نویسنده: مصطفی مدثر
پس از فروپاشی نظامها در افغانستان، کمتر کسی وقت گذاشته و دلایل این فروپاشی را بررسی کرده است. چون اصلا نخبگان فکری و سیاسی افغانستان عادت به اندیشیدن ندارند؛ در طول تاریخ، دیگران برای ما نوشتهاند و روایت خلق کردهاند. نخبگان فکری و فرهنگی هم به دلایل متعدد که یکی از آنها همان عدم تداوم نظامها است، فرصت اندیشیدن و نوشتن در مورد دلایل سقوط نظامها در افغانستان را نداشتهاند یا اینکه قاعده هم همین بوده است که به جای ما، دیگران بیندیشند و بنویسند.
فقر فکری و فرهنگی در افغانستان در مورد حکومتداری و تاریخچهی دولت تا حدی است که اگر از ما یک فرد خارجی یا داخلی بپرسد چه کتابی را بخوانیم، ما معمولا به کتابهای نویسندگان و اندیشمندان خارجی که دربارهی افغانستان نوشتهاند و روایت خلق کردهاند، ارجاع میدهیم. اگر مبالغه نکنیم، تقریبا بیشتر کتابهایی که در مورد سیاست، جامعه و دولت افغانستان نوشته شده است، اثر نویسندگان بیرونی است. گاهی حتا اگر بخواهیم در مورد یک بخش افغانستان یا قومی از افغانستان بخوانیم، ناگزیر میشویم به نویسندگان بیرونی مراجعه کنیم. حالا چرا من این همه تأکید دارم که نویسندگان بیرونی در مورد ما نوشتهاند؟ چون ما حتا خودمان، جامعه، سیاست و فرهنگمان را از زاویهدید غربیها میشناسیم که این یک فاجعه به تمام معنا است.
شاید شماری بگویند چه مشکلی دارد که پژوهشگران غربی و شرقی در مورد افغانستان نوشتهاند؟ این پژوهشگران هیچگاه بهگونهی واقعی پیچیدگی جامعه و سیاست افغانستان را درک نکردهاند. هر کدام از اینان در یک بخش خاص جامعهی افغانستان نوشتهاند؛ وقتی به تنهایی کتاب آنان را بخوانی، به جای فهم درست در مورد تاریخ و سیاست افغانستان، به کجفهمی در مورد افغانستان میرسی. هیچ نویسنده و پژوهشگر شرقی و غربی نمیتواند افغانستان را به اندازهی یک نویسندهی افغانستانی بشناسد.
با این مقدمه باید گفت کتاب «پادشاهگردشی»، اثر داوود ناجی که در مورد ناپایداری نظامهای سیاسی افغانستان نوشته شده، یک ابتکار بسیار خوب است؛ اینکه یکی از نخبگان افغانستان وقت گذاشته و دلایل و عوامل فروپاشی را توضیح داده است. «پادشاهگردشی» در ۳۸۴ صفحه از سوی انتشارات خیام به چاپ رسیده است. نخست اینکه کتاب روی موضوعی بسیار حیاتی و خوب دست گذاشته است. فروپاشی در افغانستان بر فردفرد این کشور اثر گذاشته است: معارف این کشور را ویران کرده، سیستم صحت به معنای واقعی وجود ندارد، ساختار قضایی عملا فروپاشیده است، ارائهی خدمات به چند شهر بزرگ محدود میشود، زنان به تمام معنا از جامعه حذف شدهاند و کشور در انزوای مطلق بینالمللی و منطقهای قرار گرفته است. اما هنوز هم کمتر کسی در مورد فروپاشی صحبت کرده است.
اگر بخواهم از ویژگیهای مثبت کتاب بگویم، نخستین مورد، انتخاب موضوع آن است. با گذشت پنج سال از فروپاشی نظام جمهوری در افغانستان، کمتر کسی دربارهی عوامل این فروپاشی پژوهش کرده و اثری نوشته است. نخبگان فکری و سیاسی افغانستان، به جای اندیشیدن دربارهی دلایل این فاجعه، بیشتر به سرزنش یکدیگر پرداختهاند و هر کدام تلاش کردهاند دیگری را مقصر جلوه دهند. کتاب «پادشاهگردشی» تا حدی توانسته بخشی از این خلاء را پر کند.
کتاب با خاطرهای از داوود ناجی در کویته پاکستان آغاز میشود؛ زمانی که او از تلویزیون خانه، فروریختن برجهای دوقلوی امریکا را تماشا میکند؛ رویدادی که سرآغاز تحولی بزرگ در افغانستان و منطقه شد. نویسنده کوشیده است تا در حد توان خود، هفت سقوط نظام سیاسی در افغانستان، بهویژه نظام جمهوری ۲۰ ساله را توضیح دهد و به این پرسش پاسخ دهد که چرا نظامها در افغانستان پایدار نبودهاند و عوامل این ناپایداری چیست.
قومیت و ساختار سیاسی
بهباور نویسندهی کتاب، دو عامل اصلی سبب شده است که نظامهای سیاسی در افغانستان دوام نیاورند و تمام استدلالهای کتاب نیز بر همین دو محور استوار است: نخست، مسألهی قومیت در افغانستان و دوم، ساختار سیاسی کشور. بهباور داوود ناجی، تا زمانی که مسألهی قومیت بهگونهی «عادلانه» حل نشود و مسألهی هویت، به جای فرار و کتمان، به گفتوگوی اصلی جامعه تبدیل نشود، نظامهای سیاسی در افغانستان پایدار نخواهند ماند. نویسنده برای اثبات این دیدگاه به شواهد تاریخی استناد میکند و نشان میدهد که چگونه نظام چپی نیز با وجود شعارهای ایدئولوژیک، به اختلافات قومی میان خلق و پرچم کشیده شد. سپس توضیح میدهد که مجاهدان نیز با وجود جنگ زیر نام دین، در عمل رویکردهای قومی داشتند و در دورهی دموکراسی ۲۰ ساله نیز مسألهی قومیت در قالب انتخابات و رقابتهای سیاسی برجسته شد؛ بهگونهای که عملکرد هر سه رهبر حکومت، حامد کرزی، اشرف غنی و عبدالله عبدالله، از این منظر مورد نقد قرار گرفته است و اینکه طالبان چطور زیر نام اسلام به عملکرد قومی دست میزنند.
دومین موضوعی که کتاب بر آن تمرکز دارد و به خوبی نیز به آن پرداخته، ساختار قدرت و قانون اساسی در افغانستان است. بهباور داوود ناجی، انحصار قدرت در همهی هفت نظام سیاسی افغانستان وجود داشته است. تنها شکل نظامها تغییر کرده، اما ماهیت انحصار قدرت تفاوت چندانی نکرده است. او با مقایسهی نظام شاهی، جمهوری محمدداوود، حکومت چپیها، جمهوری اسلامی مجاهدان، امارت اسلامی طالبان و جمهوری مبتنی بر انتخابات، به این نتیجه میرسد که همهی این نظامها یک ویژگی مشترک داشتهاند: تمرکز قدرت در دست یک فرد. گاهی این فرد در قامت شاه ظاهر شده، گاهی در قالب رییسجمهور مقتدر چون داوودخان، زمانی در هیأت رهبران حکومت چپی، سپس در حکومت مجاهدان، بعد در امارت اسلامی با محوریت امیرالمؤمنین و سرانجام در نظام جمهوری در قامت رییسجمهور منتخب.
نویسنده در بخشی از کتاب، با مقایسهی قانون اساسی دورهی سلطنت و قانون اساسی جمهوریت، نشان میدهد که رییسجمهور در نظام جمهوریت حتا از ظاهرشاه نیز صلاحیتهای بیشتری داشته است. از همین رو، او بارها برای توصیف نظام جمهوری ۲۰ ساله از تعبیر «جمهوری شاهانه» استفاده میکند. تمام استدلال کتاب این است که رییسجمهور با روکش دموکراسی و انتخابات، عملا یک سلطنت را رهبری میکند و هرچه بخواهد انجام میدهد و قانون اساسی هم برایش چارچوب حقوقی تعریف کرده است.
ویژگی خوب دیگر کتاب آن است که نویسنده تجربههای شخصی خود را نیز در متن آورده است؛ گاهی در جایگاه خبرنگار بیبیسی در کابل، گاهی بهعنوان یک فعال مدنی، در بخشهایی بهعنوان یک فعال اجتماعی در جنبشهای روشنایی و تبسم و در جاهایی نیز بهعنوان کارمند حکومت پیشین. او با نگاهی انتقادی به تجربهی ۲۰ سال گذشته مینگرد و حتا در برخی موارد به اشتباهات فکری و برداشتهای خود نیز اعتراف میکند. برای نمونه، در جایی مینویسد که در دوران جمهوریت، شناخت چندانی از درد و رنج مردم پشتون در جنوب افغانستان نداشته است.
یکی دیگر از ویژگیهای مثبت کتاب، توجه نویسنده به چهرههای جوان است. در افغانستان معمولا نویسندگان و پژوهشگران هنگام نگارش کتاب، بیشتر از شخصیتهای سیاسی و نسلهای پیشین نام میبرند؛ اما داوود ناجی این سنت را شکسته است. او در آغاز کتاب شعری از شاعر جوان، سهراب سیرت، آورده و در بخشهای مختلف نیز از افرادی چون رامین مظهر، ذکی دریابی، هارون نجفیزاده، خالق ابراهیمی و دیگر چهرههای نسل جوان نقلقول کرده یا اسم برده است. این رویکرد، ابتکاری ارزشمند است که میتواند در برابر سنت پدرسالارانهی حاکم بر فضای فکری افغانستان، جایگاه خود را باز کند.
کتاب زبانی یکدست و روان دارد و خواننده را خسته نمیسازد. همانگونه که انتظار میرود، این کتاب برای مخاطبان و شهروندان افغانستان نوشته شده است. تسلط نویسنده بر موضوع به خوبی در سراسر کتاب آشکار است. متن از نظر نگارشی نیز نسبتا پاکیزه است و در تمام کتاب تنها دو یا سه مورد اشتباه تایپی و املایی به چشم میخورد. نویسنده کوشیده است از بهکاربردن القاب و توصیفهای رایج دربارهی افراد که معمولا در ادبیات سیاسی افغانستان استفاده میشود، پرهیز کند؛ رویکردی که میتواند تمرین خوبی برای نسل جوان باشد. داوود ناجی همچنین تلاش کرده است به جای تمرکز بر افراد، به استثنای زلمی خلیلزاد، بیشتر بر ساختار، قانون اساسی و نظام سیاسی تمرکز کند. هرچند در بخشهایی از کتاب از اشرف غنی، حامد کرزی و عبدالله عبدالله نیز نام برده شده است، اما محور اصلی نقد او بیشتر بر ساختارها و نظام سیاسی است تا شخصیتهای سیاسی.
با این همه، بهعنوان خوانندهای که کتاب را با دقت مطالعه کردهام، نقدهایی نیز بر آن وارد است. نخست آنکه کتاب از نبود یک چارچوب نظری روشن و روش تحقیق منسجم رنج میبرد. کتاب با این دو پرسش آغاز میشود: «چرا افغانستان در کموبیش نیمقرن گذشته سقوط بیش از هفت نظام سیاسی را تجربه کرده است؟» و «چرا افغانستان از لحاظ سیاسی تا این اندازه بیثبات و ناآرام است؟»
منبعنویسی نامعتبر
نویسنده در کتاب از منابع گوناگونی استفاده کرده است؛ از جمله کتابها و مقالهها، گفتوگو با مقامهای پیشین و رهبران سیاسی، و نیز یادداشتها و خاطرات شخصی خود. اما شیوهی استفاده از این منابع چندان روشمند نیست. ارجاعها عمدتا در پاورقی آمدهاند، اما در بسیاری موارد اطلاعات کامل منابع، مانند نام نویسنده، عنوان کتاب، ناشر یا شمارهی صفحه ذکر نشده است. گاهی فقط نام نویسنده آمده، گاهی تنها عنوان کتاب، و در مواردی نیز نویسنده صرفا اشاره کرده که با فردی در لندن یا جای دیگری گفتوگو داشته است، بدون آنکه مشخصات دقیق آن را ارائه کند. همچنین، منابع مورد استفاده در پایان کتاب بهصورت یک فهرست کامل و منظم درج نشدهاند و تنها در بخشهایی از کتاب، بهصورت پراکنده در پاورقی آمدهاند. این موضوع اعتبار علمی کتاب را تا حدی زیر پرسش میبرد و استفاده از آن را برای دانشجویان و پژوهشگران دشوار میسازد.
با وجود آنکه نویسنده زحمت فراوان کشیده و از منابع ارزشمندی بهره برده است، شیوهی منبعنویسی او از یک سبک مشخص و استاندارد پیروی نمیکند. در نتیجه، خواننده نمیداند نویسنده در مجموع از چند کتاب، چند مقاله و چند مصاحبه استفاده کرده است. اگر در ویرایش بعدی کتاب اشکالات منبعنویسی رفع شود، کتاب میتواند بهعنوان یک منبع خوب برای نسل جوان و پژوهشگران مورد استفاده قرار گیرد.
کمدقتی در متن کتاب
با وجود تلاشهای فراوان نویسنده، در برخی بخشها کمدقتیهایی دیده میشود که میتواند اعتماد خواننده را نسبت به دیگر بخشهای کتاب نیز کاهش دهد. داوود ناجی در فضای سیاسی و رسانهای افغانستان نامی آشنا است؛ تعجب کردم که چطور در رعایت برخی موارد کلان اطلاعات، دقت نشده است.
در صفحهی ۱۰۱ کتاب، دربارهی مسئولیتهای محمدداوود، رییسجمهور افغانستان، آمده است که او «رییسجمهور، وزیر خارجه، وزیر دفاع و بعدتر رهبر حزب جنبش ملی بهعنوان تنها حزب مجاز کشور شد». در حالی که براساس منابع تاریخی، محمدداوود گخان علاوه بر ریاستجمهوری، وزارت دفاع و وزارت خارجه، مسئولیت نخستوزیری را نیز خود بر عهده گرفته بود. بااینحال، در چندین بخش کتاب که از مسئولیتهای داوودخان یاد شده، به سمت نخستوزیری وی اشارهای نشده است.
در صفحهی ۱۰۷ نیز آمده است که «حکمتیار در زمان دانشجویی عضو حزب جمعیت اسلامی به رهبری برهانالدین ربانی بود». در حالی که براساس منابعی که من بررسی کردهام، گلبدین حکمتیار و برهانالدین ربانی هر دو عضو نهضت اسلامی یا سازمان جوانان مسلمان بودند و حکمتیار هیچگاه عضو حزب جمعیت اسلامی نبوده است.
کمدقتی دیگر در صفحهی ۱۶۲ دیده میشود؛ جایی که نویسنده نوشته است در دورهی جمهوریت تنها دو لویه جرگه مشورتی برگزار شده است. در حالی که در دورهی جمهوریت دستکم پنج لویه جرگه مشورتی برگزار شد: ۱. لویه جرگه مشورتی دربارهی امضای پیمان استراتژیک با امریکا در سال ۱۳۹۰ به ریاست صبغتالله مجددی؛ ۲. لویه جرگه مشورتی صلح در سال ۱۳۹۸ به ریاست عبدالرب رسول سیاف؛ ۳. لویه جرگه مشورتی صلح در سال ۱۳۹۹ به ریاست عبدالله عبدالله برای تصمیمگیری دربارهی آزادی ۴۰۰ زندانی طالبان؛ ۴. لویه جرگه مشورتی صلح به ریاست برهانالدین ربانی در سال ۱۳۸۹؛ ۵. و لویه جرگه مشورتی دربارهی پیمان امنیتی افغانستان و امریکا در سال ۱۳۹۲ به ریاست صبغتالله مجددی. در کتاب تنها به دو مورد اخیر اشاره شده است. از این دست کمدقتیها و اشتباهات اطلاعاتی، نمونههای دیگری نیز وجود دارد که پرداختن به آنها از حوصلهی این مقاله بیرون است.
کتاب «پادشاهگردشی» به مسائل کلیدی، بهویژه در سقوط نظام جمهوری، پرداخته است. تقریبا تمام مسائل و عواملی که در سقوط نظام ۲۰ ساله وجود داشت، از قلم نویسنده باقی نمانده و به هر کدام از عوامل در حدود چند صفحه پرداخته شده است. نویسنده با ریزبینی تمام تقریبا به مسائل کلیدی پرداخته است؛ اگرچه شماری از این موارد را بیش از حد توضیح داده و شماری موارد دیگر را فقط در یک یا دو صفحه شرح داده است. بسیاری از مسائل هم تکراری آمده است که ویراستار کتاب میتوانست آنها را حذف کند؛ مثلا نقلقولها در چندین جا تکرار شده است. امیدوارم این موارد در ویرایش بعدی کتاب مد نظر گرفته شود.