نویسنده: جلال الدین آرام
محرم امسال نیز مجالی شد که طالبان نشان بدهند که به هر طرزی که سخن بگویند و به هر رنگی که جامه بپوشند، سرانجام در خروج از ذهنیت طالبانی ناتواناند و ناگزیر رفته-رفته به اصل خویش باز میگردند. در این محرم، طالبان تا توانستند، با ارعاب و تهدید و بازداشت، بر شهروندان، مخصوصا شیعهمذهبان، فشار آوردند که از ابراز باورهای مذهبی خود در قالب مناسک مرتبط با محرم (خارج از چارچوب مورد قبول طالبان) اجتناب کنند. این رویکرد، بخشی از همان نگاهی است که میپندارد میتوان جامعهای را از آزادی، امنیت روانی، تنوع فکری و مذهبی، آموزش و مشارکت اجتماعی تهی کرد، اما در همان حال نوعی ناسیونالیسم قبیلهای اقتصادمحور را جانشین عناصر دیگر حیات جمعی کرد.
هرچند یکی از مقامات بلندپایه و پیر طالبان مدتی پس از تسلط مجدد این گروه بر افغانستان رسما اعلام کرد که بهبود بخشیدن به وضعیت معیشتی مردم وظیفهی “امارت اسلامی” نیست، رهبران دیگر این گروه (مخصوصا جوانترهایشان) پیوسته تاکید داشتهاند که رشد اقتصادی افغانستان اولویت حکومتشان است. این تاکید بر رشد و ثبات اقتصادی البته بیشتر پوششی است برای فروگذاشتن وظیفهی حکومت در ساحتهای دیگر. گویی نیاز به رشد و ثبات اقتصادی چنان است که حکومت طالبان میتواند یا باید هیچ اعتنایی به ساحتهای دیگر زندگی شهروندان نداشته باشد. حقیقت آن است که حتا اگر قبول کنیم که رشد و ثبات اقتصادی در افغانستان اولویت و فوریت دارد، این تاکید منفرد بر اقتصاد (بریده از پیشنیازها و پایههای علمی، مدنی و سیاسی رشد و ثبات) تاکیدی سراسر خطاست.
پیشنهاد طالبان را میتوان اینگونه صورتبندی کرد:
- ما رشد ذهنی-فکری شما را متوقف میکنیم
- ما آرامش روانی شما را میستانیم
- ما آزادیهای فردی و گروهی شما را لغو میکنیم
- ما حق ابراز آزادانهی باورهای مذهبی، برگزاری آیینها و مناسک دینی و حفظ تنوع مذهبی جامعه را نیز محدود میکنیم و میکوشیم قرائت رسمی خود از دین را بر همهی شهروندان تحمیل کنیم
در عوض،
- به شما اقتصاد خوب و روبهرشد میدهیم
اکنون، فرض کنیم -از باب ضرورت بحث- که گروهی از رهبران طالبان واقعا در این خیال بوده باشند. اولا، نگاهی به نتایج پنج سال حاکمیت طالبان عملا نشان میدهد که رشد ذهنی-فکری مردم آسیب دیده است، آرامش روانی مردم نابود شده است و آزادی فردی شهروندان و فضای ابراز تنوع و تکثر اعتقادی از میان رفته است، اما اقتصاد کشور رشد نکرده و توسعه اتفاق نیفتاده است. یعنی شاهد عینی-تجربی در این زمینه داریم. ثانیا، این نسخه امکان ندارد وضعیت کشور را بهبود ببخشد. تنها نتیجهای که از این رویکرد حاصل میشود، عقب ماندن ملک از رشد پرشتاب جهانی است. این عقبمانی بخشی از تاریخ چند قرن اخیر افغانستان بوده، اما همیشه این تصور وجود داشته که ممکن است ما با “تاخیر” به آن جاهایی برسیم که دیگران پیش از ما از آن عبور کردهاند.
امروز اما مساله فقط رسیدن با تاخیر عادی نیست. در جهان پیشامدرن، وقتی یک جامعه در مسیر تحولات علمی، نهادی یا تکنولوژیک عقب میماند، این عقبماندگی در چارچوب یک جهان بزرگتر نسبتا کند و کمشتاب اتفاق میافتاد. به همین دلیل، فاصلهها اگرچه واقعی بودند، به اندازهی امروز بهصورت تصاعدی گسترده نمیشدند. در دوران حاضر وضعیت عمیقا فرق کرده و ماهیت زمان، دانش و رقابت به صورت بنیادین دگرگون شده است. به همین خاطر، مفهوم «تاخیر» را دیگر نمیتوان و نباید، آن گونه که در گذشته یک امر قابل جبران به نظر آمد، تصور کرد و آن را رویدادی نسبتا ناخوشایند اما قابل تصحیح فهمید. در گذشته، وقتی مثلا یک تمدن یا کشور چند دهه از تحولات علمی عقب میماند، جهان بیرونی و پیرامون آن کشور نیز در حالتی نسبتا مشابه از رشد کند و تدریجی قرار داشت. در آن روزگار، انقلابهای علمی آهستهتر رخ میدادند، فناوریها دیرتر منتشر میشدند و گسترش فاصله بین مرکز و پیرامون کمتر حالت انفجاری داشت. اما امروز، بهویژه در دوران پس از انقلاب دیجیتال و هوش مصنوعی، دانش به صورت شبکهای، تجمعی و بسیار پرشتاب رشد میکند. هر سال، و حتی هر ماه، لایههای جدیدی بر دانش آدمی افزوده میشود که به صورت شبکهای بر لایههای قبلی سوار است. در چنین سیستمی، عقبماندن دیگر آن عقب ماندن ساده و خطی در گذشتههای دور نیست. هر عقب ماندنی عقب ماندن از یک شبکه است که اولا تمام اجزایش با هم حرکت میکنند و ثانیا سرعتش شبیه هیچ حرکتی نیست که در گذشتههای دور تجربه کردهایم. به بیانی دیگر، اگر در گذشته یک کشور یا جامعه ده سال عقب میماند، ممکن بود در بسیاری از حوزهها تنها به اندازهی همان ده سال فاصله داشته باشد. اما امروز ده سال عقبماندن میتواند به معنای از دست دادن چندین نسل ابداع در عالم فناوری باشد. در حوزههایی مانند هوش مصنوعی، تکنولوژی زیست، اقتصاد دیجیتال یا علوم دادهها، هر سال تأخیر یعنی از دست دادن زیرساختهایی که بعدا برای جبرانشان باید چند برابر انرژی و منابع صرف شود (اگر اساسا جبرانی ممکن باشد).
از نادانی دردناک و پرپیامد طالبان است که گمان میکنند لغو آزادیهای فردی، سرکوب تنوع فکری، حذف فضاهای تعامل فرهنگی، تخریب آرامش روانی شهروندان، قطع ارتباط با شبکههای جهانی یادگیری، حذف زنان از آموزش و کار و تضعیف ساختارهای آموزشی معطوف به توسعه هیچ ربطی به اقتصاد یک کشور ندارد. طالبان فکر میکنند که اقتصاد راه خودش را میرود و فرهنگ و فکر و آزادی راه خودشان را. نمیتوانند ببینند که این دو ساحت بدون همدیگر فلج میشوند. نمیفهمند که در دنیای امروز، پیشرفت در یک نقطه از جهان بلافاصله، از طریق شبکهای که دیگر آمده و ماندگار شده و بخشی بنیادین از آن چیزی است که دنیای جدید خوانده میشود، به مناطق دیگر دنیا منتقل میشود و اگر جامعهای در این شبکه حضور فعال نداشته باشد، نه تنها از تولید دانش عقب میماند، بلکه از جریان انتقال و بهروزرسانی نیز حذف میشود. این حذف، سبب افتادن در مسیر انزوایی میشود که بازگشت از آن بسیار دشوار است. برای این که این بازگشت نیازمند جهشی چندبرابر خواهد بود و نه یک حرکت عادی تدریجی (به آن گونه که در گذشتههای دور ممکن بود).
همین خطا را میتوان در برخورد طالبان با آزادیهای مذهبی نیز دید. این گروه گمان میکند که محدود کردن حق برگزاری مراسم و مناسک مذهبی، جلوگیری از اظهار آزادانهی عقاید و باورهای دینی و واداشتن پیروان مذاهب مختلف -مخصوصا هزارهها و شیعیان – به زندگی در سایهی ترس و خودسانسوری هیچ ارتباطی با ظرفیت توسعهی یک جامعه ندارد. اما برای بسیار از مردم جهان این دیگر از بدیهیات است که امنیت روانی، اعتماد اجتماعی و امکان مشارکت برابر همهی گروههای مذهبی در حیات جمعی بخشی از سرمایهی انسانی هر کشور است. جامعهای که بخشی از شهروندانش ناگزیر باشند برای انجام ابتداییترین مناسک دینی خود نگران محدودیت، تهدید یا سرکوب باشند، تنها از حیث حقوق شهروندی آسیب نمیبیند. چنین جامعهای بخش مهمی از انرژی روانی و اجتماعی خود را – که میشد برای توسعهی علمی، اقتصادی و سیاسی کشور به کار رود- نیز از دست میدهد. آنجا که نگاه طالبانی حاکم است، انرژیای که میتوانست صرف آموزش، نوآوری، کارآفرینی و تولید شود، صرف محافظت حداقلی برای بقای خود میشود.
حاصل این همه کجبینی و نادانی روشن است: هر روزی که طالبان مردم افغانستان را از جریان آزاد آموزش، تفکر انتقادی، مشارکت زنان، تمرین آزادیهای مدنی، آزادی انجام مناسک مذهبی و ابراز باورهای دینی مطابق اعتقاداتشان دور نگه میدارند و اتصال جامعهی افغانستان را به دانش جهانی برهم میزنند و هر روزی که شهروندان افغانستان از نظر روانی در ترس از سرکوب، تفتیش عقاید و نظارت خصمانهی حکومت طالبان به سر میبرند، جریان عقبمانی افغانستان به صورت تصاعدی تشدید میشود. فشارهای ایدئولوژیک و انسدادهای اجتماعی مهندسیشده توسط حکومت طالبان -از جمله تلاش برای یکدستسازی اجباری حیات مذهبی جامعه و محدود کردن تکثر مذهبی – شاید در کوتاهمدت بتوانند نظم ظاهریای ایجاد کنند که حتا مورد ستایش بعضی توریستها قرار بگیرد؛ اما در بلندمدت هزینهای بر کشور بار میکنند که در قالب فرسایش ظرفیت انسانی، تضعیف اعتماد اجتماعی، تشدید شکافهای داخلی و کاهش قدرت انتخاب تاریخی افغانستان در میانهی رقابتهای منطقهای و جهانی ظاهر خواهد شد. در چنین جهانی، هر فشار به یک تاخیر و هر تاخیر به یک شکاف پرنشدنی در آینده تبدیل خواهد شد.