنجیده شود.

5- فلسفه، حقوق، الهیات و مطالعات دینی چه جایگاهی دارند؟

پس از بررسی تفاوت میان علوم طبیعی و علوم انسانی، پرسش مهم دیگری مطرح می‌شود: فلسفه، حقوق، مطالعات دینی، الهیات، و فقه در کجای نقشه‌ی معرفت بشری قرار می‌گیرند؟ آیا این حوزه‌ها را باید علم دانست، یا آن‌ها را بیرون از قلمرو علم قرار داد؟ این پرسش از آن جهت اهمیت دارد که بخش مهمی از اختلافات بین افراد درباره‌ی مفهوم علم و جایگاه متخصصان، دقیقا به همین حوزه‌ها مربوط می‌شود.

در این زمینه دست‌کم سه دیدگاه عمده وجود دارد. دیدگاه نخست که به‌ویژه در میان برخی طرفداران علم‌گرایی (Scientism) رایج است، معتقد است که تنها علوم تجربی یا ساینس را باید علم نامید. براساس این دیدگاه، رشته‌هایی مانند فیزیک، کیمیا، بیولوژی و نجوم نمونه‌های واقعی علم هستند، زیرا بر مشاهده، آزمایش و آزمون تجربی استوار اند. در مقابل، فلسفه، الهیات یا فقه از آن‌جا که روش تجربی ندارند، در معنای دقیق کلمه علم محسوب نمی‌شوند (Rosenberg, 2011). 

دیدگاه دوم ریشه در سنت‌های قدیمی‌تر دارد و علم را به معنای هر نوع دانش نظام‌مند (Systematic Knowledge) می‌فهمد. در این تلقی، هر حوزه‌ای که دارای موضوع مشخص، مفاهیم تعریف‌شده، روش استدلال و نظام آموزشی منسجم باشد، نوعی علم به شمار می‌رود. براساس این تعریف، فلسفه، حقوق، فقه، کلام و حتا برخی شاخه‌های ادبیات نیز می‌توانند در شمار علوم قرار گیرند. این برداشت با کاربرد تاریخی واژه‌ی «علم» در تمدن اسلامی و همچنین در بسیاری از سنت‌های فکری پیشامدرن سازگار است (Nasr, 2006). 

دیدگاه سوم که امروزه در فلسفه‌ی علم و علوم انسانی نفوذ بیشتری دارد، میان علوم تجربی و علوم تفسیری یا هرمنوتیکی (Interpretive Sciences) تمایز قائل می‌شود. براساس این دیدگاه، همه‌ی حوزه‌های معرفتی را نمی‌توان با یک معیار سنجید. علوم طبیعی عمدتا به تبیین (Explanation) پدیده‌های طبیعی از طریق مشاهده و آزمایش می‌پردازند، در حالی که بسیاری از علوم انسانی و رشته‌های تفسیری در پی فهم (Understanding) معنا، ارزش‌ها، نهادها و متون هستند (Taylor, 1985). 

در این چارچوب، فلسفه بیش از آن‌که به کشف قوانین تجربی بپردازد، وظیفه‌ی تحلیل مفاهیم، بررسی استدلال‌ها و روشن‌سازی مبانی معرفت را بر عهده دارد. پرسش‌هایی مانند «حقیقت چیست؟»، «عدالت چیست؟» یا «معیار شناخت معتبر کدام است؟» از سنخ پرسش‌های فلسفی‌ اند و نمی‌توان آن‌ها را صرفا از طریق آزمایشگاه پاسخ داد (Grayling, 2019). 

حقوق نیز عمدتا به تفسیر، سامان‌دهی و کاربرد قواعد و هنجارهای حقوقی می‌پردازد. یک حقوقدان همان کاری را انجام نمی‌دهد که یک فیزیکدان انجام می‌دهد؛ بلکه وظیفه‌ی او فهم، تفسیر و انسجام‌بخشی به نظام حقوقی است. به همین ترتیب، الهیات و فقه عمدتا به مطالعه، تفسیر و استنباط آموزه‌های دینی و متون مقدس می‌پردازند. روش کار یک متکلم یا فقیه معمولا مبتنی بر تحلیل متون، استدلال منطقی و بررسی سنت‌های تفسیری است، نه مشاهده و آزمایش تجربی.

تصویر شماره ۷: فلسفه با پنج شاخه‌ی بنیادین معرفت‌شناسی، متافیزیک، اخلاق، زیبایی‌شناسی و منطق، به بنیادی‌ترین پرسش‌های انسان درباره‌ی دانش، واقعیت، ارزش‌ها، زیبایی و استدلال می‌پردازد.

از این‌رو، اگر علم را صرفا به معنای ساینس در نظر بگیریم، فلسفه، حقوق، الهیات و فقه در زمره‌ی علوم تجربی قرار نمی‌گیرند. اما از این واقعیت نمی‌توان نتیجه گرفت که این حوزه‌ها لزوما شبه‌علم هستند. شبه‌علم معمولا به نظام‌هایی اطلاق می‌شود که ادعاهای تجربی درباره‌ی جهان مطرح می‌کنند، اما از روش‌های معتبر آزمون و ارزیابی علمی برخوردار نیستند. در حالی که فلسفه، حقوق و الهیات اساسا اهداف، موضوعات و روش‌هایی متفاوت از علوم تجربی دارند. بنابراین، دقیق‌تر آن است که این حوزه‌ها را رشته‌های معرفتی غیرتجربی یا تفسیری بدانیم؛ حوزه‌هایی که اگرچه با علوم طبیعی یکسان نیستند، اما نمی‌توان آن‌ها را صرفا با شبه‌علم یکی دانست.

6- دانشمند کیست؟

پس از بررسی مفهوم علم و جایگاه رشته‌های مختلف معرفتی، اکنون به پرسشی می‌رسیم که در مرکز بسیاری از مناقشات فکری و اجتماعی قرار دارد: «دانشمند کیست؟» پاسخ به این پرسش به سادگی ممکن نیست، زیرا تعریف دانشمند تا حد زیادی به تعریفی بستگی دارد که از علم ارائه می‌کنیم. همان‌گونه که درباره‌ی مفهوم علم اجماع کاملی وجود ندارد، درباره‌ی مفهوم دانشمند نیز دیدگاه‌های متفاوتی مطرح شده است.

در معنای محدود و رایج امروزی، دانشمند (Scientist) به پژوهشگری گفته می‌شود که در یکی از علوم طبیعی یا تجربی فعالیت می‌کند و از روش علمی (Scientific Method) برای مطالعه‌ی جهان بهره می‌گیرد. در این معنا، فیزیکدان (Physicist)، شیمی‌دان (Chemist)، بیولوژیست (Biologist) یا ستاره‌شناس (Astronomer) نمونه‌های روشن دانشمند محسوب می‌شوند. این کاربرد از واژه‌ی Scientist در قرن نوزدهم رواج یافت و عمدتا به کسانی اطلاق می‌شد که از طریق مشاهده، آزمایش، اندازه‌گیری و آزمون فرضیه‌ها به تولید دانش درباره‌ی طبیعت می‌پرداختند (Losee, 2001).  براساس این تعریف، عنوان دانشمند بیش از هر چیز با علوم تجربی و پژوهش‌های مبتنی بر شواهد تجربی پیوند خورده است.

اما در کنار این تعریف محدود، برداشت گسترده‌تری نیز وجود دارد که دانشمند را نه صرفا پژوهشگر علوم طبیعی، بلکه هر فردی می‌داند که در یک حوزه‌ی معرفتی به تولید دانش، نظریه‌پردازی یا پژوهش نظام‌مند مشغول است. در این نگاه، جامعه‌شناس (Sociologist)، اقتصاددان (Economist)، فیلسوف (Philosopher)، حقوقدان (Jurist) یا الهی‌دان (Theologian) نیز می‌توانند در شمار دانشمندان قرار گیرند؛ زیرا در حوزه‌ی تخصصی خود به مطالعه، تحلیل و گسترش معرفت می‌پردازند (Audi, 2011).

بررسی نمونه‌های مختلف نشان می‌دهد که مسأله پیچیده‌تر از یک دوگانه‌ی ساده است. تردیدی وجود ندارد که یک فیزیکدان یا بیولوژیست از روش‌هایی متفاوت با یک فیلسوف یا حقوقدان استفاده می‌کند. فیزیکدان به‌دنبال کشف قوانین طبیعت و آزمون تجربی فرضیه‌ها است، در حالی که فیلسوف به تحلیل مفاهیم، ارزیابی استدلال‌ها و روشن ساختن مبانی نظری می‌پردازد. به همین ترتیب، حقوقدان عمدتا با تفسیر و نظام‌بخشی قواعد حقوقی سروکار دارد و الهی‌دان یا فقیه به مطالعه و تفسیر متون و آموزه‌های دینی می‌پردازد. تفاوت در موضوع و روش، واقعیتی انکارناپذیر است، اما این تفاوت لزوماً به معنای فقدان ارزش معرفتی یا فقدان تخصص نیست (Bunge, 1998).

در ادبیات دانشگاهی معاصر، به‌ویژه در زبان انگلیسی، معمولا میان واژه‌های دانشمند، پژوهشگر (Scholar)، و دانشگاهی (عضو هیأت علمی Academic) تمایز گذاشته می‌شود. دانشمند غالبا به پژوهشگران علوم طبیعی و تجربی اطلاق می‌شود، در حالی که Scholar به معنای پژوهشگر یا صاحب‌نظر در حوزه‌های گسترده‌تر علوم انسانی، فلسفه، حقوق و الهیات به کار می‌رود (Oxford Dictionary of Philosophy, 2022).[9] این تمایز نشان می‌دهد که اختلاف درباره‌ی عنوان «دانشمند» تا حدی ریشه در تفاوت‌های زبانی و تاریخی نیز دارد.

در نهایت، پاسخ به این پرسش که چه‌کسی دانشمند است، به تعریفی بستگی دارد که از علم و دانش ارائه می‌کنیم. اگر علم را صرفا معادل ساینس بدانیم، دانشمند عمدتا به پژوهشگران علوم تجربی اطلاق خواهد شد. اما اگر علم را به معنای هر نوع معرفت نظام‌مند و روشمند در نظر بگیریم، دامنه‌ی مفهوم دانشمند گسترده‌تر خواهد شد و گروه‌های بیشتری از متخصصان را در بر خواهد گرفت. از این‌رو، بسیاری از اختلافات موجود نه بر سر ارزش یا اعتبار رشته‌های مختلف، بلکه بر سر معنای واژه‌های «علم» و «دانشمند» است.

اینفوگرافیک زیر مهم‌ترین مفاهیم مقاله را در قالب بصری ارائه می‌کند و تفاوت میان علم، دانش، تخصص و سایر اشکال معرفت را نشان می‌دهد.

تصویر شماره ۸: اینفوگرافیک مفهومی مقاله (تنظیم: کیامهر حیدری)

7- جمع‌بندی و نتیجه‌گیری

پرسش «علم چیست و دانشمند کیست؟» از آن دسته پرسش‌هایی است که پاسخ به آن، برخلاف تصور رایج، نه ساده است و نه بدیهی. بررسی تاریخ علم، فلسفه‌ی علم و تحولات معرفتی چند سده‌ی اخیر نشان می‌دهد که مفهوم علم مفهومی پیچیده، چندلایه و در حال تحول است. آنچه امروزه علم نامیده می‌شود، حاصل سنت فکری‌ای است که بر مشاهده، تجربه، آزمون و نقد مداوم استوار است، اما این تنها یکی از معانی واژه‌ی علم در تاریخ اندیشه‌ی بشری به شمار می‌رود.

در این نوشتار دیدیم که میان داده، اطلاعات، دانش و علم تفاوت‌های مهمی وجود دارد. هر دانشی لزوما علم به معنای مدرن کلمه نیست و هر ادعایی که ظاهر علمی داشته باشد نیز الزاما واجد اعتبار علمی نیست. از همین رو، فیلسوفان علم کوشیده‌اند معیارهایی برای تمایز علم از غیرعلم و شبه‌علم ارائه کنند، هرچند تا کنون هیچ معیار واحد و کاملا مورد توافقی برای حل نهایی این مسأله ارائه نشده است.

همچنین روشن شد که همه‌ی علوم از یک روش واحد پیروی نمی‌کنند. علوم طبیعی مانند فیزیک، کمیا و بیولوژی عمدتا بر مشاهده و آزمایش استوار اند، در حالی که علوم انسانی و اجتماعی با پدیده‌های پیچیده‌تر و متغیرتر سروکار دارند و از روش‌های متنوع‌تری بهره می‌گیرند. در کنار این حوزه‌ها، فلسفه، حقوق، الهیات و مطالعات دینی نیز قرار دارند که عمدتا ماهیت تفسیری، مفهومی یا هنجاری دارند و اهداف و روش‌های آن‌ها با علوم تجربی یکسان نیست.

از این‌رو، نه می‌توان همه‌ی حوزه‌های معرفتی را با معیارهای علوم طبیعی سنجید و نه می‌توان هر رشته‌ی غیرتجربی را به سادگی در شمار شبه‌علم قرار داد. یکی از مهم‌ترین نتایج این بحث آن است که بسیاری از مناقشات معاصر درباره‌ی علم، تخصص و مرجعیت فکری، در واقع ناشی از خلط معانی مختلف واژه‌های «علم» و «دانشمند» است. برای مثال، ممکن است فردی در حوزه‌ی فلسفه، حقوق یا الهیات صاحب‌نظر و متخصص باشد، بدون آن‌که به معنای رایج امروزی یک دانشمند علوم تجربی محسوب شود.

در نهایت، جامعه‌ای که نتواند میان علم، باور، ایدئولوژی، اطلاعات و تخصص تمایز قائل شود، در معرض سردرگمی معرفتی و تصمیم‌گیری‌های نادرست قرار خواهد گرفت. فهم دقیق مفهوم علم، شناخت حدود و توانایی‌های شاخه‌های مختلف دانش و پرهیز از تعمیم‌های شتاب‌زده، از مهم‌ترین پیش‌شرط‌های شکل‌گیری عقلانیت انتقادی و گفت‌وگوی سازنده در جهان معاصر است. شاید مهم‌ترین درس فلسفه‌ی علم نیز همین باشد که هیچ حوزه‌ای نباید از نقد مصون باشد و هیچ ادعایی نباید صرفا به‌دلیل شهرت، سنت یا اقتدار گوینده، به‌عنوان حقیقت قطعی پذیرفته شود.


منابع: در نگارش این نوشتار از منابع زیر استفاده شده است:

  1. پوپر، کارل. (۱۴۰۳). منطق اکتشاف علمی (احمد آرام، مترجم). تهران: شرکت سهامی انتشار. (اثر اصلی منتشرشده در ۱۹۳۴)
  2. پوپر، کارل. (۱۴۰۴). حدس‌ها و ابطال‌ها: رشد معرفت علمی (رحمت‌الله جباری، مترجم). تهران: شرکت سهامی انتشار. (اثر اصلی منتشرشده در ۱۹۶۳)
  3. کوهن، توماس. (۱۴۰۲). ساختار انقلاب‌های علمی. تهران: انتشارات سمت. (اثر اصلی منتشرشده در ۱۹۶۲)
  4. لاکاتوش، ایمره و ماسگریو، آلن (ویراستاران). (۱۴۰۳). پیشرفت و عقلانیت در علم (محمدرضا اسمخانی، مترجم). تهران: نشر کتاب پارسه.
  5. چالمرز، آلن اف. (۱۴۰۴). چیستی علم: درآمدی بر مکاتب علم‌شناسی فلسفی (سعید زیباکلام، مترجم). تهران: انتشارات سمت. (اثر اصلی منتشرشده در ۲۰۱۳)
  6. اوکاشا، سمیر. (۱۴۰۲).  فلسفه‌ی علم (هومن پناهنده، مترجم). تهران: انتشارات فرهنگ معاصر. (اثر اصلی منتشرشده در ۲۰۰۲)
  7. لوزی، جان. (۱۳۹۶). درآمدی تاریخی به فلسفه‌ی علم (علی پایا و جلال بشارتی، مترجمان). تهران: انتشارات سمت. (اثر اصلی منتشرشده در ۲۰۰۱)
  8. نصر، سید حسین. (۱۴۰۲).  علم و تمدن در اسلام (احمد آرام، مترجم). تهران: انتشارات علمی و فرهنگی. (اثر اصلی منتشرشده در ۱۹۶۸)
  9. Ackoff, R. L. (1989). From Data to Wisdom. Journal of Applied Systems Analysis, 16, 3–
  10. Audi, R. (Ed.). (2011). The Cambridge Dictionary of Philosophy (3rd ed.). Cambridge University Press.
  1. Chalmers, A. F. (2013). What Is This Thing Called Science? (4th ed.). Open University Press. https://api.pageplace.de/preview/DT0400.9781316308424_A24493671/preview-9781316308424_A24493671.pdf
  2. Godfrey-Smith, P. (2021). Theory and Reality: An Introduction to the Philosophy of Science. University of Chicago Press. https://cursosupla.wordpress.com/wp-content/uploads/2018/09/godfrey-smith-p-theory-and-reality-an-introduction-to-the-philosophy-of-science-2003.pdf
  3. Nagel, E. (1961). The Structure of Science: Problems in the Logic of Scientific Explanation. Harcourt, Brace & World.
  4. Rosenberg, A. (2016). Philosophy of Social Science. Westview Press. http://ndl.ethernet.edu.et/bitstream/123456789/6488/1/142.pdf

Taylor, C. (1985). Philosophy and the Human Sciences. Cambridge University Press


[1] . فلسفه‌ی علم (Philosophy of Science) شاخه‌ای از فلسفه است که به بررسی مبانی، روش‌ها، اهداف، مفروضات و اعتبار معرفتی علم می‌پردازد. این حوزه می‌کوشد به پرسش‌هایی بنیادین پاسخ دهد؛ از جمله این‌که علم چیست، روش علمی چگونه عمل می‌کند، چه چیزی نظریه‌های علمی را از غیرعلمی متمایز می‌سازد، دانش علمی چگونه تولید و توجیه می‌شود و چرا برخی نظریه‌ها معتبرتر از دیگران تلقی می‌شوند. فلسفه‌ی علم صرفا به نتایج علوم نمی‌پردازد، بلکه خودِ فرآیند علم، مفاهیم، فرضیات و معیارهای صدق و اعتبار آن را مورد تحلیل انتقادی قرار می‌دهد. به تعبیر فیلسوف علم، Samir Okasha، فلسفه‌ی علم تلاشی است برای فهم ماهیت علم و روشن ساختن این مسئله که چگونه علم توانسته است به یکی از موفق‌ترین شیوه‌های شناخت جهان تبدیل شود.(Okasha, 2016)

[2] . معرفت‌شناسی (Epistemology) شاخه‌ای از فلسفه است که به مطالعه‌ی ماهیت، منشأ، حدود و اعتبار شناخت و دانش می‌پردازد. این حوزه می‌کوشد به پرسش‌هایی مانند «دانش چیست؟»، «ما چگونه چیزی را می‌دانیم؟»، «تفاوت میان باور و دانش چیست؟» و «معیار تشخیص یک باور موجه و معتبر کدام است؟» پاسخ دهد. معرفت‌شناسی در واقع بنیان نظری همه‌ی علوم و نظام‌های فکری را بررسی می‌کند و به این مسأله می‌پردازد که انسان تا چه اندازه و از چه راه‌هایی می‌تواند به شناخت معتبر از جهان دست یابد. به بیان فیلسوف معاصر، Robert Audi، معرفت‌شناسی مطالعه‌ی نظام‌مند دانش، توجیه باورها و شرایطی است که یک باور را به دانش تبدیل می‌کند (Audi, 2011).

[3] . در ادبیات علوم اطلاعات و مدیریت دانش، میان داده (Data)، اطلاعات (Information) و دانش (Knowledge) تفاوت وجود دارد. داده‌ها واقعیت‌های خام و پراکنده‌اند که به خودی خود معنای مشخصی ندارند. برای مثال، اعداد «۳۵»، «۳۷» و «۳۹» صرفا داده هستند. هنگامی که بدانیم این اعداد دمای یک شهر در سه روز متوالی را نشان می‌دهند، داده‌ها به اطلاعات تبدیل می‌شوند. اما زمانی که یک هواشناس با تحلیل این اطلاعات، روند افزایش دما را تشخیص دهد و احتمال وقوع موج گرما را پیش‌بینی کند، با دانش سروکار داریم. به بیان دیگر، داده‌ها مواد خام شناخت، اطلاعات داده‌های معنادار و دانش فهم و توانایی استفاده از اطلاعات برای تبیین، پیش‌بینی و تصمیم‌گیری است. خرد توانایی تشخیص بهترین تصمیم و بهترین عمل، بر پایه دانش معتبر، تجربه، ارزش‌های اخلاقی و درک پی‌آمدهای بلندمدت است. به همین دلیل ممکن است فردی بسیار دانشمند باشد اما خردمند نباشد، و برعکس فردی با دانش کم‌تر، در تصمیم‌گیری‌های زندگی خرد بیشتری نشان دهد.  (Ackoff, 1989).

[4] . کتاب «منطق اکتشاف علمی» (The Logic of Scientific Discovery) مهم‌ترین اثر Karl Popper و یکی از تأثیرگذارترین کتاب‌های فلسفه‌ی علم در قرن بیستم است. پوپر نخستین نسخه‌ی این کتاب را در سال ۱۹۳۴ به زبان آلمانی با عنوان Logik der Forschung  «منطق پژوهش» منتشر کرد. ترجمه و نسخه‌ی انگلیسی آن در سال ۱۹۵۹ با عنوان The Logic of Scientific Discovery  منتشر شد و شهرت جهانی یافت. موضوع اصلی کتاب، پاسخ به این پرسش است که چه چیزی علم را از غیرعلم متمایز می‌کند؟ پوپر در این اثر نظریه‌ی مشهور ابطال‌پذیری (Falsifiability)  را مطرح می‌کند و استدلال می‌کند که معیار علمی بودن یک نظریه، امکان رد یا ابطال آن از طریق مشاهده و آزمایش است، نه امکان اثبات نهایی آن. او همچنین به نقد استقرا (Induction)، روش علمی، آزمون فرضیه‌ها و رشد دانش علمی می‌پردازد.

این کتاب چندین بار به فارسی ترجمه شده است. شناخته‌شده‌ترین ترجمه‌ی فارسی آن با عنوان «منطق اکتشاف علمی» توسط احمد آرام منتشر شده است. همچنین ترجمه‌ها و گزیده‌های دیگری نیز در سال‌های بعد توسط مترجمان مختلف منتشر شده‌اند، اما ترجمه‌ی احمد آرام همچنان یکی از ارجاع‌های رایج در متون فلسفه‌ی علم فارسی است.

[5] . توماس کوهن (Thomas Kuhn) فیلسوف و مورخ علم امریکایی بود که با انتشار کتاب «ساختار انقلاب‌های علمی» (The Structure of Scientific Revolutions)  در سال ۱۹۶۲ تأثیر عمیقی بر فلسفه‌ی علم گذاشت. کوهن در این کتاب استدلال کرد که پیشرفت علم همیشه تدریجی و انباشتی نیست، بلکه گاه از طریق «انقلاب‌های علمی» و تغییر «پارادایم‌ها» (Paradigms) رخ می‌دهد. به نظر او، دانشمندان معمولا در چارچوب یک پارادایم مسلط فعالیت می‌کنند و تنها زمانی که آن پارادایم با بحران‌های جدی روبه‌رو شود، جای خود را به پارادایم جدید می‌دهد. این کتاب یکی از پرارجاع‌ترین آثار فلسفه‌ی علم در قرن بیستم است و به فارسی نیز با عنوان «ساختار انقلاب‌های علمی» توسط مترجمان مختلف، از جمله احمد آرام، ترجمه و منتشر شده است.

[6] . پارادایم (Paradigm) مفهومی است که توماس کوهن برای توصیف چارچوب فکری، مجموعه‌ی مفروضات، نظریه‌ها، روش‌ها و ارزش‌های مشترک یک جامعه‌ی علمی به کار برد. پارادایم تعیین می‌کند که دانشمندان چه پرسش‌هایی را مهم بدانند، از چه روش‌هایی استفاده کنند و چگونه نتایج پژوهش را تفسیر نمایند. به باور کوهن، پیشرفت علم در بسیاری موارد از طریق تغییر پارادایم‌های مسلط و جایگزینی آن‌ها با پارادایم‌های جدید صورت می‌گیرد (Kuhn, 1962).

[7] . ایمره لاکاتوش (Imre Lakatos)، فیلسوف علم مجارستانی-بریتانیایی و از برجسته‌ترین منتقدان و ادامه‌دهندگان اندیشه‌های کارل پوپر بود. نظریه‌ی «برنامه‌های پژوهشی علمی» (Scientific Research Programmes) را مطرح کرد و کوشید میان دیدگاه‌های کارل پوپر و توماس کوهن پلی برقرار کند.

[8] . ارنست نیگل (Ernest Nagel) (۱۹۰۱–۱۹۸۵) فیلسوف علم امریکایی زاده چکسلواکی بود که از چهره‌های برجسته‌ی فلسفه‌ی علم در قرن بیستم به شمار می‌رود. او بیش از همه به‌دلیل تلاش برای تبیین ساختار منطقی علوم و بررسی تفاوت‌ها و شباهت‌های میان علوم طبیعی و علوم اجتماعی شناخته می‌شود. نیگل معتقد بود که اگرچه موضوع مطالعه‌ی علوم مختلف متفاوت است، اما همه‌ی آن‌ها در پی ارائه‌ی تبیین‌های عقلانی و نظام‌مند از پدیده‌ها هستند.

مهم‌ترین اثر او کتاب «ساختار علم» (The Structure of Science) است که در سال ۱۹۶۱ منتشر شد. این کتاب یکی از آثار کلاسیک فلسفه‌ی علم محسوب می‌شود و در آن نیگل به موضوعاتی مانند تبیین علمی (Scientific Explanation)، قوانین علمی، روش‌شناسی علوم و رابطه‌ی میان علوم طبیعی و علوم اجتماعی می‌پردازد. او استدلال می‌کند که تفاوت میان این علوم بیشتر ناشی از تفاوت موضوعات مورد مطالعه است تا تفاوت در عقلانیت یا اعتبار علمی آن‌ها.

[9] . Scientist  معمولا به پژوهشگران علوم تجربی اطلاق می‌شود، در حالی که Scholar دامنه‌ی وسیع‌تری دارد و متخصصان حوزه‌هایی مانند فلسفه، تاریخ، حقوق و الهیات را نیز در بر می‌گیرد. Academic  نیز به فردی گفته می‌شود که در محیط‌های دانشگاهی به تدریس و پژوهش اشتغال دارد.

از روزنامه‌نگاری مستقل حمایت کنید

محدودیت‌های گسترده بر رسانه‌ها و فضای عمومی در افغانستان، دسترسی شهروندان به اطلاعات مستقل را محدود کرده است. در چنین شرایطی، «اطلاعات روز» متعهدانه و مستقل به کار خود ادامه می‌دهد تا حقیقت قربانی خاموشی و فراموشی نشود.

ما وابسته به هیچ قدرتی نیستیم و تنها برای مردم می‌نویسیم.

مأموریت ما افشای فساد، بازتاب صدای سرکوب‌شدگان، تقویت پاسخگویی صاحبان قدرت، و پشتیبانی از چشم‌اندازی است که در آن همه شهروندان افغانستان از حقوق و آزادی‌های برابر برخوردار باشند و در صلح زندگی کنند.

خبرنگاران ما در شرایط دشوار و گاه خطرناک فعالیت می‌کنند تا گزارش‌های دقیق، منصفانه و مبتنی بر واقعیت منتشر شود و روایت‌های مردم به حاشیه رانده نشود. تداوم این کار، به حمایت مخاطبان و حامیان مستقل وابسته است.

هر کمک، فارغ از میزان آن، به ادامه روزنامه‌نگاری مستقل کمک می‌کند. اگر امکان کمک مالی ندارید، همرسانی این درخواست و تشویق دیگران به حمایت نیز سهمی مهم در تقویت این مسیر دارد.

در کنار حقیقت بایستید
از اطلاعات روز حمایت کنید

برای حمایت اینجا کلیک کنید
با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه