میرویس بلخی در سال ۱۳۶۱ خورشیدی در ولسوالی خُلم ولایت بلخ (فعلا سمنگان) به دنیا آمد. او دکترای خود را در علوم سیاسی و روابط بینالملل از دانشگاه جواهرلعل نهرو در هند به دست آورد و بهعنوان مأمور وزارت امور خارجه، بهعنوان سرپرست ریاست اول سیاسی و معاون سفیر در سفارت جمهوری اسلامی افغانستان در هند ایفای وظیفه کرد. دکتر بلخی میان سالهای ۱۳۹۸ تا ۱۴۰۰ خورشیدی بهعنوان وزیر معارف افغانستان خدمت کرد. او همچنین در کنار مأموریت دولتی بهعنوان استاد دانشگاه و پژوهشگر فعالیت داشته است. دکتر بلخی کتاب و مقالاتی به زبانهای فارسی و انگلیسی در حوزه علوم سیاسی و امور بینالملل منتشر کرده است؛ «ملتسازی امریکایی»، «مکتب بلخ»، «سیاست عربستان سعودی در قبال افغانستان» و «افغانستان و منطقه» از کتابهای او است. میرویس بلخی با سقوط جمهوری در سال ۱۴۰۰ به ایالات متحده امریکا تبعید شد و در دانشگاههای جورج تاون و جیمز مادیسون تدریس کرد. او همچنین بهعنوان پژوهشگر در اتاق فکر وودرو ویلسون در واشنگتن دیسی، دانشگاه پرنستون و دیگر نهادها کار کرد. دکتر بلخی در حال حاضر بهعنوان استاد میهمان در دانشگاه جیمز مادیسون تدریس میکند و بهعنوان رییس خانه مولانا در ایالت ویرجینیا امریکا مشغول فعالیت آموزشی، اجتماعی و فرهنگی است.
گفتوگویی که در پی میآید، نگاه دوبارهای به وضعیت آموزش در افغانستان، در پنجسالگی حکومت طالبان است.
اطلاعات روز: از اینجا شروع کنیم که در این پنج سال، بعد از به قدرت رسیدن مجدد طالبان، به چه کارهایی مشغول بودهاید؟
بلخی: در این پنج سال، از یکسو بهعنوان عضوی از دیاسپورای افغانستان و یک مهاجر، همچنان با وضعیت کشور درگیر بودهام و برای حق دسترسی به آموزش، بهویژه کودکان و دختران، دادخواهی کردهام. از سوی دیگر، ناگزیر بودهام خود را با محیط تازه تطبیق بدهم؛ در همین مسیر، به تدریس، پژوهش و تحلیل مسائل افغانستان و منطقه در دانشگاهها و اتاقهای فکر در واشنگتن دیسی پرداختهام. فعلا هم که مصروف همین هدف و در دانشگاه امریکایی مشغول تدریس هستم.
اطلاعات روز: برآورد شما از عمق یا میزان آسیبی که سیاستهای طالبان در حوزه آموزش به توسعهی اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی افغانستان میرسانند، چیست؟ اکثر کسانی که دانایی را توانایی میدانند، فرضشان این است که علمستیزی طالبان به افغانستان آسیب میزند. اما در بسیاری موارد، این افراد مصداقهای ملموس این آسیب را نمیتوانند عرضه کنند. چند نمونه از این آسیبها را در حوزههای مختلف نشان بدهید.
بلخی: من کاملا با این گفته موافقم که «دانایی توانایی است»؛ همانگونه که نیای خردمند ما گفته است: «توانا بود هر که دانا بود». به یاد دارم که در جریان تدوین طرح اصلاحات دهه معارف، وقتی روی فلسفهی آموزشی افغانستان کار میکردیم، به این جمعبندی رسیدیم که سیاست آموزشی آیندهی کشور باید بر «تربیت و تعلیم» استوار باشد؛ بهدلیل همین، آگاهانه «تربیت» را پیش از «تعلیم» آوردیم. برداشت ما این بود که تعلیم، تولید دانایی است، اما این دانایی زمانی معنا و کارکرد پیدا میکند که در خدمت تربیت انسان قرار گیرد. از این منظر، قابلیت، مهارت و ظرفیت سه شاخص اصلی توانایی اند؛ توانایی یعنی ظرفیت مدیریت خود، محیط و جامعه در عرصههای اجتماعی، اقتصادی، بازار کار، حکومتداری خوب و سایر حوزههای زندگی جمعی.
نظام آموزشی افغانستان وظیفه داشت این قابلیتها را از طریق یک «نصاب قابلیتمحور» به نسل دانشآموز منتقل کند. اما امروز این هدف در سیاستگذاری و اهداف اصلی آموزشی طالبان جایگاهی ندارد. بنابراین، آنچه از خروجی نظام معارف زیر سلطهی طالبان انتظار میرود، نسلی عاطل، فاقد قابلیت، بیبهره از مهارت و محروم از ظرفیتهای لازم برای زندگی در جهان معاصر است. حال تصور کنید چنین شهروندی به کدامیک از نیازهای افغانستان میتواند پاسخ دهد؛ و تصور کنید در سده بیستویکم، در جهانی که با توسعهی علمی، فناوری و هوش مصنوعی پیش میرود، ملتی را داشته باشیم که از قابلیتهای مدرن محروم ساخته شده است.
اطلاعات روز: یک مسألهی حاد و خاص محدودیت آموزش زنان در حاکمیت طالبان است. اگر طالبان دیر دوام بیاورند، نتایج محرومسازی زنان از آموزش به چه اشکالی در جامعه ظاهر خواهند شد؟
بلخی: در حال حاضر متأسفانه بیش از پنج میلیون دختر در افغانستان از حق آموزش محروم اند و هر سال حدود ۲۵۰ هزار دختر دیگر نیز به این جمع افزوده میشود. ادامهی همین روند به این معنا است که افغانستان تا آیندهی نزدیک، یعنی تا سال ۲۰۳۰ میلادی، حدود ۲۰ هزار آموزگار زن و بیش از پنج هزار کارمند متخصص در بخش صحت را از دست خواهد داد؛ نیروی بشریای که در شرایط کنونی جایگزین کردن آن تقریبا ناممکن است.

اکنون همین وضعیت را در سایر سکتورهای حیات اجتماعی نیز تصور کنید. پیآمد این محرومسازی تنها محدود به مکتب و دانشگاه نمیماند؛ در درازمدت به بحران سلامت نسل آینده در افغانستان میانجامد و زنجیرهای از پیآمدهای ویرانگر، از جمله فقر گسترده، رکود توسعهی انسانی و اقتصادی، افزایش خشونت، آسیبهای روانی و بحرانهای جدی خانوادگی را رقم میزند.
اطلاعات روز: چه راههایی برای کمک به آموزش زنان و دختران افغانستان میتوان یافت یا میتوان ساخت که از حد بعضی پروژههای پراکنده آنلاین فراتر بروند؟
بلخی: در دو حوزه باید سنت آموزش در میان خانوادهها تقویت شود و در این فضای خفقانآور، به یک فرهنگ پایدار بدل گردد. حوزه نخست، تقویت زبان، انتقال ارزشها، اخلاق، هویت و شیوه تفکر است. در این زمینه، بزرگان خانواده و کسانی که با سواد سنتی، خواندن و تحلیل ادبیات کلاسیک ما آشنایی دارند، میتوانند عادت خواندن و فهمیدن متون کلاسیک، مانند «گلستان سعدی»، «کلیله و دمنه»، «دیوان حافظ» و آثار مشابه را در میان نوجوانان و جوانان رواج دهند. این کتابها در درون خود ظرفیتهای زبانی، اخلاقی و انسانی عمیقی دارند و در شرایط کنونی سلطهی طالبان، میتوانند روایتی بدیل و انسانیتر را در میان نسل نو ترویج کنند.
اما در عرصهی آموزشهای تخصصی و ساینسی، افزون بر آموزشهای آنلاین، دو شیوه عملی دیگر نیز میتواند کمککننده باشد. شیوه نخست، استفاده از بستههای آموزشی فشرده و تسریعی است؛ همان بستههایی که در دورهی جمهوریت، وزارت معارف برای مناطق محروم و دوردست افغانستان و نیز برای دخترانی تهیه کرده بود که به دلایل امنیتی یا سنتی قادر به ادامهی آموزش در مکاتب نبودند. این بستهها با زبان ساده و روشهای نسبتا مدرن، درسهای پیچیده را قابل فهم میسازند و تا اندازهای امکان خودآموزی را فراهم میکنند. خوشبختانه بخشی از این مواد هنوز هم بهصورت نسخههای نرمافزاری و دیجیتال در شبکههای اینترنتی، از جمله در منابع وابسته به وزارت معارف، قابل دسترس است. شیوه دوم این است که در هر محله و منطقهی افغانستان، آموزگاران زن و مردی وجود دارند که میتوانند در حلقات محدود و با حمایت والدین، مضامین تخصصی و ساینسی را برای دانشآموزان راهنمایی و تدریس کنند.
این دو شیوه، بهویژه در شرایطی که بسیاری از خانوادهها به برق و اینترنت دسترسی منظم ندارند، قابل اجرا است. در کنار آن، پادکستها، ویدیوهای آموزشی، رادیو و تلویزیون نیز میتوانند نقش مکمل داشته باشند؛ بهخصوص اگر آموزشهای دشوار و تخصصی را در قالب برنامههای منظم، سادهسازیشده و قابل فهم برای دانشآموزان ارائه کنند.
اطلاعات روز: حکومت طالبان بسیاری از مضامین مرتبط با علوم عصری را حذف کرده و به جای آنها مضمون «ثقافت اسلامی» و نظایر آن را گذاشته است. براساس گزارشها، طالبان در پنج سال حکومت خود تعداد مدرسههای دینی در افغانستان را به بیش از ۲۰ هزار رساندهاند. این رویکرد طالبانی است و به اصطلاح خیلی غیرنرمال. البته در دورهی جمهوریت هم مقامهای حکومتی پیوسته سعی میکردند تا خود را با دینی شدن نظام آموزشی یا نصاب درسی موافق و همراه نشان دهند. به نظر شما، فقط قرائت دینی طالبان در این زمینه مشکلساز است یا اساسا هر رویکرد مذهبی به آموزش عصری به نظام آموزش یک کشور آسیب میزند؟
بلخی: آموزش دینی در افغانستان همواره بخشی از سیاستگذاری آموزشی دولت بوده است؛ نه از سر تصادف، بلکه بر پایه یک تقاضای فرهنگی-دینی و نیاز واقعی جامعه. از این جهت، نفس حضور آموزش دینی در نظام آموزشی افغانستان را نمیتوان بخشی از مشکل دانست. در دورهی جمهوریت، حدود هزار و ۸۰۰ باب مدرسهی دینی در چارچوب وزارت معارف ثبت بود. بااینحال، براساس ارزیابیهای طرح اصلاحات دهه معارف، همین تعداد نیز از نیاز واقعی کشور بیشتر بود و در عمل ضرورتی به گسترش بیمحابای آن وجود نداشت. اکنون وقتی شمار مدارس دینی به حدود ۲۳ هزار باب افزایش یافته است، با یک رشد بسیار غیرعادی و نامتناسب روبهرو هستیم. این افزایش بیرویه، بدون محاسبهی نیاز آموزشی، بدون سنجش ظرفیت جامعه و بدون پیوند با یک سیاست متوازن توسعهی انسانی صورت گرفته است. بهباور من، این دیگر پاسخ به نیاز دینی مردم نیست؛ بلکه محصول یک سلیقهی ایدئولوژیک و بخشی از یک سیاستگذاری عامدانه برای دگرگونسازی ماهیت آموزش در افغانستان است.
اطلاعات روز: علت تمرکز و تأکید طالبان بر توسعهی مدارس در این حد چیست؟
بلخی: پاسخ ساده است: طالبان سیاست افزایش مدارس دینی را برای بقا و کسب مقبولیت طرح و اجرا میکنند. از یکسو، طالبان در طول ۲۰ سال جنگ، پیوسته به جنگجویان خود القا کردند که نظام آموزش مدرن در دورهی جمهوریت، بهویژه آموزش دختران، خلاف سنت دینی و فرهنگ مردم افغانستان است. آنان در واقع با دشمنسازی از آموزش مدرن و مخالفت با آن، برای جنگ نامشروع خود نوعی مشروعیت ایدئولوژیک تولید میکردند. اکنون که به قدرت رسیدهاند، عقبنشینی از این سیاست پایه میتواند باعث رنجش و روگردانی جنگجویان از رهبری طالبان شود؛ و نارضایتی این ماشین جنگی، بقای گروه را با خطر جدی مواجه میسازد. از سوی دیگر، رهبری طالبان میداند که نسل جوان افغانستان، اگر از آموزش مدرن و تفکر انتقادی برخوردار باشد، از یک نظام تمامیتخواه مبتنی بر تفکر طالبانی حمایت نخواهد کرد و برای چنین نظامی مشروعیت و مقبولیت فراهم نخواهد ساخت. بنابراین، طالبان با گسترش مدرسهسازی در شهرها و روستاها در پی آن اند که اندیشهی طالبانی را در میان نسل جوان نهادینه کنند، جامعهی آینده را مطابق الگوی فکری خود شکل دهند و از این راه برای حاکمیت خود پایگاه اجتماعی و مقبولیت سیاسی بسازند.
اطلاعات روز: اگر همین امسال طالبان بروند و یک حکومت فراگیر در افغانستان شکل بگیرد، به نظر شما نظام آموزشی جدید افغانستان باید ادامهدهندهی میراث جمهوریت باشد یا باید از اساس بازطراحی شود؟
بلخی: من هنوز هم باور دارم که طرح اصلاحات دهه معارف، که در سالهای پایانی جمهوری انکشاف یافت و متأسفانه رهبری معارف آنگونه که باید به آن توجه نکرد، یک راهبرد جامع اصلاحاتی برای افغانستان پسامنازعه بود. در آن طرح، سیاستگذاریهای کلان آموزشی با توجه به واقعیتهای افغانستان، نیازهای توسعهی انسانی، ضرورت بازسازی اجتماعی و الزامات یک کشور بیرونآمده از منازعه در نظر گرفته شده بود. به همین دلیل، اگر امروز یا فردا کارشناسان افغانستان بخواهند نظام آموزشی کشور را در دورهی پساطالبانی بهصورت اساسی بازطراحی کنند، بهباور من، ناگزیر به چارچوبی خواهند رسید که از نظر روح، جهتگیری و اولویتها بسیار شبیه همان طرح اصلاحات دهه معارف خواهد بود؛ طرحی که هم بر دسترسی عادلانه تأکید داشت و هم بر کیفیت، قابلیتمحوری، مدیریت بهتر و پیوند آموزش با آیندهی توسعهی افغانستان.
اطلاعات روز: در حاکمیت طالبان، پسران و دختران به درجاتی از فرصتهای آموزشی محروم شدهاند. بعضی میگویند که این فرصت بیشتری که ظاهرا پسران برای آموزش دارند، امتیاز چندانی به حساب نمیآید. دلیلشان این است که نرفتن به مکاتب طالبانی بهتر از رفتن به چنان مکاتبی است. به عبارت دیگر، دختران (در این وضعیت و در قیاس با پسران) چیز زیادی از دست نمیدهند؛ چون پسران هم چیزی که به رشد علمی یا انسانیشان کمک کند حاصل نمیکنند. نظر شما در این باب چیست؟
بلخی: من خود در سیاستهای دادخواهانه برای آموزش کیفی، این موضوع را در هر فرصتی مطرح کردهام. سال گذشته در سازمان ملل متحد نیز گفتم که «نبود آموزش رسمی بهتر از آموزش بد است». منظور من دقیقا ناظر به همین مسأله بود. در شرایط کنونی، متأسفانه شمار آموزگاران غیرمسلکی رو به افزایش است و بخش قابلتوجهی از آنان پیشینهی آموزش در مدارس دینی دارند. در عین حال، یک نصاب پنهان، شفاهی و ایدئولوژیک نیز به جوانان منتقل میشود؛ نصابی که در اسناد رسمی به روشنی دیده نمیشود، اما در فضای صنف، در شیوه تدریس و در نوع نگاه به دانشآموزان حضور دارد. حتا در مواردی که دختران در شهرها و روستاها به شکل محدود به آموزش دسترسی دارند، آنچه ارائه میشود غالبا آموزشی ایدئولوژیک، غیرکیفی و در بسیاری موارد شفاهی و غیرساختارمند است. بنابراین، با وجود باز بودن دروازهی مکتب بهروی پسران، نه پسران از آموزش مؤثر، مدرن و رشددهنده برخوردار اند و نه دختران از حق آموزش باکیفیت بهرهمند میشوند. در چنین وضعیتی، مسأله تنها رفتن یا نرفتن به مکتب نیست؛ مسأله این است که مکتب چه نوع انسان و چه نوع شهروندی تربیت میکند.
اطلاعات روز: کمی دربارهی وضعیت آموزش در حکومت قبلی صحبت کنیم. دلیل این بازگشت به تجربهی گذشته این است که ببینیم نظام آموزش در آن دوره تا کجا در پدید آمدن وضعیت پساجمهوریت ممکن است نقش داشته باشد. در زمان حکومت پیشین مکاتب و دانشگاهها و نهادهای آموزشی دیگر، حداقل از نظر عددی، گسترش یافتند. نسبت این افزایش عددی با افزایش یا کاهش در کیفیت چگونه بود؟ این را به این خاطر میپرسم که بعضی معتقد اند مکتب و نهاد تحصیلی در آن زمان زیاد شدند، اما کیفیت آموزشی قربانی این افزایش عددی شد.
بلخی: سال ۱۳۹۷ خورشیدی بهنام «سال معارف» اعلام شد و ما در همان سال یک مطالعهی گسترده را در حوزه آموزش آغاز کردیم. دغدغهی اصلی ما دقیقا همین نگرانی بود: اینکه گسترش عددی مکاتب و افزایش دسترسی، تا چه اندازه به یادگیری واقعی و کیفیت آموزشی منجر شده است. به یاد دارم یکی از همکاران خوب ما در یک جلسهی ارزیابی نظام آموزشی آن زمان گفت: «ما یک نظام آموزشی داریم که به اطفال آموزش نمیدهد». آن ارزیابی برای من بسیار معنادار بود و خود من نیز در پایان بررسی وضعیت نظام آموزشی به نتیجهای نزدیک به همین برداشت رسیده بودم: نظام معارف گسترش یافته بود، اما این گسترش الزاما به معنای بهبود کیفیت آموزش نبود.

بااینحال، نباید دستآورد کمّی دورهی جمهوری را نادیده گرفت. از نظر کمیت، افغانستان در آن دوره یک پیشرفت مثالزدنی داشت. شمار دانشآموزان که در سال ۲۰۰۱ میلادی حدود ۹۰۰ هزار نفر بود، تا سال ۲۰۲۱ به بیش از نُه میلیون نفر رسید و دختران حدود ۳۴ درصد این جمعیت دانشآموزی را تشکیل میدادند. در جامعهای پساجنگ و در عین حال گرفتار جنگ، افزایش دسترسی به خدمات آموزشی یک دستآورد بزرگ بود؛ دستآوردی که بهباور من، کمتر در مجامع بینالمللی آنگونه که شایسته بود مورد تقدیر قرار گرفت. من بارها این دستآورد کمیتمحور را در بیرون از افغانستان توضیح و تبلیغ کردم؛ دستآوردی که خودم در ایجاد آن سهم اصلی نداشتم و رهبران پیشین معارف به آن رسیده بودند.
اما از سال ۱۳۹۷ به بعد، لازم بود در کنار حفظ و گسترش دسترسی، توجه جدی به کیفیت آموزشی نیز صورت گیرد. افغانستان به تعهدات بینالمللی خود در چارچوب شاخص چهارم اهداف توسعهی پایدار، یعنی آموزش باکیفیت، متعهد بود و نمیتوانست تنها با اعداد بزرگ دانشآموزان و مکاتب قناعت کند. به همین دلیل، در طرح اصلاحات دهه معارف، جهت سیاستگذاری و استراتژیسازی را از رویکرد صرفا کمیتمحور به سمت رویکرد کیفیتمحور تغییر دادیم؛ رویکردی که هدف آن نه فقط رساندن کودک به مکتب، بلکه اطمینان از یادگیری، مهارتآموزی، رشد انسانی و توانمند شدن نسل دانشآموز افغانستان بود.
اطلاعات روز: در دورهی جمهوریت از پدیدهای یاد میشد بهنام «مکتب خیالی». منظور این بود که مکاتبی در اسناد دولتی ثبت هستند که وجود خارجی ندارند، اما وزارتهای مربوطه پولشان را میگیرند. چنان چیزی واقعا جریان داشت؟
بلخی: من در دورهی تصدی خود در وزارت معارف، دربارهی پدیده «مکتب خیالی» و سایر پدیدههای مشابه در نظام آموزشی جمهوری بارها در افغانستان صحبت کردهام. در اینکه در دورههای مختلف جمهوری، شماری از افراد از نبود سیستم، خلاءهای بزرگ بوروکراتیک و ضعف نظارت سوءاستفاده کرده و دست به فساد زدهاند، تردیدی ندارم. اسناد و مدارک زیادی در سارنوالی افغانستان وجود داشت و شماری از افراد نیز در این زمینه متهم بودند. اما بهباور من، بخش اصلی و گستردهی این فساد بیش از آنکه صرفا محصول ارادهی افراد فاسد باشد، ناشی از نبود یک سیستم جامع، دقیق و یکپارچه برای ثبت و مدیریت اطلاعات مربوط به تعداد مکاتب، آموزگاران و دانشآموزان بود.
در جریان مبارزه با فساد در وزارت معارف، با موارد زیادی روبهرو شدیم که نفس موجودیت آن سازوکارها فسادزا بود. برای نمونه، روند استخدام آموزگاران یکی از حوزههای آسیبپذیر بود که خوشبختانه به تدریج از طریق آزمون کانکور رقابتی شد. همچنین روند اعمار مکاتب که خود یکی از منابع مهم فساد بود و مسئولیت و تخصص معارف نبود، به وزارت شهرسازی و وزارت انکشاف دهات منتقل شد تا وزارت معارف از اجرای مستقیم پروژههای ساختمانی فاصله بگیرد و بر سیاستگذاری، نظارت و کیفیت آموزش تمرکز کند.
یکی از منابع عمدهی فساد، وجود آمارهای چندگانه و ناسازگار در تشکیلات معارف بود. بهطور مثال، در منبع اطلاعاتی وزارت معارف (امآیاس) یک آمار برای تشکیلات ثبت میشد، در بخش تشکیل آمار دیگری وجود داشت و در بخش پرداخت معاشات آمار متفاوتی مبنا قرار میگرفت. این مشکل از یکسو ناشی از نبود یکسانسازی آمار و همپوشانی کاری میان ادارات بود و از سوی دیگر، هر اداره با روش و معیار خاص خود اطلاعات گردآوری میکرد. اینکه آیا چنین تورم اداری و آشفتگی اطلاعاتی در مقطعی بهصورت عامدانه برای ایجاد زمینهی فساد طراحی شده بود یا بیشتر نتیجهای نبود تجربه و ظرفیت لازم برای سیستمسازی بود، مسألهای است که نیاز به یک مطالعهی دقیق و بیطرفانه دارد.
اطلاعات روز: مهمترین خالیگاهها در سیاستگذاری آموزشی دورهی جمهوریت از نظر شما؟
بلخی: به نظر من، چند سیاست اساسی وجود داشت که باید دقیقتر و متفاوتتر طراحی میشد. نخست، تعریف یک فلسفهی آموزشی متناسب با واقعیت افغانستان بهعنوان یک جامعهی پسامنازعه بود؛ فلسفهای که آموزش را تنها انتقال معلومات نمیدید، بلکه آن را ابزاری برای بازسازی اجتماعی، توانمندسازی شهروندان و عبور از چرخهی خشونت و بیثباتی میدانست. دوم، طراحی یک نظام آموزشی غیرمتمرکز و تفویض صلاحیت واقعی به رؤسای معارف ولایتی بود، تا تصمیمگیری آموزشی از تمرکز سنگین اداری در کابل رها شود و با نیازهای محلی پیوند نزدیکتری پیدا کند. سوم، توسعه و انکشاف یک نصاب آموزشی قابلیتمحور بود؛ نصابی که به جای حافظهمحوری، بر مهارت، تفکر انتقادی، حل مسأله و آمادگی نسل دانشآموز برای زندگی، کار و مشارکت اجتماعی تأکید کند.

این سه مورد، بهباور من، از مهمترین اولویتها بودند؛ اما بدون شک در کنار آنها مجموعهای از سیاستگذاریهای موازی و مکمل نیز ضرورت داشت که اهمیتشان کمتر از این سه اولویت نبود. برای نمونه، ادغام وزارت تحصیلات عالی، وزارت معارف، تعلیمات تخنیکی و مسلکی و کودکستانها در چارچوب یک نهاد واحد زیر عنوان «وزارت آموزش و منابع بشری» میتوانست انسجام سیاستگذاری آموزشی را بیشتر کند. همچنین ایجاد یک ریاست ملی انکشاف نصاب آموزشی، با صلاحیت تخصصی و پایدار، میتوانست روند بازنگری و توسعهی نصاب را از تصمیمهای مقطعی و سلیقهای بیرون کند و به یک روند علمی، ملی و آیندهنگر بدل سازد. از این دست نمونهها زیاد است، اما نقطهی مشترک همهی آنها این بود که نظام آموزشی افغانستان باید از حالت پراکنده، متمرکز، حافظهمحور و واکنشی بیرون میشد و به یک نظام منسجم، غیرمتمرکز، قابلیتمحور و پاسخگو به نیازهای آیندهی کشور تبدیل میگردید.
اطلاعات روز: فراتر از سیاستهای رسمی حکومتی، نقش خانوادهها و رهبران سنتی محلی در توسعهی آموزش یا مخالفت با آن، در کل دورهی جمهوریت و در زمان وزارت شما، چه بود؟ به عبارت دیگر، جامعه چه چالشهایی پیش پای سیاستگذاران و مجریان آموزشی میگذاشتند و چه یاریهایی میرساندند؟ امروز وضعیت از این جهت چگونه است؟
بلخی: متأسفانه رابطه میان مکتب و خانواده در هیچ دورهای از نظام آموزشی افغانستان رابطهای ملموس، پایدار و مؤثر نبوده است. در بسیاری موارد، خانواده در تمام ۱۲ سال دورهی مکتب فرزند خود، تنها یکبار برای ثبتنام دختر یا پسرش به مکتب مراجعه میکردند و پس از آن، عملا هیچ ارتباط منظم و معناداری با مکتب، مدیر یا آموزگار فرزند خود نداشتند. این گسست میان والدین و مکتب، بر کیفیت آموزش تأثیر مستقیم داشت؛ زیرا یادگیری تنها در صنف اتفاق نمیافتد، بلکه نیازمند پیوند مداوم میان خانه، مکتب و آموزگار است.

در سیاستگذاری جدید، قرار بود حضور والدین یا سرپرست دانشآموز در مکتب به یک اصل اجباری و منظم تبدیل شود؛ بهگونهای که هر خانواده در طول سال حداقل شش بار به مکتب مراجعه کنند، با مدیریت و آموزگاران گفتوگو داشته باشند و در جریان وضعیت آموزشی و تربیتی فرزند خود قرار گیرند. هدف این بود که خانواده از یک نقش صرفا تشریفاتی در لحظهی ثبتنام بیرون شوند و به شریک واقعی فرآیند آموزش تبدیل گردند. متأسفانه این سیاست هیچگاه به درستی اجرا نشد. امروز نیز همان فاصله میان خانه و مکتب ادامه دارد و در برخی جهات، بهدلیل وضعیت کنونی و فروپاشی سازوکارهای پاسخگویی، حتا بدتر از گذشته شده است.
اطلاعات روز: در گذشتههای دورتر، من به یاد دارم که خانوادهها غالبا به فرزندان خود میگفتند «درس بخوانید تا صاحب یک لقمه نان شوید». از این نظر، یعنی از نظر سودمندی آموزش برای معیشت، نوع آموزش رایج در افغانستان تا چه حد نتایج مطلوب تولید میکند؟
بلخی: برعلاوهی آنکه گفتید، همچنان در کتابهای درسی ما جملهی معروف «بابا نان آورد» سالها تکرار میشد؛ جملهای که از یکسو به تجربهی معیشتی خانوادههای افغانستان نزدیک بود، اما از سوی دیگر نشان میداد که نظام آموزشی ما تا چه اندازه در سطح روایت باقی مانده و کمتر به تولید توانایی واقعی برای «نانآوری» پرداخته است. بدون شک، اگر نصاب آموزشی بتواند روحیه تشبث، تفکر بازار، خودکفایی و مهارتهای عملی را در دانشآموزان تقویت کند، این یک محتوای مطلوب و ضروری آموزشی است. اما مشکل اینجا بود که نظام آموزشی افغانستان، بهدلیل ساختار حافظهمحور و امتحانمحور خود، کمتر قادر بود دانشآموز را برای کار، تولید، ابتکار و حل مسأله آماده کند. به همین دلیل، آموزش در بسیاری موارد به جای آنکه به توانایی معیشتی و استقلال فردی منجر شود، به انباشت معلوماتی تبدیل میشد که پیوند ضعیفی با زندگی واقعی، بازار کار و نیازهای اقتصادی جامعه داشت.
اطلاعات روز: شما در نظام جمهوری، از مقامهای بلندپایه در حوزه آموزش و طرح سیاستهای آموزشی بودید. ارزیابی خودتان از کارنامهی خودتان چیست؟
بلخی: این پرسش آسانی نیست. من به لحاظ عادت فکری، همیشه در پی ارزیابی خود بودهام و کوشش کردهام مراقب باشم که مبادا در فکر، تصمیم یا رفتار من خطاهای جدی وجود داشته باشد. بااینحال، در پایان کار یک سلسله درسها آموختم که اگر در جریان مسئولیت زودتر و دقیقتر به آنها میرسیدم، شاید در برخی بخشها میتوانستم تصمیمهای سنجیدهتر و کارهای مؤثرتری انجام دهم. در عین حال، باید اذعان کنم که فرصت کافی برای یک ارزیابی کامل و دقیق فراهم نشد و متغیرهای زیادی، از جمله وضعیت سیاسی، محدودیتهای نهادی، فشار زمان و شرایط جنگ، در تصمیمها و امکانهای ما دخیل بودند. شاید در بعضی موارد راههای دیگری هم وجود داشت و شاید در مواردی نیز دامنهی انتخاب بسیار محدود بود. به هر صورت، قضاوت نهایی را باید به اهل معارف، به زمینهی سیاسی آن دوره و به مردم واگذار کرد. مردم وجدان جمعی نیرومندی دارند و در داوری تاریخی، قاضی بیرحمی هستند.
اطلاعات روز: بعضی از منتقدان میگویند که در دودههی نظام جمهوری جامعهی جهانی چنان که باید کیفیت آموزش در افغانستان را جدی نگرفت و به جای تأکید بر کیفیت و سنجش کیفی وضعیت آموزش بیشتر خود را مشغول بازی با ارقام و هدفگیریهای سطحی انجیاویی کرد. این درست است؟
بلخی: من در کل به «جامعهی جهانی» بهعنوان یک کلیت واحد و منسجم باور ندارم. هر کشور و هر مجموعهای از کشورها در افغانستان اهداف، اولویتها و منافع خاص خود را دنبال میکردند؛ گاهی این سیاستها باهم همسو میشدند و گاهی در مسیرهای متفاوت و حتا متعارض حرکت میکردند.

یکی از مشکلات جدی ما این بود که هر کشور کمککننده، سفارشها، معیارها و خواستهای خاص خود را داشت، در حالی که نیازها و تقاضاهای ما در داخل افغانستان الزاما با آن خواستها همخوان نبود. در بسیاری موارد، بوروکراسیهای سنگین و روندهای پیچیدهی کشورهای کمککننده، کار را بر ما دشوار و کند میساخت. برای نمونه، نزدیک به دو سال زمان برد تا ما توانستیم روند چاپ کتابهای درسی را پیش ببریم و یواسایآیدی را قناعت بدهیم که پروسهی حمایت مالی از چاپ کتب درسی را تسریع کند. این فقط یک نمونه است که نشان میدهد مشکل همیشه کمبود منابع نبود؛ گاهی مشکل در ناهماهنگی اولویتها، کندی تصمیمگیری و فاصله میان نیازهای فوری نظام آموزشی افغانستان و سازوکارهای اداری نهادهای کمککننده بود.
اطلاعات روز: از وقتی که گذاشتید، سپاسگزاریم.