زوال فضاهای عمومی برای زنان در افغانستان

اطلاعات روز

گزارشگر: سارا عنان


من بیست‌وسه‌ساله‌ام. در هر جای دیگری از جهان، قطعا این سن، زمان رویاپردازی، دویدن به‌سوی آرزوها و قدم‌زدن بی‌دغدغه در پارک‌ها است. اما در کابل امروز، بیست‌وسه‌سالگی بیشتر به معنای تمرین مداوم «نامرئی شدن» است. ما دختران و زنان باید بیاموزیم چگونه راه برویم که صدای پاهای‌مان کم‌تر شنیده شود، چگونه با هر مانع تازه در کوچه و خیابان، بخشی از وجودمان را در خانه بگذاریم و چگونه در میان دیوارهای تفکیک جنسیتی که روزبه‌روز بلندتر می‌شوند، نفس بکشیم.

چاشت یکی از روزهای خاکستری کابل، خستگی چهاردیواری خانه امانم را برید. همراه خواهر کوچکم تصمیم گرفتیم برای نان‌چاشت به رستورانت نزدیک خانه برویم. فقط می‌خواستیم ساعتی از این رکود کشنده خارج شویم. اما همان لحظه‌ی ورود به رستورانت پشیمان شدم. فضای مناسب برای ما وجود نداشت. با دیدن آن وضعیت، از بیچارگی خنده‌ام گرفت. بخش فامیلی رستورانت کوچک‌تر از بخش مردانه بود و پنجره‌هایش با روکش‌های ضخیم پوشانده شده بود. حتا دریچه‌ها جوشکاری شده بودند تا کوچک‌ترین امکان ارتباط با بیرون را از دختران و زنان بگیرند. به‌دنبال آن، وقتی در آبمیوه‌فروشی رفتیم هم ما را به یک اتاقک چوبی هدایت کردند و در را پشت سرمان بستند. آن محیط شبیه اتاقک‌های سلول بود؛ تاریک و جدا از نور و روشنایی.

پنجره‌های جوش‌کاری‌شده‌ی بخش فامیلی رستورانت

زیر سایه حکومت طالبان، قدم‌زدن در کوچه و جاده برای زنان هرگز یک پیاده‌روی معمولی نیست، بلکه شبیه‌سازی عبور از یک میدان ماین نامرئی است که در آن احتمال کنترل و گشت مأموران طالبان برای بازداشت و شکنجه وجود دارد. در آن چاشت گرم، آفتاب تند بالای سر ما می‌تابید و ما در امتداد کوچه‌ی نزدیک خانه‌ی‌مان، سنگینی نگاه‌های پرسشگر کسانی را حس می‌کردیم که دیگر با حضور نیمی از جمعیت خود سر ناسازگاری دارد. با خواهر کوچکم وارد رستورانتی شدیم که پیش از این پاتوق خانوادگی و فضایی برای دورهمی‌های صمیمانه بود. جایی که روزگاری صدای خنده‌ی کودکان و گفت‌وگوهای آرام دوست و اعضای خانواده در آن می‌پیچید. اما نخستین چیزی که به محض ورود بر سرم آوار شد، تضاد عریان و تکان‌دهنده‌ای بود که میان قلمرو مردان و زنان ترسیم کرده بودند. سالن عمومی و مردانه‌ی رستورانت، وسیع، روشن و دارای پنجره‌های بزرگ رو به چشم‌انداز روشن بود که به مشتریان مرد امکان می‌داد تا از تماشای فضای بیرون لذت ببرند.

در مقابل، ما را با شتاب به سمت انتهای سالن و فضایی هدایت کردند که با تابلوی کوچک «بخش فامیلی» مشخص شده بود. این بخش که سهم زنان از کل رستورانت بود، فضای بسیار کوچکی داشت که گویی از حاشیه‌های بی‌مصرف سالن اصلی دزدیده شده بود. محیطی تنگ، نفس‌گیر و به غایت دلگیر با دیوارهای تیره و میز و چوکی کهنه و فرسوده. میزها نزدیک به هم چیده شده بودند و نور طبیعی تقریبا هیچ وجود نداشت. اما عمق فاجعه در پنجره‌های این اتاق متجلی می‌شد. با لایه‌ای ضخیم از روکش‌های تیره و کدر پوشانده شده بودند تا کوچک‌ترین روزنه‌ای برای دیده‌شدن زنان باقی نماند. مالکان رستورانت حتما به دستور مأموران طالبان، برای تضمین این نامرئی‌سازی مطلق، فراتر از روکش‌ها رفته و فریم آهنی پنجره‌ها و حتا دریچه‌های کوچک بالای آن‌ها را با جوشکاری محکم بسته بودند تا مبادا دستی زنانه برای لمس هوای بیرون پنجره‌ای را باز کند.

نگاهی به آن دریچه‌های خاکستری و جوشکاری‌شده انداختم. حتا تلاش کردم یکی از دریچه‌ها را باز کنم، اما متوجه شدم جوشکاری شده؛ عمدا از سوی مالک رستورانت. طبق آیین طالبان، هیچ زنی باید حتا سایه‌ای از بیرون را نبیند. ناگهان از عمق بیچارگی‌ خنده‌ام گرفت. یک خنده‌ی عصبی و تلخ که بیشتر شبیه هق‌هقی فروخورده در گلو بود. در ذهنم تصویر کارگری را مجسم کردم که با دستگاه جوشکاری، ساعت‌ها وقت صرف کرده تا با شراره‌های آتش و ذوب آهن، روزنه‌های یک پنجره‌ی ساده را کور کند تا مبادا حضور یک دختر بیست‌وسه‌ساله و خواهر کوچکش، چشمان ملا و مولوی طالب یا عابری را در بیرون و خیابان بیازارد. این حجم از کار و زحمت بر روی انسداد پنجره‌ها، تلاشی غول‌آسا برای رام‌کردن فضاهایی است که به‌طور طبیعی باید آزاد می‌بودند و این تراژیک‌ترین تصویر از وضعیت امروز زنان و دختران در افغانستان است.

بیرون، آفتاب وحشیانه تند می‌تابید، اما داخل، خفقان سنگین‌تر از گرمای بیرون بود. نان چاشت ما در میان آن سلول آهنی، تاریک و دلگیر، با طعم بغض و سکوت فرو داده شد.

آیسکریم (شیریخ) با طعم انزوا

پس از خروج از آن فضای تاریک و نفس‌گیر، آفتاب داغ بار دیگر بر سرمان کوبید، با آن هم سنگینی هوای داخل رستورانت بر سینه‌ام بیش از هرم خورشید چاشتگاه سنگینی می‌کرد. خواهر کوچکم، دستم را فشرد و پیشنهاد کرد برای شیریخ خوردن به یک آبمیوه‌فروشی برویم. هر دو با گام‌هایی تندتر و به امید یافتن فضایی بازتر، به سمت دکان شیریخ‌فروشی حرکت کردیم، غافل از این‌که آیین دستوری طالبان برای تفکیک جنسیتی در این بخش، شرایط وحشتناک‌تری را به رخ‌مان می‌کشد.

به محض ورود به آبمیوه‌فروشی، هیچ صندلی یا میزی در فضای باز یا حتا سالن عمومی برای زنان وجود نداشت؛ در عوض، شاگرد دکان با حرکتی دست‌پاچه، ما را به سمت انتهای دکان به یک اتاق چوبی کوچک هدایت کرد. وقتی پا داخل آن گذاشتیم، متوجه شدیم هیچ پنجره‌ای به بیرون ندارد. تنها با یک لامپ کوچک و کم‌نور در سقف روشن می‌شد و دیوارهای نئوپان و زبر آن‌ها به قدری به صندلی‌ها نزدیک بود که دیوارهایی چوبی در حال فشردن شانه‌های‌مان بودند.

نشستیم. صدای خنده و گفت‌وگوی مردان از بیرون اتاقک به گوش می‌رسید، اما ما در سکوت محض بودیم. حرف زدن در آن تنگنا دشوار بود. سفارش دادیم و منتظر ماندیم. در آن لحظه، حس تحقیر عمیقی وجودم را پر کرد. چرا وجود ما این‌قدر تهدیدآمیز تلقی می‌شود که حتا برای خوردن یک نوشیدنی ساده باید در جعبه‌ای چوبی پنهان شویم؟ شیریخ خنک، در آن فضای خفه، طعم انزوا و محدودیت به خود گرفته بود.

آن‌جا دردی عمیق‌تری را حس کردم. صرف شیریخ که باید یک لحظه‌ی شیرین برای ما می‌بود، شکل یک فعالیت مخفیانه را داشت. در خلوت و به‌صورت پنهان. این تفکیک‌ها فقط محدودیت فیزیکی نیستند؛ حکومت طالبان روح شهر را آرام‌آرام می‌میرانند. کابل که زمانی پر از رنگ و حرکت بود، حالا برای زنان به مجموعه‌ای از مسیرهای تند و پراسترس تبدیل شده است. افغانستان به تدریج دارد روح زنده و پویای خود را در زیر لایه‌های این تفکیک‌های اجباری و سیاست‌های غیرانسانی حکومت طالبان از دست می‌دهد. من در آن‌جا طعم خنک شیریخ را با گرمای خفقان‌آور حبس زندگی‌مان پیوند زدم؛ حبسی که صرفا به‌دلیل تولد در کالبدی زنانه بر ما تحمیل شده است. این حس که جامعه تو را چونان یک عنصر مخل می‌بیند که باید به محض ورود به فضای عمومی در نزدیک‌ترین جعبه‌ی چوبی بسته‌بندی شوی، روان انسان را با شکنجه‌ای خاموش روبه‌رو می‌کند.

خانه؛ آخرین پناهگاه

وقتی از آبمیوه‌فروشی خارج شدیم، ساعت هنوز به اواسط پس‌ازچاشت هم نرسیده بود، اما ما ترجیح دادیم زودتر به خانه برگردیم. در مسیر راه به پارک‌های کابل فکر کردم که روزگاری پناهگاه امن خانواده‌ها بودند و اکنون ورود زنان به آن‌ها ممنوع است. به کافه‌های آرامش‌بخش پل‌سرخ فکر کردم که زمانی پاتوق‌های فرهنگی ما بودند و حالا یا مسدود شده‌اند یا به محیط‌هایی سرد تبدیل شده‌اند. به کتاب‌فروشی‌ها فکر کردم که گشت‌زدن در آن‌ها اکنون زیر سایه‌ سنگین تفتیش مأموران طالبان به عذابی الیم بدل شده است. حسرت این‌که حالا در این شهر، دیگر هیچ جایی برای رفتن وجود ندارد و کوچه و خیابان‌ها تنها دالان‌هایی برای عبور تند و پراسترس هستند.

با دلی پر از حسرت، همراه خواهرم به پناهگاه خود، در خانه بازگشتیم. در خانه، در را بستم و برای لحظه‌ای نفس راحتی کشیدم. در دوران حکومت طالبان، خانه تنها قلمروی است که در آن می‌توانیم چهره‌های‌مان را بدون ترس و بازخواست به نمایش بگذاریم. همه‌ی دختران و زنان افغانستان امروز، پناه‌شان خانه‌اند چون بیرون از آن، کوچه، خیابان و شهر برای‌شان امن نیست. طالبان آموزش، کار، تفریح و همه چیز را محدود کرده‌اند.

شب همان روز، تلویزیون را روشن کردم و فیلمی از زندگی در شهرهای آزاد جهان تماشا نمودم. دخترانی که در خیابان‌ها می‌دویدند، در پارک‌ها می‌خندیدند و بدون ترس از آینده حرف می‌زدند. تفاوت آن تصاویر با واقعیت کابل و افغانستان، دردناک بود. اما در همان حال، به این فکر می‌کردم که هرچند طالبان توانسته‌اند بسیاری از فضاهای عمومی را از ما بگیرند، اما نتوانسته‌اند آرزوی آزادی را در ذهن‌مان خاموش کنند.

این روزها، بسیاری از زنان و دختران افغانستان، مانند من، در خانه‌های‌شان پناه گرفته‌اند. نه به انتخاب، بلکه به اجبار. آن‌ها هنوز آرزو دارند روزی بدون ترس قدم در خیابان بگذارند. آزادانه برای صرف غذا به رستورانت بروند و از پنجره‌ی شفاف و باز رستورانت به بیرون نگاه کنند. همچنان بدون اتاقک‌های چوبی، آیسکریم‌‌شان را بخورند. تا آن روز، ما ادامه می‌دهیم. با روایت این تجربه‌ها، با ثبت این زخم‌ها و با امید به این‌که این تاریکی، ابدی نباشد. چون تاریخ نشان داده که هیچ دیواری، هیچ سیاهی و هیچ تفکیکی نتوانسته صدای زنان را برای همیشه خاموش کند.

از روزنامه‌نگاری مستقل حمایت کنید

محدودیت‌های گسترده بر رسانه‌ها و فضای عمومی در افغانستان، دسترسی شهروندان به اطلاعات مستقل را محدود کرده است. در چنین شرایطی، «اطلاعات روز» متعهدانه و مستقل به کار خود ادامه می‌دهد تا حقیقت قربانی خاموشی و فراموشی نشود.

ما وابسته به هیچ قدرتی نیستیم و تنها برای مردم می‌نویسیم.

مأموریت ما افشای فساد، بازتاب صدای سرکوب‌شدگان، تقویت پاسخگویی صاحبان قدرت، و پشتیبانی از چشم‌اندازی است که در آن همه شهروندان افغانستان از حقوق و آزادی‌های برابر برخوردار باشند و در صلح زندگی کنند.

خبرنگاران ما در شرایط دشوار و گاه خطرناک فعالیت می‌کنند تا گزارش‌های دقیق، منصفانه و مبتنی بر واقعیت منتشر شود و روایت‌های مردم به حاشیه رانده نشود. تداوم این کار، به حمایت مخاطبان و حامیان مستقل وابسته است.

هر کمک، فارغ از میزان آن، به ادامه روزنامه‌نگاری مستقل کمک می‌کند. اگر امکان کمک مالی ندارید، همرسانی این درخواست و تشویق دیگران به حمایت نیز سهمی مهم در تقویت این مسیر دارد.

در کنار حقیقت بایستید
از اطلاعات روز حمایت کنید

برای حمایت اینجا کلیک کنید
با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه