نویسنده: احمدشکیب بخشی
گاهی یک رویداد، فراتر از اهمیت ذاتی خود، بهدلیل پیامها و واقعیتهایی که آشکار میکند، به نقطهای تعیینکننده در تحولات سیاسی تبدیل میشود. مراسم تشییع پیکر آیتالله سید علی خامنهای، رهبر فقید انقلاب اسلامی ایران، با حضور گستردهی هیأتهای عالیرتبه از کشورهای مختلف، یکی از مهمترین رویدادهای سیاسی و دیپلماتیک منطقه به شمار میرفت. برای افغانستان، این رویداد بیش از هر چیز، شکاف میان یک روایت سیاسی و واقعیت معادلهی افغانستان را آشکار ساخت؛ روایتی که طی چهار سال گذشته میکوشید طالبان را یگانه واقعیت سیاسی افغانستان و تنها طرف تعامل با این کشور معرفی کند.
حضور همزمان هیأت بلندپایهی طالبان به ریاست ملا عبدالغنی برادر و احمد مسعود، رهبر «جبهه مقاومت ملی افغانستان»، در این مراسم را میتوان نشانهای از تداوم نگاه چندلایه به معادلهی افغانستان دانست. فارغ از اینکه این رویداد به منزلهی تغییر در سیاست رسمی جمهوری اسلامی ایران تعبیر شود یا نه، پیام آن روشن بود: افغانستان هنوز به یک بازیگر واحد تقلیل نیافته است. به بیان دیگر، در محاسبات بخشی از بازیگران منطقه، در اختیار داشتن قدرت، لزوما به معنای انحصار نمایندگی واقعیت سیاسی افغانستان نیست.
این پیام، تنها به این مراسم محدود نمیشود، بلکه بازتاب واقعگرایی حاکم بر محاسبات بازیگران منطقهای است. تجربهی تاریخی افغانستان و واقعیتهای اجتماعی و سیاسی آن، از جمله تکثر قومی، تنوع جریانهای سیاسی و ناپایداری الگوهای مبتنی بر انحصار قدرت، سبب شده است که کشورهای منطقه، با وجود تعامل با طالبان، افغانستان را به یک بازیگر واحد فرو نکاهند. از همین رو، تلاش طالبان و بخشی از حامیان آنان برای معرفی این گروه بهعنوان تنها واقعیت سیاسی افغانستان، نه در چهار سال گذشته به روایت غالب منطقه تبدیل شده است و نه تا زمانی که این واقعیتهای بنیادین پابرجا باشد، به آسانی چنین خواهد شد.
شاید گویاتر از خود این رویداد، همصدایی و آشفتگی در واکنشهای بخشی از حامیان طالبان و شماری از مسئولان پیشین و همفکران حلقهی انحصارطلب پیرامون اشرف غنی بود. با وجود تفاوتهای آشکار این دو طیف، واکنشهای آنان نشان داد که هر دو در ترویج یک روایت مشترک همسو هستند؛ روایتی که طالبان را یگانه واقعیت سیاسی افغانستان و تنها طرف مشروع تعامل با این کشور معرفی میکند. به نظر میرسد آنچه این واکنشهای همزمان را برانگیخت، نه صرف حضور احمد مسعود در این مراسم، بلکه به چالش کشیده شدن همین روایت انحصاری بود.
واقعیت این است که مسألهی اصلی افغانستان نه حضور یا عدم حضور این یا آن جریان، بلکه انحصار قدرت است. تجربهی یک قرن گذشته نشان میدهد هرگاه یک قوم، یک جریان یا یک شبکهی سیاسی کوشیده است دولت را در انحصار خود نگه دارد، پیآمدی جز بیثباتی، حذف، بحران مشروعیت و بازتولید منازعه در پی نداشته است. از این منظر، تقلیل افغانستان به یک بازیگر سیاسی واحد، نه با واقعیتهای عینی این کشور سازگار است و نه با تجربهی تاریخی آن.
همین تجربه نشان میدهد که راه برونرفت از بحران نیز صرفا در تکرار شعارهای مشارکت و تشکیل حکومت فراگیر خلاصه نمیشود. تجربهی جمهوری نیز نشان داد که حضور ظاهری اقوام و جریانهای مختلف، تا زمانی که مرکزها و فرآیندهای اصلی تصمیمگیری در انحصار یک حلقهی محدود باقی بماند، نه مانع انحصار میشود و نه ثبات را تضمین میکند. ثبات پایدار زمانی امکانپذیر خواهد بود که انحصار از خود ساختار و فرآیندهای تصمیمگیری برچیده شود و مشارکت سیاسی به یک واقعیت نهادی تبدیل گردد، نه صرفا یک ترکیب ظاهری از افراد.
افغانستان را نمیتوان در انحصار یک جریان، یک قوم یا یک روایت سیاسی قرار داد. قدرت را میتوان برای مدتی تصاحب کرد، اما واقعیت افغانستان را نه.